Mohsen Yeganeh4_5839364138945484160.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
🔘اگر نیایی طاقت خواهم آورد؛
اما چه طاقتی؟ در بطن اندوه، در برهوت دل.
- نامه از آلبر کامو به ماریا کاسارس
@aghmiun
قاصدک خوشبختی... - قاصدک خوشبختی....mp3
زمان:
حجم:
4.5M
صبح 24 دی
چنان زندگی را سخت گرفته ایم
گویی سال ها قرار است باشیم!
کاش یاد بگیریم،
رها کنیم، بگذریم
گاهی باید رفت ...
ما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریم...
زندگی کوتاه است!
پس در لحظه زندگی کنید🙌🌱
روزتون بخیر 🌻
@aghmiun
شاه داغیم ، چال پاپاغیم !❣🌨
ائل دایاغیم ، شانلی سهندیم ! ❣🌨
باشی طوفانلی سهندیم ! 💨
باشدا حیدر بابا تک قارلا قیرولا قاریشیب سان !❄️
سون ایپک تئللی بولودلارلا افوقدا ساریشیب سان !🌊
ساواشارکن باریشیب سان ! 🕊
گویدن الهام آلالی سرری سماواته دیئیه رسن ! ⛅️
حله آغ کورکی بورون ، یازدا یاشیل دوندا گیئیه رسن !🦚
قورادان حالوا یئیه رسن !😋
************************************
به شکرانه بارش برف و سفید پوش شدن قله سبلان یکی از دوستان ارجمند و مخاطبان بزرگوار این اشعار زیبا را بهمراه عکسی از سبلان برفی تقدیم کردند .
با سپاس
@aghmiun
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجراهای دیدنی حسن آقای ریوندی
ممنون از مخاطب عزیزمان
@aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطر
افتتاحیه جام ملت های آسیا
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستویک نگاهم روی صورتش مونده ..انگار می خواستم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستودو
اما کارامون سخت شده بود و باید چند جور غذا درست می کردیم
شیوا از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و به نظر میومد حالش بهتر شده ..ولی من از بس دوستش داشتم هنوز نگران بودم و نمیدونستم واقعا علت اون ضعفی که داشت از سرما خوردگی بود یا نه ...
غروب وقتی آقا برگشت به خونه ..منتظر یک جر و بحث درست و حسابی بین اونو آصف خان بودم ولی آقا با خوشحال اومد جلو و با آصف خان دست داد و روبوسی کرد و بهم احترام گذاشتن و گرم و صمیمی کنار هم نشستن ...و من یک چیز دیگه ام فهمیدم ..نباید زیاد حرف دیگران رو که پشت سر هم می زنن جدی بگیرم ...اونشب وقتی من داشتم سفره ی شام رو پهن می کردم و شیوا داشت غذا ها رو می کشید و فرح تند و تند اونا رو میاورد سر سفره شنیدم که آصف خان و آقا در باره ی یک رادیویی حرف می زدن که آدم ها رو توش مثل سینما نشون میده ..آصف خان می گفت : من تا حالا ندیدم ولی شنیدم که شاه و زن جدیدش فرح رو توش نشون داده ..موقعی که عقد می کردن خیلی با شکوه و جلال بوده ..اگر گرگان بود من حتما می خریدم ..آقا گفت :توی روزنامه ها عکس هاش بود ولی فکر نمی کنم خیلی طول بکشه اونجا هم بیاد ..شهر تهران داره بسرعت بزرگ میشه همه دارن میان این طرفا ..همین خونه ی شما به زودی تا صد هزار تومن هم میرسه ..آصف گفت : نه بابا اینطوام نیست ..اینجا ها ارزشی نداره ..باید بریم صابقرانیه سرمایه گذاری کنیم ..شنیدم همه ی درباری ها اونجا زمین خریدن و دارن می سازن ..خواهر منم خریده ..قراره وقتی اومد شروع کنه به ساخت ...من اینجا رو می خوام به اسم شیوا کنم ..می ترسم یک طوریم بشه و اون نتونه حق خودشو درست و حسابی بگیره ..می خوام قبل از مرگم سهم اونو بدم ....تازه از مادرشم یک چیزایی هست که همه رو به نام خودش می کنم ...عزت الله خان گفت : خاطرتون از بابت شیوا راحت باشه من تا آخر عمرم نوکرشم ...
توجه ام برای اولین بار به این جلب شد که توی این دنیا اگر بخوام حرفی برای گفتن داشته باشم و همیشه منتظر دست یکی دیگه نباشم باید حساب و کتاب سرم بشه ...و من که تا اون زمان اصلا به فکر پول و جمع کردن اون نبودم و برام مهم نبود .. دیگه مهم شد و قصد کردم تا می تونم به فکر آینده ی مالی خودم باشم وقتی برگشتم توی آشپزخونه تا کمک کنم غذا رو ببرم ..باز شیوا رو دیدم که دستشو گرفته به دیوار و به سختی نفس می کشه ..هراسون گرفتمش و گفتم : چی شده ؟ تو رو خدا بهم بگین چی شدین ؟ گفت : هیچی بابا ..گفتم که سرما خوردم ...گلوم درد می کنه ..امشب هم نتونستم استراحت کنم ..تو برو از کمد بالا یک کاشی کالمین بیار بخورم بهتر میشم ..کاش همون بعد از ظهری خورده بودم ...منم باور کردم قرص رو آوردم و بهش دادم ..فرح منو کشید کنار و گفت : فکر می کنم زن داداش حامله باشه ...گفتم : واقعا ؟ از کجا می دونی ؟ گفت : چند بار دیدم حالش خوب نیست فکر می کنم از بوی غذا باشه من که اینطوری بودم ...
با شنیدن این حرف یکم خیالم راحت شد ..و چند بار دیگه که دیدم رنگ به صورت نداره به روی خودم نیاوردم تا خودش این موضوع رو بروز بده ...پنجشنبه و جمعه آصف خان و پسراش اونجا موندن و آقا هم سر کار نرفت ..و صبح شنبه که تازه برف شروع به باریدن کرده بود خدا حافظی کردن و رفتن گرگان ...و آصف خان قول گرفت که برای عید همه بریم پیشاونا ...من حواسم به شیوا بود اون دو روز ندیدم حالش بد بشه ..شاید م نذاشته بود کسی متوجه بشه .. آخه اون بشدت از مریض شدن وحشت داشت و همیشه سعی می کرد اونو پنهون کنه ..دلش می خواست همه اونو زن سالمی بدونن ...و منم به خیال اینکه شیوا حامله اس منتظر بودم این خبر رو بهمون بده ..نزدیک ظهر بود که شیوا لرز کرد و گفت : گلنار جان ؛تو ناهارو حاضر کن من یکم زیر کرسی بخوابم ..مثل اینکه خسته شدم خیلی هم سردمه ..دلهره ای عجیب به جونم افتاد ..ترسیدم ..من اصلا نمی تونستم ناراحتی اونو ببینم ..رفتم کنارشو و گفتم تو رو خدا از جاتون تکون نخورین یک وقت مثل فرح بچه تون میفته .گفت : اینو از کجا در آوردی ؟ بچه کجا بود ؟ با خجالت گفتم : مگه شما حامله نیستی ؟ گفت :نه قربونت برم ..تو از این چیزا هم سر در میاری ؟ ای بلا نگرفته ...گفتم : نه بابا چند باری که حالتون بد شد فرح گفت ممکنه حامله باشین ...خندید و گفت : نه نیستم ..دیگه بچه نمی خوام ..بسه دیگه دختر زاییدم ...آخه چند بار بگم سرما خوردم ..گلوم درد می کنه ...چه ربطی به حاملگی داره ؟شیوا خوابید و به زور برای ناهار بیدارش کردیم چند لقمه خورد و دوباره خوابید ..شب تا آقا اومد همون جا توی حیاط جریان رو تعریف کردم ..یکم رفت توی فکر و گفت : الان می برمش دکتر اینطوری نمیشه ...
ادامه دارد...
@aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲ارسالی همراه محترم
@aghmiun
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘خطرات اسنپ گرفتن برای افراد غریبه
📲جناب آقای حاج محمدصحافی
@aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش برف در گردنه حیران
انشاالله که همین امروز و فردا شاهد رسیدن برف از گردنه حیران به سمت شهر سراب البته به آغمیون عزیزمان باشیم.
منتظرعکس ها و فیلم های کوتاه کاربران گرامی از بارش برف و باران به روستای مان هستیم .
@aghmiun