هدایت شده از منبرهای دلنشین
#منبر_صوتی
سخنران : حجتالاسلام #دارستانی
چگونه میتوان عاشق شد ؟
کانال مَنبرهای دلنشین👇
http://eitaa.com/joinchat/748945410C1c7ac2a5aa
هدایت شده از منبرهای دلنشین
4_6023987113505063124.mp3
37.31M
هدایت شده از 📚 داستان های آموزنده 📚
✅ اگر این سه را اصلاح کنیم ......
امام علی علیه السلام :
🔸اگر سه چیز را در زندگیتان اصلاح کنید ,خداوند سه چیز دیگر را برای شما اصلاح میکند
🔹۱- باطنت را اصلاح کن خداوند ظاهرت را اصلاح میکند و خوبی ات را سر زبانها می اندازد .
🔹۲-رابطه ات را با خدا اصلاح کن ,خداوند رابطه ات را با مردم اصلاح میکند و باعث احترام خلق به تو میشود .
🔹۳-آخرتت را اصلاح کن , خداوند امر دنیای تو را اصلاح میکند.
📚 خصال شیخ صدوق
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 @Dastan 📚✾•
کیهان-24 آذر.pdf
11.48M
بسم الله الرحمن الرحیم
تمام صفحات روزنامه کیهان
امروز دوشنبه ۲۴ آذر ۹۹
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
هدایت شده از نسل آفتاب
8.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برجامپزشکی، کاری از فعالان برجام سیاسی
نســـآفتابـــل
ایتا
is.gd/1TzlRl
تلگرام
is.gd/rQFsKp
سروش
is.gd/86eSCa
اینستاگرام
is.gd/LtY4m9
کلوبداتکام
is.gd/oFRdvh
11.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️فیلمی دیده نشده از پیکر حاج قاسم سلیمانی در هنگام دفن شبانه
هدایت شده از سالن مطالعه
#مثل_یک_مرد
بر اساس واقعیت
قسمت بیست و هفتم
حالم بد که چه عرض کنم! فرض کنید بیست روز فقط جنازه های کرونایی غسل داده باشی بعد دوست صمیمیت کرونا بگیرد!
درسته همه ی ما با این علم رفتیم که ممکنه درگیر بشیم اما از احتمال تا خود درگیری زمین تا آسمان فاصله است! داشتم دیوانه می شدم نمی دانم چرا فکر می کردم دیدار بعدی ما سنگ غسالخانه است! حالم بد بود بد!
امیررضا فهمید قضیه چیه خیلی تلاش کرد دلداریم بدهد و گفت: ای بابا همه که نمیمیرن! از صد درصد نود و شش درصد خوب میشن! ولی من در اون شرایط مدام چنین افکاری سراغم می اومد...
اینکه قرار بود فردا امیررضا هم برود کار را برایم سخت می کرد ...
من نمی توانستم بپذیرم مرضیه قرار بود مراسم عقدش باشد نه اینکه....
حتی فکر کردن به این موضوع هم وحشتناک بود!
سعی کردم خودم را جلوی امیررضا قوی نشان بدهم مثلا اینکه من مقاومم! ولی از درون متلاشی بودم ! نمی دانم از ضعفم بود یا از محبت بیش از حد به مرضیه هر چه که بود شب تا صبح خواب به چشمم نیامد!
وسایل امیر رضا را جمع و جور کردم هر چند چیز زیادی نبود از زیر قرآن ردش کردم و رفت به همین سادگی...
یاد بیت شعری افتادم که می گفت: من با چشم خود دیدم که جانم می رود دقیقا در آن لحظات حال من را داشت بیان می کرد!
هنوز امیررضا از در بیرون نرفته بود که بهانه ی بچه ها شروع شد! و حالا من باید با چنین حالی بچه ها را سرگرم می کردم به جرات می تونم بگم یکی از سختترین کارهای دنیا اینه که فکرت جای دیگر باشد و جسمت کار دیگری بکند!
کمی باهاشون بازی کردم و دیگه خودشون مشغول شدن...
دلم طاقت نیاورد دوباره شماره ی مرضیه را گرفتم بوق دوم وصل شد ولی به جای مرضیه زینب جواب داد!
سلام زینب جان تو کجایی! مرضیه در چه حاله؟ گوشیش دست تو چکار می کنه!
سلام سمیه خوبی من پیش مرضیه ام اومدم ببینم چند متر کفن می بره براش آماده کنم...
عصبی گفتم: دختری دیوانه این چه حرفیه می زنی!
صدای مرضیه پشت سرفه های پیاپی اش آمد: یعنی زینب آماده است حلوای من رو بخوره هر چی هم من می گم بابا با کرونا بمیرم مراسم نمی گیرن اصلا متوجه نمیشه!
چقدر خداروشکر کردم صداش را شنیدم به زینب گفتم میشه گوشی را بدی بهش می تونه صحبت کنه گفت باشه فقط خیلی کوتاه باشه...
گفتم: باشه حتما!
سلام مرضیه خوبی دختر! چکار با خودت کردی؟خوبی اوضاع و احوالت خوبه:
با نفس های بریده بریده گفت: سلام سمیه خداروشکر الان خوب حال بابام را می فهمم قفسه ی سینه ام سنگینه ولی روح سبک! خلاصه حلالم کن! گفتم: نگو تو را خدا مرضیه اینجوری!
بحث را عوض کرد و با صدای گرفته اش گفت: می بینی خواهر شانس هم نداریم لااقل بیمارستان اومدیم چهار نفر بیان ملاقات برام کمپوت بیارن کلا بی توفیقیم! این رفیقمون هم که اومده به جای کمپوت متر همراشه برا کفن! وکمی صدای خنده اش آمد که سرفه مجالش نداد...
گوشی را زینب گرفت گفتم: زینب تو اونجا چکار می کنی! غسالخانه را چکار کردی؟ گفت: سپردم به یکی دیگه از بچه ها اینجا دیدم هم مرضیه تنهاست هم اینکه همیار پرستار اومدم...
گفتم: مواظب خودت باشی خواهر!
راستی بابای مرضیه قضیه اش چیه!کرونا گرفته؟ چرا اینجوری گفت! زینب یه جمله ی کوتاه گفت: بماند بعداً برات توضیح میدم...
فهمیدم نمی خواد جلوی مرضیه چیزی بگه گفتم باشه فقط اینکه زینب داروی امام کاظم یادت نره حتما به مرضیه بدی گفت آره می دونم اصلا نگران نباش آب سیب شیرین و با عسل هر چی که فکرش را کنی طب سنتی و شیمیایی دارم می ریزم به حلقش...
گفتم خدا خیرت بده پس من را هم بی خبر نذار باشه گفت باشه حتما یه لحظه گوشی سمیه...
جانم مرضیه چی بگم فاطمه عبادی باشه!
سمیه جان مرضیه می گه با فاطمه عبادی تماس گرفتی نیرو می خوان!
آنقدر ذهنم درگیر شده بود که فراموش کرده بودم! این دختر روی تخت بیمارستان هم دست از کمک بر نمی داره!
گفتم: بگو ان شا الله حتما امروز باهاش تماس می گیرم ...
ادامه دارد...
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/754
🛑 #وضعیت_آمار_کرونا_درقم
🔻گزارش وضعیت کرونا طی ۲۴ ساعت گذشته و تا ۲۴ آذرماه در قم به همراه تغییرات نسبت به روز قبل:
🔹پذیرش: ۳۱ نفر تغییر: ۷-
🔹بستری: ۲۴ مورد تغییر: ۸-
◾️ فوت: ۲ شهروند تغییر: ۰
🔹ترخیص: ۲۰ نفر تغییر: ۱۰-
🔹کلبستریها: ۲۳۳ نفر تغییر: ۲+
🔹وضعیت وخیم: ۵۹ نفر تغییر: ۱+
هدایت شده از 🇮🇷قرآن روزی یک صفحه🇵🇸
059 (Sayyaf zadeh-604).mp3
790.7K