705.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستانم آرزوست
@aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقتا شاید نتونید کسی رو ببخشید، ولی بتونید بفهمیدش.
فهمیدن از بخشیدن بسیار جلوتره!
⭐️دڪتر_انوشه
@aghmiun
روز نو... - روز نو....mp3
زمان:
حجم:
5.6M
صبح 16 دی
❄️میشه امروز یه روزی بـاشه
⚘مثل همه روزها....
❄️میتونه متفاوت و
⚘قشنگ ترباشه.
❄️بستگی به تو داره
⚘که چه جوری زیبـاش کنی....
صبحتون زیبا ❄️
@aghmiun
صدای ساز4_5807576244174197451.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
🎼صدای ساز
🎙مرتضی
نوستالژی
🎼 @aghmiun
انسانها در هنگام تولد از هیچ چیز نفرت ندارند. ما نفرت داشتن و متنفر بودن از یکدیگر را یاد میگیریم.
همانطور که میتوان نفرت داشتن را آموخت، میتوان دوست داشتن را هم آموخت. عشق در درون ماست. شاید روزگار کاری کند که شعلههایش پنهان شود، اما خاموش نخواهد شد.
📚 راه دشوار آزادی
👤نلسون ماندلا
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهار خواهر بهشون بگو توی آلمان داری چیکار می کنی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوپنج
اونشب دیگه در موردش هیچ حرف نزدیم ولی رفتار آصف خان با من فرق کرده بود و احساس می کردم برام احترام قائله و این خیلی برام مهم بود ....
و شیوا غرق در لذت اومدن پدرش از ته دل می خندید ...
حس امنیت بهش دست داده بود ؛ ....روز بعد سیزده بدر بود ..آصف خان و عمه طبقه ی بالا خوابیده بودن من زود تر از همه بیدار شدم ..
صورتم رو که شستم رفتم توی ایوون ..
نسیم ملایمی می وزید و گلبرگ های شکوفه ها رو مثل برف میریخت روی زمین ..
طوری که تمام کف باغ رو سفید و صورتی کرده بود ..
درخت ها داشتن جوونه می زدن ..یک حسی بهم می گفت دنیای منم داره جوونه می زنه ...
حس می کردم بزرگ شدم ..دیگه اون دختر بچه ی ای نبودم که وارد خونه ی آقا شدم ..و این تغییر ناگهانی برای من خیلی عجیب بود ...
اون روز من و شیوا با ذوق و شوق هر کاری می کردیم تا به آصف خان و عمه خوش بگذره ..
و ظهر فرش پهن کردیم زیر درخت ها و درست مثل سیزده بدر همه چیز بردیم و دور هم ناهار خوردیم ....شیوا می گفت : اون همه سال با پدرم زندگی کردم ولی هیچوقت نشده بود اینطور با هم صمیمی باشیم این اولین باریه که اینقدر بهم نزدیک شدیم ...
شنبه صبح صادق اومد و من با عمه رفتیم تهران اسمم روبرای امتحان متفرقه نوشتم کتاب ها مو گرفتم ..
اون روزا جاهای کمی بود که میشد این کارو کرد با همه ی ذوق و شوقی که برای این کار داشتم یک مرتبه حواسم رفت به خیابونی که نزدیک خونه ی آقا بود ...
باز یاد اون مرد افتادم ؛ مردی که شاید هیچ کس درکش نمی کرد ...و غم دلشو نمی دونست ..
من باید کاری می کردم که اون به زن و بچه هاش برسه ..
و حقش نمی دونستم که اون همه رنج بکشه ..و با خودم قرار کردم روزی که میام برای امتحان ؛ حتما میرم سراغ آقا و آدرس خونه رو بهش میدم ...بالاخره یکشنبه رسید و آصف خان با عمه رفت فرودگاه تا اونو راهی کنه و از اونجا هم با صادق بره گرگان ..
و موقع خدا حافظی در حالیکه شیوا رو محکم در آغوش گرفته بود گفت : این بار که برگشتم یکی رو میارم برا تون حموم درست کنه ..
ببینم شیوا جان تو می خوای برادرت رو ببینی ؟ اونا خیلی دلشون برات تنگ شده ,
شیوا گفت : منم همینطور فقط نمی دونم واقعا اونا منو خواهر خودشون می دونن یا نه ؟
آصف خان گفت : ای داد بیداد ؛ از دست تو ؛ مهم اینکه تو چی فکر می کنی ..
اونی که خودت می خوای همیشه از همه چیز مهمتره برو بهش برس اینقدر از دیگران واهمه نداشته باش ...
حق تو اون خواسته ی توست به دستش بیار ..نزار حسرت به دل بمونی ....و اینطوری دوباره ما تنها شدیم ..خوشحالی شیوا تا همین جا بود ..
اول که می گفت برای رفتن عمه و پدرم دلتنگم ..
بعدم دوباره هراس از آینده غم رو توی چشم های زیباش نشوند ...
مدام می گفت : حوصله ندارم ...نمی خواد ...ساکت باشین ...
رادیو رو روشن نکن ؛ و باز شیوا بود و زانو به سینه گرفتن و به بیرون خیره شدن ...و من می دونستم که غم اون دوری از عزت الله خان هست و بس ..
تا یک روز یکی در خونه ی ما رو زد و رفتم از پشت در پرسیدم : کیه ؟
یک خانمی گفت باز کن ..
گفتم : شما ؟ با کی کار دارین ؟
گفت : برای امر خیر مزاحم میشم ...
من واقعا اون زمان نمی دونستم امر خیر یعنی خواستگاری درو که باز کردم خانم چادر مشکی سبزه رویی رو دیدم که تقریبا جوون بود و دست یک پسر بچه رو هم گرفته بود ..
احساس کردم بغض داره و خیلی دلش می خواد گریه کنه ...
با همون حال گفت : اجازه می فرماین ؟ مادرتون نیستن ؟شیوا که همیشه وقتی من درو باز می کردم پشت پنجره یا ایوون منتظر میشد با صدای بلند پرسید : گلنار کیه ؟
زن فورا از من پرسید شما گلنار هستین ؟
اول جواب شیوا رو دادم و گفتم : با شما کار دارن ..
پرسید : کی با من کار داره؟
گفتم یک خانم ...
زن گفت : بگین از طرف آقای شاه پسندی اومدم ...
من بالافاصله فهمیدم معنی امر خیر چیه و حدسم این بود که خواهرش فرستاده باشه ..ولی خودش در حالیکه بغضش بیشتر شده بود ادامه داد ..
من زنش هستم ..
من مات و متحیر مونده بودم و به اون زن نگاه می کردم ...که شیوا رسید و تعارف کرد و اونو با خودش برد توی ساختمون ...
یعنی واقعا یک مرد اینقدر بی رحم میشه که زن خودشو وادار کنه بره براش خواستگاری ؟
ادامه دارد ...
@aghmiun
اولین عکس برفی از آغمیون امسال
ممنون از مخاطب گرامی
@aghmiun
712K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همکلاسی های دانش آموزان شهید شده در مراسم کرمان ،یاد و خاطر آنان را گرامی داشتند ....
@aghmiun