eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
این عکس مربوط به دانش آموزان چهارم دبستان فرخی آغمیون و مربوط به سال ۱۳۵۳ است. معلم خانم فرامرزی. ۱عباسعلی صفری۲ علی شاکری۳ فیروز پیل بالا۴ قادر معماری ۵ برات ولیپور ۶ علی مهتابی پسر عمومی علی مهتابی، ۷۰ ابراهیم سیف خانی ۸ حسین فلاحی ۹ خدابیامرز پرویز قرائی ۱۰ جلیل ساعدی ۱۱ ناشناس ۱۲ جابر زلفی و فرد کناری خلیل میرزایی ۱۳ ،محمد کریمی ۱۴ ناشناس ۱۵ تراب قلیجی ۱۶ شمسعلی شکرانی ۱۷ اسرافیل صمد خانی ۱۸ احمد خدایاری ۱۹ غلامعلی راستگو ۲۰ مرحوم علیرضا اصغری ۲۱ احتمالا محمد قاهری ۲۲ آقای فرامرزی ناظم مدرسه نشسته از چپ ناصر ابتهاج ۲ مصطفی حمدی پور ۳ سلیمان شکری ۴ تقی محمد نسب ۵ حمید (محمد) نیازیان ۶ مالک درگاهی ۷ محمد بینوایی(احتمالا) ۸ اروجعلی دلیری۹ حسن آتیه دان ۱۰ ابوالفضل اصلی ۱۱ مرحوم باقر زمردی ۱۲ رحیم نوری پور ۱۳ علی اکبر فدایی اقدم.۱۴ صالح معرفت ۱۵ و ۱۶ بهروز محامد ۱۷ مجید میرزایی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوپانزده می دونی  سفیدی برف برای من مثل اینکه که ا
و در همون حال  یک بالش گذاشت و گفت:  دراز بکش ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم ..آخه دختر چرا باخودت این کارو کردی ؟ .. گلنار دوتا بالش بزار زیر پاش ..اون بچه ها رو از این اتاق ببر... اما تا فرح رو دراز کرد زیرش پر از خون بود ؛ در واقع اون روی خونِ  خودش نشسته بود.. با ناله گفت : ببخشید زن داداش خجالت کشیدم ..آخه کسی نمی دونست که حامله ام .... من فورا بچه ها رو که گریه می کردن بردم توی اتاق بغلی و گفتم : پریناز یک کاری برای من می کنی ؟ امشب تو پرستو رو بخوابون ببین عمه مریض شده به کمک من احتیاج داره ... منم قول میدم فردا برات دختر شاه پریون رو تعریف کنم .. بیا اینجا این بالش رو بزارم روی پات ..آهان ..آفرین دخترم حالا  پرستو رو روی پات بزارم و برم   براش شیر بیارم توام تکونش بده ..تا خوابش ببره .. آفرین باریکلا دختر قشنگم ..آره همینطور خوبه ..من الان میام ...با سرعت شیشه ی پرستو رو شیر کردم و دادم دستش اون ساکت شد و پریناز به زحمت تکونش  می داد درِ اتاق رو بستم و رفتم سراغ فرح که از درد فریاد می زد و به خودش می پیچید .. شیوا یک لگن آورده بود و گذاشته بود زیرش .. نزدیک دو ساعت  اون زن بیچاره درد های وحشتناک کشید..من و شیوا در مونده بهش نگاه می کردیم و نمی دونستیم چه کاری می تونیم براش بکنیم .. نه وسیله ای بود نه امکانش که به کسی خبر بدیم ... اونقدر فریاد زد و به خودش پیچید  تا بچه اش افتاد ...منو و شیوا پا به پای اون گریه می کردیم ... شیوا دستی از روی ناراحتی به صورتش کشید و احساس خفگی بهش دست داده بود .. شالی که همیشه سرش می کرد رو باز کرد و انداخت  کنار اتاق و با سرعت رفت  دستهاشو شست و به من گفت از اتاق برو بیرون ... جفتش نیومده خطرناکه ...خودم باید یک کاری بکنم .. گفتم : جفت ؟ یعنی دوتا بچه داشت ؟ گفت : برو بیرون ..اینقدر حرف نزن ... گفتم : میمونم  کمکتون می کنم من جایی نمیرم ...گفت : پس دستهاشو بگیر ..نزار تکون بخوره .. من می ترسم و خودمم  نمی دونم می تونم یا نه ؟ ولی باید کمکش کنیم جفت بیاد ...وگرنه تا صبح دوام نمیاره ... فرح خیس عرق شده بود و دیگه نای حرف زدن و حتی ناله کردن نداشت ... وقتی کار شیوا تموم شد .. نفس بلندی  کشید و گفت : خدا کنه اشتباهی نکرده باشم ..ولی جفت رو گرفتم ... و چند دقیقه صبر کرد و به فرح گفت : اینطوری نمی تونی بخوابی باید تمیز بشی می تونی آروم بلند بشی ؟ با سر جواب مثبت داد و ..هر دو زیر بغلشو گرفتیم و  بردیمش لباس هاشو در آوردیم وبدنشو شستیم و شیوا داشت از لباس های خودش تن اون می کردکه من فورا همه ی اون چیزایی رو که خونی بود جمع کردم از اتاق بردم ...و ریختم توی حیاط .. اما اون بچه ای که انداخته بود رو توی لگن دیدم حتی دست و پاش در اومده بود خیلی حالم بد شد ... می لرزیدم و بغضی شدید گلومو فشار می داد و دلم می خواست هوار بکشم ...اصلا عادلانه نبود..فرح که فقط دو سال از من بزرگ تر بود هنوز بچه بود اینطور  مورد ظلمی بدتر از شیوا قرار گرفته بود که مرد زندگیش این همه در حقش نامردی کنه و اون دختر راه به خونه ی مادر هم نداشته باشه از ترس اینکه دوباره اونو به آغوش اون مرد بی رحم بندازه .... همینطور که فکر می کردم رفتم بالا و فرش کهنه ی ایوون  رو کشیدم و آوردم پایین و انداختم توی اتاق ..و یک رختخواب برای فرح پهن کردم ... تا شیوا اونو آورد و  زار و نزار  و بی رمق و آروم روی اون دراز کشید .. اشکهاش بدون اینکه گریه کنه از چشمهای ورم کرده اش پایین میومد و زیر لب تکرار می کرد ببخشید ..تو رو خدا ببخشید ...نمی دونستم کجا برم ..مجبور شدم بیام اینجا ...اون بار که قهر کرده بودم عزیز دوباره منو برگردوند ..نمی خواستم دیگه برم پیش عزیز ... ببخشید زن داداش ...شیوا گفت :نه عزیزم کار خوبی کردی ؛ ولی کاش وقتی اومدی می گفتی داری بچه میندازی ..شاید میرفتی مریضخونه  بچه از دست نمی رفت .. حالا دیگه تموم شد تو فکرشو نکن .. گلنار تو کاچی بلدی درست کنی عزیزم ؟ گفتم : بلدم ..شما پیشش باشین الان حاضر می کنم ... همینطور که آرد رو هم می زدم دلم سخت برای آقا و امیر حسام شور می زد .. دیر کرده بودن .. دیگه ساعت نزدیک یک نیمه شب بود و از اونا خبر نبود ...که صدای پریناز رو شنیدم که گفت : گلنار پرستو رو خوابونم ... گفتم وای الهی قربونت برم آفرین به تو مرسی حالا منم کارم تموم شد میام و تو رو می خوابونم  ...پرسید : چی درست می کنی ؟ منم از این می خوام .. گفتم چشم حاضر شد به توام میدم ..کاچی که آماده شد ریختم توی کاسه و بردم توی اتاق .. شیوا که کنار بستر فرح نشسته بود و سعی داشت اونو آروم کنه کاسه رو ازم گرفت و گفت : فرح باید اینو بخوری حتما شام هم نخوردی .. ادامه دارد... @aghmiun
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺ساخت رسیدجعلی برای انتقال پول برای بقیه هم بفرستید کسی سرش کلاه نره @aghmiun
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیرون کشیدن پتو از شکم مار بحق چیزهای ندیده و نشنیده @aghmiun
یک تصویر زیبا از خانه خدا @aghmiun
هر روز یک شروع... - هر روز یک شروع....mp3
زمان: حجم: 4.5M
صبح 22 دی فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی ای آفتاب روشن و ای سایه همای ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی سعدی صبحتون شاد و پر امید🌻 @aghmiun