هر روز یک شروع... - هر روز یک شروع....mp3
زمان:
حجم:
4.5M
صبح 22 دی
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی
ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی
سعدی
صبحتون شاد و پر امید🌻
@aghmiun
AudioCutter_D1738396T13719368(Web).mp3
زمان:
حجم:
5.8M
❇️کتاب صوتی
⭐️مدیریت_خشم_درخانه
🌸فصل اول
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوشانزده و در همون حال یک بالش گذاشت و گفت: دراز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوهفده
سرتو بیار بالا گلنار یک بالش دیگه بزار زیر سرش که بتونه بخوره ..
پریناز ناراحت شده بود و گفت : عمه چی شدی ؟
شیوا گفت تو چرا نخوابیدی مامان جون ؟
گفت : خوابم نمیاد ..می خوام کاچی بخورم ؛
من گفتم :شیوا جون می دونین پرستو رو پریناز خوابونده و من بهش قول دادم براش قصه بگم .. اول کاچی بخوره بعدا .خودش میره می خوابه مامان جونش ...
فرح گریه اش بیشتر شد و با صدای بلند گفت : ای خدا ..ای خدا منو بکش که دیگه راحت بشم من لیاقت مادر شدن نداشتم منو بکش و از این زندگی خلاصم کن ....
نمی دونستم اون برای کدوم دردش گریه می کنه اینکه نتونسته بود مادر بشه ؛؛ یا شوهر بدی داشت ؛؛
و یا آینده ی تاریک و غمِ از دست دادن بچه اش و یا دردی که عزیزاز روی نادانی و جهل توی سینه اش گذاشته بود ؟
همینطور که من به پریناز ؛؛ و شیوا به فرح کاچی می دادیم ..شیوا ازش پرسید: چی شد که حاضر شدی زن این مرد بشی ؟ آخه چرا به حرف عزیز گوش دادی ؟ بهم بگو چرا تو رو می زنه ؟
گفت : من کجا حاضر بودم زن این عوضی بشم ؟ عزیز اصرار کرد ..
داداش شاهده ..می گفت زیر سرت بلند شده ..
آخه یک پسره بود توی راه مدرسه میفتاد دنبالم ..برادر دوستم بود و برام نامه داده بود که می خواد بیاد خواستگاری ..
همیشه از مدرسه تا در خونه ی ما دنبالم میومد ..به دوازده امام اگر من یک کلمه باهاش حرف زده باشم , اصلا جرات نمی کردم ,, خجالت می کشیدم ...
ولی مثل اینکه محمود آقا اونو چند بار دیده بود ؛ رفت و گذاشت کف دست عزیز؛؛ ...
دیگه اونو که میشناسی ؛؛ های و هو راه انداخت که اگر محمود فهمیده پس عالم وآدم می فهمن ..فردا ننگ بالا میاری و آبروی ما رو می بری ..
هر چی قسم خوردم والله ؛ بالله من اصلا با اون پسر حرف نزدم به خرجش نرفت که نرفت ..دیگه نمی ذاشت برم مدرسه ..داداشم حرف عزیز رو باور کرده بود و ازم حمایت نمی کرد ..
فقط امیر حسام بود که اونم کسی به حرفشو گوش نداد ..
تا اینکه دوستم فهمید و به برادرش گفت اونم مادرشو فرستاد خواستگاری ..
چون پولدار نبودن عزیز بهشون بی احترامی کرد و جواب رد داد ..اما تا باقر با مادر و پدر و خواهراش اومدن خواستگاری من همون شب اول که ظاهرشون رو دیدکه پول دارن بدون تحقیق جواب داد ..
باور تون میشه ؟هر چی من بالا و پایین پریدم ..که نمی خوام ..
عزیز بیشتر مطمئن میشد که خاطر یکی دیگه رو می خوام ...و اصرارش بیشتر میشد ..ظرف دو هفته منو نشوند سر سفره ی عقد ..
اما همون جا نمی دونم داداش از کجا و چه چیزی رو متوجه شده بود که می خواست عقد رو بهم بزنه ..و با عزیز در گیر شدن ..
از این طرف توی سالن پایین مردم نشسته بودن و من توی سالن بالا یعنی توی اتاق شما گریه می کردم و عزیز و داداش با هم جر و بحث می کردن ...
و طبق معمول عزیز غش کرد و حالش بهم خورد و گریه و زاری کرد و داداش کوتاه اومد ..و اونشب من با دلی خون به عقد باقر در اومدم ..ولی اونشب تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم ..می خواستم برم خونه ی عموم که خیلی ساله عزیز با هاشون قهر کرده بود و حدسم نمی زد که من اونجا باشم ..
وسایلم رو جمع کردم منتظر یک فرصت بودم که فرار کنم ..
ولی عزیز رفته بود توی اتاقم و فهمیدکه می خوام چیکار کنم ..و برای اولین بار منو کتک زد ..
حتی داداشم رو پر کرد و انداخت به جونم ..و سرم داد و هوار راه انداخت که حتما عزیز راست میگفته و تو می خواستی با اون پسره فرار کنی ...
طوری شد که دیگه داداشم و امیر حسام هم راضی بودن زودتر با باقر عروسی کنم ...
دیگه خسته شده بودم تن در دادم و این بلا سرم اومد ..من از باقر متنفرم دست بهم می زنه چندشم میشه ..
همون شب اول هر کاری کرد پیشش نخوابیدم ..بهش بر خورد و از خونه زد بیرون ..دیگه خواهر و مادرش چه حرفا بارم کردن بماند ..
نزدیک صبح مست ِ مست اومد و منو گرفت به باد کتک و به زور تصاحبم کرد ..صدام در نیومد فقط تو خودم شکستم ..
دیگه اون فرح سابق نبودم ..همیشه غمگین و افسرده یک گوشه گز می کردم ..و این ماجرا همینطور هر شب ادامه داشت ..
هر چی با خودم حرف می زدم تا قانع بشم دلم رضا نبود ..حالم از باقر بهم می خورد ..
حتی تحمل بوی بدنش رو نداشتم ...تا یک روز که خیلی زیاد منو زده بود فرار کردم رفتم خونه ی خودمون و داداشم فهمید که چی به سرم اومده ..
اما تا میومد ازم پشتیبانی کنه عزیز پای آبرو رو وسط می کشید و نمی ذاشت ..می گفت : تقصیر خودشه دلش یک جای دیگه بنده ؛ داره اون بیچاره رو اذیت می کنه که طلاق بگیره و بره زن اون بشه ..من نمی زارم مگر از روی جنازه ی من رد بشه ..
باید تمکین کنه و دوباره منو برمی گردوند و به جای من قول می داد که دیگه زن خوبی باشم ...سه ماهی میشد که می دونستم باردارم اما به هیچ کس نگفتم ..چون می خواستم نداشته باشمش ..
ادامه دارد...
@aghmiun
Hayedeh2-06 Zamooneh.mp3
زمان:
حجم:
11.2M
Zamooneh.. ـ
🎼 @aghmiun
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘حکایتی شنیدنی و...
@aghmiun
#انگیزشی
هفت روش ساده برای شاد بودن :
🔘گلکاری يا باغبانی کنيد
🔴پولهای خود را خرج دلخوشیهای کوچک و زياد کنيد و مدام به دنبال آرزوهای گران و دستنيافتنی نباشيد
🔘در يک مهارت جديد، متخصص شويد
تشخيص اينکه چه مهارتی باشد به سليقه و توانايی خودتان بستگی دارد
🟣نگرانیهايتان دربارهی آينده را روی يک کاغذ بنويسيد، در يک پاکت نامه بگذاريد و به معنای واقعی مهر و مومش کنيد
🟡اطرافتان را با افراد شاد شلوغ کنيد
گاهی در جمع خانوادهتان جوک بگوييد و شوخطبع باشيد
🔘مقايسهی خود با ديگران را متوقف کنيد
مهم نيست که اين مقايسه در زمينهی مالی باشد يا تحصيلی یا..
🔴از هر فرصتی برای ورزش استفاده کنيد چرا که ورزش در افزايش روحيه و اعتماد به نفس، تاثير قابلتوجهی دارد
@aghmiun
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲ارسالی همراهان
@aghmiun
18258.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
🌼پرده نیــــــــــــــــــلی
🌸روانشاد رهی معیری
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشتسرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخدیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
ما را بس است جلوهگه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم
شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم
در جستجوی یار دلآزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم
صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دوران نمیکنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم...
@aghmiun