eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🍏 سینه پهلو (ذات الریه) یکی از انواع عفونت ریه است. در این بیماری مجاری تنفسی ریه‌ها ملتهب می‌شود و در تبادل گاز‌های تنفسی اختلال رخ می‌دهد زردچوبه زردچوبه نقش موثری در درمان سینه پهلو دارد. یک قاشق چای‌خوری زردچوبه را با یک لیوان شیر گرم یا آب مخلوط و کمی نمک به آن اضافه کنید. هر شب قبل از خواب این محلول را بنوشید. اگر از شیر برای تهیه این نوشیدنی استفاده می‌کنید حداقل نیم ساعت پس از مصرف آن، آب ننوشید. ارسالی مخاطب گرامی خانم گلی @aghmiun
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی علی دایی و عادل فردوسی پور پینگ پنگ بازی می‌کنن.😂 @aghmiun
از جناب آقای حجت خلیلیان که یکی از پرسنل بیمارستان محب مهر در تهران هستند بابت همکاری و مساعدت برای خانواده آقای مهدی اصلی بی نهایت سپاسگذاریم . وجود تک تک هم کتی های عزیز مان در ادارات،ارگانها، بیمارستان ها و هر جای دیگر موجب افتخار و غرور همه مان میباشد . لازم بیاد آوریست طی صحبتی که با اقای فرازی کردیم قرار هست سامانه ای راه اندازی شود و از تمام آغمیونی های عزیز بخواهیم با درج شغل و محل خدمت ،در این سامانه عضو شوند تا بتوانیم به هم کتی های عزیز مان در هر زمینه ای به اقتضای نیاز شان کمک رسانی کنیم . امیدواریم مورد استقبال قرار بگیرد . @aghmiun
371.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا کاش میتوانستیم آنی باشیم کہ تو دوست داری... الهی کمکمان کن یک انسان حقیقی باشیم و یک لحظہ از وجودت غافل نباشیم در این شب زیبا نگاه مهربان خدا را برایتان آرزومندم💫💥 @aghmiun
قوی باشید....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 21 دی سلام صبحتون بخیر 🤍پُراز بهتـرین ها ❄️بهتـرین دورهمی 🤍بهتـرین دلخوشی ❄️بهتـرین لبخند 🤍بهتـرین شادی ❄️بهتـرین عبادت 🤍الهی ❄️بهتـرین زندگی رو 🤍داشتـه باشیـد ❄️روزتون عالی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهارده امیر حسام گفت : زورش نمیرسه ..می ترسه ..
می دونی  سفیدی برف برای من مثل اینکه که اومده تا بدی ها رو پاک کنه و با خودش ببره ..من از نگاه کردن به برف خسته نمیشم ....وقتی توی کوهستان بودیم تا چشم کار می کرد برف بود ..دستمون از زمین و آسمون کوتاه شده بود و حتی اگر داد می زدیم کسی نمی فهمید ..ولی من لذت می بردم ..دوست داشتم و نمی ترسیدم ..شاید برای همین حسی که داشتم و به شیوا جون هم منتقل می کردم اونجا دوام آوردیم و زنده موندیم ... .گفت : تو اگر بیفتی توی یک چاه و هیج کس نباشه نجاتت بده چیکار می کنی ؟ با خنده گفتم منظورت رو نمی فهمم ولی به نظرم  گریه کنم ..گفت : فکر نمی کنم تو گریه کنی فورا به دنبال یک چیزی می گردی که اونجا هم بهت خوش بگذره ..خیلی از این اخلاق تو خوشم میاد ..گفتم : فقط همیشه خودمو با اونچه که هست تطبیق میدم و دلیلی نمی ببینم که بی خودی خودمو اذیت کنم ...شیوا جون میگه چون تا حالا بلایی به سرت نیومده و همیشه دست از دور بر آتیش داشتی اینطوری فکر می کنی ..شایدم راست بگه ؛ نمی دونم ..حالا بیا کمک کن من فرش پهن می کنم توام پشتی ها رو بیار  ..الان آقا از خواب بیدار میشه ..با هم تند و تند این کارو کردیم  ؛ بعد سماور رو روشن کردم و  بردم همون جا و رادیو هم گذاشتم  .. و وقتی آقا از خواب بیدار شد و اومد همه اونجا دور هم جمع شدیم و شام خوردیم ..و امیر حسام و آقا تخته بازی می کردن .. منم پرستو رو گذاشته بودم روی پام تا بخوابه و پرینازم توی بغل شیوا داشت می خوابید که یکی با ضربات محکم و پشت سر هم می کوبید به در طوری که معلوم بود اوضاع عادی نیست ..بی اراده گفتم : عزیز اومده  ؛؛ شیوا از ترس خودشو چسبوند به آقا ... امیر حسام گفت : من میرم ...و با عجلهدوپله یکی  رفت پایین  ..آقا هم از جاش بلند شد و به شیوا گفت : قربونت برم اون پایین آتیش گرفت تو از اینجا تکون نمی خوری فهمیدی ؟راست میگه عزیز  با امیر حسام دعوا کرده ممکنه خودش باشه من درستش می کنم .. ولی من پرستو رو گذاشتم زمین و دویدم دنبال آقا ببینم چه خبره ..تا وارد حیاط شدم ؛فرح رو خونین و زخمی در حالیکه امیر حسام زیر بغلشو گرفته بود دیدم که نای راه رفتن نداشت یک چشمش از شدت کبودی و ورم باز نمیشد و از گوشه ی اون خون میومد جای انگشت های اون مرد که به صورتش سیلی زده بود بطور وحشتناکی ورم داشت ... آقا رنگ از روش پریده بود با عصبانیت پرسید : با چی اومدی اینجا ؟فرح آروم و بی رمق گفت : تاکسی ....آقا  با سرعت رفت لباس بپوشه ... دویدم بالا و به شیوا گفتم : بیاین فرح اومده آقا می خواد بره دعوا ..زود باشین نزارین مرتیکه وحشیه ممکنه اتفاق بدی بیفته .. بچه ها رو بغل کردیم و آوردیم پایین و گذاشتم توی جاشون ..اما هیچ کس نمی تونست جلوی امیر حسام و آقا رو بگیره اونا داشتن میرفتن از در خونه بیرون و فرح زار و نزار روی پشتی افتاده بود ...دویدم دم در و جلوشون ایستادم...گفتم : آقا تو رو قران این کارو نکنین ...این موقع شب یک  کاری دست خودتون میدین ..اما آقا سرم داد زد: برو کنارگلنار  من باید همین امشب حساب اون مرتیکه رو برسم ..تو مراقب فرح و شیوا باش ..درو رو کسی باز نکنین تا ما برگردیم حتی عزیز,, ..شنیدی چی گفتم ؟ برای هیچ کس باز نکنین ... و همینطور عصبی و هراسون با امیر حسام رفتن بطرف  ماشین ,, و با سرعت دور زدن و دور شدن.. شیوا هم خودشو رسوند ولی دیگه فایده ای نداشت ..هر دو نگران بودیم بهم نگاه کردیم .. شیوا گفت : نکنه کاری دست خودشون بدن ؟ گفتم : نه فکر نمی کنم آقا آدم عاقلیه دست به کاری نمی زنه که درد سر بشه ... اما خودم به این حرف اعتقاد نداشتم و دلم شور افتاده بود ... شیوا جلو تراز من با عجله  رفت تا به فرح برسه ..بچه ها که هنوز خوابشون  سنگین نشده بودکه اونا رو آورده بودیم پایین ؛هر دو گریه می کردن و صداشون میومد اما من چشمم افتاد به چادر فرح که روی زمین ولو شده بود خم شدم که برش دارم مقدار زیادی خون دیدم .. وحشت زده چادر و جمع کردم و با سرعت خودمو به شیوا رسوندم که داشت وارد ساختمون میشد و گفتم : چادرش پر از خونه ..یعنی چی شده ؟ شیوا هراسون گفت : یا حضرت عباس .. و دوید بطرف اتاقی که فرح توش بود .... اون چمباتمه زده بود واز درد به خودش می پیچید و با دندون آستین لباسشو گاز می گرفت و گریه می کرد .... شیوا پرسید : فرح جان چی شدی خونریزی داری ؟ ببینم نکنه حامله ای ؟ فرح در حالیکه گریه اش شدید تر شده بود  و خودشو از درد تاب می داد گفت : زن داداش ؛ حالم خیلی بده ..فکر کنم بچه ام داره میفته کمکم کنین .. شیوا هراسون و دستپاچه شده بود با اعتراض گفت : آخه چرا تا داداشت بود  نگفتی حالت بده ؟ الان من چیکار کنم؟ ممکنه جونت به خطر بیفته ...اگر گفته بودی عزت الله تو رو می برد مریض خونه ..وای خدا چیکار کنم حالا نکنه بلایی سرت بیاد ... ادامه دارد... @aghmiun