eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستودو اما کارامون سخت شده بود و باید چند جور
اما شیوا برف رو بهانه کرد و گفت اگر خوب نشده بودم فردا صبح منو ببر ..گفتم : شیوا جون میشه شما رو که می بریم دکتر منم برم به مادرم سر بزنم ؟ گفت : آره عزیزم حتما می برمت ..منم میام مادرت رو ببینم ...با هم میریم ..با هم برمی گردیم گفتم : ولی من می خواستم چند روزی رو پیش اونا بمونم ..گفت : نه تو رو خدا نه ..از من جدا نشو من طاقتشو ندارم ..حالا هوا که بهتر شد چند روز اونا رو میاریم خونه ی خودمون ؛؛؛ خوبه ؟ وقتی داشت حرف می زد احساس می کردم داره ضعف می کنه ..و بی رمق به نظر می رسد ..حتی آقا هم نگران شده بود ... روز بعد بچه ها رو سپردیم به فرح و رفتیم از خونه بیرون ..دکتر گفت : چیزی نیست بر اثر سرما خوردگی غدد لنفاوی گردنش ورم کرده و بهش هشت تا آمپول داده بود که دوازده ساعت یکبار بزنه ...خوب خیالمون راحت شد ..و رفتیم بطرف خونه ی ما ..آقا سر راه مقداری شیرینی و میوه و گوشت خرید تا برای مادرم ببرم و دست خالی نباشیم .. .وقتی  ما رو پیاده می کرد  پرسید  : شیوا جان خوبی عزیزم ؟ مراقب خودت باش زمین نخوری ..گلنار دستشو بگیردخترم ...کاش  توی این برف  نمی رفتی ..شیوا همینطور که می خواست پیاده بشه  دست آقا رو گرفت و فشار داد و گفت  به خدا خوبم بزرگش نکن عزت الله ..آمپولم رو هم که زدم ..نگران نباش لباسم گرمه ...آقا گفت : پس من میرم امیرحسام رو بر می دارم و یک کاری هم دارم انجام میدم و میام دنبالتون ..خونه رو بلدم ..برین به سلامت ....خوش باشیندر حالیکه دست توی دست شیوا بطرف خونه مون میرفتم دلم پر از شوق بود اول به خاطر دیدن خانواده ام و بعدم از اینکه شنیدم آقا می خواد با امیر حسام بیاد دنبالمون حس خوبی بهم دست داد .. بعد از اون شب وحشتناک دلم می خواست ببینمش و شاید اگر یکبار اومده بود من اینقدر مشتاق دیدنش نمی شدم ... از طرفی هم خجالت می کشیدم شیوا بیاد و زندگی پدر و مادر منو ببینه ..و با اینکه دو سال بود بابام رو ندیده بودم در کمال سنگدلی دلم می خواست  خونه نباشه ..و بیشتر آبروی من جلوی شیوا نره ... وقتی در زدم ..ابراهیم برادر بزرگترم که حالا کلاس دوم بود اومد و در و باز کرد.. از دیدن من فریاد زد ودر حالیکه بالا و پایین می پرید گفت : مامان..مامان گلنار اومده ...بغلش کردم ..اما صدای فریاد های شادی مادرم که همراه شده بود با گریه ؛؛  بلند شد و هراسون در حالیکه همینطور دستهاشو تکون می داد وتکرار می کرد  ... وای ؛؛وای ..اومد؟ و اومدی مادر ..الهی من به قربونت برم ... شیوا پشت سرم وارد شد .. اما مامان اصلا متوجه ی اون نشد و انگار جز من کسی رو نمی دید چون  اشک امونش نمی داد .. منو بغل کرده بود سر ورومو  می بوسید ... تازه اونجا متوجه شدم که قدم از مادرم بلند تر شده و دیگه اون دختر بچه ی کوچیک نیستم ... که از اینجا رفتم .. گفتم : مامان شیوا خانم با من اومده .... اشکهاشو پاک کرد و گفت : خدا مرگم بده ببخشید تو رو خدا اصلا شما رو ندیدم .. بفرمایید .... خوش اومدین ..چرا خبر ندادی مادر ؟آهسته پرسیدم ؟ بابام خونه اس ؟ مامان که داشت شیوا رو تعارف می کرد با سر علامت مثبت داد .. مچ دست منو گرفت و یکم کشید عقب یعنی صبر کن بعدا بیا... و خودش یکم جلوتر رفت توی  تنها اتاقی که داشتیم و بابا رو که زیر کرسی هنوز خواب بود بیدار کرد ..و شیوا متوجه بود که باید صبر کنه .. در همین موقع بابا که ژولیده و لاغر و کثیف به نظر می رسید و هر کس در نگاه اول می فهمید که اون بشدت معتاده ...از اتاق اومد بیرون .. سلام کرد و من از خجالت آب شدم .. ولی بابام بود با همه ی اون احوالی که داشت دلم براش تنگ شده بود .. شیوا با همون خانمی که داشت گرم باهاش احوال پرسی کرد و رفت توی اتاق .. بابا نگاهی به من کرد و گفت : پدر سوخته چقدر خانم شدی ..پس برای همینه که نمیای ما تو رو ببینیم ..دیگه ما از دماغت بالا نمیریم ؟ گفتم : نه اینطور نیست اگر برگردم باید کرایه ی خونه تون رو بدین ..می خواین بیام ؟ گفت : قدمت روی چشمم ..بیا؛  خودم کار می کنم و خرج تون رو در میارم ..گفتم : آره می دونم ... یکم مکث کرد و گفت : بببنیم بابا تو نتونستی یک شوهر  درست و حسابی برای خودت پیدا کنی ؟ ... گفتم : دیگه چی ؟مگه من برای پیدا کردن شوهر رفته بودم ؟ دیگه نمی شنیدم اون چی میگه و می خواستم برم توی اتاق تا ببینم شیوا داره چیکار می کنه .. بالاخره بابا از خونه رفت بیرون تا یکم میوه بخره ... شیوا خیلی خاکی نشسته بود زیر کرسی و با مامانم حرف می زد ... این اولین بار بود که من از داشتن همچین زندگی خجالت می کشیدم همه چیزکهنه و رنگ و رو رفته بود ..حتی پارچه ای که روی کرسی انداخته بودن پاره و نخ نما شده بود .. مادر من زن تمیز و کاری بود و من همیشه فکر می کردم همه چیز خوبه .. ادامه دارد... @aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیما یه ترانه ای بود : آی دختر گل فروش گل و ارزون بفروش من خودم گل فروشم ما یه هم کلاس داشتیم تو دوره راهنمایی همیشه اینو تو کلاس میخوند و بچه ها همه با دستاشون می زدند روی نیمکت و همه باهم میخوندند ... ولی اینجا جریان فرق میکنه ..... @aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶 خدایا قرار ده نفسم را آرام در برابر تقدیرت، خشنود به قضایت، حریص به ذکر و دعایت. دعای امین‌‌الله 🌙 شب‌ بخیر @aghmiun
هر صبح طلوع دوباره خوشبختی و امید دیگری است بگشای دلت را به مهربانی و عشق را در قلبت مهمان کن بی شک شکوفه های خوشبختی در زندگیت گل خواهد کرد صبح بخیر امروز دوشنبه ۲۵ دی ماه ۱۵ ژانویه  ۲۰۲۴ @aghmiun
❣"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !... ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ، ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ... ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ... ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !... ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ" ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !... ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!🍃🍃 ‌ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوسه اما شیوا برف رو بهانه کرد و گفت اگر خوب
ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه دار شدم ... نمی دونم چرا دلم نمی خواست شیوا اون وضع ما رو ببینه ... بازم یک بار دیگه با خودم عهد کردم تا اونجا که می تونم پول در بیارم ...بابا اومد و چند پاکت میوه گذاشت پشت درو رفت .. مثل اینکه می دونست حال و روز خوبی نداره ... من فورا رفتم توی ایوون و با حسرت بهش نگاه کردم و دلم طاقت نیاورد از خودم بدم اومده بود ...صداش زدم ..بابا ..بابا ؟ ایستاد و برگشت .. با سرعت رفتم پایین و بغلش کردم و اونم محکم منو گرفت ...گفتم :  دلم براتون تنگ شده بود بیاین بریم تو .... تا اون زمان بابا رو اینطوری ندیده بودم  بغض کرد و اشک توی چشمش حلقه زد و برای اولین بار گریه ی اونو دیدم گفت : کار دارم دخترم انشالله وضعم خوب میشه دیگه نمی زارم بار زندگی ما رو تو به شونه هات بکشی , من خودم خیلی برای تو ناراحتم نمی زارم اینطوری بمونه .. زحمت های تو  رو جبران می کنم ..گفتم : شما نگران نباشین ؛ من بهم سخت نمی گذره حالم خوبه بیاین پیش ما ,, گفت: نه بابا جون سر و وضعم خوب نیست بده ؛جلوی صاحب کارت ..باشه برای بعد مراقب خودت باش .. زود , زود بیا دیدن مادرت همش برای تو گریه می کنه ... و در حالیکه دست منو با مهربونی برای اولین بار می گرفت گفت : بابا منو اینطوری نگاه نکن مثل مادرت نمی تونم بهت بگم چقدر دل تنگ تو میشم .. و بغض کرد و روشو ازم برگردوند و ادامه داد  ... برو بابا جون از قول منم از اون خانم عذر خواهی کن .. بعدا می بینمت ..و در حالیکه هنوز بغض گلوشو فشار می داد رفت ... وقتی برگشتم به اتاق حالِ غریبی داشتم .. خودمو سُر دادم زیر کرسی و سکوت کرده بودم .. مامان و شیوا با هم حرف می زدن هر دو داشتن از من تعریف می کردن ..اما فکر من سخت آشفته شده بود و اون موقع نمی دونستم دقیقا چه چیزی این همه منو این همه بهم ریخته  ....پسرا که خجالت می کشیدن حتی از من؛ یک گوشه مادب نشسته بودن و  هر چی ازشون می پرسیدم با بله و یا نه جواب می دادن .... بالاخره آقا اومد دنبالمون .. دیگه شوقی برای دیدن امیر حسام نداشتم که هیچ شوقی برای رفتن و یا حتی موندن نداشتم .. شده بودم کفتر بی بوم نه دلم رضا بود که بمونم و نه رضا به رفتن .. تو دلم گفتم : گلنار تو چه مرگت شده ؟ درست فکر کن ببین چرا اینطوری شدی ؟ نمی فهمیدم که عشقی به سراغم اومده که می خواستم انگارش کنم ..و حالا  نا خود آگاهم به محالی رسیده بود  که روح و روانم رو بهم ریخته بود  ... آقا فورا دست شیوا رو گرفت و رفت و من یکبار دیگه مادرم رو بغل کردم و همدیگر رو بوسیدیم و دنبالشون راه افتادم ... و همینطور که به اونا از پشت سر نگاه می کردم ؛اعتماد به نفسم رو از دست داده بود .. تنها فکری که داشتم این بود ؛؛من باید برای خودم کسی باشم نمی خوام متصل به دیگران زندگی کنم ..نمی خوام ,, امیرحسام از دور  ما رو دید و پیاده شد و سلام کرد .. هنوز جای  دوتا زخم یکی بین دو ابروش و یکی روی گونه ی چپ باقی مونده بود .. دلم براش سوخت اونم یک طورایی مورد زور گویی های عزیز قرار گرفته بود .. نگاهی به من کرد و گفت : تو خوبی گلنار ؟ گفتم : هنوز از اونشب حالمون جا نیومده ..خیلی شب بدی بود .. همینطور که سوار ماشین می شدیم و راه افتادیم  اون حرف می زد  .. گفت : آره حسابی تلفات دادیم ..حالا عزیز مدام گریه می کنه و میگه چرا فرح خونه نمیاد .. چند بار گفتم : آخه بیاد چیکار؟ دوباره بدبختش کنی .. طفلک فرح ؛ خیلی دلم براش سوخت وقتی فهمیدم بچه اش افتاده و بیشتر دلم سوخت موقعی که فهمیدم حتی رغبت نکرده به مادرش بگه که بچه دار شده .. نمی فهمم آخه خدا رو خوش میاد عزیز داره با ما این کارو می کنه ؟ حالا چسبیده به من و مثلا داره محبت می کنه و نمی زاره از در خونه بیرون بیام .آقا گفت : اون می ترسه توام بیای خونه ی ما  مثل فرح موندگار بشی .. شیوا گفت : حالا امیر  راستشو بگو بازم از چشم من می ببینه ؟ گفت: گاهی ؛ ولی بیشتر از ما سه تا گله داره و میگه خدا بهش بچه های قدر ناشناس داده ..وقتی رسیدیم خونه ساعت دو بعد از ظهر بود فرح ناهار رو آماده کرده بود و منتظر که ما برسیم .. دور هم ناهار خوردیم ولی من ساکت بودم .. طوری که توجه همه رو جلب کردم و ازم می پرسیدن ..چی شده ؟شیوا شک کرده بود که نکنه دلم می خواسته پیش پدر و مادرم بمونم ..و باز سعی می کرد با محبت های خودش منو راضی کنه .. در حالیکه نمی دونستن غوغای درون من از چیه ...غروب وقتی همه داشتن توی اتاق چای می خوردن .. من از اتاق اومدم بیرون و نگاهی به بیرون کردم هوا داشت تاریک میشد ..و دونه های برف آروم و ریز ؛ریز پایین میومدن ..رفتم تو آشپزخونه ..می خواستم شام رو آماده کنم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که امیر حسام اومد و گفت : گلنار میشه یک لیوان آب بهم بدی .. ادامه دارد... @aghmiun