eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیودو خودت کاری می کنی که بفهمن ..آخ از دست تو
حالا من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی دونستم فرح واقعا به قولش عمل می کنه یا نه  گفتم : شیوا جون اجازه بدین اگر امروز آخرین بار نبود بهتون میگم .. ولی الان از من نخواین .. و تا فرح برگشت چشم ما به در بود ..اون  یکم قره قورت و خروس قندی خریده بودو خیلی عادی به نظر می رسید ... چند روزی از خونه بیرون نرفت ولی خیلی غمگین و افسرده شده بود و دلش می خواست مدام با من از عشقش به اون پسر حرف بزنه ...با اصرار منو می کشوند یک گوشه و تعریف می کرد ولی نمی دونم چرا  فکر می کردم همش مزخرفه و به نظرم فرح دختر احمقی میومد ..کلا از چشمم افتاده بود ... اون زمان نمی دونستم حس ششم چیه و چرا من وقتی می خواد اتفاق  خوب یا بدی بیفته دلم گواه می ده ..برای لحظات خوشحالی از قبل دلم شاد می شد و اگر می خواست اتفاق بدی رخ بده دلشوره می گرفتم ..تا روز پنجشنبه شد ؛؛  از بعد ظهر دلم شور می زد ..مدام میرفتم پیش شیوا تا خاطرم جمع بشه که حالش خوبه ..مراقب بچه ها بودم ..هر صدای کوچکی منو از جام می پروند و استرس می گرفتم ..چیزی که در من سابقه نداشت ...با خودم فکر می کردم امشب اگر امیر حسام اومد حتما در یک فرصتی توی گوشش می خونم  که فرح رو با خودش ببره  ..معمولا آقا شب جمعه میرفت به عزیز سر می زد و امیر حسام روهم با خودش میاورد ...داشتم فکر می کردم شام چی درست کنم ؟ نا خودآگاه یاد کشک و بادمجون افتادم و فکر کردم خوب همه دوست دارن چرا درست نکنم ... بوی سیر داغ و پیاز داغ فضای خونه رو پر کرده بود فرح در حالیکه خیلی افسرده به نظر می رسید نشسته بود سبزی پاک می کرد ...شیوا با نزدیک شدن اومدن آقا رفت بالا که آرایش کنه و لباس مرتب بپوشه ...منم اسباب سفره رو مهیا کردم و رفتم وضو بگیرم نماز بخونم ...که صدای ماشین شنیدم و بعدم صدای در ...باید از اومدن آقا و امیر حسام طبق معمول خوشحال میشدم ..ولی نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت و دلهره ای عجیب بهم دست داد ...فورا صورتم رو خشک کردم و با عجله رفتم که درو باز کنم ..شیوا داشت میومد پایین ..در همون حال گفت : عزت الله خان اومد ..گلنار چای دم کردی ؟ گفتم هنوز نه ..گفت تو برو درو باز کن من دم می کنم ...کولون در و کشیدم و باز شد و عزیز رو جلوی روم دیدم ..از صورتش و موهای پریشونش که وقتی عصبانی میشد هر کدوم از یک طرف سیخ میشد معلوم بود برای چی اومده ..چیزی که مدت ها بود من ازش می ترسیدم ولی بقیه  اهمیتی نمی دادن ...با عقل هم جور در میومد اون تنها مونده بود و احساس می کرد بچه هاش ترکش کردن ..فورا گفتم : سلام عزیز حالتون خوبه خوش اومدین ..گفت : ای آبزیرکاهه  بد ذات همه چی زیر سر توست نکبت؛؛ گمشو کنار شما ها رو جون به جونتون کنن کلفت و بد ذاتین ..تقصیر خودم بود تو رو راه دادم توی خونه ام حالا اینطوری برای من دم در آوردی ؟ نمک نشناس ...تو صورتش نگاه کردم و بلند گفتم : خدایا آقا رو زود تر برسون ..عزیز گفت : برای تو یکی که اگر خدا هم بیاد ؛؛ نمی تونه به دادت برسه .. من تو روآورده بودم خونه ام کار کنی ؛؛ شدی آفت جونم ؟ نمک خوردی و نمکدون شکستی .. برو وسایلت رو جمع کن می فرستمت پیش ننه ؛بابات .. بهشون بگو فورا خونه رو خالی کنن ..من این جا خیریه باز نکردم که اجاره ی خونه ی اونجا رو ببخشم و مار توی آستین پرورش بدم  ..ببینم تو کلفت منی ؛ یا عمه ی شیوا ؟ حالا دارم برات صبر کن وقتی اثاث مادرت رو ریختم توی کوچه می فهمی یک من ماست چقدر کره میده ..اما حق تورو بعدا می زارم کف دستت ...منتظر باش جلوش ایستادم و گفتم : اولا که من کاری نکردم اما باشه قبول  هر کاری می خواین با من بکنین اما به شیوا خانم کاری نداشته باشین ..تو رو قران ؛؛ به این ماه عزیز قسمتون میدم ..اون  هم مریضه هم روزه اس .. خدا رو خوش نمیاد ...منو با حرص کنار زد  و رفت به طرف پله ها ..نه فرح و نه شیوا هیچ کدوم جلو نیومده بودن .. در واقع من تنها کسی بودم که توی خونه روزه می گرفتم ولی اینطوری به عزیز گفتم شاید مراعات شیوا رو بکنه و بهش کار نداشته باشه ... زودتر از اون خودمو رسوندم به در ورودی و جلوشو گرفتم و گفتم : عزیز آروم باش من فرح رو صدا می زنم .. یقه ی منو گرفت و پرتم کرد و وارد شد در حالیکه صدا می زد فرح ..فرح .. شیوا نزدیک در آشپزخونه ایستاده بود و رنگ به صورت نداشت و من می دیدم که داره می لرزه .. ولی فورا سلام کرد و گفت : خوش اومدین عزیز بفرمایید ..و فرح در حالیکه چند پر سبزی توی دستش مونده بود از جاش بلند شد و مونده بود چیکار کنه .. عزیز جواب سلام شیوا رو که نداد و پرستو رو که به طرفش دویده بود بغل کرد اما پریناز بزرگ شده بود می فهمید که اوضاع در چه حالی هست و از رفتار عزیز با مادرش خوشش نمی اومد پشت مادرش قایم شده بود  ... ادامه دارد... @aghmiun
عکس یک گله گوسفند در ترکیه @aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدايا..... ✨ انتهای دريا را بركه ها نمی فهمند ببخش!!✨ اگر گاهي گم ميكنم نشانت را...✨ شبتون ماه @aghmiun
زندگی زیبا... - زندگی زیبا....mp3
زمان: حجم: 4.1M
🌼30دیماه صبحي دیگر از راه رسیده است، و من آمدہ ام با صبح بخیری دیگر و با سینی صبحانه ای در دست که طعم شیرین عشق دارد و بوی دل انگیز امید امید به شروعی دوبارہ . . . سلام صبح اول هفته تون بخیر☕️ @aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 گاهی همه چیز را به حالِ خود رها کن و راهِ خودت را برو... و در گوشِ روزگار، بگو؛ حالِ من خوب است و تو هرگز حریفِ حالِ خوبِ من نخواهی شد! و بخند؛ به خوش باوریِ سایه‌های بخت برگشته‌ای که هنوز؛ جسارتِ آفتاب را ندیده‌اند... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوسه حالا من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی
عزیز همینطور که پرستو رو بغل کرده بود و می بوسید گفت : خدا نگذره از کسانی که شما ها رو از من جدا کردن ... الهی به همین درد مبتلا بشن ؛من که از نمی گذرم و نفرین می کنم ... فرح گفت :عزیز باز شروع کردی اومدی دعوا ؟ عزیز در حالیکه پرستو میذاشت زمین گفت :  تف بروت بیاد بی حیا ..بی عاطفه , من مادرت نبودم ؟ باید تحت تاثیر حرف این و اون از خونه ات فراری می شدی دیگه همین یک کارو نکرده بودی  ؟ زود باش راه بیفت حسابت رو توی خونه میرسم تا تو باشی بفهمی مادر فروشی یعنی چی ... فرح سبزی ها رو پرت کرد روی زمین و با غیظ گفت : کی منو پر کرده از دست شما فرار کردم .. خوشت میومد هر شب باقر منو می زد ؟ چند بار خونی و زخمی  به شما پناه آوردم ..چند بار اومدم خودت دیدی تمام بدنم کبود بود ؟ چیکار کردی عزیز ؟ مگه برم نگردوندی ؟تازه بدون اینکه به دل ریش من فکر کنی ازشون معذرت هم خواستی ؛؛ عزیز می دونی با زندگی من چیکار کردی .. بدبختم کردی ؛ بدبخت ..عزیز نابود شدم ..اصلا با خودت فکر کردی من چرا به اینجا پناه آوردم ؟ چون از ظلم شما می ترسیدم ... از کجا معلوم نمی خواستی دوباره منو آشتی بدی ؟ و بندازی زیر دست باقر که هر شب مست بیاد خونه و منو بزنه .. دلت برای من نسوخت ..واقعا ازت تعجب می کنم ... عزیز داد زد خفه شو دختره ی بی عرضه ..تو منو بدبخت کردی یا من تورو دهنم رو باز نکن تا جلوی همه بگم چه کارا کردی که مجبور شدم بدمت به باقر .. اگر نکرده بودی جنازه ات رو هم روی شونه هاش نمی ذاشتم  چشم دریده حالا تو صورت من نگاه می کنی میگی من تو رو بدبخت کردم یا خودت ؟فرح از عصبانیت بالا و پایین می پرید و داد می زد من چیکار کردم دهنت رو باز کن بگو ..به همه بگو من چی کار بدی کرده بودم که باید عاقبتم این میشد .. شیوا فرح رو گرفت و گفت : آروم باش ..تو رو خدا الان عزیز عصبانیه بی خودی بزرگش نکنین ..تو برو توی اتاق بعدا حرف می زنیم بزار داداشت بیاد بعدا .عزیز خوش اومدین شما هم بفرمایید زیر کرسی از راه رسیدن گرم بشین .. گفت :نه لازم نکرده اصلام خوش نیومدم ...از قدیم گفتن کسی که بی دعوت میره جایی نباید زیر کرسی بشینه ..اگر می خواستی خوش بیام دعوتم می کردی ... شیوا گفت : اینجا خونه ی پسرتونه هر وقت تشریف بیارین قدمتون روی چشم منه ..من فکر کردم چون منو دوست ندارین دلتون نمی خواد بیاین اینجا ..وگرنه چه از این بهتر همه دور هم جمع باشیم .... عزیز با لحن تمسخر آمیزی در حالیکه به عادت خودش دهنشو کج کرده بود ..با تندی گفت : پسر ؟ کدوم پسر خانم خانما ؟ عزت الله پسر من بود ,تموم شد و رفت حالا شده نوکر و عبد و عبید تو .. هر سازی می خوای می زنی و اونم می رقصه  .. مادرشم براش شده اِخ ... شیوا گفت : این حرف رو نزنین ..شما می خواستین برای عزت الله زن بگیرین من از زندگی شما رفتم بیرون .. چیکار باید می کردم ؟ خودتون رو بزارین جای من ... گفت : خدا اون روز رو نیاره که من جای تو باشم .. خدا می دونه که چقدر بد ذاتی ..من داد زدم عزیز تورو قران بس کنین شیوا جون مریضه .. دکتر گفته اصلا نیاید استرس داشته باشه .. دستشو بلند کرد طرف منو با حرص گفت : اوووو  شیوا جونت همیشه مریضه ..هر وقت اومدیم بهش یک حرف حساب بزنیم گفتن هیس شیوا مریضه .. همینو بهانه کرده طناب انداخته گردن پسر من و هر جا می خواد می کشه ..من نمی دونم این بچه ی من چی تو رو می خواد نصف صورتم که خوره برده همیشه ی خدا هم که مریضی .. با شنیدن این حرف گوشم داغ شد قلبم شروع کرد به تند زدن و حالم چنان دگرگون شد که دیگه چیزی نمی فهمیدم ... داد زدم ..بسه دیگه  برای چی به خودت حق میدی به دیگران توهین کنی ..آخه چرا اذیتش می کنی ؟ حق نداری .. بی خود می کنی ..برو خونه ی خودت .. شیوا دوید جلو ی دهن منو گرفت و گفت نه گلنار جونم این کارو نکن ..خواهش می کنم به خاطر من ساکت شو .. بزار هر چی می خواد بگه .مهم نیست .. ولی من مشت هامو گره کرده بودم دندون هامو بهم فشار می دادم دلم می خواست کاری کنم که تا قیام قیامت فراموش نکنه و از اونجا  تا خونه خودش با گریه سینه خیز بره .. دادزدم : شیوا جون جوابشو بده جوابشو بده وگرنه من دست از جونم می کشم و هر چی به دهنم میاد میگم ..آخه چطور ی تحمل می کنی ؟ من که دیگه طاقت ندارم این ناروا ها رو بشنوم ..شیوا انگشتشو گرفت طرف منو و گفت : گلنار بهت میگم آروم باش ..برو چای دیگه دم کشیده بریز بیار .. عزیز قندش افتاده با شیرینی بخوره خوب میشه ... گفتم : آخه .. گفت : آخه بی آخه بهت میگم برو چای بیار ..و در حالیکه مثل بید مجنون می لرزید و داشت خودشو کنترل می کرد ادامه داد ... عزیز شما هم بفرمایید توی اتاق اینجا یکم سرده .. ادامه. دارد.. @aghmiun