eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهجده ولی خوب بچه ام بود و احساس می کردم با اینکه
اما خودش اصلا چشم بهم نذاشت ...به بیرون نگاه کردم بارون میومد و هوا سخت گرفته بود ... شیوا داشت غذا رو هم می زد که رفتم سراغش تا چشمش به من افتاد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و منو بغل کرد و های های گریه کرد ..و گفت : عزت الله خان نیومد.. گفتم : من دیشب دلم شور می زد ولی از اون ساعت که خوابیدم تا حالا دلشورم بند اومده دلم گواهی میده دیگه هر کجا باشن پیداشون میشه ..گفت : مجبورم به خاطر فرح غذا درست کنم چون خیلی ضعیف شده وگرنه دست و دلم به کار نمیره .. گفتم شما برو پیش فرح من بقیه اش رو انجام میدم ..که صدای چند تا بوق ماشین رو شنیدیم با شوق بهم نگاه کردیم و این صدا به ما نوید می دادکه اونا برگشتن  ... شیوا شالشو محکم کرد و دوید طرف در حیاط ... و قبل از اینکه صدای در بیاد اونو باز کرد  .. آقا تنها بود ؛ ولی اونقدر ناراحت که نمی تونم وصف کنم .. شیوا فورا بغلش کرد و همونطور که زیر بارون ایستاده بودن مدتی به همون حال موندن ...و من از دور تماشا می کردم .. امیر حسام نبود ..دلم  شور افتاد ...ولی منتظر موندم .. در اون لحظه یک تصمیم برای خودم گرفتم ..من می خوام زنی باشم که همه منتظرم بشن نمی خوام توی خونه بمونم و مدام انتظاربکشم  .بالاخره اون دونفر اومدن بالا .. شیوا پرسید : امیر حسام چی شد؟ کجاست ؟ نکنه بلایی سرش اومده ؟ آقا بدون اینکه جواب ما رو بده پرسید : فرح چطوره ؟ حالش خوبه ؟.. و در همون ضمن همه با هم رفتیم توی اتاق ... شیوا دوباره پرسید اول تو بگو امیر حسام کجاست تو رو خدا زود باش دارم سکته می کنم .. آقا گفت : الان دیگه بهتره ؛؛پیش عزیز موند ..نگران نباش .. اما من خیلی نگران شدم معلوم بود که برای امیرحسام اتفاقی افتاده ,  فرح با هراس پرسید  ..یا حسین , راست بگو داداش امیر چی شده ؟ حتما  یک چیزی بوده  که شما گفتی الان بهتره ؟ آقا نشست کنار بستر فرح و دستی به سرش کشید و جواب داد : آره ؛ خدا خیلی بهمون رحم کرد ...ولی الان خوبه حالا تعریف می کنم .. تو بگو چی شدی  چرا توی رختخوابی ؟  فرح از خجالت سرشو پایین انداخت ..شیوا گفت : کاش شما نمی رفتین ..چیزی نمونده بود که فرح از دست بره .. دیشب بچه اش رو انداخت ..و ما تا صبح در گیر اون بودیم و نگران شما ..آخه خدا رو خوش میاد اینطور ما رو بی خبر بزارین ؟ آقا گفت : مگه فرح بار دار بود ؟ آره ؟ چرا ما نمی دونستیم ؟ شیوا گفت : طفلک به هیچ کس نگفته بود ..حتی شوهرشم نمی دونست .. آقا گفت :  ولش کن بهتر ؛؛ اصلا  خوب شد ؛؛ تو از اون مرتیکه بچه می خواستی چیکار؟ دیگه ولت نمی کرد اگر حالت خوب نیست الان تو رو ببرم پیش دکتر ... شیوا گفت : اول بگو شماها چیکار کردین ؟ برای چی تا حالا ما رو دلواپس گذاشتین ؟ امیر حسام چی شده ؟ آقا گفت : دیشب نزدیک بود امیر حسام هم از دست بدیم ...باید دوتا گوسفند بکشم ..عجب شب بدی بود ,, فکر نکنم تا آخر عمرم فراموش کنم .دیشب از اینجا یکراست رفتم در خونه ی فرح تا حال اون باقر بی همه چیز رو  جا بیاریم و بهش بفهمونیم که فرح بی کس و کار نیست و از این به بعد با ما طرفه .. اما نبود و مادرش گفت رفته دنبال فرح خونه ی شما تا تکلیف خواهراتون رو روشن کنه ... وقتی رسیدیم خونه عزیز داشت از باقر معذرت خواهی و دلجویی می کرد که امیر حسام بهش حمله کرد و با هم در گیر شدن .. اصلا به من فرصت  نداد,, خودم می خواستم حسابشو برسم ولی دیدم دو نفر به یک نفر نامردیه .. خواستم جداشون کنم ولی نمی شد تا حالا من امیر حسام رو اینطور عصبی ندیده بودم ,, به قصد کشت همدیگر رو می زدن .. بد جوری در گیر شده بودن که یک مرتبه باقر امیر حسام رو که یقه ی اونو محکم چسبیده بود کوبید به در بزرگ شیشه ای راهرو  .. شیشه خورد شد و ریخت روی سر امیر اما یقه ی  باقر رو ول نکرد و   با خودش کشید و هر دو پرت شدن  روی همون شیشه های تیز..و  دوتا غلت زدن ....نمی تونم بگم چی دیدم در یک آن؛  هر دوشون غرق در خون شدن ..و بدن اونا پر از شیشه خرده های تیز بود که بعضی جا ها رو پاره کرده بود ... عزیز اونقدر جیغ زده بود که از حال رفت .. محمود و شوکت کمک کردن اونا رو رسوندم بیمارستان .. تا صبح شیشه خورده در میاوردن و بخیه می زدن ...وای خیلی برای امیر حسام ترسیده بودم ..صورتشم پاره شده بود ....آقا به اینجا که رسید دیگه قدرت حرف زدن نداشت بغض کرد و چشمهاش پر از اشک شد و آروم گفت : چرا من نمی تونم هیچوقت یک نفس راحت بکشم ؟ منم بغض گلومو گرفته بود نه می تونستم درست بپرسم و از حال امیر حسام  با خبر بشم و نه طاقت تحمل داشتم ... فرح به جای من با گریه گفت : داداش تو رو خدا بگو الان امیر چطوره ؟ کجاهاش صدمه دیده ؟آقا گفت : راستش دروغ نمیگم جا های مختلف بدنش بیست و هفت تا بخیه خورده ..اما باقر صدمه ی کمتری دیده بود چون افتاده بود روی امیر .. ادامه دارد... @aghmiun
AudioCutter_D1738396T13722594(Web).mp3
زمان: حجم: 13M
❇️کتاب صوتی ⭐️مدیریت_خشم_درخانه 🌸فصل دوم @aghmiun
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼نه صبر هست مارا ، نه دل ، نه تاب هجران 🌸ماییم و نیمه جانی ، آن هم به لب رسیده 🔘اهلی شیرازی @aghmiun
بزن باران  به حقِّ  نور  قرآن بزن باران به حق‌ِّ حق،به ایران بزن باران به‌ حقّ مصطفی‌ نیز شود چشمه لبالب  آب  لبریز بزن باران به حقّ مرتضی هم رود از کشور ما محنت و غم بزن  باران  به حقّ  فاطمه پُر که هرقطره به نامش میشود دُر بزن باران به   حقّ  آل  طاها به  جان مجتبی  فرزند  مولا بزن باران به حقّ جان  زهرا حسین ابن علی محبوب دنیا بزن باران به حقّ ساجدین نیز شود زاینده رود از  آب لبریز بزن باران  به  حقّ  نام   باقر امام  پنجم است وبوده شاکر بزن باران به حقّ  نام  جعفر به  کل کشور  ایران  سراسر بزن باران  به حقّ  پورِ حیدر به مولای همه موسی ابن جعفر بزن باران به حقّ نورِ  هشتم رضا شاه خراسان عشق مردم بزن باران به حقّ پورِ موسی جواد  ابن الرضا  فرزند  آقا بزن  باران به  حقّ  نام  هادی شود کشور دوباره غرق شادی بزن باران به حقّ  بابِ  مولا امام  عسکری  فرزند  زهرا بزن  باران  به حقّ صاحب ما که باشد مهدی و منجی  دنیا بزن باران که ایران بیقرار است زمینش تشنه و چون شورزار است شاعر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
تقسیم زمان... - تقسیم زمان....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 23 دی 🌻آمدن هر صبح پیام خداوند برای آغاز 🌼یک فرصت تازه است برخیز و در این 🌻هوای صبحگاهی زندگی را زندگی کن 🌼تغییر مثبتی ایجاد کن و از یک روزِ 🌻دوست داشتنی خداوند لذت ببر.... سلام دوست من صبحت بخیر🌹 @aghmiun
جدول تقسیم کل اعمال ماه رجب به تعداد روز ها جهت تسهیل در انجام اعمال 📲همراهان محترم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدونوزده اما خودش اصلا چشم بهم نذاشت ...به بیرون نگ
خدا رو شکر بیهوش شده بود و گرنه خیلی درد می کشید ..به جاش من عذاب کشیدم ... همین دوساعت پیش به هوش اومد .. خیلی هم زیاد ازش خون رفت ..حالا اون از یک طرف باقر از طرف دیگه و عزیزم که بستری شد ..دکتر می گفت فشارش خیلی بالاست و باید چند ساعتی تحت نظر باشه ... خلاصه هنوز هر دو  توی بیمارستان هستن اما باقر رو مرخص کردن  من فقط اومدم به شما خبر بدم و برگردم ... فرح در حالیکه گریه می کرد گفت : داداش من خانواده ی اونو میشناسم می دونم میرن شکایت می کنن که توی خونه ی خودمون اونو زدیم .. منو الان ببر نظمیه ما زود تر شکایت کنیم و اصل ماجرا رو بگیم ..با چیزایی که شنیده بودم می تونستم بفهمم که امیر حسام حالش اصلا خوب نیست ... اون روز آقا همین کارو کرد ولی خانواده ی باقر قبل از اونا از عزت الله خان و امیر حسام  شکایت کرده  بودن  و این ماجرا اونقدر طولانی شد که همه ی فکر ما رو به خودش مشغول کرد؛؛ اما در تمام این مدت من فقط گاهی از زبون آقا حال امیر حسام رو می شنیدم  .. اون  توی خونه ی خودشون بستری بود و حتی دبیرستان هم نمی تونست بره . بالاخره این شکایت و شکایت کشی  با توافق اینکه فرح رو طلاق بدن و اونم مهرش رو ببخشه  خاتمه پیدا کرد ..اما فرح   خونه ی ما موندگار شد ..و حاضر نبود پا توی خونه ی عزیز بزاره .. یعنی از سرزنش ها و فشار های روحی که عزیز  به سبک خودش بلد بود و اعمال می کرد می ترسید ... عزت الله خان می گفت : عزیز تا قبل از فوت آقام سر براه بود و حرف گوش کن .. جرات نداشت حتی ابراز عقیده بکنه ..گاهی هم که این کارو می کرد آقام میرفت تو دلشو و با لحن بدی ساکتش می کرد ..ولی وقتی اختیار دار زندگی شد خیلی  مستبد و زور گو از آب در اومد  .. می خواد همه ی ما مثل اون فکر کنیم هر چند اشتباه باشه ...و انگار باورش شده که خودش از همه بهتر و بیشتر می فهمه ... حالا هم از دست ما ناراحته و فکر می کنه داریم باهاش بی وفایی می کنیم ..آخه نمی فهمم چرا ما باید این کارو بکنیم ؟ما از خدا می خواستیم مادری داشتیم که زیر سایه ی محبتش زندگی کنیم .. به فکرمون باشه ولی آزادمون بزاره و اینقدر عقاید پوسیده ی خودشو به ما تحمیل نکنه ... من می دونم چرا اینقدر به ما سخت می گیره  اون می ترسه قدرتی رو که فکرشم نمی کرد بدست بیاره  از دست بده ...قدرت شیطان رو در وجود آدم بیدار می کنه .... من که با دقت به حرفاش گوش می دادم پرسیدم : آخه با عقل جور در نمیاد ,, چرا دختر خودشو بدبخت کرد ؟ گفت : نمی خواست ..اون باور داره که باقر مرد زندگی و همسر خوبی برای فرح بود و فکر می کنه این فرح بوده که با اون نساخته و هنوزم از چشم فرح می ببینه ...روزهای آخر پاییز بود  و زمستون نزدیک میشد .. ولی امیر حسام هنوز خونه ی ما نیومده بود و من درست نمی دونستم تا چه حدی صدمه دیده که نمی تونه بیاد و به ما سر بزنه ... راستش یواشکی طوری که خودمم نفهمم دلم براش تنگ شده بود .. شاید به وجودش عادت کرده بودم و یا شاید به محبت ها و توجهی که به من داشت این حس رو داشتم,,  به هر حال ..هر چی بود؛؛ حتی پنهون از خودم منتظر بودم یک روز از اون در بیاد تو ...در واقع چون هنوز بعد از اون حادثه ندیده بودمش گاهی بی اختیار چشمم به در می موند ..و انگار شیوا هم متوجه ی این حالت من شده بود .. چون گاهی طوری که سعی داشت عادی جلوه کنه خبر هایی رو که از امیر حسام داشت به منم می گفت مثلا بخیه هاشو کشیدن و حالش بهتره ..و یا  با عزیز حرفش شده ... منم فقط گوش می دادم به روی خودم نمیاوردم که برای من  خبر مهمی هست .. با سرد شدن هوا ما توی اون اتاقی که عادت داشتیم همیشه جمع می شدیم و اغلب همه ی کارمون رو اونجا انجام می دادیم یک کرسی نقلی گذاشتیم آخه اون اتاق یک پنجره ی بزرگ به باغ داشت و یک پنجره به کوچه که از سطح زمین خیلی بالا تر بود و نمیشد بیرون رو نگاه کنیم ... بزرگ بود و جا دار و دلباز ؛؛ در واقع تنها اتاق مفید اون خونه بود ..چون اتاق وردی پر شده بود از مبل و میز و صندلی و جایی برای سفره انداختن و خوابیدن نبود  ..و حالا منو فرح و بچه ها شب ها زیر اون کرسی می خوابیدیم و آقا و شیوا میرفتن بالا ......آقا معمولا تا ساعت هفت و هشت شب خونه نمی اومد و تا از راه  میرسید فورا دست بکار نفت کردن بخاری ها و گرم  نگه داشتن خونه میشد ..و من اینو می فهمیدم و شاهد بودم که  تنها خواسته ای که داشت رفاه زن و بچه هاش بود و بس ..در حالیکه همیشه  با مهربونی حواسش به همه چیز و همه کس  بود ..تا یک روز  که باز هوا سرد بود و ابری ؛ فرح زیر کرسی نشسته بود و بافتی می بافت ...من رفتم توی آشپزخونه به کمک شیوا ؛؛.اما تا چشمم بهش افتاد احساس کردم  زیاد حالش خوب نیست و رنگ روش پریده و به زحمت داشت پیاز خرد می کرد  .. ادامه دارد... @aghmiun