1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است
مریوان . گویله
@aghmiun
گل نرگس
گل ها همه شون قشنگ هستند ،شقایق،شمعدونی،داودی، گلایل، رز، یوسف ، قاشقی و...........
سعی کنیم در زندگی و در محل کار و خانه و کاشانه حداقل با یک نوع گل در ارتباط باشیم،ارتباط با گل و زندگی با گل و مانوس شدن با گل ،دل و قلب و وجود تان را نرم و ظریف و پر طراوت میکند .
قدیم در اکثر خانه های آغمیون گل های شمعدانی پشت پنجره های چوبی می گذاشتند و بوی آن کل خانه را فرا می گرفت.
علاوه بر بوی خوش فضای محوطه را دگرگون میکرد و صد البته زیبا میکرد.
در اتاق های مرحوم حاج میرزا نصرالله ،در راه پله های خشتی و اتاق دو طبقه منزل مرحوم کربلای جبرائیل پرنده، در خانه حاج موسی محمدیان در منزل مرحوم حاج موسی نجفیان، و خیلی خانه های دیگر انواع گل های معطر و زیبا پشت پنجره ها خودنمایی میکرد.
زندگی تان همیشه گل باران باد
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودونه دست خودم نیست باور کن گلنار می خوام ,, می خ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صد
اما با اینکه شیوا اینو می دونست هر بار برافروخته میشد و نگاه منتظرش رو به در می دوخت و اونقدر با حسرت به در نگاه می کرد تا از اومدن کسی که انتظارشو می کشید مایوس میشد و بعد با یک نفس عمیق به کارش ادامه می داد ...
اون روزم من با شنیدن صدای در؛ یک چادر سرم انداختم و رفتم تا پشت در ؛ و طبق عادت پرسیدم کیه ؟
بلند گفت گلنار خانم شاه پسندی هستم ...
اون مرد سی و هفت ؛ هشت ساله ای بود با قدی بلند و ورزشکارانه با سیبل های پر پشت و صورتی آبله رو کت و شلوار مشکی می پوشید با پیرهن گلدار ..
سیاه و سفید...قند توی دلم آب کردن چون اون همیشه برای ما خوش خبر بود ..
با خوشرویی سلام کرد ..
یک جعبه شیرینی دستش بود ..
سرشو پایین انداخته بود و با خجالت گفت : قابل شما رو نداره گلنار خانم ..
گفتم : دست شما درد نکنه زحمت کشیدین ..بقیه نداره ؟
پا ؛پایی کرد و همینطور با شرم و حیا گفت : رو چشمم ؛ غلامم ؛ هر چی بخواین میارم خدمتتون ...
از لحنش خوشم نیومد ..
گفتم : خیلی ممنون ..کاری ندارین ؟ پیامی از طرف آصف خان ؟
گفت : یک عرض کوچیک با شیوا خانم دارم ..میشه بیام توی خونه خدمتشون عرض کنم ؟ اجازه می فرمایید ..
گفتم : نمی دونم بزارین برم بپرسم ...
شیوا توی آشپزخونه داشت غذا می کشید وقتی بهش گفتم ..
اولش ترسید برای پدرش اتفاقی افتاده باشه ولی نگاهی به جعبه ی شیرینی کرد و گفت : بزار رو سری سرم کنم بگو بیاد ببینم چی می خواد ..نه صبر کن گلنار ؛؛ چه معنی داره مرد غریبه سر ظهر بیا توی خونه ی من خودم میرم دم در ...شیوا رفت ومن کفگیر رو بر داشتم و بقیه ی پلو رو کشیدم توی دیس ...
بردم گذاشتم سر سفره ..و منتظر شیوا شدم ...یک مدت طول کشید تا بر گشت ..
اما از خنده غش و ریسه رفته بود ..
من به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که هر چی می خواد باشه ؛ باشه فقط شیوا بخنده ...برای همین اصلا نپرسیدم شاه پسندی چیکار داشت ....
و اون همینطور می خندید و به من نگاه می کرد و دوباره خنده اش می گرفت ..
با همون حال گفت : چرا ؟ چرا ..نمی پرسی چیکار داشت ؟
منم در حالیکه از خنده های اون خندم گرفته بود گفتم : خوب چیکار داشت ..مثل اینکه هر چی بوده خوشحال شدین ...
گفت : اتفاقا نه ...می دونی به من چی گفت؟ مرتیکه احمق ؟ می خواد تو زنش بشی ..
اونم زن دوم ..میگه ..یک خونه ی بزرگ همین نزدیکی ها داره به نام تو می کنه ...گفتم : وا؟ خاک بر سرش ؛کثافت ..آخه این خنده داره شیوا جون ؟
گفت : چیکار کنم ؟ عین پسر بچه ها خجالت می کشید و منم احساس کردم دارم مادر زن میشم و بازم غش و ریسه رفت ...
گفتم : عه ؛عه تو رو قران اینطوری نگین بدم میاد ..
اگر دستم بهش برسه می دونم باهاش چیکار کنم ..شما چی گفتی ؟ ..
شیوا همینطور که می نشست سر سفره گفت : بهش گفتم به کس کسونش نمیدم ..به همه کسونش نمیدم ...
گفتم : خوب پس چرا شما می خندی ؟
گفت : آخه اونجا نبودی ببینی اون مرد خرس گنده چطوری از تو خواستگاری کرد ؛؛ تو رو خدا می ببینی ؟ مردها چطورین ؟..اون زن داره و چهار تا بچه ..اومده خواستگاری یک دختر که جای بچه اشه وای ؛ وای با کمال پر رویی از من میخواد تو رو بدم به اون ..
باید می دیدی وقتی جوابشو دادم چه حالی شد ..و گفت : بی ادبی میشه حالا جواب ندین من دوباره مزاحم میشم و با عجله رفت ..
فکر کنم حالا ؛حالاها دست از سر ما بر نداره و بازم خندید ...گفتم : تو رو قران نخندیدن ..من خیلی بدم اومده حالم داره بهم می خوره ..این بار خودم جوابشو میدم ...تو رو خدا شانس منو ببین .
گفت : دیگه بهش فکر نکن غذاتو بخور ..
بهم نگاه کردیم و هر دو با هم خندیدیم ..
گفتم شیوا جون هیچ وقت فکرشم نمی کردم یک روز به شما بگم نخندین ؛؛
گفت : سرد شد بخور ...که صدای یک ماشین که با چند تا گاز هرز جلوی خونه نگه داشت ..
ساکت مون کرد..
چند لحظه صبر کردیم ..صدای بستن شده در ماشین وکولون در رو که شنیدم هر دو از جامون بلند شدیم ...
من ترسیدم و با هراس گفتم : نکنه برگشته ؟ خاک بر سر ؛
شیوا گفت : تو بشین من خودم میرم درو باز می کنم ..
و روسرشو محکم کرد و رفت درو باز کنه ..
من پشت شیشه ایستادم اما بدنم می لرزید ..
شیوا در رو باز کرد و قبل از اینکه ببینم چه کسی پشت دره ؛؛
یک مرتبه سرشو خم کرد و دستهاشو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به جیغ کشیدن یک لحظه فکر کردم آقا اومده ولی اون با صدای بلند داد می زد دیر اومدی بابا ..دیر اومدی ...
از دو جهت خیالم راحت شد یکی اینکه شاه پسندی پشت در نبود و دوم اینکه پدر شیوا اومده بود و اینطور یکی از غصه های اون از بین میرفت ؛
که در واقع یکی از حسرت های بزرگ شیوا بود ..یک لحظه به ذهنم رسید که من چرا اینقدر نسبت به بابام بی تفاوتم و چرا مثل شیوا در حسرتش نیستم ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
کرمان تسلیت... - کرمان تسلیت....mp3
زمان:
حجم:
4.1M
صبح 14 دی کرمان تسلیت...
@aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواست باشد
زندگی به همين آسانی ميگذرد . . .
مثل بهاری که رفت...
مثل تابستانی كه رفت....
مثل پاييزی كه تمام شد
از روزهای زمستانیات لذت ببر
سلام صبح زمستانیتون بخیر☕️ ❄
.
@aghmiun
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️تفاوت عاشق شدن خانمهاوآقایون...
@aghmiun
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غافلگیری مادرانه
@aghmiun
این کلیپ پر از احساس را حتما تا آخر ببینید .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صد اما با اینکه شیوا اینو می دونست هر بار برافروخت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدویک
و حالا بعد از گذشت این همه سال می فهمم اینطور نبوده ،، و اون حسرت در دل منم هم وجود داشته ؛؛
برای همین به اولین مردی که به من محبت کرده بود اونطور علاقمند شده بودم ..
بگذریم ؛ حال براتون از اون روز بگم ...
شیوا نمی تونست جلوی خودشو بگیره و همینطور با صدای بلند گریه می کرد و عقب ؛عقب میرفت ..من دویدم توی حیاط تا کمکش کنم ..
که چشمم افتاد به مردِ کوتاه قد و لاغر اندامی با موها و سیبل سفید ..و چشمانی آبی و پوستی روشن ..اونقدر تر و تمیز بود که برق می زد و آدم فکر می کرد همین الان از توی حموم در اومده ..زیر لب گفتم : آصف خان ؛آصف خان این بود ؟
در حالیکه قامتشو راست نگه داشته بود و چشمش لبریز از اشک ؛ و خیلی ناراحت به نظر می رسید رفت طرف شیوا .
پشت سرشم عمه که یک ساک بزرگ دستش بود و صادق خان ؛ که چهار تا چمدون بزرگ رو با خودش آورد و تند و تند اونا رو گذاشت توی ایوون و رفت؛
شیوا همینطور که عقب عقب میرفت و با صدای بلند گریه می کرد ؛ تا شاید دق و دلِ این همه سال رو سر پدرش خالی کنه ..و حتی دیگه کنترل آب دهنشو نداشت و بازم عقب تر رفت ؛
طوری شبیه به ناله در حالیکه دستهاشو بی هدف بالا و پایین می برد گفت : نیا جلو ..به من دست نزن من دیگه دختر تو نیستم ..نیستم ؛؛
چرا اومدی اینجا ؟می خواستی داغ دلمو تازه کنی ؟
نترسیدی ازم مرض بگیری ؟ از دخترت که یک روز می گفتی همه ی دنیا ی توست نترسیدی ؟ برو از اینجا ؛؛؛ اگر به خاطر بچه هام مجبور نبودم کمکت رو قبول نمی کردم ..آصف خان با لحنی که در مونده و التماس آمیز بود ولی سعی می کرد ابهت خودشو حفظ کنه یکم دیگه رفت جلو و گفت : حق داری ..تو هر چی بگی حق داری ..آروم باش بابا جان ..
من فدای تو بشم شما اول آرامش خودت رو حفظ کن بعد با هم حرف می زنیم ..بیا بغلم پدر جان ..
شیوا هق و هق می زد و بریده بریده گفت : نه ؛ نمی زارم بهم دست بزنی ..برو کنار ،، می دونم که الانم به خاطر اصرار های عمه اومدی منو ببینی ..
تو از من می ترسی ..من یک جذامی هستم ...جذامی ؛؛ همه ترکم کردن ...حتی شما که پدرم بودی ...هیج کس دیگه منو نمی خواد ...
عمه که داشت مثل من اشک میریخت مداخله کرد و گفت : اِ ی بابا ، این حرفا چیه ؟
کی گفته که من می تونم بابات رو وادار به کاری بکنم ؟ بسه دیگه بریم توی خونه اونجا حرف بزنیم ...من نمی تونم روی پام وایسم هشت ساعته توی راه بودیم ..و نگاه معنا داری به من کرد..فورا سلام کردم ..
گفت: علیک سلام برو آرومش کن به حرف تو گوش می کنه ..بیارش تو ..
دارم ضعف می کنم نمی تونم اینجا وایسم ..آصف خان توام کاری به کارش نداشته باش بزار آروم بشه ..والله به نظر من حق با شیواست ..
شیوا به دیوار حیاط تکیه داده بود و هنوز بلند گریه می کرد و آصف خان بالا تکلیف با چشمی اشک آلود وا رفته بود ...
رفتم زیر بغلِ شیوا رو گرفتم و گفتم : شیوا جون به خاطر بچه ها ؛ آروم باشین ؛؛
به قران ناراحت شدن دارن گریه می کنن ..تو رو خدا ..بریم توی خونه ؟ بهتر نیست ؟
آصف خان گفت : شیوا ؟ دخترم تو اشتباه می کنی ؛
مگه من می تونم تو رو فراموش کنم غصه ی بزرگم توی زندگی تو شدی ..
شیوا بدون توجه به حرف اون رفت به طرف پله ها و آصف خان هم دنبالش و منم پشت سرشون ..عمه زود تر رفته بود و بچه ها رو که هر دو از صدای مادرشون به وحشت افتاده بودن آروم می کرد ...
تا وارد شدیم ..گفت : چقدر اینجا خوب شده ؛ حالا میشه بهش گفت خونه ..
البته نه اون خونه باغی که شما گفتی داداش ..
اینجا مثل خرابه بود شیوا و گلنار درستش کردن ..
آصف خان در حالیکه زیر چشمی به شیوا نگاه می کرد رفت نزدیک عمه روی مبل نشست وبچه ها رو یکی یکی بغل کرد و بوسید و بعد در حالیکه اوقاتش سخت تلخ بود دستهاشو از جلو بهم گره کرد ...
شیوا هم نشست در حالیکه با بغض سرشو پایین نگه داشته بود سکوت کرد ..
۰مپمن برای بعد از ناهار که با شیوا عادت داشتیم؛؛ چای رو آماده کرده بودم ..
پرسیدم عمه خانم چای بریزم ؟
گفت : ما ناهار نخوردیم ..چی دارین ؟ مثل اینکه سفره تون هم پهن بود ؟ ..
شیوا هیچ حرکتی نمی کرد و حرفی نمی زد ؛ بیشتر از اونی که تصورش میرفت عصبی و ناراحت بود گفتم : خورش قیمه الان حاضرش می کنم ...
خودم فورا دیس برنج و ظرف خورش رو بر داشتم و بردم که گرم کنم و برای اونا سفره ی ناهاری تدارک ببینم و در ضمن به حرف هاشون گوش می دادم ...
آصف خان گفت : حالا چطوری بابا ؟ شنیدم خوب شدی ..
بازم نباید بزاری کسی بفهمه ؛ مردم برات درد سر درست می کنن ..
شیوا دوباره از هم پاشید و فریاد زد بهت میگم چرا اومدی ؟ درد سر من به شما ربطی نداره ؛ من خودم می دونم باید چیکار کنم به کسی احتیاج ندارم ..
ادامه دارد...
@aghmiun