و مرا به نعمتی که تاب آن ندارم میازمای که بار محّبتت بر شانههایم سنگینی کند و از پای درآیم…
صحیفهٔسجادیه، دعای۴۷
#عاکف_سلیمانی
امشب مشغول خواندن مطلبی درمورد شهید حاج رضوان بودم که افسر امنیتی CIA که مدت های زیادی به دنبال ردی از او بود، میگوید:
اوایل حتی مطمئن نبودیم حاج رضوان اصلاً وجود خارجی داشته باشد و تا آن زمان هرگز چنین اسمی به هیچ عنوان به گوشمان نخورده بود. بنابراین تصمیم گرفتیم این اسم را از اداره پلیس لبنان استعلام بگیریم. در کمال تعجب گفتند پروندهای به این نام دارند. اسنادی که به افسر CIA ارائه میشود، درخواست گذرنامه که یک عکس سیاه و سفید هم به آن پیوست داشت، بود.
پلیس نسخهای از اسناد و عکس را برای افسر سیا فکس میکند که افسر سیا میبیند تصویر کیفیت ندارد. افسر سیا میگوید در همان تصویر بی کیفیت جوانی قوی و قد بلند با ریشی اصلاح شده و مرتب از درون آن به ما زل زده بود.
پلیس به افسر سیا که در پوشش خاصی به اداره پلیس لبنان وصل شده بود میگوید اگر یک نفر را بفرستند از تصویر اصلی میتوانند عکس بگیرند.
مامور سرویس CIA میگوید با این وجود وقتی که یکی از افراد ما با دوربین به اداره پلیس مراجعه کرد افسرها با چهرهای که از شرمندگی قرمز شده بود به او گفتند پس از تماس، هم درخواست گذرنامه و هم عکس حاج رضوان ناپدید شدند! اینکه اشتباهشان را به رویشان بیاوریم دیگر فایدهای نداشت تنها نتیجهای که میتوانستیم بگیریم این بود که حاج رضوان درون اداره پلیس جاسوس دارد؛ جاسوسی که همانقدر خوب کار گذاشته شده بود که از علاقه ما با خبر شود و همان قدر جسارت داشت که درخواست نامه و عکس حاج رضوان را به سرقت ببرد.
به عقیده بنده حاج رضوان با یک تیر دو نشان زد. عامل او، اسناد را به سرقت برد تا رضوان شناخته نشود. و مورد بعدی اینکه چهره فرستاده و شاید هم مامور سیا در اداره پلیس شناسایی شد و به روئیت حاج رضوان رسید.
هدایت شده از خیمهگاهولایت
🔴لینک داستانهای امنیتی
1⃣داستان امنیتی از اربعین
📲https://eitaa.com/kheymegahevelayat/31724
➖➖➖➖➖➖➖
2⃣داستان امنیتی بهائیت و یهود و موساد و اشتباه همسر یک نیروی مرتبط با عوامل امنیتی درون و برون مرزی
📲https://eitaa.com/kheymegahevelayat/34842
➖➖➖➖➖➖➖
3⃣داستان امنیتی از اغتشاشات 1401
📲https://eitaa.com/akef_soleimany/371
➖➖➖➖➖➖➖
4⃣جنگ اطلاعاتی و امنیتی ایران با محور آمریکایی_اسرائیل «مستندی داستانی امنیتی از نفوذ دشمن در مراکز حساس و امنیتی و هستهای کشورمان»
📲https://eitaa.com/kheymegahevelayat/27647
➖➖➖➖➖➖➖
5⃣از روشهای پیچیده زنان امنیتی موساد که برای افراد موثر تله جنسی میگذارند آگاه شوید
📲https://eitaa.com/kheymegahevelayat/27648
عاکف سلیمانی
به زودی داستان یک ماموریت تقدیمتان خواهد شد
به مدد سیدالشهداء
این هفته منتشر خواهد شد
به شرط حیات
ثواب این محتوا
به روح سید عزیز مقاومت
آقای سیدحسن نصرالله و شیخ صفیالدین
تنها چیزی که از روز شهادت سید تا همین لحظه سینه بیتاب مرا آرام کرد
اشک در خلوت و قرائت قرآن برای او و یحیی سنوار بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول
پس از مدتها کار در اطلاعات بسیج و گشتهای شبانه و عملیاتهای مهم بسیج به پیشنهاد حاج کاظم وارد دستگاه امنیتی و اطلاعاتی شدم. مراحل گزینشم طی شد و مانند همه با یک روند معمولی و سختگیری خاصی وارد تشکیلات شدم.
به دلیل هوش و شجاعت و عدم ترس از چیزی و آشناییام با امور اطلاعاتی و امنیتی و آموزشهایی که دیده بودم، از همان بدو ورود با هدایت وحمایتهای حاج کاظم، بخشی از پروندههای مهم امنیتی به من واگذار میشد. نمیخواهم از خودم تعریف کنم، اما همیشه حاج کاظم و زیر مجموعهی او درموردم میگفتند، عاکف یک حسن باقری در سیستم امنیتی کشور است و به اندازه یک آدم اطلاعاتی و امنیتی 40 ساله میفهمد.
کِیسی که میخواهم شرح آن را تقدیمتان کنم، در آن زمان مستقیما زیر نظر حاج کاظم بود و من هم یکی از عوامل هدایت و عملیات آن پرونده بودم.
29 اسفند سال1381بود که قرار شد با مادرم و خانوادهام برای تعطیلات عید نوروز به مشهد برویم تا انتهای سال و ابتدای سال جدید را در ملجاء شریف امام رضا علیهالسلام شروع کنیم.
حوالی اذان صبح بود که کارم را در اداره تمام کردم و از اداره با موتور شخصی حرکت کردم به سمت خانه. 20 دقیقه از اذان صبح گذشته بود که رسیدم خانه، فورا وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد از آن مشغول جمع کردن وسائلم شدم و ساکم را خیلی زود آماده کردم. حوالی 6 صبح بود که تقریبا یکساعتی را خوابیدم؛ تا اینکه با صدای تلفن بیدار شدم. مادرم تلفن را جواب داده بود و نمیدانستم چه کسی پشت خط قرار داشت و فقط این را میشنیدم«بله چشم. الان بیدارشون میکنم. منتظر باشید جناب!».
چشمهایم را نازک کردم و دیدم مادرم دارد سراسیمه به سمتم میآید.آنقدر خسته بودم که چشمهایم از بی خوابی عین یک آدم مست نیمه باز بود. مادرم رسید بالای سرم، چشمهایم ناخودآگاه بسته شد. چندبار با دست به بازوهایم زد و صدایم کرد:
_محسن. محسن جان مادر... با شمام.. بلند شو پسرم.
+حاج خانم بزار بخوابم. الان زوده بریم سمت ترمینال. ساعت 10 بلیط داریم.
_بلند شو مادر. ترمینال چیه؟ ادارتونه. یکی پشت خطه.
عین برق گرفتهها از روی تشک بلند شدم و گفتم:
+چی شده حاج خانم؟
_بلند شو برو ببین چیکارت دارن. یکی زنگ زده و گفته از ادارهست، باهات کار داره.
+ساعت چنده؟
_7:10 دقیقه.
چشمهایم را مالیدم و سر و صورتم را خاراندم. رفتم سمت تلفن:
+بله. بفرمایید
_سلام آقای سلیمانی
+سلام. شما؟
_سبحان هستم. از دفتر حاج کاظم. باید فورا بیایید اداره. حاجی با شما کار دارن.
بدون اینکه چیزی بگویم تماس را قطع کردم. اعصابم به هم ریخت که دم رفتن به سفر، حتما کاری پیش آمده. القصه، فورا لباسم را پوشیدم و به مادرم گفتم: اگر نیومدم، شما و خواهرام و خالهها برید سفرتون و. منتظر من نمونید. ممکنه من نیام.
در چهره مادرم نگرانی دیدم. برای اینکه دلم گیر نباشد، برنگشتم و نگاهش نکردم. فوری رفتم موتورم را از پارکینگ گرفتم و رفتم داخل کوچه و روشن کردم و گازش را گرفتم رفتم سمت اداره.
باد سردی میوزید و صورتم یخ زده بود. در راه به این فکر میکردم که باز معلوم نیست چه اتفاقی پیش آمده که باید برگردم اداره. در ذهنم تمام چیزهایی که باید و نباید به آن فکر میکردم را مرور کردم...
وقتی رسیدم اداره، باعجله رفتم دفتر حاج کاظم. بدون اینکه سلام کنم به سبحان گفتم:
+هماهنگ کن با حاجی. بگو رسیدم.
_بشین تا حاجی بیاد.
+مگه نیست؟
_نه.
+توی ادارست؟
_ظاهرا.
+برای من ادا در نیار موقع جواب دادن سبحان. یک کلام بگو هست یا نیست...
_آقای برادر، درسته خیلی به حاجی نزدیکی، ولی نمیتونم همه چیز و بهت توضیح بدم.
کمی نگاهش کردم و فهمید که دارد حوصلهام سر میرود، خودش بلند شد رفت یک لیوان چای آورد تا بیخیال بحث کردن شوم.
چای را که خوردم گفتم:
+موضوع چیه؟ برای چی زنگ زدی گفتی بیام اداره وقتی نمیدونی حاجی کجاست؟
_خبر نداری؟
+از چی؟
_آمریکا به عراق حمله کرد.
لیوان چای را گذاشتم و اولین چیزی که یادم آمد، سفرهای قاچاقیام با دوستانم به کربلا بود.
گفتم: کی حمله کرد؟
_ساعت 5:34 به وقت بغداد، و ساعت 6:4 دقیقه صبح به وقت تهران.
بلند شدم رفتم سمت میز کارش و به سبحان گفتم:
+میخوام زنگ بزنم خونه، با کدوم یکی از این تلفنها که روی میزت هست زنگ بزنم؟
اشارهای به تلفن سبز رنگی که روی میزش قرار داشت کرد. فورا با آن به خانهمان زنگ زدم و به مادرم اطلاع دادم که نمیتوانم در این سفر همراهیشان کنم. چون میدانستم وقتی مرخصی داشتم و قرار بود به سفر بروم، اما تماس میگیرند و میگویند باید بروم اداره، با توجه به اتفاقی که افتاده است، قطعا ماموریتی مهم قرار است بردوشم گذاشته شود.
✍کپی با ذکر نام #کانال_عاکف_سلیمانی و درج لینک و آدرس کانال فقط مجاز است.
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
#عاکف_سلیمانی
#عاکف
عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول پس از مدتها کار در اطلاعات بسیج و گشتهای شبانه و عملیاتهای مهم
✍قسمت دوم
صحبتم که تمام شد برگشتم سر جایم نشستم. دقایقی گذشت و آنقدر غرق در افکار پریشانم شده بودم که متوجه حضور حاج کاظم نشدم و همینطور که داشتم آرام آرام با پاهایم روی زمین میکوبیدم دیدم حاج کاظم و حبیب و میثم روبرویم ایستادهاند. عین فنر پریدم و سلام علیکی کردیم. حاجی لبخندی که با اخم ترکیب شده بود حوالهام کرد و جواب سلامم را به آرامی داد و با عجله از راهروی منتهی به اتاقش عبور کرد رفت سمت دفترش. نگاهم به حاج کاظم، و همچنین میثم و حبیب که پشت سرش در حرکت بودند گره خورده بود حاجی درب اتاقش را که باز کرد، ایستاد و برگشت به سمت من نگاهی کرد. سرش را پایین انداخت و بعد از تاملی کوتاه مجددا به من نگاه کرد و لبخندی زد، با اشاره گفت بروم اتاقش.
حبیب و میثم با اینکه سابقهشان از من بیشتر بود، اما همیشه به من احترام میگذاشتند و هوای من را از بدو ورود به تشکیلات بخاطر سفارش حاج کاظم داشتند.
کسانی که مطالب قبلی را خواندهاند میدانند حاج کاظم برای من و خانوادهام چقدر عزیز بود و هست و خواهد بود. وارد اتاق که شدم میتوانستم حدس بزنم که برای چه چیزی ناراحت و مضطرب است، اما نمیتوانستم حرفی بزنم. نگرانی حاجی را میشد در چهره حبیب «مدیرکمیته عملیات برون مرزی» و میثم که سابقه عملیات در عراق را داشت مشاهده کرد.
بعد از اینکه نشستم، حاجی نگاهی به حبیب و میثم انداخت، سپس نگاهی به من کرد و گفت:
_عاکف، آمادهای بری عراق؟ در جریانی که! آمریکاییها حمله کردند به عراق؟
+بله، هم آمادهام، هم در جریانم حاج آقا.
حاجی با ناراحتی و آهی که از ته دل کشید گفت:
_همزمان، گروههای ارهابی و القاعده هم فعالیتشون بیشتر شده. همه نگرانیم حرم اهلبیت هست و اینکه آمریکاییها برای حمله به ایران هم برنامه ریزی کردن. قطعا نمیگذاریم این اتفاق بیفته. ولی خب تهدید دشمن و باید جدی گرفت.
درب اتاق باز شد و دیدم سبحان رفت گوشهای ایستاد و حاج موسی چای آورد و با حاجی خوش و بشی کرد و رفت.
حاج کاظم با چای تازه دم حاج موسی گلویی تازه کرد و سپس رو به من کرد گفت:
_چون تو یکی از اعضای اصلی کمیته عملیات برون مرزی هستی، طی اجماعی که من و میثم و حبیب داشتیم، میخوایم تو رو بفرستیم به یک ماموریت مهم در عراق.
حاجی بلند شد و ماموریت را شرح داد: «همونطور که مستحضرید، آمریکاییها حدود دوساعت قبل به عراق حمله کردند. ما اطلاعات کاملی داشتیم که آمریکاییها دارن برای حمله به کشور عراق آماده میشن و از تمامیه تحرکات اطلاعاتی و نظانی اونها در عراق و منطقه مطلع بودیم و اشراف کامل داشتیم، اما... نه به این زودی. این حمله یک سورپرایز بود برای صدام و منطقه و هشداری هم به ما.»
حبیب گفت:
_انشاءالله هیچ غلطی نمیتونن کنن.
حاجی تاملی کرد و رفت نشست پشت میزش و همینطور که خیره شده بود به عکسهای شهدا که روی دیوار اتاقش نصب بود شده بود، انگشتانش را لای محاسنش پیچ و تاب داد و سپس چشمهای پف کردهاش را مالید. با چشمهای خستهاش که من را یاد تصاویر پدرم در جبهه که خسته و مجروح بود میانداخت نگاهمان کرد و برایمان دقایقی را صحبت کرد و از اهمیت عراق برایمان توضیح داد. بعد از دقایقی که از اهمیت این ماموریت برایمان حرف زد، گفت: «برید آماده بشید... زودتر بار و بندیلتون و جمع کنید برید عراق.»
موقع بیرون اومدن از اتاق، حاج کاظم صدایم کرد. حبیب و میثم فهمیدند حاج کاظم میخواهد خصوصی با من صحبت کند، در اتاق را بستند و ما را تنها گذاشتند.
حاج کاظم آمد سمتم و محکم بغلم کرد و با بغض گفت:
_اگر به دیدار علی «پدر شهیدم را میگفت» رفتی، سلام من و بهش برسون، اگر هم به سلامت برگشتی، این مسیر ادامه داره. خیلی دلم براش تنگ شده. ولی امیدوارم زنده برگردی و شرمنده مادرت نباشم.
نگاه به عکس خودش و پدرم در عملیات بیتالمقدس که روی دیوار اتاقش نصب بود انداخت، بغضش را کنترل کرد و گفت:
_من با شهادت پدرت سالهاست دارم میسوزم. من و علی یک روح بودیم در دو بدن. روزی که ترکش به گلوی پدرت اصابت کرد، همین که داشت جون میداد به من گفت به امام سلام من و برسون، بگو ما تا آخر ایستادیم. تورو میبینم، یاد پدرت میافتم. دوست نداشتم تو رو به این ماموریت بفرستم، اما بچهی شیر، به شیر میره. میدونم رو سپیدمون میکنی. فقط حواست به خودت باشه پسرم.
همینطور که سرم پایین بود و داشتم به صحبتهای حاج آقا گوش میدادم، تسبیحش را در جیبش گذاشت و با دستانش زیر چانهام را گرفت و سرم را به آرامی بالا آورد و پس از مکثی کوتاه لبخندی زد و به آرامی گفت:
_این ماموریت برای ایران خیلی مهم هست. حواست به همه چیز باشه. اگر این ماموریت و با موفقیت تموم کنیم جواسیس CiA در منطقه زیر ضربه میره. بازم میگم، امیدوارم سالم بری و سالم برگردی، تا شرمنده مادرت نشم.
+انشاءالله اتفاقی نمیافته. اگر هم اتفاقی افتاد، شما شرمنده مادرم نیستی حاجی. منم نوکرتم.
عاکف سلیمانی
✍قسمت دوم صحبتم که تمام شد برگشتم سر جایم نشستم. دقایقی گذشت و آنقدر غرق در افکار پریشانم شده بودم
✍قسمت سوم
.......خداحافظی کردیم و از دفترش آمدم بیرون. دیدم حبیب و میثم مشغول گفتگو با سبحان هستند. به محض دیدن من صحبتشان را تمام کردند و با سبحان خداحافظی کردیم و رفتیم سمت اتاق حبیب که دو طبقه پایین تر بود.
.....همین که نشستیم حبیب گفت: عاکف، هم تو دقت کن، هم میثم. این ماموریت فوق العاده برای ما مهم هست.
سری به نشانه تایید تکان دادم و حبیب ادامه داد:
_وضعیت منابعت در عراق چطور هست؟
+فعلا ارتباط به طور مستمر برقراره و مشکلی وجود نداره.
_دوبل که نشده؟
+اصلا. همچنان سفید مونده و با خودمونه. بفهمم دوبل شده کار و تعطیل میکنم میرم سراغ گزینه بعدی.
_تموم منابعت سالم موندن؟
+تا این لحظه بله.
_بسیار عالی. پس خوب گوش کنید تو و میثم ببینید چی میگم.
حبیب نشست روبروی من و میثم گفت:
_ماموریت شما ربایش اسناد و تمام اطلاعاتی هست که حزب بعث عراق در زمان حمله به آبادان و خرمشهر با خودشون به عراق بردن.
+بعد از این همه سال اون اسناد به چه دردی میخوره؟
_حتما مهمه دیگه...
+آخه الان آمریکا ریخته اونجا، ریسک این کار خیلی بالاست. واقعا انقدر میارزه که ما چنین اقدامی داشته باشیم؟
_حتما مهمه عاکف. چون باید بدونیم چی از ما داشتن و چی از ما بردن. البته فقط اون اسناد نیست. خودتم میدونی که خیلی سندهای دیگه اونجاست. نباید دست آمریکاییها مجددا بیفته.
عاکف سلیمانی
✍قسمت سوم .......خداحافظی کردیم و از دفترش آمدم بیرون. دیدم حبیب و میثم مشغول گفتگو با سبحان هستند.
✍قسمت چهارم
میثم گفت: البته اگر در طول تمام این سالها بعثیها چیزی به آمریکاییها نداده باشن.
حبیب گفت: اگر هم داده باشن و باهم تعامل اطلاعاتی تا حالا داشتند، که قطعا داشتند، بازهم باید اون اسناد و از اونجا خارج کنیم. آمریکاییها چندوقت قبل از فرار شاه فهمیدند شیر فلکه بسته شده و باید کم کم برن. اونها زودتر از فرار محمدرضاپهلوی بساطشون و جمع کردن و رفتن. فقط یکسری عواملشون و جواسیسشون موندن و فکر نمیکردن امام اینطور حکومت تشکیل بده.
....به حبیب گفتم: یعنی نتونستن اسناد و ببرن؟
حبیب به من نگاه کرد و گفت: نه... دقیقا مثل اسناد لانه.
گفتم: البته درمورد #اسناد_لانه_جاسوسی، من که اطلاعات ندارم، ولی تحلیلم اینه که اون اسناد، همهی اون اسناد واقعی نیست و آمریکاییها خیلیارو از قبل یا خارج کردن، یا موارد خیلی مهم و تبدیل به سند نکردن که بخوان ردی از خودشون باقی بگذارند...
حبیب و میثم با حرفهایم موافق بودند... حبیب گفت: اما عاکف الان بحث ما اون مسائل نیست. بهتره تمرکزمون روی ماموریت باشه. آمریکاییها نتونستن اسنادی که در خانه امن و ساختمانی که در دو نقطه کشور یعنی خوزستان و آبادان بوده خارج کنند. موقعی که جنگ میشه، بعثیها در زمان حمله به آبادان و خوزستان اون اسناد و کاغذها و... رو خارج میکنن. در اون اسناد درمورد عوامل آمریکا در حوزه خلیج فارس موارد زیادی اومده که ما میتونیم به راحتی علیه آمریکا اقدام اطلاعاتی و امنیتی داشته باشیم.
......یک ساعتی را به بحث و تبادل نظر و توجیهات لازم گذراندیم. قرار شد من و میثم جداگانه و به صورت زمینی و قاچاقی به عراق برویم و از منابع خودمان برای این مأموریت و عملیات استفاده کنیم. دلیل جداگانه رفتن من و میثم به عراق این بود که اگر هرکداممان دستگیر شدیم، یک نفرمان این ماموریت را به پایان برساند.
.....طی قراری از پیش تعیین شده قرار شد تا دو روز بعد از شروع ماموریت، درخانه یکی از شیعیان عراق که بازوی اطلاعاتی ما در عراق بود، من و میثم به هم دست بدهیم.
....«پس از عبور از مرز، پوششم را عوض کردم و با لباس عراقی و پوششی محلی وارد منطقه شدم و پس از دو روز سختی راه و طی کردن مسیرهای صعب العبور، من و میثم هرکداممان با فاصله سه ساعته به خانه ابوعلی رسیدیم...»
پس از پذیرایی مفصل ابوعلی از من و میثم، در خانه ابوعلی دوش گرفتم و دوساعت خوابیدم تا بدنم ریکاوری شود.
نماز مغرب و عشاء را به امامت ابوعلی خواندیم و پس از آن با منبع خودم یاسر تماس گرفتم. بیرون از شهر در یک قهوهخانه قدیمی با یاسر قرار ملاقات گذاشتم و همدیگر را دیدیم. یاسر طبق معمول به محض رسیدن قلیان سفارش داد و آمد کنارم نشست. آدمها را زیر نظر داشتم و زیر چشمی همه را پایش میکردم.
در بین مِهی از دود و صدای قل قل قلیانهای عراقی کمی روی صندلی جابجا شدم و به یاسر نزدیکتر شدم و سرم را به سمت شانهاش بردم و پرسیدم: وضعیت خیابونا چطوره؟
نگاهی به اطرافش کرد و بدون اینکه به من نگاهی کند، به آرامی گفت: خیلی شیر تو شیره.
لبخندی زدم و گفتم: منظورت اینه خر تو خره؟
تبسمی کرد و گفت: دقیقا همینطوره حاجی عاکف.
گفتم: یعنی هرکاری که بخوایم میتونیم انجام بدیم؟
یاسر حبهای قند از داخل قندان استیل که روی میز بود برداشت و انداخت بالا و دهانش را باز کرد و قند مستقیم رفت داخل دهانش، سپس نگاهی به اطرافش انداخت، چشمانش را ریز کرد و همینطور که به روبرویش خیره شده بود گفت: حاجی هرکاری یعنی چی؟
گفتم: دیگه باید توی این مدتی که منبع من شدی، فهمیده باشی که وقتی من بهت میگم هرکاری، یعنی چه چیزی میخوام ازت؛ اونم با توجه به شرایطی که الان در بغداد حاکم شده.
لحظاتی بین من و یاسر به سکوت گذشت و پسر بچهای سبزه که تقریباً 13_14 سال سن داشت با دشداشهای سفید و دستمالی که روی گردنش بود، قلیان را آورد. قلیان را گذاشت روی میز و شروع کرد به چاق کردن قلیان ...
دیدم حوصلهام دارد سر میرود از حضورش، اشاره زدم شلنگ قلیان را بدهد به من. وقتی گرفتم، شروع کردم به چاق کردن قلیان برای یاسر و به پسرک که مشغول دست کشیدن به موهای لَختش بود اشاره زدم برود. قلیان را برای یاسر آماده کشیدن کردم و شلنگ را انداختم مقابلش.
یاسر شروع کرد به قلیان کشیدن، حدود 5 دقیقهای پُک زد و دیدم دارم دل درد میشوم. به او گفتم: کشیدی بیا بیرون.
یاسر چشمانش گرد شد و گفت:
آخه لامصب همیشه گند میزدی به حس و حال من موقع قلیون کشیدن. الآنم همون کار و میکنی. بیا خودتم بکش حالا میریم.
بلند شدم رفتم قلیان و چای را حساب کردم و زدم بیرون.
دقایقی بعد یاسر آمد بیرون و گفت: چرا نکشیدی؟
گفتم: گذاشتم کنار قلیون کشیدن و.
گفت: آخه سنی نداری. البته منم گذاشتم کنار...
صحبتهایش را قطع کردم و گفتم: میزاری کنار، ولی مجددا از همون کنار بر میداری!
خندید و گفت: آخر نگفتی چی میخوای...
عاکف سلیمانی
✍قسمت چهارم میثم گفت: البته اگر در طول تمام این سالها بعثیها چیزی به آمریکاییها نداده باشن. حبی
جدی شدم و در گوشه خیابان که ایستاده بودیم، اطرافم را نگاهی انداختم و به یاسر گفتم:
+میخوایم علیه دستگاه اطلاعاتی صدام، عملیات کنیم.
آب دهانش را قورت داد و کمی خودش را خارید و گفت:
_حالیت میشه چی میخوای ازمن؟
ناگهان در همین حین صدای تیراندازی شنیدیم و من هم معطل نکردم، دست یاسر را کشیدم و با خودم به پشت قهوهخانه بردم. در دلم توسلی به حضرت زهرا کردم، تا مبادا گیر دشمن بیفتیم.
بگذارید فضای عراق در آن زمان را برایتان کمی شرح دهم؛ اینکه وضعیت در عراق به هم ریخته بود و هرکسی هرکاری میخواست انجام میداد، دروغ نبود؛ و از اینکه گفتم خر تو خر بود، اغراق نکردم و کاملا درست بود. مثلا، باقی ماندههای رژیم صدام علیه آمریکاییها عملیات میکردند، مردم علیه باقی ماندههای رژِم صدام و آمریکاییها. یک فضایی که کاملا از همهی جهتها ملتهب بود.
✍کپی با ذکر نام #کانال_عاکف_سلیمانی و درج لینک و آدرس کانال فقط مجاز است.
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
#عاکف_سلیمانی
#عاکف
عاکف سلیمانی
جدی شدم و در گوشه خیابان که ایستاده بودیم، اطرافم را نگاهی انداختم و به یاسر گفتم: +میخوایم علیه دس
✍قسمت پنجم...
وقتی پشت دیوار قهوهخانه که به یک زمین خالی منتهی میشد مخفی شدیم، یاسر گفت: «هنوز میخوای عملیات کنی؟ دیدی چیشد؟»
کمی سرم را از گوشه دیوار بیرون بردم تا ببینم در خیابان چه خبر است، که دیدم یک خودروی نظامی آمریکایی با سرعت از خیابان رد شد. دشداشهام را تکاندم و دستاری که روی سرم بود بازش کردم.
به یاسر گفتم: ترسیدی؟
گفت:
_دروغ چرا ؟ آره ترسیدم...
خبر رسیده بود که نیروهای آمریکایی در کاخ صدام حسین مستقر شدهاند و خیلی از مناطق عراق در اختیار آنان قرار گرفته، یا به زودی در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و حکومت وقت بدون هیچ گونه مقاومتی، سقوط کرده است!
فورا با یاسر رفتیم سراغ موتور، سوار شدیم و از منطقه دور شدیم. یاسر را توجیه کردم و رفتم به خانه ابوعلی. قرار شد همان شب حوالی ساعت 10 شب در نقطهای از پیش تعیین شده همدیگر را ببینیم.
شب با میثم نقشه را بررسی کردیم. سپس برای شناسایی اولیه باهم دیگر به سمت #منطقه_کرخ یا همان #کرانه_باختری_عراق رفتیم و یاسر هم طبق قرار به نقطهای از قبل تعیین شده در همان منطقه آمد. بگذارید یک توضیح خیلی کوتاه بدهم...«محلهای قدیمی در باختر شهر بغداد هست. یعنی در واقع این کرانه باختری در رود دجله واقع شده و از مناطق سنینشین بغداد به حساب میاد...»
....بگذریم....
ساختمانی که قرار بود به آن حمله کنیم، مربوط به میز ایران در استخبارات عراق بود و تمام اسناد در آنجا قرار داشت.
با میثم، به یاسر ملحق شدیم تا او به عنوان راه بلد، مسیر رسیدن به یکی از ساختمانهای استخبارات عراق را که روی ایران متمرکز بود و قرار بود روی آن عملیات داشته باشیم، از راههای فرعی ما را به آنجا برساند.
شب اول، آمریکاییها جلوی ماشین ما را گرفتند. وقتی ما را پیاده کردند، کم مانده بود یاسر از ترس فلج شود. چون او فقط منبع بود و آدم عملیات نبود ولی بدلیل شناختش از منطقه مجبور بودیم از او استفاده کنیم. آمریکاییها ما و خودروی ما را بازرسی کردند، ولی خدا را شکر اتفاقی نیفتاد و رد شدیم و پس از چند کیلومتر که به آن ساختمان رسیدیم، یواشکی دوربینمان را بالا آوردیم و از ساختمان و خیابانهای مجاور فیلم و تصویر اولیه را تهیه کردیم.
پس از شناسایی شب اول، قرار شد سه شب بعد هم به آن منطقه برویم تا بتوانیم مجددا تعداد حدودی نیروهایی که در آن اطراف هستند و همچنین موارد دیگر را شناسایی کنیم.
در شناسایی مرحله دوم با یک وانت عراقی قدیمی به آن منطقه رفتیم. آن شب از یک راه جدید و بیخطر رفتیم ولی در 15 کیلومتری ساختمان امن استخبارات بعث عراق قرار داشتیم که رسیدیم به ایست و بازرسی آمریکاییها.
آمریکاییها اطلاع نداشتند که اسنادی که برجای گذاشتند و رفتند، حالا در کدام ساختمان در عراق است. نزدیک ایست و بازرسی آمریکاییها که شدیم، حدود 100 متر که مانده بود، وقتی نور ماشین ما را دیدند به ما ایست دادند و اسلحههایشان را به سمت خودروی ما نشانه گرفتند. من که مسلط به عربی بودم و یاسر هم که عراقی بود میتوانستیم حرف بزنیم، ولی میثم به زبان عربی یا عراقی محلی، آنچنان که باید مسلط نبود و اگر آمریکاییها میفهمیدند ما ایرانی هستیم، همان جا ما را یا گروگان میگرفتند یا میکشتند. به همین خاطر به میثم گفتم خودش را به لال بودن بزند. همینطور که سرعتمان کم شد و داشتیم نزدیکشان میشدیم، میثم به من گفت:
عاکف، من اسلحه آوردم همراه خودم.
با کف دست زدم به پیشانیام. گفتم:
+آخه این چه غلطی بود که تو کردی میثم.
سپس به یاسر گفتم: «سرعتت و زیاد کم نکن شک میکنن. برو برس بهشون.»
بعد، با غضب به میثم نگاه کردم و گفتم: از تو بعیده. آخه این چه کاری بود کردی؟
میثم لبش را از استرس گاز گرفت و گفت:
_با خودم گفتم شاید نیازمون شد...
+آخه بدون هماهنگی با من؟ ریدی باباجان. بدجورم ریدی. طوری که سه بار هم سیفون و بکشیم گندت نمیره. اه.
دیگر چارهای نبود و دقیقا رسیدیم چندمتریه سربازان آمریکایی. یک نیروی نظامی آمریکا با اسلحله به ما اشاره زد از خودرو پیاده شویم. همین که پیاده شدیم، دیدم سرباز آمریکایی آمد سراغمان. نه میتوانستم اسلحه میثم را بگیرم، نه میتوانستم نگیرم. نه میتوانستم زیر صندلی بگذارم، چون میگشتند، نه میتوانستم به سمتی در آن زمینهای خالی پرتاب کنم.
به میثم اشاره زدم، اسلحه را به من بدهد. استرس بدی گرفتم، طوری که دستم میلرزید. در دلم توسلی به حضرت ابالفضل کردم، و او را قسم دادم به مادش خانم امالبنین و از او تقاضای امداد کردم. سرباز آمریکایی اول به سراغ یاسر رفت و او را بازرسی بدنی کرد. اما آمریکاییها من و میثم را به سمت نفربر خودشان میخواستند ببرند تا بازرسی بدنی و بازجویی کنند.