eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسه من پدرت نبودم ؟ همه کست شده بود عزت الله ؟شیو
خواهر بهشون بگو توی آلمان داری چیکار می کنی ؟عمه که خواب آلود شده بود  و انگار به حرفای اون گوش نمی داد .خمیازه ای کشید و گفت : من خوابم گرفته خودتون بگین ..می خوام یک چرتی بزنم ...شیوا گفت : عمه چمدون هاتو آوردین می خواین برین آلمان ؟ ..عمه یک بالش و پتو بر داشت و اونطرف اتاق توی آفتاب دراز کشید و گفت : آره عمه جون یکشنبه ساعت ده صبح میرم و فکر می کنم اگر همه چیز خوب پیش بره تا یکسال دیگه با حسین خان  بر می گردیم .... من که احساس می کردم اوقاتم تلخ شده و یک چیزی این وسط داره اذیتم می کنه ..و اونم بی انصافیه آصف خان در مورد آقا بود ... اما فورا یک بالش و پتو هم برای آصف خان آوردم و با یک لبخند گفتم : هر کاری دارین به من بگین براتون انجام میدم ...نفسی مغرورانه کشید وبالش رو ازم گرفت و گذاشت زیر دستشو منم پتو رو کشیدم روش و پرسید : چند سالته گلنار ؟گفتم : رفتم توی چهارده سال ..گفت : پدر و مادرت کجان ؟چیکار می کنن ؟ ..چهار زانو نشستم کنارش بین اونو شیوا ؛ پریناز دوید و مثل همیشه لم داد روی پای من ..در حالیکه دستم رو دور کمرش  حلقه کردم و با دست دیگه ام موهاشو نوازش و سرم پایین بود  گفتم : بابام کارگر نانواییه .. مادرم هم گاهی کار می کنه و کمک حالشه ..همین .. پرسید : چی شد اومدی پیش شیوا ؟ گفتم : پدرم می خواست منو شوهر بده و مادرم برای اینکه از این کار جلوگیری کنه پیشنهاد عزت الله خان رو قبول کرد ..دلش راضی نبود .. از وقتی قرار شد ازش جدا بشم  مدام گریه می کرد ..اما بابام زود راضی شد چون خونه ی ما مال آقا بود و قرار شد در عوض مزد من کرایه خونه ندن .. این شد که من رفتم به خونه ی عزت الله خان .پرسید : ناراحت نشدی غصه نخوردی ؟ یک لبخند زدم و گفتم : راستش شاید بگین بی رگم ..یا بی غیرت .. اما اهل غصه خوردن نیستم ..تا فکر چیزای بد به سرم می زنه میرم توی رویا ..خودمو ازش دور می کنم ..بیشترین غصه ای که توی عمرم خوردم برای شیوا جون بوده .. یک چیزی بگم ناراحت نمیشین ؟ .. عمه سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت : مواظب باش داداش گیرش نیفتی هر چی می خواد با همین شگرد بارت می کنه ... آصف خان کنجکاو شد و یک لبخند دندون نما زد و گفت : بگو ...بگو ببینم چی می خوای بگی ؟ گفتم :شما مرد خیلی خوبی هستین ..مهربونین ..شاید از روی مهربونی این حرفا رو می زنین .. اما در مورد شیوا جون و عزت الله خان یکم بی انصافی کردین ..ببخشید بی ادبی که نکردم ؟آصف خان بلند شد و نشست و تو صورت من نگاه کرد و در حالیکه به شوخی اخمشو در هم کشیده بود با همون لبخند که روی لبش مونده بود گفت : مثلا چه بی انصافی کردم ؟ گفتم : وقتی من رفتم خونه ی آقا شیوا خانم نزدیک یکسال بود از طبقه ی بالا پایین نیومده بودن .. دلیلش بیماری بود که داشتن ..اگر به عزیز بود همون روز اول که فهمیدن تحویلش می دادو خیال خودشو راحت می کرد  .. ولی عزت الله خان همین طور که نسبت به مادرش دل رحمه با زن و بچه و همه ی آدم ها همینطوره ..اون آدم خوبیه ..و شیوا جون رو از ته دلش دوست داره ... من اینو با چشم خودم دیدم ...شما از زن خودتون چه توقعی دارین؟ دلتون می خواد شما رو ول کنه و بره پیش پدرش ؟ اونا زن و شوهر بودن و همدیگر رو دوست داشتن ..نمیشد که از هم جدا بشن ..آصف خان دوباره روی بالش لم داد و گفت : پس تو فکر می کنی با شیوا رفتار خوبی کردن ؟ گفتم : نه من اینو نمیگم ,, فقط میگم آقا آدم بدی نیست و شیوا جون رو هم دوست داره ..همین .. یک چیزی بگم ؟ تو رو قران از دستم ناراحت نشین , اگر زن شما این بیماری رو گرفته بود حاضر بودین بغلش کنین و مدام بهش برسین ؟ از حق که نمیشه گذشت ؛؛ پرستاری آقا بود که شیوا جون زود خوب شد هر کاری از دستش بر میومد کرد به قران  .. حتی من شنیدم که به  عزیز می گفت اگر شیوا بره جذام خونه منم باهاش میرم ... و برای همین هم عزیز جرات نکرد به کسی بگه ..شایدم این نقشه ی عزیز بود که شیوا جون رو دور کنه,  اما آقا تقصیری نداره .... اون  بیشتر از همه توی این جریانات غصه می خورد  و اذیت میشد من زیاد دیدم که یواشکی گریه می کرد  .. گاهی من احساس می کردم دلش می خواد عزیز رو بکشه ؛ شایدم برای  همین به شما اونطوری گفته ....عمه دوباره سرشو از روی بالش بلند کرد و گفت : بهت چی گفتم داداش ؟گیرت میندازه با گلنار بحث نکن خودش میگه صد مترم توی زمینه .. آصف خان گفت : نه ؛ بزار ببینم چی میگه ؟ اتفاقا من خوشم اومد کله اش کار می کنه .. عاقله ؛ آدم های بد جنس رو میگن صدمتر زیر زمین دارن این دختر فرق داره ..آفرین به تو ...باشه در موردش فکر می کنم ... ادامه دارد... @aghmiun
🔘اغاز محافل قرآنی انس با قران ادر مسجد صاحب الزمان. از علاقمندان به شرکت در این مجالس دعوت بعمل میاید. 📲مخاطبین محترم
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقتا شاید نتونید کسی رو ببخشید، ولی بتونید بفهمیدش. فهمیدن از بخشیدن بسیار جلوتره! ⭐️دڪتر_انوشه @aghmiun
روز نو... - روز نو....mp3
زمان: حجم: 5.6M
صبح 16 دی  ❄️میشه امروز یه روزی بـاشه ⚘مثل همه روزها.... ❄️میتونه متفاوت و ⚘قشنگ ترباشه. ❄️بستگی به تو داره ⚘که چه جوری زیبـاش کنی.... صبحتون زیبا ❄️ @aghmiun ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
انسان‌ها در هنگام تولد از هیچ چیز نفرت ندارند. ما نفرت داشتن و متنفر بودن از یکدیگر را یاد می‌گیریم. همان‌طور که می‌توان نفرت داشتن را آموخت، می‌توان دوست داشتن را هم آموخت. عشق در درون ماست. شاید روزگار کاری کند که شعله‌هایش پنهان شود، اما خاموش نخواهد شد. 📚 راه دشوار آزادی 👤نلسون ماندلا @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهار خواهر بهشون بگو توی آلمان داری چیکار می کنی
اونشب دیگه در موردش هیچ حرف نزدیم ولی رفتار آصف خان با من فرق کرده بود و احساس می کردم برام احترام قائله و این خیلی برام مهم بود .... و شیوا غرق در لذت اومدن پدرش از ته دل می خندید ... حس امنیت بهش دست داده بود ؛ ....روز بعد سیزده بدر بود ..آصف خان و عمه طبقه ی بالا خوابیده بودن من زود تر از همه بیدار شدم .. صورتم رو که شستم رفتم توی ایوون .. نسیم ملایمی می وزید و گلبرگ های شکوفه ها رو مثل برف میریخت روی زمین .. طوری که تمام کف باغ رو سفید و صورتی کرده بود .. درخت ها داشتن جوونه می زدن ..یک حسی بهم می گفت دنیای منم داره جوونه می زنه ... حس می کردم بزرگ شدم ..دیگه اون دختر بچه ی ای نبودم که وارد خونه ی آقا شدم ..و این تغییر ناگهانی برای من خیلی عجیب بود ... اون روز من و شیوا با ذوق و شوق هر کاری می کردیم تا به آصف خان و عمه خوش بگذره .. و ظهر فرش پهن کردیم زیر درخت ها و درست مثل سیزده بدر همه چیز بردیم و دور هم ناهار خوردیم ....شیوا می گفت : اون همه سال با پدرم زندگی کردم ولی هیچوقت نشده بود اینطور با هم صمیمی باشیم این اولین باریه که اینقدر بهم نزدیک شدیم ... شنبه صبح صادق اومد و من با عمه رفتیم تهران اسمم روبرای امتحان متفرقه نوشتم  کتاب ها مو گرفتم .. اون روزا جاهای کمی بود که میشد این کارو کرد با همه ی ذوق و شوقی که برای این کار داشتم یک مرتبه حواسم رفت به خیابونی که نزدیک خونه ی آقا بود ... باز یاد اون مرد افتادم ؛ مردی که شاید هیچ کس درکش نمی کرد ...و غم دلشو نمی دونست .. من باید کاری می کردم که اون به زن و بچه هاش برسه .. و حقش نمی دونستم که اون همه رنج بکشه ..و با خودم قرار کردم روزی که میام برای امتحان ؛ حتما  میرم سراغ آقا و آدرس خونه رو بهش میدم ...بالاخره یکشنبه رسید و آصف خان با عمه رفت فرودگاه تا اونو راهی کنه و از اونجا هم با صادق بره گرگان .. و موقع خدا حافظی در حالیکه شیوا رو محکم در آغوش گرفته بود گفت : این بار که برگشتم یکی رو میارم برا تون حموم درست کنه .. ببینم شیوا جان تو می خوای برادرت رو ببینی ؟ اونا خیلی دلشون برات تنگ شده , شیوا گفت : منم همینطور فقط نمی دونم واقعا اونا منو خواهر خودشون می دونن یا نه ؟ آصف خان گفت : ای داد بیداد ؛ از دست تو ؛ مهم اینکه تو چی فکر می کنی .. اونی که خودت می خوای همیشه از همه چیز مهمتره برو بهش برس اینقدر از دیگران واهمه نداشته باش ... حق تو اون خواسته ی توست به دستش بیار ..نزار حسرت به دل بمونی ....و اینطوری دوباره ما تنها شدیم ..خوشحالی شیوا تا همین جا بود .. اول که می گفت برای رفتن عمه و پدرم دلتنگم .. بعدم دوباره هراس از آینده غم رو توی چشم های زیباش نشوند ... مدام می گفت : حوصله ندارم ...نمی خواد ...ساکت باشین ... رادیو رو روشن نکن ؛ و باز شیوا بود و زانو به سینه گرفتن و به بیرون خیره شدن ...و من می دونستم که غم اون دوری از عزت الله خان هست و بس .. تا یک روز یکی در خونه ی ما رو زد و رفتم از پشت در پرسیدم : کیه ؟ یک خانمی گفت باز کن .. گفتم : شما ؟ با کی کار دارین ؟ گفت : برای امر خیر مزاحم میشم ... من واقعا اون زمان نمی دونستم امر خیر یعنی خواستگاری درو که باز کردم خانم چادر مشکی سبزه رویی رو دیدم که تقریبا جوون بود و دست یک  پسر بچه رو هم گرفته بود .. احساس کردم بغض داره و خیلی دلش می خواد گریه کنه ... با همون حال گفت : اجازه می فرماین ؟  مادرتون نیستن ؟شیوا که همیشه وقتی من درو باز می کردم پشت پنجره یا ایوون منتظر میشد با صدای بلند پرسید : گلنار کیه ؟ زن فورا از من پرسید شما گلنار هستین ؟ اول جواب شیوا رو دادم و گفتم : با شما کار دارن .. پرسید : کی با من کار داره؟ گفتم یک خانم ... زن گفت : بگین از طرف آقای شاه پسندی اومدم ... من بالافاصله فهمیدم معنی امر خیر چیه و حدسم این بود که خواهرش فرستاده باشه ..ولی خودش در حالیکه بغضش بیشتر شده بود ادامه داد .. من زنش هستم .. من مات  و متحیر مونده بودم و به اون زن نگاه می کردم ...که شیوا رسید و تعارف کرد و اونو با خودش برد توی ساختمون ... یعنی واقعا یک مرد اینقدر بی رحم میشه که زن خودشو وادار کنه بره براش خواستگاری ؟ ادامه دارد ... @aghmiun