16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شعری پندآموز ازشهــــــــــــــــــــریار
🌼تصاویری ازیک منطقه دردوفصل متفاوت
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهشت مثل آدم های گناهکار به نظر می رسید بدون این
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدونه
دوبار رفتم گرگان بدترین توهین ها رو پدرت به من کرد؛؛ صدام در نیومد ..
عمه می دونست تو کجایی ولی هر کاری کردم بروز نداد ..و گفت : شیوا بدون تو راحت تره ما حواسمون بهش هست ...
اون نمی دونه عشق و محبت چیه ..نمی دونه وقتی آدم یک زن رو دوست داشته باشه چه کارایی ازش بر میاد خودم می دونستم که بالاخره پیدات می کنم ...
اما پدرم در اومد؛؛ تا شنیدم گلنار به شوکت گفته بود قیطریه ...و امیر حسام شماره ی کامیون رو بر داشته بود ..
من هر روز میومدم این طرفا و هر جایی که ممکن بود و فکر می کردم می تونم تو رو پیدا کنم گشتم ..من ؛ منه احمق حتی چند بار توی همین کوچه رو تا نصفه هاش اومدم ..
ولی فکر نمی کردم ا ته این کوچه خونه ای باشه که کسی توش زندگی کنه ..
تو می دونی توی این مدت چی به من گذشته ؟بابا من با چه زبونی باید با تو حرف بزنم که بفهمی من جز تو زنی ندارم و نمی خوام داشته باشم ..
شیوا تو تا کی می خوای منو مجازات کنی و بهم شک داشته باشی ..
خوب اگر زن می خواستم گرفته بودم دیگه برای چی بابول در بیارم ؟ مگه ازت می ترسیدم ؟ چرا باید دروغ بگم ؟ من اون همه قربون صدقه ی تو رفتم تو فقط یک جمله ی منو شنیدی ,,
اونم بدون توجه به قبل و بعدش ..پس معلوم میشه دنبال بهانه می کردی ازم جدا بشی ...
من توی آشپزخونه که فاصله ی زیادی از اتاق نداشت به حرفشون گوش می دادم و چای رو آماده کردم ..و ریختم و با یک مقدار پسته و کلوچه گذاشتم توی سینی و بردم بیرون دیگه فکر می کردم جر و بحث اونا فایده ای نداره و هر دو یک چیز رو می خوان ...سینی رو گذاشتم روی میز و گفتم : آقا ؟ تو رو قران آروم باشین ..خودتون هم می دونین که شیوا جون چقدر شما رو دوست داره ..پس کوتاه بیاین ..
شرایط اونم در نظر بگیرین ..
آقا گفت : تو دیگه حرف نزن که از دست توام خیلی شاکیم ..چرا آدرس درست رو به شوکت ندادی ؟
گفتم : خودمم بلد نبودم ...
گفت : تو ؟تو بلد نباشی ؟ محاله بارو کنم ..اصلا ازت انتظار نداشتم ..همش با خودم می گفتم : حالا شیوا داره اشتباه می کنه تو دیگه چرا دَم به دَمش دادی ؟
در حالیکه شیوا نشسته بودو سرشو بین دست گرفته بود ..من سعی می کردم اوضاع رو عادی کنم ..
گفتم : آقا تو رو خدا بشینین یک چیزی بخورین ,, الان چای تون سرد میشه ...تو رو خدا بفرمایید آروم باشین ..
آقا : راستی شما چطور شد این وقت شب این طرفا بودین ؟ ...همینطور که می نشست گفت : نمی دونم ..ماشین رو خیلی جلوتر پارک کردم ..تصمیم گرفتم یکبار دیگه تمام کوچه های روستا رو بگردم ..
اصلا نفهمیدم ساعت چنده ..آخه برای من چه فرقی می کردکه کی برم خونه توی کوچه ها پرسه می زدم ..
وقتی آدم از زن و بچه هاش خبر نداشته باشه دیگه چه امیدی توی زندگی داره ؟...
از وقتی شما رفتین امید داشتم بر می گردین ولی وقتی اثاث رو عمه برد دیگه همه چیز توی اون خونه یخ زد ..ماتمکده از خونه ی ما بهتربود ...
گفتم : خدا رو شکر که پیدامون کردین ..انشاالله دیگه هیچوقت از هم جدا نشین ..
ببخشید من باید برم بخوابم خسته شدم ..شب به خیر ...
اونقدر بزرگ شده بودم که بفهمم اون دونفر با وجود من نمی تونن آشتی کنن ..
هنوز در اتاق رو نبسته بودم ..که شیوا در حالیکه بغض داشت بلند شد و رفت به طرف آقا ..اونم بالافاصله بلند شد و همدیگر رو سخت در آغوش گرفتن ..قلبم داشت از جا کنده میشد ..اونقدر تند می زد که وقتی به رختخواب رفتم اصلا آرامش نداشتم ...
هیچ صدایی نمی اومد ..اما صدای پایی رو شنیدم که از پله ها بالا میرفت ..ولی فقط یک صدای پا ؛؛
خوابم نمی برد ..
از این دنده به اون دنده میشدم .. حال عجیبی بهم دست داده بود ..دلشوره گرفتم ..و گاهی بغض می کردم ..نمی دونم چرا دلم می خواست گریه کنم ولی دلیلشو نمی دونستم ..
آخرای اردبیهشت بود و با هوای لطیف بهاری و آواز پرنده ها بیدارم شدم ..
اولین چیزی که به یادم اومد بودن آقا طبقه ی بالای خونه بود که بهم حس خوبی داد ؛؛
من می خواستم شیوا رو خوشحال ببینم و همه ی چیزی که اون زمان می خواستم همین بود ..حالا درخت ها برگ داده بودن و فقط شکوفه های چند درخت سیب باقی مونده بودن که زیبایی شگفت انگیزی برای من داشتن ..
هنوز آفتاب در نیومده بود وضو گرفتم و نماز خوندم ..بعد سمارو رو روشن کردم و رفتمتوی حیاط و یک شاخه ی شکوفه ی سیب رو چیدم ؛ که به جز زیبایی عطر خاصی داشت ...اونو گذاشتم توی یک لیوان و ناشتایی رو آماده کردم ...هنوز همه خواب بودن ...که صدای پایی از تو پله ها شنیدم و از توی آشپزخونه سرک کشیدم ...آقا بود ..منو دید و گفت : عجب بوی چایی راه انداختی ..نتونستم بخوابم ..
گفتم : سلام صبح بخیر می خواستم ناشتایی شما رو بیارم بالا ..
گفت : نه اگر میشه یک چای برای من بریز تا صورتم رو بشورم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
Ghadima Yadesh Bekheir.mp3
زمان:
حجم:
2M
Ghadima Yadesh Bekheir
🎼 @aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویر آخرالزمانی از طوفان ویرانگر در فلوریدا
@aghmiun
39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚽️بهترین گلهای خاطره انگیز تاریخ تیم ملی
@
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نکته ایمنی خیلی مهم
@aghmiun