26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏐گزارش جناب آقای علیرضامستوری بزرگواراز سالن والیبال امشب.
@aghmiun
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 همهچیز درباره لیلةالرغائب و اعمال آن
🔹لیلةالرغائب شب آرزوها نیست؛ شب اشتیاق و میل و رغبت و آرزومندی است؛ شبی عاشقانه بین خدا و بندهها. این شب اعمالی دارد و آدابی که در این ویدیو به آن پرداختهایم.
@aghmiun
"" رغیب""
سلام و عرض ادب و احترام خدمت مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون.
امیدوارم حال تک تک تون در این ایام کرونایی خوب باشد .
از خدا می خواهم در این ماه پر فضیلت اش که بعبارتی ماه قبولی دعاها و تضرعات و درخواست ها از مقام ربوی هست دعای قلبی یکسان همه مان که همانا ریشه کن کردن ویروس کرونا هست مورد اجابت اش قرار بگیرد.
عزیز هم کتی لریمیز، کلمه "رغیب" نا خواسته دل هایمان را می برد به کوچه باغ های سالیان دور و دراز در زادگاه مان آغمیون و بعد از مدت های طولانی دو باره بوی دیوانه کننده حلوای دست پخت مادرهای روستا را به مشام ما می رساند.
در همچو روزی رفت و آمد های زیادی از اهالی به مغازه هاییکه شیره انگور (دوشاب) می فروختند دیده میشد که هر کسی کاسه ای بزرگ پر از دوشاب مشکی شیرین یا روغن بذرک راهی منزل هست.
مادر های مهربان و زحمت کش حلوا را با روغن بذرک و کره محلی و شیره انگور ( دوشاب ) پخت میکردند که هر چند یک ساده حلوا را براش گذاشته بودند ولی واسه خودش یک معجونی مقوی و خوشمزه ای بود.
آن روز حال و هوای روستا واقعا دگرگون میشد و حالت معنوی خاصی بخود میگرفت . کسانیکه عزیزی از دست داده بودند و اولین رغیب اش فرا می رسید بازماندگانش سینی های بزرگ مسی ( مجمعین) پر از حلوا را از شب قبل آماده میکردند که خود تهیه و پخت و پز این همه حلوا چقدر زحمت و مشقت داشت بخاطر نبود وسایل آشپزی.
روز رغیب این حلواها با آداب و مراسم خاص زیبای خود ،به سر خاک متوفی برده میشد.
همسایه ها و فامیل و اهالی اکثرا می آمدند منزل صاحب عزا و ایشان را برای رفتن و بردن حلوای نذری سر خاک همراهی می کردند و بعد از آمدن مردم و اماده شدن حلوا به سمت قبرستان روستا حرکت می کردند که ریش سفید ها و بزرگتر ها با ذکر سلام و صلوات راه می افتادند البته وجود پر برکت چند نفر ذاکر اهل بیت در روستا غنیمت بود چرا که با حضور ایشان مراسم پر رنگ تر میشد خدا رحمت کند مرحوم اقا میرزا رسول را که گل سر سبد این مراسم بود و مراسم را با اشعار و سلام و صلوات خاص خود شروع میکرد و در حالی مردم عازم قبرستان بودند مرشد را همراهی میکردند صلوات می فرستادند که واقعا آن صحنه ها و مناظر معنوی بسیار زیبا و بی ریا و بی بدیل تکرار نمی شود . یا خدا رحمت شان کند شادروان حاج ذکرعلی بی سرایی و حاج محمد نجفیان و چند نفر دیگر در این روز زحمت می کشیدن و با صدای زیبا یشان خانواده های معزا را در این مراسم همراهی و دلداری میدادند.
مسئله مهم مشارکت مردم اهالی در این مراسم بود که بطرز با شکوهی انجام میگرفت .
جالب بود آن حلوا ها را مادر های خانه بشکل دایره ای گرد گرد میکردند و در صندوقچه های شان برای چندین ماه نگه می داشتند و چقدر خوشمزه بود .
شکل و شمایل و بو و طعم اش الان هم در یاد و خاطر خیلی ها مانده است.
ان روز بشقاب های پر از حلوا بین همسایه ها پخش میشد و همه آن روز کام شان با حلوا شیرین میشد و شیرین می ماند و به این زودی ها مزه اش از بین نمی رفت .
عصر فبرستان آغمیون شلوغ می شد و دسته دسته مردم را می دیدی که با سلام و صلوات سر خاکی نشسته اند و فاتحه می خوانند.
البته روستای آغمیون الان هم مثل سابق به این عمل حسنه جامعه عمل می پوشاند و روز های رغیب ارامگاه های روستا مملو از مردم متدین و مذهبی میباشد که برای ادای احترام به درگذشتگان روستا با سینی حلوای خوشمزه سر خاک عزیزان شان حاضر میشوند .
برای همه درگذشتگان روستای مان آغمیون و کل آغمیونی های سفر کرده در سرتاسر میهن مان از درگاه حضرت احدیت طلب رحمت و مغفرت می نماییم
محمود اسماعیلی
۹۹/۱۱/۳۰
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللّهُـمَّ ارزُقنـا...
هرآنچہ خیر است و نمے دانیم...
شبتـان آرامــ🌟
@aghmiun
جذاب بودن... - جذاب بودن....mp3
زمان:
حجم:
5M
صبح 28 دی
🎀ســــــلام
🌸صبح زیبـاتــون بـخیـر
🎀الهی امروز یکی از بهترین
🌸 روزای زنـدگیتـون بـاشـه
🎀حـال دلتـون خوب خوب
🌸بـا آرزوی صبحی زیـبـا
@aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تماس دینمحمدی با یورگن کلوپ روی آنتن زنده
⚽️ ورزش سه ⚽️
@vrzsh3
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ کلوپ به تماس دینمحمدی
⚽️ ورزش سه ⚽️
@vrzsh3
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستونه البته توی این دور زمونه خیلی ها اسیر خرا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسی
می گفتم : اگر با احتیاط باشه که خونه ام خراب نشه اشکالی نداره ...و اینطور تا اومدن آقا و شیوا مشغول بودیم ..به محض اینکه اونا هم رسیدن و وارد خونه شدن ..امیر حسام چند تا گلوله ی برفی هم به اونا زد و وارد بازی شدن ..خدای من وقتی شیوا می خندید و روی برفها می دوید که از دست برف هایی که توی دست آقا بود فرار کنه انگار خدا دنیا رو مال من می کرده ..انگار آسمون هم با ما یار شد و خورشید از لابلای ابرها خودشو نشون داد..آش حاضر بود و من و فرح با قابلمه بردیم توی حیاط و کاسه ؛کاسه ریختیم و دادیم دستشون ..و اون آش داغ رو با مزه و خوشحالی خوردیم ..امیر حسام از شوخی کردن خسته نمیشد ..اونقدر ما رو می خندوند که شیوا التماس می کرد ساکت باشه اون صحنه ها رو تماشا می کردم و انگار یک موسیقی ملایم توی ذهنم بخش می شد ..که بین اون صدای خنده های شیوا طنین مینداخت ..وشیوا هم هر بار که بچه ها رو می بوسید منم در آغوش می گرفت و به سرم بوسه می زد ...دیگه همه می دونستن که ما دو نفر چقدر بهم علاقه داریم ...روز بعد امیر حسام با آقا رفت ولی هر چی به فرح اصرار کردن که چند روزی بره پیش عزیز و ازش دلجویی کنه قبول نکرد ..اون حرف امیر حسام رو زیاد جدی نمی گرفت و آقا هم فکر می کرد اگر زیاد اصرار کنه ممکنه برای موندن توی خونه ی ما معذبش کنه ؛ شیوا هم که اصلا حرفی در این مورد نمی زد ؛البته بار ها و بارها امیر حسام از فرح خواسته بود ولی مثل اینکه اون قصد نداشت دوباره به اون خونه برگرده .......و تا موقعی که برف روی زمین بود و رفت و آمد سخت ؛؛ امیر حسام هم نمی تونست بیاد خونه ی ما چون باید میرفت دبیرستان ..شیوا یکم حالش بهتر بود ..البته اینو فقط من که دقت زیادی روی حالت صورت و رفتار اون داشتم می فهمیدم که زیاد روبراه نیست ؛ولی هر بار که بهش می گفتم اون مریضی خودشو انکار می کرد ...تا پانزدهم اسفند سال سی و هشت ..نزدیک عید ؛ حال و هوای طبیعت عوض شده بود ..
خوب یادمه اون روز عمه باشوهرش حسین خان مینویی که از مردان سر شناس گرگان بود از سفراومدن؛ حسین خان بر خلاف عمه قدی بلند و چهار شونه داشت ولی پیر تراز اونی بود که من تصور می کردم به محض اینکه وارد شدن عمه به حسین خان گفت : گلنار همون دختریه که تعریفش رو برات کردم ..اگر شیوا میذاشت با خودم می بردمش گرگان ...اون شب رو پیش ما موندن تا صادق از گرگان بیاد و اونا رو ببره ...وبرای منم یک مقدارلباس آورده بود که واقعا باور نمی کردم بتونم لباس های به اون شیکی بپوشم ..شیوا به عمه هم قول داد عید بریم گرگان و می گفت ..این بار می خوام با بچه هام برم کوهستان و از طبیعت اونجا لذت ببرم ..
عمه و حسین خان حدود ساعت ده با صادق راهی گرگان شدن ...در حالیکه سوار ماشین می شدن کلی به من سفارش کرد که درست درس بخون ؛من برات نقشه های زیادی دارم فکر شوهر کردن رو از سرت بیرون کن مبادا سر و گوشت بجنبه ..
راه خودت رو برو؛ تا در زندگی موفق بشی تو حیفی که تا آخر عمر شوهر داری و بچه داری کنی ...من و فرح و شیوا تا دم در بدرقه شون کردیم و برگشتیم ..اما یک مرتبه فرح حالتش عوض شد و گفت : دلم تخمه می خواد ..زن داداش برم بخرم ؟ و قبل از اینکه شیوا موافقت خودشو اعلام کنه ..با عجله آماده شد و از خونه زد بیرون ..بایداز کارش سر در میاوردم و یک طوری دنبالش میرفتم که شیوا متوجه نشهاین بود که گفتم : تو روخدا می بینی شیوا جون صبر نکرد بهش بگیم چی می خوایم ..من برم دنبالش و با هم خرید می کنیم و بر می گردیم ..پول بردارم ؟ می خوام تخم مرغ بخرم و نون تازه ..شیوا گفت : الان تخم مرغ می خوایم چیکار ؟ نمی خواد بری باشه بعدا می گیریم همینطور که حاضر می شدم ..گفتم : چرا لازم دارم می خوام برای شب کو کو درست کنم ..و باسرعت از خونه بیرون زدم و به اطراف نگاه کردم به جز یک زن و مرد روستایی که داشتن دور میشدن کس دیگه ای رو ندیدم ..دکان بقالی صد متری دور تر بود با عجله و قدم های بلند تا اونجا رفتم ولی از فرح خبری نبود ...بالا رفتم و پایین اومدم و توی کوچه های باریک روستا رو گشتم ..نبود که نبود ..
مدام تکرار می کردم ..ای خدا اون کجا رفته خودت کمک کن اشتباه کرده باشم ..
چشمم افتاد به انتهای کوچه که دره ی پشت خونه ی ما بود ..زیر لب گفتم : یعنی ممکنه اونجا رفته باشه ...اونقدر دویده بودم که نفسم داشت بند میومد ..ولی از ترس اینکه فرح کاری دست خودش بده تمام اون راه رو دویدم تا به اون سرازیری تند و غیر قابل عبور رسیدم ..
از اون بالا به دور و اطراف نگاه کردم ...
راهی برای رفتن به اون پایین نبود ..برف ها تازه داشتن آب میشدن و زمین حسابی گل بود هر کجا پا میذاشتم فرو میرفت ..
می ترسیدم سُر بخورم پرت بشم ..هر چی فکر کردم دیدم کسی نمی تونه از اینجا بره پایین ..
ادامه دارد...
@aghmiun
همه دعوتید به هم صحبتی باخدا
مکان:مسجد صاحب الزمان آغمیون
زمان:همه روز بعد از نماز مغرب و عشا
📲همراهان محترم
@aghmiun