💥کشاورزان و باغداران محترم💥
با توجه به وضعیت آب و هوایی و فعالیت جوندگان مضر (موش) خواهشمند است نسبت به مبارزه به موقع در مزارع و باغات اقدامات لازم را انجام داده و از خسارت احتمالی آنها جلوگیری نمایید. در صورت عدم آگاهی از نحوه مبارزه و دریافت طعمه مسموم رایگان به مرکز جهاد کشاورزی آغمیون، مراجعه نمایید.
📲همراه محترم، جناب آقای علی مهری
@aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوشش بچه ها رو محکمتر توی بغلم گرفتم و یاد ام
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیوهفت
اونشب عزیز با کمال خونسردی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود شامش رو خورد و با فرح و امیر حسام رفتن در حالیکه من توی اتاق بغلی خودمو زده بودم به خواب ...
آقا شیوا رو بغل کرد و همینطور که می برد بالا منو صدا زد و گفت : گلنار خانم بیدار شو اونجا سرما می خوری بیا برو زیر کرسی ...روز بعد آقا سر کار نرفت تا مراقب شیوا باشه ..و تمام اون روز رو شیوا زیر کرسی بی رمق و بی حال افتاده بود ..
نمی دونم درد داشت یا از چیز دیگه ای بود که هر وقت خوابش می برد ناله می کرد ...
یک هفته ای طول کشید و دو بار دیگه آقا اونو برد دکتر ..
ولی حالش چنان بهتر نشده بود ..دو روز به عید مونده بود که ماه رمضون تموم شد ..وشب عید فطر اون سال همزمان شده بود با شب چهارشنبه سوری ..و من احساس می کردم شیوا داره خودشو می کشه ..و وانمود می کرد حالش خوبه ...
برای همین با اینکه روزه بودم همه ی کارارو مثل برق و باد انجام می دادم حتی خونه تکونی کردم و همه ی ملافه ها و در آوردم وشستم و کشیدم ...
و اون توی آشپرخونه شام درست می کرد ..
نزدیک افطار بود که رفتم توی اتاق یکم گرم بشم دیدم برام یک سفره ی افطار عالی چیده ..
همه چیز گذاشته بود ..حلوا خرما و زولبیا و بامیه ..
نگاهی به چشم های آبی قشنگش کردم ..با محبت دستشو برای گرفتن دستم دراز کرد و گفت : بیا اینجا ..بیا بغلم قربونت برم خسته نباشی ؛ ..
با اینکه نمی خوام اینقدر به تو فشار بیارم بازم نمیشه ..همه ی بار این زندگی رو داری به شونه هات می کشی ..
چشمم پر از اشک شد ..همدیگر رو محکم در آغوش گرفتیم ..
گفتم : نه اینطوارم نیست ..
گفت : ببخش که مادر خوبی برات نیستم ...نمی دونم چرا حالم خوب نمیشه ..دکتر میگه چیزت نیست ..ولی روبراهم نیستم ....
به پدرم قول داده بودم عید برم گرگان .. منتظره ..ولی اینطوری نمی خوام برم ..
گفتم : حالا حتما نباید عید باشه خبر میدیم بعد از عید میریم ..پریناز با خوشحالی گفت : گلنار بابام اومد صدای ماشینش میاد ..و خودش رفت درو باز کرد ..
امیر حسام و فرح هم همراهش بودن ..
حالا دیگه از اومدن اون نمی تونستم بی تفاوت بمونم و حالم دگرگون میشد ..نشستم سر سفره و منتظر موندم ..
آقا کلی خرید کرده بود و هر سه نفر با دست پر اومدن ..
چند بسته بوته برای آتیش زدن و ترقه ...شیوا سریع رفت به استقبال آقا و امیر حسام وارد اتاق شد ..
صداشو می شنیدم که گفت: سلام زن داداش مهمون نمی خواین ؟ اومدیم چهارشنبه سوری رو با هم باشیم ..
شیوا گفت : چرا نمی خوایم خوش اومدین ..
قلبم چنان تند می زد که فکر می کردم اگر منو ببینه فورا متوجه تغییر حالم میشه فرح و امیر حسام با هم اومدن توی اتاق ..
بلند شدم و گفتم سلام خوش اومدین امیر حسام گفت ..سلام ..سلام گلنار خانم ..به به چه سفره ی افطاری درست به موقع رسیدم که با تو افطار کنم اما این بار اول مطمئن شدم عزیز نمیاد بعد اومدم و خودش قاه قاه خندید ..من با فرح روبوسی کردیم و اون گفت : گلنار نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود امروز منم روزه ام ..
گفتم :دل منم برات تنگ شده بود جات حسابی خالی بود ...
امیرحسام گفت : جای منم خالی بود خودم می دونم ..ولی کی دلش برای گلنار تنگ نمیشه ؟
و پرستو رو بغل کرد و بوسید و گفت دلم برای شما دوتا جوجه هم خیلی تنگ شده بود ..همش دلم می خواست بیام اینجا ولی عزیز رو چیکار کنم ..
تازگی دلش هوای اینجا رو می کنه ....من به روی خودم نیاوردم و گفتم : باز عزیز رو تنها گذاشتین شب عید ناراحت میشه میاد منو می زنه ..
امیرحسام گفت : مگه تو زد ؟ واقعا ؟ فرح چرا به من نگفتی ؟
گفت : یادم نبود آره موهاشو کشید ..
یکم اخمهاش رفت توهم و گفت : خدا بگم چیکارت کنه عزیز ..
ببخشید گلنار اون تو رو نمیشناسه نمیدونه برای ما چقدر ارزش داری ..
صدای ربنا بلند از رادیو بخش می شد ..نمی خواستم در جوابش بگم نه مهم نیست ..چون مهم بود من هرگز کاری نمی کردم که کسی به خودش اجازه بده دست روی من دراز کنه ..رفتم چایی بریزم که دیدم شیوا با سینی پر از لیوان چای داره میاد ..
آقا هم دست و صورتشو شسته بود ودر حالیکه دخترا رو بغل می کرد و می بوسید ..همه با هم دور سفره نشستیم ...
این آخرین روزی بود که روزه می گرفتیم ..و من هر روز دعا می کردم شیوا حالش خوب بشه و توان سابقشو بدست بیاره ...
به محض اینکه اذان گفتن ؛امیرحسام بلند گفت : الهی به حق این ساعت آرزو می کنم ما همیشه با هم بمونیم و از هم جدا نشیم ...گفتم : آمین ؛ شیوا جون منم همیشه سالم و تندرست باشه ...
این بار همه با هم گفتیم : الهی آمین
اونشب امیر حسام بی اندازه خوشحال بود ..می خندید و می خندوند ..
ردیف های بوته رو گذاشت و اونا رو آتش زد ..
همه از روش پریدیم ..شیوا بلند بلند می خندید و بعد از مدت ها شادی رو توی صورتش می دیدم .....
ادامه دارد...
@aghmiun
@Barrane_eshghSalar Aghili_۲۰۲۴_۰۱_۰۹_۱۰_۱۱_۴۸_۵۵۴.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
♡••
🎙سالارعقیلۍ
دلـداࢪ...
🎼 @aghmiun