16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 دکترجاویدی
🌼لطفا ببینید.
@aghmiun
❣"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ ...
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !...
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ"
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !...
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!🍃🍃
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوسه اما شیوا برف رو بهانه کرد و گفت اگر خوب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوچهار
ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه دار شدم ...
نمی دونم چرا دلم نمی خواست شیوا اون وضع ما رو ببینه ...
بازم یک بار دیگه با خودم عهد کردم تا اونجا که می تونم پول در بیارم ...بابا اومد و چند پاکت میوه گذاشت پشت درو رفت ..
مثل اینکه می دونست حال و روز خوبی نداره ...
من فورا رفتم توی ایوون و با حسرت بهش نگاه کردم و دلم طاقت نیاورد از خودم بدم اومده بود ...صداش زدم ..بابا ..بابا ؟
ایستاد و برگشت ..
با سرعت رفتم پایین و بغلش کردم و اونم محکم منو گرفت ...گفتم : دلم براتون تنگ شده بود بیاین بریم تو ....
تا اون زمان بابا رو اینطوری ندیده بودم بغض کرد و اشک توی چشمش حلقه زد و برای اولین بار گریه ی اونو دیدم گفت : کار دارم دخترم انشالله وضعم خوب میشه دیگه نمی زارم بار زندگی ما رو تو به شونه هات بکشی , من خودم خیلی برای تو ناراحتم نمی زارم اینطوری بمونه ..
زحمت های تو رو جبران می کنم ..گفتم : شما نگران نباشین ؛ من بهم سخت نمی گذره حالم خوبه بیاین پیش ما ,,
گفت: نه بابا جون سر و وضعم خوب نیست بده ؛جلوی صاحب کارت ..باشه برای بعد مراقب خودت باش ..
زود , زود بیا دیدن مادرت همش برای تو گریه می کنه ...
و در حالیکه دست منو با مهربونی برای اولین بار می گرفت گفت : بابا منو اینطوری نگاه نکن مثل مادرت نمی تونم بهت بگم چقدر دل تنگ تو میشم ..
و بغض کرد و روشو ازم برگردوند و ادامه داد ...
برو بابا جون از قول منم از اون خانم عذر خواهی کن .. بعدا می بینمت ..و در حالیکه هنوز بغض گلوشو فشار می داد رفت ...
وقتی برگشتم به اتاق حالِ غریبی داشتم ..
خودمو سُر دادم زیر کرسی و سکوت کرده بودم ..
مامان و شیوا با هم حرف می زدن هر دو داشتن از من تعریف می کردن ..اما فکر من سخت آشفته شده بود و اون موقع نمی دونستم دقیقا چه چیزی این همه منو این همه بهم ریخته ....پسرا که خجالت می کشیدن حتی از من؛ یک گوشه مادب نشسته بودن و هر چی ازشون می پرسیدم با بله و یا نه جواب می دادن ....
بالاخره آقا اومد دنبالمون ..
دیگه شوقی برای دیدن امیر حسام نداشتم که هیچ شوقی برای رفتن و یا حتی موندن نداشتم ..
شده بودم کفتر بی بوم نه دلم رضا بود که بمونم و نه رضا به رفتن ..
تو دلم گفتم : گلنار تو چه مرگت شده ؟ درست فکر کن ببین چرا اینطوری شدی ؟
نمی فهمیدم که عشقی به سراغم اومده که می خواستم انگارش کنم ..و حالا نا خود آگاهم به محالی رسیده بود که روح و روانم رو بهم ریخته بود ...
آقا فورا دست شیوا رو گرفت و رفت و من یکبار دیگه مادرم رو بغل کردم و همدیگر رو بوسیدیم و دنبالشون راه افتادم ...
و همینطور که به اونا از پشت سر نگاه می کردم ؛اعتماد به نفسم رو از دست داده بود ..
تنها فکری که داشتم این بود ؛؛من باید برای خودم کسی باشم نمی خوام متصل به دیگران زندگی کنم ..نمی خوام ,,
امیرحسام از دور ما رو دید و پیاده شد و سلام کرد ..
هنوز جای دوتا زخم یکی بین دو ابروش و یکی روی گونه ی چپ باقی مونده بود ..
دلم براش سوخت اونم یک طورایی مورد زور گویی های عزیز قرار گرفته بود ..
نگاهی به من کرد و گفت : تو خوبی گلنار ؟ گفتم : هنوز از اونشب حالمون جا نیومده ..خیلی شب بدی بود ..
همینطور که سوار ماشین می شدیم و راه افتادیم اون حرف می زد ..
گفت : آره حسابی تلفات دادیم ..حالا عزیز مدام گریه می کنه و میگه چرا فرح خونه نمیاد ..
چند بار گفتم : آخه بیاد چیکار؟ دوباره بدبختش کنی ..
طفلک فرح ؛ خیلی دلم براش سوخت وقتی فهمیدم بچه اش افتاده و بیشتر دلم سوخت موقعی که فهمیدم حتی رغبت نکرده به مادرش بگه که بچه دار شده ..
نمی فهمم آخه خدا رو خوش میاد عزیز داره با ما این کارو می کنه ؟ حالا چسبیده به من و مثلا داره محبت می کنه و نمی زاره از در خونه بیرون بیام .آقا گفت : اون می ترسه توام بیای خونه ی ما مثل فرح موندگار بشی ..
شیوا گفت : حالا امیر راستشو بگو بازم از چشم من می ببینه ؟
گفت: گاهی ؛ ولی بیشتر از ما سه تا گله داره و میگه خدا بهش بچه های قدر ناشناس داده ..وقتی رسیدیم خونه ساعت دو بعد از ظهر بود فرح ناهار رو آماده کرده بود و منتظر که ما برسیم ..
دور هم ناهار خوردیم ولی من ساکت بودم ..
طوری که توجه همه رو جلب کردم و ازم می پرسیدن ..چی شده ؟شیوا شک کرده بود که نکنه دلم می خواسته پیش پدر و مادرم بمونم ..و باز سعی می کرد با محبت های خودش منو راضی کنه ..
در حالیکه نمی دونستن غوغای درون من از چیه ...غروب وقتی همه داشتن توی اتاق چای می خوردن ..
من از اتاق اومدم بیرون و نگاهی به بیرون کردم هوا داشت تاریک میشد ..و دونه های برف آروم و ریز ؛ریز پایین میومدن ..رفتم تو آشپزخونه ..می خواستم شام رو آماده کنم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که امیر حسام اومد و گفت : گلنار میشه یک لیوان آب بهم بدی ..
ادامه دارد...
@aghmiun
مشاور املاک فجر
https://eitaa.com/amlak_fajr4326
@aghmiun
مشاور املاک فجر
به مدیریت دوست عزیزمان جناب غلامرضا انصاری
در خدمت اهالی
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️سراب
🎙صداوشعرحاج حیدر افروز
@aghmiun
GICWmADJo4SNM70AAJkd6lUi9hYUbqCBAAAF-mc.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🌼همسرجویی
@aghmiun
کوه عضله ایران تیلور را به مبارزه طلبید (عکس)
https://www.asriran.com/fa/news/934798/%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان مخاطبی که همسن و سال بنده هستند و خصوصا آنهاییکه اهل هنر و سینما و فیلم و تلویزیون هستند با این صداهای ماندگار ،روز ها گذرانده اند ،و حتما با شنیدن این صدا ها بیاد ،فیلم ها و سریال های تاریخی و هنری و اجتماعی خواهند افتاد و بیاد شخصیت های دوست داشتنی صاحب این صدا ها ،در ذهن خود خاطراتی را تداعی خواهند کرد.
@aghmiun
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉اینم عاقبت فرارازمدرسه
@aghmiun