eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوچهار عزیز همینطور که پرستو رو بغل کرده بود و
من با حرص از جلوش رد شدم ولی اون یک مرتبه یکی از بافته های موی منو گرفت و  کشید طرف خودش که صدای ناله ی من در اومد و با مشت محکم زد توی سرم و گفت : سلیته حالا سر من داد می زنی ؟ پدری از تو و اون ننه بابات در بیارم تا  بفهمی من کیم و چه کارایی از دستم بر میاد ..غربتی گدازاده ... شیوا به محض اینکه صدای ناله ی منو شنید کنترلشو از دست داد ... پرستو جیغ کشید و ترسید و پریناز با صدای بلند به گریه افتاد ,, شیوا فریاد زدبرای چی بچه ی منو می زنی ؟ حق نداشتی دست روی بچه ام دراز کنی  بسه دیگه ..بسه دیگه از زندگیم برو بیرون .... گلنار بچه ی منه کلفت تو نیست ...دیگه نمی خوام ببینمت ..ای خدا کجا برم از دست تو خلاص بشم ..و شروع کرد به لرزیدن و بی حال شد فقط یک جمله رو تکرار می کرد از زندگیم برو بیرون ...از زندگیم برو بیرون .. فرح دوید آب آورد و من در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم اونو گرفته بودم که بدنش که روی زمین بالا و پایین میشد صدمه نبینه ..و می گفتم : شیوا جونم ...شیوا جونم قربونت برم تو رو خدا اینطوری نکن دارم می ترسم .. غلط کردم کاش حرف نمی زدم ...فرح هم گریه می کرد و داد زد ..عزیز تو کی دلت خنک میشه ؟ راحت شدی ؟ ... عزیز فورا کفشش رو پوشید تا فرار کنه اما صدای در خونه بلند شد و قبل از اون فرح دوید و درو باز کرد و همراه اون آقا و امیر حسام اومدن.... عزت الله خان هراسون خودشو رسوند به شیوا و سرشو بغل کرد ..و گفت : شیوا ..شیوا ..عزیزم چشمت رو باز کن ..چی شدی  ؟ قربونت برم من دیگه اینجام ..نترس ..پاشو عزیزم ..شیوا جان .. و با حرص نگاه در مونده ای به عزیز کرد ودر حالیکه چشمش پر از اشک شده بود   گفت : چیکار کنم از دست تو خلاص بشم ..کار خودت رو کردی ؟ بهت نگفتم اینجا نیا ؟ آخه تو چرا با ما این کارو می کنی ؟ ..امیر حسام که از عصبانیت پره های دماغش باز شده بود و نفس نفس می زد ..نگاه غضبناکی به عزیز کرد و گفت : در واقع برای خودمون متاسفم ... و من از اینکه شال سبز رنگ شیوا از روی سرش افتاد و اون تلاش نکرد تا زخمشو از دیگران پنهون کنه فهمیدم که حالش اصلا خوب نیست .هر کاری کردیم بهتر نشد ..بالاخره آقا اونو با دستپاچگی بغل کرد و به امیر حسام گفت ..بدو ماشین رو روشن کن ...و شیوا رو با خودش برد .. من دویدم دنبالش و گریه کنون گفتم آقا بزارین منم بیام ..گفت نه تو مراقب بچه ها باش.. برو کفشها و شالشو  بیار ..و شیوا رو گذاشت عقب ماشین ... امیر حسام پیاده شد تا آقا بشینه .. وقتی کفش ها و شال رو بردم دم در امیر حسام ایستاده بود ..با افسوس گفت : شانس ندارم امروز روزه گرفتم و اومدم اینجا با تو  افطار کنیم دلم برات تنگ شده بود ...و رفت ...در حالیکه بغضم بیشتر شده بود و های های گریه می کردم ..سرمو رو به آسمون کردم ..هوا داشت تاریک میشد و من نمازم قضا شد .. آهی از ته دلم کشیدم و برگشتم به اتاق ..دلم می خواست عزیز رو تیکه و پاره کنم ولی اون غمگین و افسرده در حالیکه اشک میریخت و دستشو به حالت عاجز بودن گرفته بود جلوی دهنش ... بی صدا مثل دزدی که دستگیرش کرده بودن  روی صندلی نزدیک در بصورت عاریه کیفشو گرفته بود توی بغلش و نشسته بود ...فرح هم روبروش به همون حال بود .  یاد حرف  مادرم افتادم اون  همیشه بهم می گفت : دخترم آدم عزت و احترام رو به زور از کسی نمی خواد ..هر وقت دیدی دیگران بهت احترام نمی زارن بدون که اشکال از خود توست ... تو نمی تونی دیگران رو باب میل خودت درست کنی ..باید خودتو درست کنی تا زندگی  بر وفق مرادت بگذره ... نگاهی از روی حرص بهش کردم در حالیکه از شدت نگرانی برای شیوا نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم سجاده ام رو پهن کردم تا نمازم رو بخونم ..روزه بودم ولی دلم نمی خواست حتی یک لیوان آب بخورم .. گوشه ی اتاق نزدیک پنجره نشستم .. پریناز و پرستو هم اومدن کنارم بغلشون کردم ولی نمی تونستم از شدت بغض اونا رو مثل همیشه دلداری بدم .. صدای فرح رو می شنیدم که می گفت : عزیز مگه خودت شیوا رو بیرون نکردی ؟ مگه داداشم خودش دنبال شیوا نگشت و پیداش کرد ؟ مگه منو به زور ندادی به باقر ؟ مگه روزگار امیر حسام رو سیاه نکردی؟ من اصلا نمی فهمم برای چی همه ی اینا رو به شیوا نسبت میدی و فکر می کنی اون زن بدیه ؟ هیچ می دونی اگر شیوا به دادم نمی رسید من الان مرده بودم ؟ شما می دونی چقدر برای من زحمت کشیده .. چطور با روی خوش ازمون پذیرایی می کنه ؟توی این مدت ندیدم حتی یک کلمه از شما بد بگه .. و مدام به من سفارش می کرد بیام به شما سر بزنم .. عزیز به خدا داری بهش ظلم می کنی ... عزیز آروم گفت هیس ..صداتو ببر ..و یک چیزایی به فرح گفت که من نشنیدم .. دلمم نمی خواست بشنوم ..از صدای اون زن چندشم می شد .. ادامه دارد... @aghmiun
@moziku 4_5902135068796650632.mp3
زمان: حجم: 4.9M
🎙خواننده: ناصر_عبداللهی آهنگ نوستالژی بنام عاشق بودمـ 🎼 @aghmiun
[MyBargMusic.iR]Yasin Bandari - Gharivi_(MadarMusic.ir).mp3
زمان: حجم: 4M
عاشق شدن کارِ ساده ایست! آنقدر ساده که همه میتوانند آن را تجربه کنند! امّا عاشق ماندن مهم است ! +‌‌ بی انتها ،بی،منت و تا ابد! @aghmiun
روی باغچه‌ خودتان تمرکز کنید، متوجه زندگی خودتان باشید، می‌بینید به قدر کافی علف هرز وجود دارد که شما را مشغول کند. آن‌چه در طول زندگی‌تان رخ می‌دهد، مخصوصا اتفاقات مهم و ضربه‌های جدی سرنوشت و تقدیر، به این معنی نیست که شما فرد خوب یا بدی هستید. بنابر‌این غم و اندوه و بدبختی را با بی‌خیالی و آرامش بپذیرید. شانس مواجهه با موفقیت‌های باور نکردنی و مصیبت‌های جانکاه دقیقا به یک اندازه هستند. 📚هنر خوب زیستن -رولف دوبلی ❤️ | @aghmiun
Ahmadreza NabizadehAhmadreza-Nabizadeh-Azizam-128.mp3
زمان: حجم: 4.7M
🔘به مسیر زندگی ام که نگاه میکنم، آدمی را میبینم که در هر زمان و در هر اتفاق، به اندازه رشد همان زمانش تصمیم گرفته و جلو رفته است. ما قرار است به اندازه رشدمان اتفاق ها را تحلیل کنیم و تصمیم بگیریم. پس نمیتوانیم با تجربه و رشد امروزمان، خودمان را در گذشته مان سرزنش کنیم. به نظرم زیباترین بخش مرور گذشته ما هم همین است، اینکه متوجه شویم انتخاب ها و تصمیم های ما، بر اساس رشد درونی آن لحظه بوده نه این لحظه،  و ما در هر اتفاق جدید، با رشدی عمیق تر  تصمیم خواهیم گرفت. 📚تکه هایی از یک کل منسجم - پونه مقیمی | @aghmiun
لحظه های زندگی... - لحظه های زندگی....mp3
زمان: حجم: 4.9M
🌼یکم بهمن ماه روز زیباتون به خیر و شادی🥰 از خدای مهربون میخوام امروز بهترین لبخندها روی صورتِ ماه تک تکتون نقش ببنده😊 🌸 لبخند برای حالِ خوب 🌸 لبخند برای موفقیت 🌸 لبخندِ از آرامش 🌸 و لبخند خدا به زندگیتون @aghmiun
عجب متن قشنگی گفتم خدایاچگونه آغازکنم؟؟؟ گفت به نام من♥️ گفتم خدایاچگونه آرام گیرم؟؟؟ گفت به یادمن♥️ گفتم خدایاخیلی تنهایم؟؟؟ گفت تنهاترازمن؟♥️ گفتم خدایاهیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟ گفت به جزمن♥️ گفتم خدایاازبعضی هادلگیرم گفت حتی ازمن؟♥️ گفتم خدایاقلبم خالیست گفت پرکن ازعشق من♥️ گفتم دست نیازدارم گفت بگیردست من♥️ گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟؟؟ گفت توکل کن به من♥️ گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم گفت نه،نزدیکترین به تو ،من♥️ گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟ گفت تلاش،به امیدمن♥️ گفتم چگونه ازین دنیادل بکنم وبرم؟؟ گفت به امید دیدارمن♥️ گفتم چگونه پایان دهم؟؟؟ گفت حافظ ونگهدارتو،من♥️ گفتم خدایاچرا اینقدر میگويی من؟؟؟ گفت چون من ازتوهستم وتو... 📲جناب آقای حسن قلیزاده @aghmiun
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘حرفهای قابل تامل... ❇️ منظور آرایش نامتعارف هست وباشیک پوشی وخوش تیپی کاملا فرق دارد. @aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
وقتی مردم از تمرکز کردن روی رویاهایشان دست می‌کشند، آنان در راه پرپیچ و خم ذهن‌هایشان گم می‌شوند، با کمال تعجب در یک چرخه تکراری سرگردان می‌شوند. بنابراین وقتی زندگی رنگ می‌بازد، هیجان نیز می‌میرد. تا جایی که شما در زندانی که خودتان ساخته اید به دام می‌افتید و به جای این‌که زندگی کنید، همواره به بیرون از آن چشم می‌دوزید. 📚 مرد، پول و شکلات 👤منا ون پراگ @aghmiun