هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
یه سری اتفاقا اینجوری ان که هرچی بیشتر ازشون میگذره به جای باور پذیرتر، باور ناپذیر تر میشن.
روزی که توی دانشگاه از کلاس اومدیم بیرون و یهو زمین لرزید ، روزی که جنگ شروع شد، کل مسیر از دانشگاه تا خوابگاه، داشتم سعی میکردم آدم ها رو به خاطر بسپارم. داشتم سعی میکردم مادر هایی که بدو بدو میرفتن بچه هاشونو از مدرسه بردارن یادم بمونه. یه پسر بچه ای که مامانش هنوز دنبالش نیومده بود داد زد به دوستش گفت تهش میمیریم شهید میشیم دیگه. و خندید. آقاهای کیسه ی تن ماهی به دست رو سعی کردم یادم بمونه همونطور که خانوم های نگران تلفن به دست رو یادم مونده. کل مسیر نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. وقتی رسیدیم خوابگاه، همه گفتن چرا گریه میکنی؟ انگار هیچ چیز گریه آوری وجود نداره. انگار به این فکر نمیکردن که نکنه واقعا اون پسر بچه چیزیش بشه قبل از اینکه مامانش بیاد دنبالش. گفتن چرا گریه میکنی؟ چرا گریه میکنم؟ چون دیدم که خندیدید، قلبم سوخت که خندیدید و هورا کشیدید. همه ی مدت داشتم به اون پسر بچه و اینکه چقدر شبیه داداشم بود فکر میکردم.
اینهمه خون. همشون خیلی گریه آورن. اشکالی نداشت که گریه میکردم.
هدایت شده از راز مجنون[معراج]
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علیز و ما ادراک علیز :))))
https://eitaa.com/rmeraj1998