eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غافلگیری مادرانه @aghmiun این کلیپ پر از احساس را حتما تا آخر ببینید .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صد اما با اینکه شیوا اینو می دونست هر بار برافروخت
و حالا بعد از گذشت این همه سال می فهمم اینطور نبوده ،، و اون حسرت در دل منم هم وجود داشته ؛؛ برای همین به اولین مردی که به من محبت کرده بود اونطور علاقمند شده بودم .. بگذریم ؛  حال براتون  از اون روز بگم ... شیوا نمی تونست جلوی خودشو بگیره و همینطور با صدای بلند گریه می کرد و عقب ؛عقب میرفت ..من دویدم توی حیاط تا کمکش کنم .. که چشمم افتاد به مردِ کوتاه قد و لاغر اندامی با موها و سیبل سفید ..و چشمانی آبی و پوستی روشن ..اونقدر تر و تمیز بود که برق می زد و  آدم فکر می کرد همین الان از توی حموم در اومده ..زیر لب گفتم : آصف خان ؛آصف  خان این بود ؟ در حالیکه قامتشو راست نگه داشته بود  و چشمش لبریز از اشک ؛ و خیلی ناراحت به نظر می رسید رفت طرف شیوا . پشت سرشم عمه که یک ساک بزرگ دستش بود  و صادق خان ؛ که چهار تا چمدون بزرگ رو با خودش آورد و تند و تند اونا رو گذاشت توی ایوون و رفت؛  شیوا همینطور که عقب عقب میرفت و  با صدای بلند گریه می کرد ؛ تا شاید دق و دلِ این همه سال رو سر پدرش خالی کنه ..و حتی دیگه کنترل آب دهنشو نداشت و  بازم عقب تر رفت ؛ طوری  شبیه به ناله در حالیکه دستهاشو بی هدف بالا و پایین می برد گفت : نیا جلو ..به من دست نزن من دیگه دختر تو نیستم ..نیستم ؛؛  چرا اومدی  اینجا ؟می خواستی داغ دلمو تازه کنی ؟ نترسیدی ازم مرض بگیری ؟ از دخترت که یک روز می گفتی همه ی دنیا ی توست نترسیدی ؟ برو از اینجا ؛؛؛ اگر به خاطر بچه هام مجبور نبودم کمکت رو قبول نمی کردم ..آصف خان با لحنی که در مونده و التماس آمیز بود ولی سعی می کرد ابهت خودشو حفظ کنه یکم دیگه رفت جلو و گفت : حق داری ..تو هر چی بگی حق داری ..آروم باش بابا جان .. من فدای تو بشم شما اول آرامش خودت رو حفظ کن بعد با هم حرف می زنیم ..بیا بغلم پدر جان .. شیوا هق و هق می زد و بریده بریده گفت : نه ؛ نمی زارم بهم دست بزنی ..برو کنار ،، می دونم که الانم به خاطر اصرار های عمه اومدی منو ببینی .. تو از من می ترسی ..من یک جذامی هستم ...جذامی ؛؛ همه ترکم کردن ...حتی شما که پدرم بودی ...هیج کس دیگه منو نمی خواد ... عمه که داشت مثل من اشک میریخت مداخله کرد و گفت : اِ ی بابا ، این حرفا چیه ؟ کی گفته که من می تونم بابات رو وادار به کاری بکنم ؟  بسه دیگه بریم توی خونه اونجا حرف بزنیم ...من نمی تونم روی پام وایسم هشت ساعته توی راه بودیم ..و نگاه معنا داری  به من کرد..فورا سلام کردم .. گفت:  علیک سلام برو آرومش کن به حرف تو گوش می کنه ..بیارش تو .. دارم ضعف می کنم نمی تونم اینجا وایسم ..آصف خان توام کاری به کارش نداشته باش بزار آروم بشه ..والله به نظر من حق با شیواست  .. شیوا به دیوار حیاط تکیه داده بود و هنوز بلند گریه می کرد و آصف خان بالا تکلیف با چشمی اشک آلود وا رفته بود ... رفتم زیر بغلِ شیوا رو  گرفتم و گفتم : شیوا جون به خاطر بچه ها ؛ آروم باشین ؛؛ به قران ناراحت شدن دارن گریه می کنن ..تو رو خدا  ..بریم توی خونه ؟ بهتر نیست ؟ آصف خان گفت : شیوا ؟ دخترم تو اشتباه می کنی ؛ مگه من می تونم تو رو فراموش کنم غصه ی بزرگم توی زندگی تو شدی .. شیوا بدون توجه به حرف اون رفت به طرف پله ها و آصف خان هم دنبالش و منم پشت سرشون ..عمه زود تر رفته بود و بچه ها رو که هر دو از صدای مادرشون به وحشت افتاده بودن آروم می کرد ... تا وارد شدیم ..گفت : چقدر اینجا خوب شده ؛ حالا میشه بهش گفت خونه .. البته نه اون خونه باغی که شما گفتی داداش .. اینجا مثل خرابه بود شیوا و گلنار درستش کردن .. آصف خان در حالیکه زیر چشمی به شیوا نگاه می کرد رفت نزدیک عمه روی مبل نشست وبچه ها رو یکی یکی بغل کرد و بوسید و بعد در حالیکه اوقاتش سخت تلخ بود  دستهاشو از جلو بهم گره کرد ... شیوا هم نشست در حالیکه  با بغض سرشو پایین نگه داشته بود سکوت کرد  .. ۰مپمن برای بعد از ناهار که با شیوا عادت داشتیم؛؛  چای رو آماده کرده بودم .. پرسیدم عمه خانم چای بریزم ؟ گفت : ما ناهار نخوردیم ..چی دارین ؟ مثل اینکه سفره تون هم پهن بود ؟ .. شیوا هیچ حرکتی نمی کرد و حرفی نمی زد ؛  بیشتر از اونی که تصورش میرفت عصبی و ناراحت بود گفتم : خورش قیمه الان حاضرش می کنم ... خودم فورا دیس برنج و ظرف خورش رو بر داشتم و بردم که گرم کنم و برای اونا سفره ی ناهاری تدارک ببینم و در ضمن به حرف هاشون گوش می دادم ... آصف خان گفت : حالا چطوری بابا ؟ شنیدم خوب شدی .. بازم نباید بزاری کسی بفهمه ؛ مردم برات درد سر درست می کنن .. شیوا دوباره از هم پاشید و فریاد زد بهت میگم چرا اومدی ؟ درد سر من به شما ربطی نداره   ؛ من خودم می دونم باید چیکار کنم به کسی احتیاج ندارم .. ادامه دارد... @aghmiun
هدایت شده از رامین اشرف زاده
هدایت شده از رامین اشرف زاده
تولد امیر علی اشرف زاده پسر آقا رامین اشرف زاده @aghmiun
مهربان و ملایم باش اجازه نده دنیا تو را زمخت و خشن نماید… به درد و رنج اجازه نده تو را بیزار نماید… به تلخی ها اجازه نده، شیرینی زندگیت را، از تو بربایند… دکتر_الهی_قمشه_ای🔰 ‌‌‌‌@aghmiun
می گویند روزی اتابک ابی بکر سعد زنگی،از سعدی پرسید : بهترین و عالی ترین غزل زبان فارسی کدام است؟ برایم بفرست تا غذای جان خود کنم... سعدی در جواب یکی از غزلهای جلال الدین محمد بلخی مولوی،را با این مَطلع می خواند که محتوایش این است: هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم،عزم تماشا که راست... . و این غزل را برای اتابک فرستاد و پیغام داد ((هرگز اشعاری بدین شیوایی سروده نشده و نخواهد شد...ای کاش به روم می رفتم و خاک پای جلال الدین را بوسه می زدم)) هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک می‌رويم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده‌ايم يار ملک بوده‌ايم باز همان جا رويم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتريم وز ملک افزونتريم زين دو چرا نگذريم منزل ما کبرياست .... (برگرفته از تاریخ عرفان و عارفان ایرانی،رفیع حقیقت ۵۱۱ ) @aghmiun