eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام چند روز قبل این قباله قدیمی مربوط به ۱۰۵ سال پیش متعلق به اوستا حسین خلیلی تبریزی الاصل پدر مرحوم اوستا اسداله خلیلی آغمیونی ( پدر مرحومان رحمت ،سلیمان ،عبدالرحمان، عسگر د حسین اقا ) و جدّ پدری برادران خلیلی ( علی خلیلی ،محمد خلیلی ،بشیر ،غلامرضا و......ماشاالله تعداد خیلی زیاد هست . من این دست خط را خدمت عزیزم جناب نیما بدلی شیره جینی ( محقق و مترجم اثار قدیمی فرستادم ،و ایشان محبت کردند بهمراه همکاران شان دست خط فوق را باز خوانی کردند و از این قباله بعنوان سند ارزشمند قدیمی برای شناسامه تاریخ روستای مان آغمیون یاد کردند . ضمن تشکر از جناب بدلی، متن بازخوانی شده را خدمت مخاطبان عزیز تقدیم میکنم . در ذیل متن بازخوانی شده اسم چند نفر بعنوان شاهد قید شده است که خیلی جالب هست. ببینیم کسی آن اشخاص را می شناسد و چه بسا از نوادگان آنها باشند . مثل مرحوم ندرخان ..... @aghmiun
موضوع سند: خرید یکباب خانه توسط اوستا حسین تبریزی ( ساکن آغمیون) از محمد فرزند کربلایی هاشم آغمیونی تاریخ سند: ۲۸ رجب المرجب ۱۳۴۳ ه.ق مصادف با ۳ اسفند ۱۳۰۳ شمسی بازنویسان: نیما بدلی شیره جینی و میرغوغا (موسوی)
بعد الحمد و التحیه اما بعد غرض از تحریر این کلمات شرعیه الغایات آنست که حاضر گردید محمد ولد مرحوم کربلایی هاشم اغمیانی و بعد الحضور منتقل نمود بمصالحه شرعیه بالطوع و الرغبه بدون الجبر و الکراهه در حالتی که ممضی و نافذ بود از او جمیع اقاریر شرعیه تمام و همگی یکباب خانه مسکونه خود محلا و اعیانا با جمیع توابع شرعیه و لواحق عرفیه با راه رو سقفی (یا وسیع؟) صحن که بمشارکت مکی ولد محمدباقر اغمیانی یک ثلث صحن مال محمد مزبور محدود بحدود اربعه شرقا شارع عام غربا عمارت کربلایی حسین ولد یوسفعلی شمالا عمارت کربلایی سلطان جنوبا عمارت ندرخان واقع در قریه المزبوره بعزت آثار اوستاد حسین تبریزی الاصل الساکن فی الاغمیان بمبلغ معین القدر و الوصف هفت تومان رایج قران احمدشاهی ۲۴ نخود وزنا و یکهزار دینار عرفا مأخوذ و مقبوض باقرار الشرعی و صیغه مصالحه و مبایعه صحیحه شرعیه مشتمله بر جمیع شرایط و ارکان خالی از نواقص و بطلان و اسقاط الخیارات سیّما خیارات الغبن و لوکان فاحشا بل افحش بینهما جاری و واقع گردید و بایع مزبور ضامن درک شرعی گردید که عند الخروج جزء او کلاً مستحقاً للغیر از عهده او برآید و از مبیع مرقوم تخلیه ید نموده بتصرف مشتری مزبور واگذار نموده بعد مر مشتری راست که کیف یشاء و یختار در او تصرف مالکانه نماید کتصرف الملاک فی املاکهم و ذوی الحقوق فی حقوقهم و کان تحریر ذالک فی بیست هشتم شهر رجب المرجب سنه هزار سه صد و چهل و سه هجری سنه ۱۳۴۳ الشهود کربلایی زین العابدین کربلایی عبدالله کربلایی محمد ولی کربلایی حسن ندرخان اوستاد نوروز محمدعلی شربتعلی ولد ندر خان قد اقر البایع بقبض الثمن و اقباض المثمن و الضمانة و اسقاط الخیارات و التخلیه لدی حررة الداعی علی قلی محل مهرها
عکس شناسنامه مرحوم اوستا اسداله خلیلی که سالیان سال در مسجد قاباقی مغازه مسگری داشتند و خاطره ای هم در کانال از آن ذکر شده است . قباله فوق مربوط به پدر اوستا اسداله میباشد یعنی مرحوم اوستا حسین خلیلی. @aghmiun
این ترازو و سنگ ها هم متعلق به مرحوم رحمت اله خلیلی میباشد که یکی از فرزندان اوستا اسداله بودند و در قلعه قاباعی مغازه بقالی داشتند و این سنگ و ترازو را فرزندشان ،علی خلیلی ( دوست عزیزم) بعنوان ارزشمندترین یادگاری از پدر را در خانه شان در تهران نگه داری کرده اند . @aghmiun
سالهای دور پدر اقای خلیلی , مرحوم اوستا اسداله , جلو مسجد حضرت ابوالفضل ع , چسبیده به منزل مرحوم سیف اله داداشی یا همان امام سفی خودمان, مغازه ای دیدنی و زیر خاکی داشتند که کارشان , سفید کردن  وسایل مسی بود , وسط مغازه تنور کوچک زغالی داشتند که بوسیله پوست گوسفند , با حرکات موزون دست باد میخورد و زغالها قرمز میشدند, و روی زغالها چکش را می گذاشت تا داغ داغ شود, بوسیله چکش یا شی دیگری , از قلع مخصوص سفید کننده داخل کاسه یا طشت میریخت  , وسپس با دو پا داخل همان کاسه یا طشت می ایستاد و این بار با به حرکت در آوردن پاها و کمر , تقریبا به حالت قر کمر, نسبت به سفید کردن اشیا اقدام می کرد که واقعا بی نظیر و دیدنی بود, ما بچه ها هم جلو مغازه جمع می شدیم و تماشا میکردیم و گاها در باد زدن اوستا را کمک می کردیم, البته این کار الان هم کم و بیش هست , و خوشبختانه کار مس و استفاده از ظروف مسی مجددا در حال رونق هست بدلایل مزیت های پزشکی اش.اوستا اسد اله مرد بسیار مومن و پرهیزگار و متدین بود, به محض اذان , روانه مسجد میشد, در پیشانی اش پینه بود, نه از ان پینه های مصنوعی امروزه که بر پیشانی بعضی مسولین مشاهده میکنید, ایشان از مردان نماز شب خوان بمعنای واقعی بودند, که روزگار معاصر گمان نکنم کسی دیگر همانند انچنان مردانی پاک و زلال را ببیند. همسر اوستا اسداله هم عین خودش متقی و پارسا بود و در روستا به زنان درس آموزش قران می دادند که آن ایام به ان کلاسها میگفتند ,, چرکه ,, یعنی اموزش رو خوانی و تجوید قران کریم. خاندان خلیلی در دهه های ۵۰ و۶۰ در آغمیون قابل توجه بودند و همه شان و مغازه داربودند.. @aghmiun قسمتی از خاطرات خاندان خلیلی که در کانال آنا وطن ( تلگرام و ایتا ) قابل دسترسی هست.
💥کشاورزان و باغداران محترم💥 با توجه به وضعیت آب و هوایی و فعالیت جوندگان مضر (موش) خواهشمند است نسبت به مبارزه به موقع در مزارع و باغات اقدامات لازم را انجام داده و از خسارت احتمالی آنها جلوگیری نمایید. در صورت عدم آگاهی از نحوه مبارزه و دریافت طعمه مسموم رایگان به مرکز جهاد کشاورزی آغمیون، مراجعه نمایید. 📲همراه محترم، جناب آقای علی مهری @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوشش بچه ها رو محکمتر توی بغلم گرفتم و  یاد ام
اونشب عزیز با کمال خونسردی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود شامش رو خورد و با فرح و امیر حسام رفتن در حالیکه من توی اتاق بغلی خودمو زده بودم به خواب ... آقا شیوا رو بغل کرد و همینطور که می برد بالا منو صدا زد و گفت : گلنار خانم بیدار شو اونجا سرما می خوری بیا برو زیر کرسی ...روز بعد آقا سر کار نرفت تا مراقب شیوا باشه ..و تمام اون روز رو شیوا  زیر کرسی بی رمق و بی حال افتاده بود .. نمی دونم درد داشت یا از چیز دیگه ای بود که هر وقت خوابش می برد ناله می کرد ... یک هفته ای طول کشید و دو بار دیگه آقا اونو برد دکتر .. ولی حالش چنان بهتر نشده بود  ..دو روز به عید مونده بود که ماه رمضون تموم شد ..وشب عید فطر اون سال همزمان شده بود با شب چهارشنبه سوری ..و من احساس می کردم شیوا داره خودشو می کشه ..و وانمود می کرد حالش خوبه ... برای همین با اینکه روزه بودم همه ی کارارو مثل برق و باد انجام می دادم حتی خونه تکونی کردم و همه ی ملافه ها و در آوردم وشستم و کشیدم ... و اون توی آشپرخونه شام درست می کرد .. نزدیک افطار بود که رفتم توی اتاق یکم گرم بشم دیدم برام یک سفره ی افطار عالی چیده .. همه چیز گذاشته بود ..حلوا خرما و زولبیا و بامیه .. نگاهی به چشم های آبی قشنگش کردم ..با محبت دستشو برای گرفتن دستم دراز کرد و گفت : بیا اینجا ..بیا بغلم قربونت برم خسته نباشی ؛ .. با اینکه نمی خوام اینقدر به تو فشار بیارم بازم نمیشه ..همه ی بار این زندگی رو داری به شونه هات می کشی .. چشمم پر از اشک شد ..همدیگر رو محکم در آغوش گرفتیم .. گفتم : نه اینطوارم نیست .. گفت : ببخش که مادر خوبی برات نیستم ...نمی دونم چرا حالم خوب نمیشه ..دکتر میگه چیزت نیست ..ولی روبراهم نیستم .... به پدرم قول داده بودم عید برم گرگان .. منتظره ..ولی اینطوری نمی خوام برم .. گفتم : حالا حتما نباید عید باشه خبر میدیم بعد از عید میریم ..پریناز با خوشحالی گفت : گلنار بابام اومد صدای ماشینش میاد ..و خودش رفت درو باز کرد .. امیر حسام و فرح هم همراهش بودن .. حالا دیگه از اومدن اون نمی تونستم بی تفاوت بمونم و حالم دگرگون میشد ..نشستم سر سفره و منتظر موندم .. آقا کلی خرید کرده بود و هر سه نفر با دست پر اومدن .. چند بسته بوته برای آتیش زدن و ترقه ...شیوا سریع رفت به استقبال آقا و امیر حسام  وارد اتاق شد .. صداشو می شنیدم که گفت: سلام زن داداش مهمون نمی خواین ؟ اومدیم چهارشنبه سوری رو با هم باشیم .. شیوا گفت : چرا نمی خوایم خوش اومدین .. قلبم چنان تند می زد که فکر می کردم اگر منو ببینه فورا متوجه تغییر حالم میشه فرح و امیر حسام با هم اومدن توی اتاق .. بلند شدم و گفتم سلام خوش اومدین امیر حسام گفت ..سلام ..سلام گلنار خانم ..به به چه سفره ی افطاری درست به موقع رسیدم که با تو افطار کنم اما این بار اول مطمئن شدم عزیز نمیاد بعد اومدم و خودش قاه قاه خندید ..من  با فرح روبوسی کردیم و اون گفت : گلنار نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود امروز منم روزه ام .. گفتم :دل منم برات تنگ شده بود  جات حسابی خالی بود ... امیرحسام گفت : جای منم خالی بود خودم می دونم ..ولی کی دلش برای گلنار تنگ نمیشه ؟ و پرستو رو بغل کرد و بوسید و گفت دلم برای شما دوتا جوجه هم خیلی تنگ شده بود ..همش دلم می خواست بیام اینجا ولی عزیز رو چیکار کنم .. تازگی دلش هوای اینجا رو می کنه ....من  به روی خودم نیاوردم و گفتم : باز عزیز رو تنها گذاشتین شب عید ناراحت میشه میاد منو می زنه .. امیرحسام گفت : مگه تو زد ؟ واقعا ؟ فرح چرا به من نگفتی ؟ گفت : یادم نبود آره موهاشو کشید .. یکم  اخمهاش رفت توهم و گفت : خدا بگم چیکارت کنه عزیز .. ببخشید گلنار اون تو رو نمیشناسه نمیدونه برای ما چقدر ارزش داری .. صدای ربنا بلند از رادیو بخش می شد ..نمی خواستم در جوابش بگم نه مهم نیست ..چون مهم بود من هرگز کاری نمی کردم که کسی به خودش اجازه بده دست روی من دراز کنه ..رفتم چایی بریزم که دیدم شیوا با سینی پر از لیوان چای داره میاد .. آقا هم دست و صورتشو شسته بود ودر حالیکه دخترا رو بغل می کرد و می بوسید ..همه با هم دور سفره نشستیم ... این آخرین روزی بود که روزه می گرفتیم ..و من هر روز دعا می کردم شیوا حالش خوب بشه و توان سابقشو بدست بیاره ... به محض اینکه اذان گفتن ؛امیرحسام بلند گفت : الهی به حق این ساعت آرزو می کنم ما همیشه با هم بمونیم و از هم جدا نشیم ...گفتم : آمین ؛  شیوا جون منم همیشه سالم و تندرست باشه ... این بار همه با هم  گفتیم  : الهی آمین اونشب امیر حسام بی اندازه خوشحال بود ..می خندید و می خندوند .. ردیف های بوته رو گذاشت و اونا رو آتش زد .. همه از روش پریدیم ..شیوا بلند بلند می خندید و بعد از مدت ها شادی رو توی صورتش می دیدم ..... ادامه دارد... @aghmiun
@Barrane_eshghSalar Aghili_۲۰۲۴_۰۱_۰۹_۱۰_۱۱_۴۸_۵۵۴.mp3
زمان: حجم: 5.1M
♡•• 🎙سالار‌عقیلۍ دلـداࢪ... 🎼 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun