eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیزده بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ... گفتم :
امیر حسام گفت : زورش نمیرسه ..می ترسه .. گفتم : اگر یک چماق بلند بر داره بزنه توی سرش یا حساب کار دستش میاد یا طلاقش میده که در هر دو صورت به نفع فرح میشه .. امیر حسام گفت : وایییی زن داداش به خدا گلنار آدم خطرناکیه ..به نظرم بدینش به همین  نفتی .. و قاه قاه خندید .. اون روز ما زیر درخت های باغ که حالا پر از میوه بود  فرش پهن کردیم و ناهار رو اونجا خوردیم .. شیوا سر حال بود و همه ی کارای خونه رو انجام می داد تا من این یکی دو روز آخرِ مونده به امتحانم  درس بخونم ... امیر حسام قبل از اومدن آقا رفت ..روز امتحان آقا سر کار نرفت و خودش با من اومد و همونجا موند تا امتحانم تموم شد و اسمم رو برای شهریور نوشتم  و منو برگردوند  خونه و بعد رفت سر کارش و من می دیدم که چقدر با محبت و مهربونی بامن رفتار می کنه طوری که اصلا باهاش احساس بیگانگی نداشتم  .. بهار رو به پایان بود و ما همچنان روزگار خوشی رو میگذروندیم .. اغلب شب ها آقا ما رو سوار ماشین می کرد و میبرد گردش گاهی سینما میرفتیم و گاهی با خریدن کباب و توی یک پارک خوردن کنار هم خوش بودیم ... گاهی احساس می کردم چقدر زندگی با من مهربون بوده که می تونم کنار آدم هایی مثل اونا زندگی کنم ..و من و بچه ها روز به روزبیشتر بهم علاقمند می شدیم  .. اونا  بدون من غذا نمی خوردن ..و بدون من و قصه هام نمی خوابیدن .. و اونا  برای من مثل نفس کشیدن  بودن ؛ حاضر بودنم جونم رو براشون بدم ...شهریور هم امتحانم رو با موفقیت دادم و رفتم کلاس سوم ... حالا بشدت به نوشتن علاقه پیدا کرده بودم ؛و توی یک دفتر چهل برگ کاهی هر چیزی  که می دیدم و هر اتفاقی که می افتاد یاد داشت بر داشتم  ... و در هر فرصتی کتابم رو دستم می گرفتم و توی اون باغ قدم می زدم و زیر یک درخت می نشستم و می خوندم .. وقتی امیر حسام این اشتیاق منو برای خوندن می دید مرتب برام کتاب میاورد .. با اینکه مدتی بود از توجه زیاد اون به خودم خوشم نمی اومد اما هیچ عکس العملی نشون نمی دادم و سعی داشتم عادی باهاش رفتار کنم .. چون هر تغییر حالت من باعث میشد اون بفهمه که من یک چیزایی دستگیرم شده ....دخترا ی اون زمان با حالا خیلی فرق داشتن ..برای یک دختر از سن  یازده ؛ دوازده سالگی شوهر پیدا میشد و دم بخت حسابش می کردن .. و خوب به ناچار از نظر روحی آماده می شد که حداکثر تا چهارده پانزده سالگی ازدواج کنه ... دیگه بچه نبودم و این چیزا رو خوب می فهمیدم که اون نوع نگاهش به من عوض شده و گاهی حس می کردم تنها به خاطر دیدن من اون همه راه رو میاد و بر می گرده ... اما من اونو فقط به چشم برادر آقا ..و یا حتی برادر خودم می دیدم .. برای همین به هیچ عنوان نمی خواستم شکی به دل کسی بندازم تا سر زبون بیفتم ....پاییز بود و درخت های باغ ِ ما و درّه ی پشت دیوار همه یکجا  بصورت بی نظیری  تماشایی شده بودن مخصوصا وقتی خورشید می خواست غروب کنه اعجازی  از  رنگ و نور بوجود میاورد که منو مست می کرد .. و بدون استثنا هر روز میرفتم توی ایوون طبقه ی بالا و از اونجا این منظره رو تماشا می کردم ... در همون حال میرفتم توی رویا های خودم ...پرواز می کردم و لابلای اون برگ های رنگ و وارنگ که زیر نور خورشید می درخشیدن از این شاخه به اون شاخه می پریدم ... توی آسمون چرخی می زدم و کنار رود خونه می نشستم و تنی به آب می دادم و بر می گشتم ... گاهی شیوا هم میومد و پیشم می ایستاد و دست در کمر هم به اون منظره نگاه می کردیم درست مثل زمانی که توی کوهستان بودیم .. ما اونجا بهم انس گرفتیم و با هم یکدل و یک زبون شدیم ... و در همون حال با هم درد دل می کردیم و یاد کوهستان و غروب اونجا و خاطراتش  میفتادیم ...تا یک روز بعد از ظهر که من  همین طور محو تماشا بودم یک مرتبه امیر حسام از پشت سرم گفت :  سلام گلنار ؛ چیکار می کنی ؟ بیا شیرینی آوردم با چایی بخوریم .. بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم : سلام خوش اومدی ....و از جام تکون نخورم .. اومد و کنارم ایستاد پرسیدم : به چه مناسبت شیرینی خریدی .. گفت : از لج عزیز ..دعواکردم و از خونه زدم بیرون ..فکر کردم چطوری اوقاتم رو شیرین کنم ..رفتم خریدم ... بعد نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :  چقدر اینجا قشنگه ...تو کدوم فصل رو دوست داری ؟ گفتم : فصل بهار و تابستون و پاییز و زمستون .. گفت : همیشه منو غافلگیر می کنی ..فکر می کردم الان میگی پاییز ... همه رو دوست داری ؟؛؛ اونوقت چرا ؟ گفتم: نمی دونم ..وقتی بهار میشه میگم این از همه بهتره .. تابستون میگم آخیش چقدر خوب شد میوه فراوان شده و زردآلو و هلو اومده ..پاییز که برای من مثل رویاست اونقدر که دوستش دارم ..و زمستون وقتی برف شروع می کنه به اومدن   احساس امنیت می کنم .. حس می کنم دیگه همه جا امن و امانه ... ادامه دارد... @aghmiun
🍏 سینه پهلو (ذات الریه) یکی از انواع عفونت ریه است. در این بیماری مجاری تنفسی ریه‌ها ملتهب می‌شود و در تبادل گاز‌های تنفسی اختلال رخ می‌دهد زردچوبه زردچوبه نقش موثری در درمان سینه پهلو دارد. یک قاشق چای‌خوری زردچوبه را با یک لیوان شیر گرم یا آب مخلوط و کمی نمک به آن اضافه کنید. هر شب قبل از خواب این محلول را بنوشید. اگر از شیر برای تهیه این نوشیدنی استفاده می‌کنید حداقل نیم ساعت پس از مصرف آن، آب ننوشید. ارسالی مخاطب گرامی خانم گلی @aghmiun
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی علی دایی و عادل فردوسی پور پینگ پنگ بازی می‌کنن.😂 @aghmiun
از جناب آقای حجت خلیلیان که یکی از پرسنل بیمارستان محب مهر در تهران هستند بابت همکاری و مساعدت برای خانواده آقای مهدی اصلی بی نهایت سپاسگذاریم . وجود تک تک هم کتی های عزیز مان در ادارات،ارگانها، بیمارستان ها و هر جای دیگر موجب افتخار و غرور همه مان میباشد . لازم بیاد آوریست طی صحبتی که با اقای فرازی کردیم قرار هست سامانه ای راه اندازی شود و از تمام آغمیونی های عزیز بخواهیم با درج شغل و محل خدمت ،در این سامانه عضو شوند تا بتوانیم به هم کتی های عزیز مان در هر زمینه ای به اقتضای نیاز شان کمک رسانی کنیم . امیدواریم مورد استقبال قرار بگیرد . @aghmiun
371.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا کاش میتوانستیم آنی باشیم کہ تو دوست داری... الهی کمکمان کن یک انسان حقیقی باشیم و یک لحظہ از وجودت غافل نباشیم در این شب زیبا نگاه مهربان خدا را برایتان آرزومندم💫💥 @aghmiun
قوی باشید....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 21 دی سلام صبحتون بخیر 🤍پُراز بهتـرین ها ❄️بهتـرین دورهمی 🤍بهتـرین دلخوشی ❄️بهتـرین لبخند 🤍بهتـرین شادی ❄️بهتـرین عبادت 🤍الهی ❄️بهتـرین زندگی رو 🤍داشتـه باشیـد ❄️روزتون عالی @aghmiun