eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیرون کشیدن پتو از شکم مار بحق چیزهای ندیده و نشنیده @aghmiun
یک تصویر زیبا از خانه خدا @aghmiun
هر روز یک شروع... - هر روز یک شروع....mp3
زمان: حجم: 4.5M
صبح 22 دی فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی ای آفتاب روشن و ای سایه همای ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی سعدی صبحتون شاد و پر امید🌻 @aghmiun
AudioCutter_D1738396T13719368(Web).mp3
زمان: حجم: 5.8M
❇️کتاب صوتی ⭐️مدیریت_خشم_درخانه 🌸فصل اول @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوشانزده و در همون حال  یک بالش گذاشت و گفت:  دراز
سرتو بیار بالا گلنار یک بالش دیگه بزار زیر سرش که بتونه  بخوره .. پریناز ناراحت شده بود و گفت : عمه چی شدی ؟ شیوا گفت تو چرا نخوابیدی مامان جون ؟ گفت : خوابم نمیاد ..می خوام کاچی بخورم ؛ من گفتم :شیوا جون می دونین  پرستو رو پریناز خوابونده و من بهش قول دادم براش قصه بگم  .. اول کاچی بخوره بعدا .خودش میره می خوابه مامان جونش ... فرح گریه اش بیشتر شد و با صدای بلند گفت : ای خدا ..ای خدا منو بکش که دیگه راحت بشم من لیاقت مادر شدن نداشتم منو بکش و از این زندگی خلاصم کن .... نمی دونستم اون برای کدوم دردش گریه می کنه اینکه نتونسته بود مادر بشه ؛؛ یا شوهر بدی داشت ؛؛  و یا  آینده ی تاریک و غمِ از دست دادن بچه اش و یا دردی که عزیزاز روی نادانی و جهل  توی سینه اش گذاشته بود ؟ همینطور که من به پریناز ؛؛ و شیوا به فرح کاچی می دادیم ..شیوا ازش پرسید:  چی شد که حاضر شدی زن این مرد بشی ؟ آخه چرا به حرف عزیز گوش دادی ؟ بهم بگو چرا تو رو می زنه ؟ گفت : من کجا حاضر بودم زن این عوضی بشم ؟ عزیز اصرار کرد .. داداش شاهده ..می گفت زیر سرت بلند شده .. آخه یک پسره بود توی راه مدرسه میفتاد دنبالم ..برادر دوستم بود و برام نامه داده بود که می خواد بیاد خواستگاری .. همیشه از مدرسه تا در خونه ی ما دنبالم میومد ..به دوازده امام اگر من یک کلمه باهاش حرف زده باشم , اصلا جرات نمی کردم ,, خجالت می کشیدم ... ولی مثل اینکه محمود آقا اونو چند بار دیده بود ؛ رفت و گذاشت کف دست  عزیز؛؛  ... دیگه اونو که میشناسی ؛؛ های و هو راه انداخت که اگر محمود فهمیده پس عالم وآدم می فهمن ..فردا ننگ بالا میاری و آبروی ما رو می بری .. هر چی قسم خوردم والله ؛ بالله من اصلا با اون پسر حرف نزدم به خرجش نرفت که نرفت ..دیگه نمی ذاشت برم مدرسه ..داداشم حرف عزیز رو باور کرده بود و ازم حمایت نمی کرد .. فقط امیر حسام بود که اونم کسی به حرفشو گوش نداد .. تا اینکه دوستم فهمید و به برادرش گفت اونم مادرشو فرستاد خواستگاری .. چون پولدار نبودن عزیز بهشون بی احترامی کرد و جواب رد داد ..اما تا باقر با مادر و پدر و خواهراش اومدن خواستگاری من همون شب اول که ظاهرشون رو دیدکه پول دارن بدون تحقیق جواب داد .. باور تون میشه ؟هر چی من بالا و پایین پریدم ..که نمی خوام .. عزیز بیشتر مطمئن میشد که خاطر یکی دیگه رو می خوام ...و اصرارش بیشتر میشد ..ظرف دو هفته منو نشوند سر سفره ی عقد .. اما همون جا نمی دونم داداش از کجا و چه چیزی رو متوجه شده بود که می خواست عقد رو بهم بزنه ..و با عزیز در گیر شدن .. از این طرف توی سالن پایین مردم نشسته بودن و من توی سالن بالا یعنی توی اتاق شما گریه می کردم و عزیز و داداش با هم جر و بحث می کردن ... و طبق معمول عزیز غش کرد و حالش بهم خورد و گریه و زاری کرد و داداش کوتاه اومد ..و اونشب من با دلی خون به عقد باقر در اومدم ..ولی اونشب تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم ..می خواستم برم خونه ی عموم که خیلی ساله عزیز با هاشون قهر کرده بود و حدسم نمی زد که من اونجا باشم .. وسایلم رو جمع کردم منتظر یک فرصت بودم که فرار کنم .. ولی عزیز  رفته بود توی اتاقم و فهمیدکه می خوام چیکار کنم ..و برای اولین بار منو کتک زد .. حتی داداشم رو پر کرد و انداخت به جونم ..و سرم داد و هوار راه انداخت که حتما عزیز راست میگفته و تو می خواستی با اون پسره فرار کنی ... طوری شد که دیگه داداشم و امیر حسام هم راضی بودن زودتر با باقر عروسی کنم ... دیگه خسته شده بودم تن در دادم و این بلا سرم اومد ..من از باقر متنفرم دست بهم می زنه چندشم میشه .. همون شب اول هر کاری کرد پیشش نخوابیدم ..بهش بر خورد و از خونه زد بیرون ..دیگه خواهر و مادرش چه حرفا بارم کردن بماند  .. نزدیک صبح مست ِ مست اومد و منو گرفت به باد کتک و به زور تصاحبم کرد ..صدام در نیومد فقط تو خودم شکستم .. دیگه اون فرح سابق نبودم ..همیشه غمگین و افسرده یک گوشه گز می کردم ..و این ماجرا همینطور هر شب ادامه داشت .. هر چی با خودم حرف می زدم تا قانع بشم دلم رضا نبود ..حالم از باقر بهم می خورد .. حتی تحمل بوی بدنش رو نداشتم ...تا یک روز که خیلی زیاد منو زده بود فرار کردم رفتم خونه ی خودمون و داداشم فهمید که چی به سرم اومده .. اما تا میومد ازم پشتیبانی کنه عزیز پای آبرو  رو وسط می کشید و نمی ذاشت ..می گفت : تقصیر خودشه دلش یک جای دیگه بنده ؛ داره اون بیچاره رو اذیت می کنه که طلاق بگیره و بره  زن اون بشه ..من نمی زارم مگر از روی جنازه ی من رد بشه .. باید تمکین کنه و دوباره منو برمی گردوند و به جای من قول می داد که دیگه زن خوبی باشم ...سه ماهی میشد که می دونستم باردارم اما به هیچ کس نگفتم ..چون می خواستم نداشته باشمش .. ادامه دارد... @aghmiun