eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
287.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ دلخراش ولی هشدار دهنده در رانندگی روزمره بخصوص در جاده ها هیچوقت سبقت غیر مجاز انجام ندهید @aghmiun شاید بعضی از مخاطبین گرامی با نمایش این کلیپ بخاطر داشتن صحنه دلخراش موافق نباشند ،ولی پخش همین کلیپ شاید تاثیر گذار باشد و بیننده عزیزی بخاطر حفظ جان خود ،هیچ وقت سبقت غیر مجاز انجام ندهد .
جاده سرعین به اردبیل امروز ۱۴۰۲/۱۰/۱۶ @aghmiun
Haamim ~ Music-Fa.ComHaamim - Sia Sefid (320).mp3
زمان: حجم: 8.6M
دلبری کردن رو از سعدی یاد بگیریم : شنیدمت که نظر می‌کنی به حالِ ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظارِ عیادت 🎙عاشقانه ای از حامیم. ⚫️⚪️سیاسفید. 🎼 @aghmiun
احساس دیگران... - احساس دیگران....mp3
زمان: حجم: 5.9M
صبح 17 دی 🔴 تنها راه لذت بردن از زندگی پذیرش این واقعیت است که زندگی یک جریان و فرایند است و نه رسیدن به یک مقصد پس منتظر زندگی نباشیم بلکه هر آن و لحظه را زندگی کنیم در این روز سرد زمستونی،دلتون گرم وصبحتون زیبا @aghmiun
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋پیامبراکرم (ص) فرمودند: با فضیلت ترین آیه ای كه بر من نازل شد، آیَتُ الکُرسی است. 🌠شنیدن آیة الكرسی اززبان این پیرمردزحمت کش یه لطف وصفای دیگه ای داره... @aghmiun
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️توصیه های افتخارآذربایجان، تاجرفرش وابرسرمایه دار ایران جناب عظیم زاده به جوانان واونهایی که میخوان کاری راشروع کنن... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوشش حال عجیبی داشتم ...اینکه زن شاه پسندی می تونس
گفت : اگر ناراحتی همین فردا برو خونه ی خودتون ..تو روهم دیگه نمی خوام ... می خوام تنها باشم ..حالا اون گریه می کرد و من گریه می کردم ..بلند شد رفت طبقه ی بالا و منم دوباره با همون حال دراز کشیدم و مدت زیادی صدای گریه های اونو از دور می شنیدم ولی ترجیح دادم به حال خودش بزارم .. چون می فهمیدم هیچ فایده ای نداره ...کم کم خوابم برد .. تا نور خورشید از پنجره ی حیاط افتاد روم .. خواستم جابجا بشم که حس کردم یکی کنارمه و منو نگاه می کنه .. چشمم رو باز کردم ..شیوا بود ...دستی به موهام کشید و گفت : خیلی موهای قشنگی داری ..به نظرم یکم کوتاهش کنیم بد نیست ... گفتم : وقتی رفتم میدم مادرم کوتاه کنه ... گفت : حرف مفت نزن ..من عصبانی بودم ببخشید ..قربونت برم ..مونس من ؛ دختر من ؛ بمیرم هم نمی زارم تو ازم جدا بشی ..گفتم : ولی دیشب دلمو شکستین ..و نشون دادین که واقعا دخترتون نیستم .. اگر مادرم بودین بهم نمی گفتی برو ..گفت : دیگه به روم نیار قول میدم تکرار نشه ..می دونی زن شاه پسندی منو یاد خیلی چیزا انداخت  .. از خودم از زن بودنم بیزار شدم .. دستشو گرفتم و گفتم : به خدا منم همینطور ..خیلی زن ضعیف و بد بختی بود که حاضر شده بود این کارو برای شوهر نامردش بکنه .. مگه دستم به اون شاه پسندی نرسه ... یک مرتبه شیوا همینطور که هنوز سرم روی بالش بود دو دستی منو بغل کرد و بوسید و شروع کرد به قلقلک دادن من و گفت:  دیدی ؟ دیدی ؟ هر دومون یک طور فکر می کنیم ؟.. و اینطوری می خواست از دلم در بیارم .. اون روز بعد از اینکه ناشتایی خوردیم گفت : زود باشین حاضر بشین می خوایم بریم بگردیم ...شاید سینما هم رفتیم .. ناهارم بیرون می خوریم و کلی خرید می کنیم ..همه خوشحال بودیم و با ذوق و شوق آماده شدیم و دست همدیگر رو گرفتیم و راه افتادیم به طرف جاده ی قیطریه ... برای این کار باید..یک ربعی راه میرفتیم .. چهار تایی می گفتیم و می خندیدم ..و من هرزگاهی به صورت شیوا نگاه می کردم که آیا از ته دلش خوشحاله یا به خاطر ما این کارو می کنه ... اول رفتیم استانبول ..اون برای من دوتا بلوز و یک دامن خرید و یک پیرهن سفید با گلهای صورتی که خیلی بهم میومد .. چند تا گیره سر و لباس و کفش برای بچه ها  خریدیم ..توی یک رستوران خیلی خوب چلو کباب خوردیم ... بعدم خوب یادمه رفتیم پارک گلستان ..اونجا هم وسیله ی بازی بود هم خیمه شب بازی و هم فیلم نمایش می دادن ..که برای اون نمایش باید هوا تاریک میشد .. و مردم از قبل روی اون  نیمکت های چوبی آبی رنگ جا می گرفتن و بقیه ایستاده تماشا می کردن ...شیوا بیست سیخ جگر خرید و روی همون نیمکت ها  نشستیم  و خوردیم تا فیلم شروع بشه  .... بچه ها اونقدر بازی کرده بودن و از شوق شون بالا و پایین پریده بودن که هر دو خوابشون برد... حدود ساعت ده شب بود که با تاکسی در بستی که گرفته بودیم رسیدیم نزدیک خونه .. حدود صد متری از  کوچه ی  خونه ی ما  سر بالایی  بود و خیلی خراب شده بود .. راننده گفت : جلوتر نمیرم ..و ما مجبور شدیم پیاده بشیم .. من پرستو  و شیوا پریناز رو بغل کردیم و پیاده راه افتادیم در حالیکه کلی خرید کرده بودیم و توی دستمون بود .. هر دو به هن و هن افتاده بودیم که یک مرتبه یکی از پشت سر شیوا گفت : بده به من بچه رو .. صدای عزت الله خان رو شنیدم ..در یک لحظه سر جامون میخکوب شدیم ... و با هم و بلند گفتم : پیدامون کرد ....باورم نمیشد اون وقت شب آقا اونجا چیکار می کرد.. شیوا سست شده بود عزت الله خان بچه رو ازش گرفت و خیلی جدی پرسید : کجاست  ؟ این خونه ی لعنتی کجاست ؟ من که سر از پا نمی شناختم انگار این تنها آرزوی من شده بود گفتم : سلام آقا اونجا ته کوچه ...دنبال من بیان .. اما نه شیوا حرفی می زد و نه آقا .. حتی جلوتر از شیوا راه میرفت با قدم های بلند دنبال من که جون تازه ای گرفته بودیم میومد  ..وقتی به پشت در  رسیدیم .. شیوا هنوز بی رمق با فاصله زیاد آروم قدم بر می داشت  .. کلید خونه دست اون بود ...سکوتِ آقا نشون می داد که چقدر دلش شکسته ... مردی تنها به دنبال زن و بچه هاش این موقع شب کوچه به کوچه گشته بود و اونشب بطور معجزه آسا یی پیداشون کرده بود .. حالا چی باید می گفت ؟ من بهش حق می دادم ... ذوق و شوقی که من داشتم فکر می کنم از هر دوی اونا بیشتر بود .. عزت الله خان بدون اینکه به صورت شیوا نگاه کنه کلید رو ازش گرفت و درو باز کرد ... اول من رفتم توی حیاط وآقا همینطور که بشدت اخم کرده بود و عصبی به نظر میرسید بدون اینکه با شیوا حرف بزنه وارد شد ... آروم گفتم : کلید اتاق زیر گلدونه ..آقا پریناز رو انداخت روی شونه اش ولی قبل از اون شیوا  از زیر گلدون کلید رو بر داشت و درو باز کرد ..و فورا چراغ ها رو روشن کرد ... ادامه دارد... @aghmiun
📚معلم و كودكان كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزی از درس و كلاس راحت باشند. يكی از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكی يكی به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتی همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماری در او زياد مي‌شود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسی خبرچينی نكند. فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتب‌خانه كلاس درس در خانة استاد تشكيل مي‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟ استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلی ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سی شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورويی و كينه، بدی حال مرا نمي‌بيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتی كه رنگ صورتم زرد است؟ زن گفت: ای مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌اي. استاد گفت: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماری مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌ای من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادی است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گوييد. تو هميشه با من كينه و دشمنی داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمی ديرتر، بستر را آماده كرد، استاد فرياد زد و گفت تو دشمن مني. چرا ايستاده‌ای ؟ زن نمي‌دانست چه بگويد؟ با خود گفت اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمنی متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم. اگر چيزی نگويم اين ماجرا جدی مي‌شود. زن بستر را آماده كرد و استاد روی تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند. شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت : آرام بخوانيد صدای شما استاد را آزار مي‌دهد. آيا ارزش دارد كه برای يك ديناری كه شما به استاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست مي‌گويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچه‌ها برای سلامتی استاد دعا كردند و با شادی به سوی خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند : چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان گفتند كه از قضای آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ مي‌گوييد. ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روی او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كی درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتی با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماری خود را نمي‌فهمد. تلقین غلط دیگران میتواند اعتماد به نفس را کاهش داده و تصورات ما را با نگرش دیگران همسو کند. و ذهن ما را از واقعیت اصلی خود دور ساخته، و باور های اساسی باطنی را خنثی کند. @aghmiun