کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسی می گفتم : اگر با احتیاط باشه که خونه ام خرا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیویک
خوب فرح نبود ..
برگشتم تا در خونه ولی بدون خریدن تخم مرغ نمی تونستم برگردم پیش شیوا ..
این بود که آهسته در حالیکه مدام به اطرافم و پشت سرم نگاه می کردم تا بقالی رفتم و تخم مرغ خریدم و از مغازه دار پرسیدم :امروز یک خانم ازتون تخمه نخریده ؟
مرد نگاهی به من کرد و گفت : گلنار خانم مشکلی پیش اومده ؟ نه کسی تخمه نخریده برای چی می پرسین ؟گفتم : هیچی پس نیم کیلو از اون آفتابگردن هاتون بدین لطفا ...و همینطور مراقب بیرون بودم ...
کسی توی کوچه نبود ..اما تا سرم گرم پول دادن به مغازه دار شد و اومدم بیرون ...
از دور مرد جوونی رو دیدم که از ته کوچه بهم نزدیک میشد ..
راه افتادم بطرفش با دقت بهش نگاه می کردم تا از کنارم رد شد در حالیکه مثل دزد ها مدام به عقب نگاه می کرد ...
کفش ها و لباسش کاملا گِلی بود ..و به نظر نمی اومد آدمی باشه که بخواد شوهر کسی باشه اونم فرح ..
اصلا بهم نمی خوردن ..لاغر و قد بلند و بی قواره بود؛؛ اما فرح چاق و در حالیکه دو سال از من بزرگ تربود یک سر و گردن ازش بلند تر بودم ....
خدا ؛خدا می کردم اون جوون اتفاقی از اونجا رد شده باشه و ربطی به فرح نداشته باشه ...
اما چند لحظه بعد از کنار دیوار خونه فرح به زحمت در حالیکه دیوار رو محکم چسبیده بود خودشو کشید و اومد بیرون تا بره بطرف درِ حیاط ..قدم هامو تند کردم اونم منو دید ..
و پشت در ایستاد ..
وقتی بهش رسیدم رنگ به صورت نداشت و همه ی لباس هاش کاملا گِلی شده بود و پاشو می کوبید به زمین تا گل ها از کفشش کنده بشن ..
اما سعی می کرد عادی به نظر برسه و گفت : هوس کردم برم یکم بگردم دلم گرفته بود ..
مچ دستشو گرفتم و کشیدم و از خونه دورش شدیم و گفتم : تو چیکار داری می کنی ؟ می خوای برای خودت درد سر درست کنی یا برای زن داداشت؟ ..
فردا همه از چشم اون می ببین ..
گفت : اووی چته ؟ به تو چه مربوط؟ دختره ی فضول ؛ ..
مثل اینکه باورت شده بزرگ همه هستی ..تقصیر داداشم بی خودی تو رو بالا ؛بالا می بره ؛ رو بهت دادن پر رو شدی دستم رو ول کن الاغ ...
گفتم : تا نگی برای چی با اون پسر قرار می زاری ولت نمی کنم ,, ؟ فرح با دم شیر بازی می کنی ؛؛ گفت : کدوم کار ؟ برو بابا حرف مفت می زنی پسر کجا بود ؟
من کاری نکردم خودم به داداشم میگم رفته بودم بگردم ..اصلا به تو چه ..ولم کن
گفتم : من دیدمت با اون پسره ..حالا چی میگی ؟صورتش نشون می داد که ترسیده ولی سعی می کرد من ترس اونو نفهمم ..
گفت : چی دیدی ؟
گفتم : هر چی باید می دیدم ؛؛ دیدم ..
گفت : گلنار به خدا کاری نمی کردیم فقط حرف می زدیم ..این گناهه ؟ تو رو خدا به داداشم نگو ..منو می کشه ..
گفتم : اون که تو رو نمی کشه ولی می دونم زجر کُشت می کنن ..آخه دختر تو با چه جراتی میری اون پشت با یک پسر ؟
من نمی دونم تو چرا به عاقبت کارت فکر نمی کنی ؟ ببین فرح ..یا باید از اینجا بری وهر کاری می خوای توی خونه ی خودتون بکنی یا دیگه حق نداری اون پسر رو ببینی ...
گفت : نه بابا چه غلطای زیادی؛ تو معلوم می کنی که من خونه ی داداشم بمونم یا نه ؟
گفتم : اگر بری خونه ی خودتون به من مربوط نیست ..ولی اینجا اجازه نمیدم کسی باعث ناراحتی شیوا جون بشه ..
می دونی که به اندازه ی جونم دوستش دارم ..و پای حرفی که می زنم می ایستم ..گفت : اصلا فکر نمی کردم تو اینقدر دلسنگ باشی ,
گفتم :ای خدا ؛؛ ببین این چی میگه ؟ ..حداقل به خاطر زن داداشت دست از این کار بر دار ..من می دونم فردا هزار تا مشکل برای اون درست میشه ..
تو نمی فهمی حالش خوب نیست ؟ نمی ببینی چقدر لاغر شده ..جون نداره راه بره من و تو باید مراعاتشو بکنیم ...
و محکم دستشو تکون دادم و با حرص ول کردم ...
یکم مچ دستشو مالید و در حالیکه مونده بود چی بگه ..سکوت کرد ..
گفتم : فرح من دوستت دارم ولی این کار برای تو عاقبت نداره ..امروز من فهمیدم فردا یکی تو رو می ببینه خودت می دونی چی میشه ...همه دیگه به عزیز حق میدن ..بزار اگر اون پسر واقعا تو رو دوست داره بیاد خواستگاریت باهاش خلوت نکن ...
الان همه ازت حمایت می کنن حق رو به تو میدن که از باقر جدا شدی ولی اگر این موضوع رو بفهمن و ازت خطایی ببینن دوباره توی درد سر میفتی ..گفت : تو رو خدا گلنار کمک کن ..بزار ببینمش خیلی دوستش دارم ...
تو نمی دونی چقدر اونم منو دوست داره ..ببین بیشتر روزا از تهران تا اینجا می کوبه و میاد چند دقیقه منو ببینه و برگرده ..
تو چطور دلت میاد دوتا عاشق رو از هم جدا کنی ؟
گفتم : تو چطور دلت میاد بعد از اون همه خوبی که شیوا جون بهت کرد کاری کنی که براش درد سر درست کنی ؟ می دونی اگر عزیز بفهمه فقط و فقط از چشم اون می ببینه ؟با حالتی التماس آمیز گفت : تو بهشون میگی ؟ گفتم : معلومه که نه ..ولی ماه زیر ابر نمی مونه ..
ادامه دارد...
@aghmiun
48.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مراسم امشب مسجد موسی ابن جعفرآغمیون
🎙مداحی کربلایی اصغرنجاتی
📲جناب آقای سهراب درگاهی
@aghmiun
زمان:
حجم:
1.2M
در لیلة الرغائب (شب آرزوها) ملتمس دعای خیرتان هستیم......🤲🏻
@aghmiun
ضمن عرض ادب و ارادت خدمت جناب ابتهاج بزرگوار
برای ایشان آرزوی توفیق و سلامتی داریم.
@aghmiun
رها باش ... - رها باش ....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
🌼صبح 29دی
امروز خدای مهربان
در انتظار توست
تا حرکت کنی و
برکتی بینهایت تو را دهد …
پس قدمی بردار به سوی خوشبختی و آرامش
حرکت از تو ، برکت از او🌾
روزتون بخیر 🌱
@aghmiun
Moein - Halghe Tala.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
🎙Moein - Halghe Tala.
🎼 @aghmiun
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘لحظاتتون همیشه به شادی و دلِ خوش...
@aghmiun
❇️انگیزشی
✅ ۵تا قول همین الان به خودت بده
۱.هیچوقت فقط از روی حرف به کسی اعتماد نکنی
۲.هیچوقت از روی خودخواهی و منافع از کسی سو استفاده نکنی
۳.هیچوقت به کسی که بهت بارها صدمه و لطمه زده، برنگردی
۴.هیچوقت به خاطر تنهایی و ترمیم زخم های قبلی وارد رابطه نشی
۵.هیچوقت اجازه نده کسی با احساس تو بازی کنه و وقتت رو تلف کنه
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیویک خوب فرح نبود .. برگشتم تا در خونه ولی بدون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیودو
خودت کاری می کنی که بفهمن ..آخ از دست تو فرح ؛؛ نمی فهمم با اون پسره رفته بودی توی اون گل و شل چیکار کنی ؟
فرح خواهش می کنم خودتو بد نام نکن ...اگر تو رو دوست داشته باشه ولت نمی کنه ..
ولی اینکه افتاده بود دنبال زن شوهر دار و زیر پات نشست تا طلاق بگیری خودش نشون میده آدم درستی نیستگفت : به نظرت من باید چیکار می کردم تا آخر عمرم با باقر زندگی می کردم و عذاب می کشیدم ؟
تو جای من بودی چیکار می کردی ؟...
گفتم : نمی دونم ولی الان کار درستی نمی کنی تو تازه طلاق گرفتی نمیشه می فهمی چی میگم کار درستی نیست ,,
روزگار همه رو سیاه می کنی مخصوصا خودتو ..
گفت : باشه تو به کسی نگو قول میدم ..کمک کن فقط یکبار دیگه ببینمش که بهش بگم دیگه نیاد به دیدنم ..
خواهش می کنم فقط یکبار ..گلنار قول بده به کسی نگی ؟
گفتم : من به کسی حرفی نمی زنم چه قول بدم چه ندم ..خوبی تو رو می خوام ....
پس تو نرو ، بزار من باهاش حرف بزنم تو دیگه صلاح نیست ...
گفت باشه تو برو حرف بزن ..من بهت میگم کی میاد ..
گفتم : چطوری می فهمی ؟
گفت : یک سنگ کوچیک می زنه به پنجره ...
گفتم : آدرس اینجا رو تو بهش دادی ؟گفت : خیلی وقت پیش می خواستم با باقر قهر کنم و بیام اینجا بهش دادم ...
شیوا نگران شده بود و در حالیکه شال سبز رنگشو محکم دور سرش پیچیده بود اومد دم در و سرک کشید و ما رو دید و بلند گفت : گلنار ؟ چرا اونجا وایستادین بیاین دیگه دلم شور زد ..
پاکت تخمه رو بطرفش دراز کردم و گفتم : حالا اینو بگیر بریم خونه ...
بعدا حرف می زنیم..
من سخت تو فکر بودم ..
فرح اینجا مونده بود برای اینکه راحت بتونه اون پسر رو ببینه و من اصلا نمی تونستم این دوزو کلک اونو درک کنم ..نمی دونم چرا هیچ کدوم اونا برای عکس العملی که ممکنه بود عزیز نشون بده نگران نبودن ..
شاید برای اینکه مادرشون بود ولی من از بودن فرح توی اون خونه بو های خوبی به مشامم نمی رسید ..
همینطور که توی آشپزخونه مشغول بودم پریناز اومد و گفت : گلنار جونم من بهت کمک کنم ؟ گفتم : آره عزیزم بیا کمک کن ..
من تخم مرغ ها رو می شکنم تو با قاشق هم بزن ..ببینم چقدر قشنگ این کارو می کنی ...و باز رفتم توی فکر ..باید یک راهی پیدا می کردم تا یک طوری فرح رو مدتی می فرستادم خونه ی خودشون ..
بدون اینکه کسی متوجه ماجرا بشه ..یا از چشم من ببین ..اگر به آقا بگم ؟ نه ممکنه فکر دیگه ای بکنه ..
باید سر حرف رو با امیر حسام باز کنم و عزیز رو بهانه کنم تا قانع بشه باید مدتی فرح از اینجا دور بشه ...
پریناز صدا زد ..گلنار تا کی باید هم بزنم ؟
گفتم : قربونت برم بسه دیگه مرسی خیلی کمکم کردی ...
روز بعد باز بعد از اینکه ناشتایی خوردیم و آقا رفت ..فرح تند و تند ظرف ها رو شست و اتاق رو جارو کرد همه جا رو دستمال کشید ..
شیوا نگاهی به من کرد و با چشم ابرو پرسید چه خبره ؟ یک لبخند زدم ..ولی می دونستم منظورش چیه که اون می خواست منو راضی کنه تا خودشو برسونه پیش اون پسر و اگر این اتفاق میفتاد دیگه شریک جرم اون محسوب میشدم ...
و من کسی نبودم که بتونم به خاطر فرح دروغ بگم ...فرح بیقرار بود ..و من حواسم جمع ..که صدای یک تق به شیشه ی پنجره به گوشم خورد ..
فورا به فرح نگاه کردم و اون در حالیکه یک چشمک به من می زد گفت : گلنار من برم نون تازه بگیرم و بیام ...
شیوا گفت : نه فرح جون نمی خواد نون داریم تازه ظهر هم برنج درست می کنم ...زحمت نکش ..
من به صورت شیوا نگاه کردم احساسم این بود که اون یک چیزی فهمیده که مخالفت می کنه ..تا اون موقع هیچوقت این کارو نکرده بود ...فرح یکمرتبه مثل دیوونه ها لباس پوشید و خیلی محکم گفت : زن داداش من میرم برای خودم خرید کنم ..زود میام ...
اما اینو طوری گفت که انگار به شما ها مربوط نیست ...و دیگه منتظر نشد و از خونه زد بیرون ..
کاری که مدت ها بود می کرد و ما به خاطر اینکه فکر می کردیم طلاق گرفته و بچه اش رو از دست داده مراعاتشو می کردیم ..شیوا اخمهاش رفت تو هم و در حالیکه دوباره ضعف کرده بود وصورتش و لب هاش سفید شده بودن دستشو گرفت به دیوار و گفت : گلنار راستشو بگو دیروز تو چرا داشتی با فرح جر و بحث می کردی ؟ اون داره چیکار می کنه ؟به چشمهای بی فروغش نگاه کردم و سرمو تکون دادم و گفتم : من چیزی ندیدم ..ولی لازم نیست شما خودتون رو ناراحت کنین ..من درستش می کنم نمی زارم شما اذیت بشی ...خنده ی تلخی کرد و گفت :فدات بشم من باید از تو مراقبت کنم نه تو از من ..اگر چیزی هست به من بگو ..فرح هر روز برای چی از خونه میره بیرون؟ ..من دیدم تو تخمه ها رو گذاشتی توی دستش اون نخریده بود درسته ؟ بهم بگو جریان چی بود ؟
ادامه دارد...
@aghmiun