عاکف سلیمانی
✍قسمت دوم صحبتم که تمام شد برگشتم سر جایم نشستم. دقایقی گذشت و آنقدر غرق در افکار پریشانم شده بودم
✍قسمت سوم
.......خداحافظی کردیم و از دفترش آمدم بیرون. دیدم حبیب و میثم مشغول گفتگو با سبحان هستند. به محض دیدن من صحبتشان را تمام کردند و با سبحان خداحافظی کردیم و رفتیم سمت اتاق حبیب که دو طبقه پایین تر بود.
.....همین که نشستیم حبیب گفت: عاکف، هم تو دقت کن، هم میثم. این ماموریت فوق العاده برای ما مهم هست.
سری به نشانه تایید تکان دادم و حبیب ادامه داد:
_وضعیت منابعت در عراق چطور هست؟
+فعلا ارتباط به طور مستمر برقراره و مشکلی وجود نداره.
_دوبل که نشده؟
+اصلا. همچنان سفید مونده و با خودمونه. بفهمم دوبل شده کار و تعطیل میکنم میرم سراغ گزینه بعدی.
_تموم منابعت سالم موندن؟
+تا این لحظه بله.
_بسیار عالی. پس خوب گوش کنید تو و میثم ببینید چی میگم.
حبیب نشست روبروی من و میثم گفت:
_ماموریت شما ربایش اسناد و تمام اطلاعاتی هست که حزب بعث عراق در زمان حمله به آبادان و خرمشهر با خودشون به عراق بردن.
+بعد از این همه سال اون اسناد به چه دردی میخوره؟
_حتما مهمه دیگه...
+آخه الان آمریکا ریخته اونجا، ریسک این کار خیلی بالاست. واقعا انقدر میارزه که ما چنین اقدامی داشته باشیم؟
_حتما مهمه عاکف. چون باید بدونیم چی از ما داشتن و چی از ما بردن. البته فقط اون اسناد نیست. خودتم میدونی که خیلی سندهای دیگه اونجاست. نباید دست آمریکاییها مجددا بیفته.
عاکف سلیمانی
✍قسمت سوم .......خداحافظی کردیم و از دفترش آمدم بیرون. دیدم حبیب و میثم مشغول گفتگو با سبحان هستند.
✍قسمت چهارم
میثم گفت: البته اگر در طول تمام این سالها بعثیها چیزی به آمریکاییها نداده باشن.
حبیب گفت: اگر هم داده باشن و باهم تعامل اطلاعاتی تا حالا داشتند، که قطعا داشتند، بازهم باید اون اسناد و از اونجا خارج کنیم. آمریکاییها چندوقت قبل از فرار شاه فهمیدند شیر فلکه بسته شده و باید کم کم برن. اونها زودتر از فرار محمدرضاپهلوی بساطشون و جمع کردن و رفتن. فقط یکسری عواملشون و جواسیسشون موندن و فکر نمیکردن امام اینطور حکومت تشکیل بده.
....به حبیب گفتم: یعنی نتونستن اسناد و ببرن؟
حبیب به من نگاه کرد و گفت: نه... دقیقا مثل اسناد لانه.
گفتم: البته درمورد #اسناد_لانه_جاسوسی، من که اطلاعات ندارم، ولی تحلیلم اینه که اون اسناد، همهی اون اسناد واقعی نیست و آمریکاییها خیلیارو از قبل یا خارج کردن، یا موارد خیلی مهم و تبدیل به سند نکردن که بخوان ردی از خودشون باقی بگذارند...
حبیب و میثم با حرفهایم موافق بودند... حبیب گفت: اما عاکف الان بحث ما اون مسائل نیست. بهتره تمرکزمون روی ماموریت باشه. آمریکاییها نتونستن اسنادی که در خانه امن و ساختمانی که در دو نقطه کشور یعنی خوزستان و آبادان بوده خارج کنند. موقعی که جنگ میشه، بعثیها در زمان حمله به آبادان و خوزستان اون اسناد و کاغذها و... رو خارج میکنن. در اون اسناد درمورد عوامل آمریکا در حوزه خلیج فارس موارد زیادی اومده که ما میتونیم به راحتی علیه آمریکا اقدام اطلاعاتی و امنیتی داشته باشیم.
......یک ساعتی را به بحث و تبادل نظر و توجیهات لازم گذراندیم. قرار شد من و میثم جداگانه و به صورت زمینی و قاچاقی به عراق برویم و از منابع خودمان برای این مأموریت و عملیات استفاده کنیم. دلیل جداگانه رفتن من و میثم به عراق این بود که اگر هرکداممان دستگیر شدیم، یک نفرمان این ماموریت را به پایان برساند.
.....طی قراری از پیش تعیین شده قرار شد تا دو روز بعد از شروع ماموریت، درخانه یکی از شیعیان عراق که بازوی اطلاعاتی ما در عراق بود، من و میثم به هم دست بدهیم.
....«پس از عبور از مرز، پوششم را عوض کردم و با لباس عراقی و پوششی محلی وارد منطقه شدم و پس از دو روز سختی راه و طی کردن مسیرهای صعب العبور، من و میثم هرکداممان با فاصله سه ساعته به خانه ابوعلی رسیدیم...»
پس از پذیرایی مفصل ابوعلی از من و میثم، در خانه ابوعلی دوش گرفتم و دوساعت خوابیدم تا بدنم ریکاوری شود.
نماز مغرب و عشاء را به امامت ابوعلی خواندیم و پس از آن با منبع خودم یاسر تماس گرفتم. بیرون از شهر در یک قهوهخانه قدیمی با یاسر قرار ملاقات گذاشتم و همدیگر را دیدیم. یاسر طبق معمول به محض رسیدن قلیان سفارش داد و آمد کنارم نشست. آدمها را زیر نظر داشتم و زیر چشمی همه را پایش میکردم.
در بین مِهی از دود و صدای قل قل قلیانهای عراقی کمی روی صندلی جابجا شدم و به یاسر نزدیکتر شدم و سرم را به سمت شانهاش بردم و پرسیدم: وضعیت خیابونا چطوره؟
نگاهی به اطرافش کرد و بدون اینکه به من نگاهی کند، به آرامی گفت: خیلی شیر تو شیره.
لبخندی زدم و گفتم: منظورت اینه خر تو خره؟
تبسمی کرد و گفت: دقیقا همینطوره حاجی عاکف.
گفتم: یعنی هرکاری که بخوایم میتونیم انجام بدیم؟
یاسر حبهای قند از داخل قندان استیل که روی میز بود برداشت و انداخت بالا و دهانش را باز کرد و قند مستقیم رفت داخل دهانش، سپس نگاهی به اطرافش انداخت، چشمانش را ریز کرد و همینطور که به روبرویش خیره شده بود گفت: حاجی هرکاری یعنی چی؟
گفتم: دیگه باید توی این مدتی که منبع من شدی، فهمیده باشی که وقتی من بهت میگم هرکاری، یعنی چه چیزی میخوام ازت؛ اونم با توجه به شرایطی که الان در بغداد حاکم شده.
لحظاتی بین من و یاسر به سکوت گذشت و پسر بچهای سبزه که تقریباً 13_14 سال سن داشت با دشداشهای سفید و دستمالی که روی گردنش بود، قلیان را آورد. قلیان را گذاشت روی میز و شروع کرد به چاق کردن قلیان ...
دیدم حوصلهام دارد سر میرود از حضورش، اشاره زدم شلنگ قلیان را بدهد به من. وقتی گرفتم، شروع کردم به چاق کردن قلیان برای یاسر و به پسرک که مشغول دست کشیدن به موهای لَختش بود اشاره زدم برود. قلیان را برای یاسر آماده کشیدن کردم و شلنگ را انداختم مقابلش.
یاسر شروع کرد به قلیان کشیدن، حدود 5 دقیقهای پُک زد و دیدم دارم دل درد میشوم. به او گفتم: کشیدی بیا بیرون.
یاسر چشمانش گرد شد و گفت:
آخه لامصب همیشه گند میزدی به حس و حال من موقع قلیون کشیدن. الآنم همون کار و میکنی. بیا خودتم بکش حالا میریم.
بلند شدم رفتم قلیان و چای را حساب کردم و زدم بیرون.
دقایقی بعد یاسر آمد بیرون و گفت: چرا نکشیدی؟
گفتم: گذاشتم کنار قلیون کشیدن و.
گفت: آخه سنی نداری. البته منم گذاشتم کنار...
صحبتهایش را قطع کردم و گفتم: میزاری کنار، ولی مجددا از همون کنار بر میداری!
خندید و گفت: آخر نگفتی چی میخوای...
عاکف سلیمانی
✍قسمت چهارم میثم گفت: البته اگر در طول تمام این سالها بعثیها چیزی به آمریکاییها نداده باشن. حبی
جدی شدم و در گوشه خیابان که ایستاده بودیم، اطرافم را نگاهی انداختم و به یاسر گفتم:
+میخوایم علیه دستگاه اطلاعاتی صدام، عملیات کنیم.
آب دهانش را قورت داد و کمی خودش را خارید و گفت:
_حالیت میشه چی میخوای ازمن؟
ناگهان در همین حین صدای تیراندازی شنیدیم و من هم معطل نکردم، دست یاسر را کشیدم و با خودم به پشت قهوهخانه بردم. در دلم توسلی به حضرت زهرا کردم، تا مبادا گیر دشمن بیفتیم.
بگذارید فضای عراق در آن زمان را برایتان کمی شرح دهم؛ اینکه وضعیت در عراق به هم ریخته بود و هرکسی هرکاری میخواست انجام میداد، دروغ نبود؛ و از اینکه گفتم خر تو خر بود، اغراق نکردم و کاملا درست بود. مثلا، باقی ماندههای رژیم صدام علیه آمریکاییها عملیات میکردند، مردم علیه باقی ماندههای رژِم صدام و آمریکاییها. یک فضایی که کاملا از همهی جهتها ملتهب بود.
✍کپی با ذکر نام #کانال_عاکف_سلیمانی و درج لینک و آدرس کانال فقط مجاز است.
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
#عاکف_سلیمانی
#عاکف
عاکف سلیمانی
جدی شدم و در گوشه خیابان که ایستاده بودیم، اطرافم را نگاهی انداختم و به یاسر گفتم: +میخوایم علیه دس
✍قسمت پنجم...
وقتی پشت دیوار قهوهخانه که به یک زمین خالی منتهی میشد مخفی شدیم، یاسر گفت: «هنوز میخوای عملیات کنی؟ دیدی چیشد؟»
کمی سرم را از گوشه دیوار بیرون بردم تا ببینم در خیابان چه خبر است، که دیدم یک خودروی نظامی آمریکایی با سرعت از خیابان رد شد. دشداشهام را تکاندم و دستاری که روی سرم بود بازش کردم.
به یاسر گفتم: ترسیدی؟
گفت:
_دروغ چرا ؟ آره ترسیدم...
خبر رسیده بود که نیروهای آمریکایی در کاخ صدام حسین مستقر شدهاند و خیلی از مناطق عراق در اختیار آنان قرار گرفته، یا به زودی در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و حکومت وقت بدون هیچ گونه مقاومتی، سقوط کرده است!
فورا با یاسر رفتیم سراغ موتور، سوار شدیم و از منطقه دور شدیم. یاسر را توجیه کردم و رفتم به خانه ابوعلی. قرار شد همان شب حوالی ساعت 10 شب در نقطهای از پیش تعیین شده همدیگر را ببینیم.
شب با میثم نقشه را بررسی کردیم. سپس برای شناسایی اولیه باهم دیگر به سمت #منطقه_کرخ یا همان #کرانه_باختری_عراق رفتیم و یاسر هم طبق قرار به نقطهای از قبل تعیین شده در همان منطقه آمد. بگذارید یک توضیح خیلی کوتاه بدهم...«محلهای قدیمی در باختر شهر بغداد هست. یعنی در واقع این کرانه باختری در رود دجله واقع شده و از مناطق سنینشین بغداد به حساب میاد...»
....بگذریم....
ساختمانی که قرار بود به آن حمله کنیم، مربوط به میز ایران در استخبارات عراق بود و تمام اسناد در آنجا قرار داشت.
با میثم، به یاسر ملحق شدیم تا او به عنوان راه بلد، مسیر رسیدن به یکی از ساختمانهای استخبارات عراق را که روی ایران متمرکز بود و قرار بود روی آن عملیات داشته باشیم، از راههای فرعی ما را به آنجا برساند.
شب اول، آمریکاییها جلوی ماشین ما را گرفتند. وقتی ما را پیاده کردند، کم مانده بود یاسر از ترس فلج شود. چون او فقط منبع بود و آدم عملیات نبود ولی بدلیل شناختش از منطقه مجبور بودیم از او استفاده کنیم. آمریکاییها ما و خودروی ما را بازرسی کردند، ولی خدا را شکر اتفاقی نیفتاد و رد شدیم و پس از چند کیلومتر که به آن ساختمان رسیدیم، یواشکی دوربینمان را بالا آوردیم و از ساختمان و خیابانهای مجاور فیلم و تصویر اولیه را تهیه کردیم.
پس از شناسایی شب اول، قرار شد سه شب بعد هم به آن منطقه برویم تا بتوانیم مجددا تعداد حدودی نیروهایی که در آن اطراف هستند و همچنین موارد دیگر را شناسایی کنیم.
در شناسایی مرحله دوم با یک وانت عراقی قدیمی به آن منطقه رفتیم. آن شب از یک راه جدید و بیخطر رفتیم ولی در 15 کیلومتری ساختمان امن استخبارات بعث عراق قرار داشتیم که رسیدیم به ایست و بازرسی آمریکاییها.
آمریکاییها اطلاع نداشتند که اسنادی که برجای گذاشتند و رفتند، حالا در کدام ساختمان در عراق است. نزدیک ایست و بازرسی آمریکاییها که شدیم، حدود 100 متر که مانده بود، وقتی نور ماشین ما را دیدند به ما ایست دادند و اسلحههایشان را به سمت خودروی ما نشانه گرفتند. من که مسلط به عربی بودم و یاسر هم که عراقی بود میتوانستیم حرف بزنیم، ولی میثم به زبان عربی یا عراقی محلی، آنچنان که باید مسلط نبود و اگر آمریکاییها میفهمیدند ما ایرانی هستیم، همان جا ما را یا گروگان میگرفتند یا میکشتند. به همین خاطر به میثم گفتم خودش را به لال بودن بزند. همینطور که سرعتمان کم شد و داشتیم نزدیکشان میشدیم، میثم به من گفت:
عاکف، من اسلحه آوردم همراه خودم.
با کف دست زدم به پیشانیام. گفتم:
+آخه این چه غلطی بود که تو کردی میثم.
سپس به یاسر گفتم: «سرعتت و زیاد کم نکن شک میکنن. برو برس بهشون.»
بعد، با غضب به میثم نگاه کردم و گفتم: از تو بعیده. آخه این چه کاری بود کردی؟
میثم لبش را از استرس گاز گرفت و گفت:
_با خودم گفتم شاید نیازمون شد...
+آخه بدون هماهنگی با من؟ ریدی باباجان. بدجورم ریدی. طوری که سه بار هم سیفون و بکشیم گندت نمیره. اه.
دیگر چارهای نبود و دقیقا رسیدیم چندمتریه سربازان آمریکایی. یک نیروی نظامی آمریکا با اسلحله به ما اشاره زد از خودرو پیاده شویم. همین که پیاده شدیم، دیدم سرباز آمریکایی آمد سراغمان. نه میتوانستم اسلحه میثم را بگیرم، نه میتوانستم نگیرم. نه میتوانستم زیر صندلی بگذارم، چون میگشتند، نه میتوانستم به سمتی در آن زمینهای خالی پرتاب کنم.
به میثم اشاره زدم، اسلحه را به من بدهد. استرس بدی گرفتم، طوری که دستم میلرزید. در دلم توسلی به حضرت ابالفضل کردم، و او را قسم دادم به مادش خانم امالبنین و از او تقاضای امداد کردم. سرباز آمریکایی اول به سراغ یاسر رفت و او را بازرسی بدنی کرد. اما آمریکاییها من و میثم را به سمت نفربر خودشان میخواستند ببرند تا بازرسی بدنی و بازجویی کنند.
عاکف سلیمانی
✍قسمت پنجم... وقتی پشت دیوار قهوهخانه که به یک زمین خالی منتهی میشد مخفی شدیم، یاسر گفت: «هنوز
یک لحظه بی سیم سرباز آمریکایی که قرار بود من و میثم را بازرسی کند به صدا در آمد و از ما چندقدم دورتر شد. فورا تا نیروی آمریکایی به سمتمان برگردد، میثم نزدیک من شد و اسلحه را از جیب کاپشنی که روی دشداشه پوشیده بود داد به من و من هم اسلحه را پرت کردم بین کیسههای علوفه«ای» که در پشت ماشین قرار داده بودیم تا در پوشش دامداری رفت و آمد کنیم.
عاکف سلیمانی
یک لحظه بی سیم سرباز آمریکایی که قرار بود من و میثم را بازرسی کند به صدا در آمد و از ما چندقدم دورتر
✍قسمت ششم
سرباز آمریکایی با اخم و عصبانیت به سمت من و میثم آمد و خیره شد به ما. در دلم گفتم خدا لعنتت کنه میثم که لو رفتیم و کارمون تمومه. نظامی آمریکایی اسلحه را به سمت من و میثم نشانه رفت و احساس کردم دارد عملیات روانی روی ما انجام میدهد تا واکنش ما را ببیند.
در همین حین، به ما اشاره زد تا حرکت کنیم؛ ما را به سمت خودروی نظامی خودشان برد. وقتی ایستادیم کنار خودروی زرهی آمریکایی، آمد روبروی من و میثم ایستاد و زل زد به ما دونفر.
دیدم نظامی آمریکایی با دست راستششروع کرد به بازی کردن با محاسن میثم و کشیدن ریشش و مسخره کردن او. میثم ریش نسبتا بلندی داشت و نیروی آمریکایی هم ول کن نبود و دو سه بار محاسن میثم را کشید. طوری که میثم نزدیک بود با زانو زمین بخورد.
نیروی آمریکایی فکر میکرد ما عراقی هستیم و بدنبال این بود ما را تحقیر کند.
دیگر عصبی شده بودم و نمیتوانستم تحمل کنم. وقتی دیدم نیروی آمریکایی تحقیر کردن را تمام نمیکند، در دلم گفتم هرچه بادا باد، عمری شعار هیهات مناالذله دادم، پس همینجا باید خودم را نشان دهم و پوزه این خوک صفتان را به خاک بمالم.
نیروی آمریکایی مشغول تمسخر میثم بود و دائم میخندید. به من خیره شد و دید اخم کردهام، دوباره از روی لج بازی شروع کرد به کشیدن محاسن میثم که دیگر تحمل نکردم و دستم را بردم بالا و محکم با پشت دستم کوبیدم به پشت دست آمریکایی و با کف دست کوبیدم به سینهاش. «به او فهماندم که اذیتش نکند، میثم لال است...»
در همین حین و در آن تاریکی شب، صدای یک خودرو را که داشت از دور به سمتمان میآمد میشنیدم و مشخص بود دارد با سرعت بالا به سمتمان میآید و هر لحظه به ما نزدیکتر میشد. تقریبا 10_15 ثانیهای گذشت که دیدم دو خودروی زرهی به ما رسیدند. فورا آن سرباز آمریکایی رفت سراغ آن دو خودرو.
درب خودروی نظامی که ما کنارش ایستاده بودیم باز بود. لحظهای چشمهایم به چیزی افتاد. روی صندلی و در آن تاریکی کدهای بیسیم آمریکاییها را دیدم.
به میثم گفتم:
+میتونی حال خودت و به هم بزنی و بری اون سمت ماشین زرهی که درِ سمت راننده بازه، بایستی؟
_دنبال دردسر نباش عاکف...
+میثم، فقط گوش بده چی میگم.
_بگو...
+میخوام خیلی طبیعی بالا بیاری و بری اون سمت بایستی تا من کد بیسیمها رو کف برم. میخوام یه طوری جلوی در قرار بگیری که وقتی میخوام کاغذ و بگیرم، اونا نبینن مارو! میتونی یا نه...؟!
گفت:
_بله که میتونم...
میثم قبل از اینکه تهوع کند چند آروغ بلند زد و صدای تهوع را با آروغهایش در آورد، طوری که سرباز آمریکایی به سمت میثم برگشت و نگاهی به او کرد، اما حساس نشد و اهمیتی نداد.
میثم فورا خمیده_خمیده رفت آن طرف خودروی زرهی که در باز بود، انگشتش را درون حلقش کرد و حالا دیگر اینبار فقط صدا نبود و هرچه در این چند روز خورده بود را بالا آورد.
.......من هم پشت سرش با فاصله چندثانیهای رفتم و میثم که خم شده بود و داشت بالا میآورد، پشت سرش قرار گرفتم و کمی خم شدم تا با دست چپم شکمش را بمالم. چون با این کار باعث میشدم بیشتر تهوع کند. همزمان که با دست راستم درب خودروی آمریکایی را بازتر کردم، فورا کاغذی که در آن کدهای بیسیمها روی صندلی قرار داشت را برداشتم و گذاشتم در جیب مخفی شلوار کُردی که پوشیده بودم.
میثم همانطور که داشت تهوع میکرد، کمی سرش را به سمت من چرخاند و با حالت غضب، ولی خیلی آرام گفت: خدا لعنتت کنه، ای عاکف عوضی! گلوم زخم شده و چشام داره میزنه بیرون انقدر دارم با فشار تهوع میکنم. پس چه غلطی میکنی؟ برش دار بزنیم به چاک دیگه. دارم اسهالی میشم انقدر شکمم و فشار دادی.
میثم همانطور که خم شده بود و داشت تهوع میکرد، یکبار دیگر خیلی محکم شکمش را فشار دادم و گفتم ببند دهنت و. تو لال هستی. هرچی بیشتر بالا بیاری بهتره.
تمام این ماجرایی که عرض کردم، طی 20 تا 30 ثانیه اتفاق افتاد...
در همین حین دیدم که آمریکاییها دارند به سمتمان میآیند. گلنگدن اسحه را سرباز آمریکایی کشید و میثم همانطور که خم شده بود و داشت بالا میآورد، رهایش کردم و دستم را بردم بالا. میثم دیگر بیرمق شد و با زانو افتاد روی زمین. به نظامی آمریکایی اشاره زدم که کاری نمیکنم. لگد محکمی را حرامزاده به میثم زد و آمد درب خودروی جنگیشان را محکم بست، من را هول داد و فرستاد به سمت یاسر که آنطرفتر ایستاده بود.
سپس نگاهی به میثم انداخت و اسلحه را به سمت میثم نشانه گرفت و با چندش خاصی به او نگاه کرد. به یاسر گفتم این حیوون و توجیه کن میثم لال هست و مریض شده.
عاکف سلیمانی
✍قسمت ششم سرباز آمریکایی با اخم و عصبانیت به سمت من و میثم آمد و خیره شد به ما. در دلم گفتم خدا لعن
یاسر، نظامی آمریکایی را توجیه کرد و همین که من قدم برداشتم بروم نزدیک یاسر و آن آمریکایی، نظامی بیرحم آمریکایی خیلی محکم با قنداق اسلحهاش به سینهام کوبید. همین الان که دارم برای شما این را مینویسم و پس از گذشت دو دهه، همچنان روی قفسه سینهام کمی برآمدگی دارد و استخوان قفسه سینهام آسیب دیده است و معمولا در فصل سرما یا محیطهایی که با دمای پایین باشد، اذیت میشوم. در آن لحظه دلم میخواست با آمریکاییها درگیر شوم، اما محکوم به صبر و خویشتنداری بودم.
در این میان انگار لطف خدا بود که آن سرباز آمریکایی رفت سراغ خودرویی که به سراغشان آمده بود. از صحبتهایشان متوجه شدم که گوییا قرار است یک فرمانده آمریکایی به این منطقه بیاید. به همین دلیل خیلی فوری ما را از آن منطقه دور کردند و اجازه دادند برویم تا محیط خلوت شود.
سلام
طاعات قبول
دختر پنج ساله یکی از مومنین بیماری قلبی داره و باید عمل بشه.
من
دست و پاتون و میبوسم
اگر براش دعا کنید
یه خواهش از شما دارم. از شما خواهران عزیزم
و از شما برادران عزیزم
لطفاً به نیت شهید سیدحسن نصرالله نفری یه زیارت عاشورا و دو رکعت نماز بخوانید
تا این شهید به مدد الهی واسطه شفای این طفل بشه.
یا رقیه
عاکف سلیمانی
یاسر، نظامی آمریکایی را توجیه کرد و همین که من قدم برداشتم بروم نزدیک یاسر و آن آمریکایی، نظامی بیر
✍قسمت هفتم...
بگذارید نکتهای را همینجا خدمتتان بگویم، آن هم اینکه در آن زمان، آمریکاییها سربازانی را که به عراق فرستاده بودند، بیشترشان 18_19 ساله بودند و واقعا ترسو بودند. نه اینکه بزرگترهایشان اینگونه نبودند؛ اتفاقا چرا، آنها هم ترسو بودند و آنطوری که در هالیوود نشان میدادند و میدهند، نیستند.
نمونهاش دستگیری و به دام انداختن تفنگداران و کماندوهای آمریکایی توسط نیروهای ایرانی در دریا که بارها آمریکاییها و انگلیسیها و... دستگیر شدند، و باعث میشد خودشان را خراب کنند.
آن شب که من با شلوار کردی مشکیِ گشاد و کاپشن چرم مشکی و دستمالی که روی گردن داشتم، به آن شناسایی رفتم. آمریکاییها وقتی ما را میدیدند که با شلوار کردی راه میرویم، واقعا میترسیدند و فکر میکردند میخواهیم آنها را با سلاح یا نارنجک بزنیم. آمریکاییها واقعا آدمی نبودند که بخواهند مقاومت کنند و به معنای واقعی کلمه بزدل بودند.
القصه، پس از آن شب که به لطف امامزمان سلاماللهعلیه نجات پیدا کردیم، طی چندمرحله با سختی و پذیرش ریسک هرگونه خطری، آن محل را طی سه هفته و با پوششهای متفاوت و نیروهای متفاوت، چک و کنترل کردیم.
کار واقعا داشت سخت میشد و آمریکاییها داشتند شهر به شهر، عراق را تصرف میکردند؛ دقیقا مثل داعش که کشور عراق و سوریه را شهر به شهر تصرف کرد.
ما، آمار و اطلاعات 99درصد از نیروهای استخبارات عراق را داشتیم، اما نیاز به یک اقدام ضربتی بود تا کارها سریعتر پیش برود.
پس از یک برنامهریزی دقیق و منسجم و با یک اشراف اطلاعاتی کاملا هوشمندانه و دقیق که چتر اطلاعاتیمان را روی افسر اطلاعاتی بعثی پهن کردیم، طی عملیاتی حساب شده، یکی از افسران اطلاعاتی رژیم بعث را که روی ایران متمرکز بود، با همکاری ابوعلی و میثم در یک بزنگاه حساس ربودیم و او را به یکی از خانههای امن در عراق منتقل کردیم. با میثم در زیر زمین آن خانه امن، بازجویی سنگین و فشرده را آغاز کردیم.
ما اطلاعات دقیقی از حجم و میزان و تعداد اسناد و مدارک نداشتیم. به همین خاطر با یک بازجویی حرفهای و عملیات روانی سنگین روی سوژه توانستیم از میزان حجم دقیق اسناد مطلع شویم. بماند آن عملیات روانی و نقطه ضعف چه بود.
پس از گذشت چندهفته کار شبانه روزی سنگین که من و میثم و منابعمان روی ساختمان انجام دادیم، قرار شد عملیات را استارت بزنیم. اما یک مشکل وجود داشت، آن هم جابجایی سندها بود که همچنان برای انتقال اسناد مهم و سری مشکل داشتیم و به هیچ عنوان به صلاح نبود آن را با خودروهای درون استخبارات جابجا کنیم؛ چون باعث درگیری با آمریکاییها میشد. آمریکاییها تمام مناطق را تحت تصرف خود داشتند و رفت و آمدها به سختی انجام میشد؛ بخصوص رفت و آمد با خودرو.
با کمک ابوعلی و یاسر ۲ تا مزدا برای انتقال اسناد مهیا کردیم. تسلط آمریکاییها در مناطق به حدی زیاد شده بود که ما احساس کردیم در این عملیات شکست خواهیم خورد و چند مرتبه از تهران با ما تماس گرفتند و گفتند بهتر است ماموریت را لغو کنیم چون اخبار خوبی مخابره نمیشد. اما نه من، نه میثم، زیربار حرف نمیرفتیم و میگفتیم تا اینجا آمدیم و باید کار را تمام کنیم. حتی به ما از اداره هشدار دادند توبیخمان خواهند کرد، اما ما آماده بودیم در راه مبارزه با آمریکا، هرخطری را به جان بخریم تا اسناد مربوط به ایران را از آنجا خارج کنیم و آمریکا با آن سندها برعلیه ملت ایران هیچ اقدامی نکند. به همین دلیل به ما بعداً در اداره نیروی خودسر میگفتند...
5 نیروی عملیاتی سازمان بدر را طی قراری از پیش تعیین شده و به صورت جداگانه در خانه ابوعلی دعوت به ملاقات کردم. تمام ملاقاتها در یک روز و طی ساعاتی جداگانه انجام شد. هیچ کدام از این 5 نیروی عملیاتی سپاه بدر عراق خبر نداشتند که قرار است در یک عملیات مشترک حضور داشته باشند. ملاقاتها هم طوری تنظیم شده بود که پس از هر ملاقاتی، تا یکساعت کسی به خانه ابوعلی رفت و آمد نمیکرد و همه چیز به صورت کاملا سکرت و محرمانه انجام میشد.
طی شناسایی که من و میثم و منابعمان در چندمرحله از محل ساختمان داشتیم، آن ساختمان که اسناد مربوط به ایران در آن قرار داشت، پنج درب ورودی داشت.
همچنین یک تیم در عراق مستقر کرده بودیم و بیسیمهای آمریکاییها را طبق کدهایی که مربوط به بیسیمهای آنان بود، شنود میکردیم.
تصمیم گرفتیم با چهل نیرو عملیات ربایش اسناد را انجام دهیم. این پنج تیم، پنج فرمانده داشت و قرار بود هرکدامشان هفت نیروی ورزیده و عملیاتی که در زمان جنگ با صدام به نفع ایران عملیات میکردند را، در کمتر از چندساعت آماده کنند و تا ساعت صفر عملیات منتظر دستور بمانند. در گفتگویی که با آن پنج فرمانده داشتم، نقشه و مختصات جغرافیایی آن ساختمان را با تصاویری که به سختی تهیه کرده بودیم، توضیح و نشان آنها دادم.
عاکف سلیمانی
✍قسمت هفتم... بگذارید نکتهای را همینجا خدمتتان بگویم، آن هم اینکه در آن زمان، آمریکاییها سربازان
با هر فرماندهی که صحبت میکردم توجیهشان میکردم که پس از اعلام آغاز عملیات تا رسیدن به موقعیت مورد نظر، باید جوری تنظیم و هماهنگ باشند که ساعت پنج صبح به آن منطقه برسند.
عاکف سلیمانی
با هر فرماندهی که صحبت میکردم توجیهشان میکردم که پس از اعلام آغاز عملیات تا رسیدن به موقعیت مورد
✍قسمت هشتم...
هماهنگیهای نهایی با تهران انجام شد و دستورات نهایی را به صورت کد اخذ کردیم. به پنج فرمانده که باید هرکدامشان با 7 نیرو در زمانی دقیق به موقعیت میرسیدند، من و میثم دستور آماده باش دادیم. قرار شد هرکدام از این تیمهای عملیاتی با یک مزدا خودشان را به سمت موقعیت برسانند.
من و میثم شروع کردیم به خواندن زیارت عاشورا و پس از آن شروع کردیم به خواندن نماز شب. آن شب، سردرد بدی گرفته بودم. سرم را بخاطر سردرد، با پارچهای زرد، خیلی محکم بستم تا بلکه شاید از درد آن کم شود.
پس از خواندن نماز صبح ابوعلی و همسرش، من و میثم را از زیر قرآن ردمان کردند. با میثم سوار موتور شدیم و با کلاش و خشابهای اضافی که در کولهمان بود، خودمان را به چند کیلومتری ساختمان هدف، در یک زمین خالی که از پیش تعیین شده بود رساندیم.
وقتی پنج فرمانده که هرکدام با نیروهایشان و به فاصله زمانی کمتر ازیک دقیقه به ما ملحق میشدند، آن لحظه که هم دیگر را میدیدند تعجب میکردند که غیر از خودشان و نیروهایشان، سرتیم و تیمهای عملیاتی دیگری هم قرار است در این عملیات حضور داشته باشند.
نماز استغاثه به محضر مولایمان اباعبدالله را در یک زمین خالی که برای یکی از شیعیان بود و بعداً رضایت گرفتیم، خواندیم. پس از توجیه نهایی تیمها، به سمت ساختمان استخبارات حرکت کردیم.
ما برای عملیات تمام راههای مخفی را شناسایی کرده بودیم تا به ایست و بازرسی آمریکاییها برخورد نکنیم و آنها را دور بزنیم. اما آن شب، به محض رسیدن به 300 متری ساختمانی که قرار بود روی آن عملیات کنیم، اتفاقی غیره منتظره رخ داد و این بار دیدیم آمریکاییها آنجا ایستادند. به محض دیدن ما مسلح شدند و به ما در خیابان ایست دادند. اما قرار بر ایستادن نبود و قرار بر عملیات بود. من و میثم که با موتور بودیم، سرعتمان را کم کردیم و تیم زهیر که پیشرو بود شروع به شلیک کردند و اسماعیل و یعقوب از تیم زهیر با آرپیچی دو خودروی زرهی و شش نیروی ارتش آمریکا را هدف قرار دادند.
سرعتمان بیشتر شد و به سمت ساختمان رفتیم. 300 متر مانده بود تا به ساختمان مورد نظر برسیم که عین یک میدان جنگ شده بود و آمریکاییها شلیک میکردند و ما شلیک میکردیم. همزمان نیروهای مستقر در ساختمان هم به سمت ما تیراندازی کور داشتند. به هر شکل ممکن، خودمان را به ورودی ساختمان رساندیم و هر فرمانده با 7 نیروی خود، از درهایی که از قبل تعیین شده بود وارد محوطه شدند و درگیری به اوج خود رسید.
خلیل سرتیم سوم بود که به محض ورود، خودش و دونفر از نیروهایش شهید میشوند. اما آن پنج نفر از افراد باقی مانده از تیمش، عملیات را طبق اهدافی که برایشان ترسیم شد، ادامه دادند.
من و میثم فورا وارد ساختمان و طبقه اصلی شدیم و به سمت مخزن رفتیم. اطلاعات مخزن را از همان افسر اطلاعاتی بعثی بدست آورده بودیم. شاید برای شما سوال باشد چگونه با انجام عملیات روانی و شکنجهی او توانستیم به حرفهایش اطمینان کنیم. حق با شماست، اما به او گفتیم اگر یک درصد اطلاعاتش دروغ باشد و ما و نیروهایمان و منابعمان برویم عملیات و به هر طریقی موفق نشویم، او کشته خواهد شد. تنها در یک صورت زنده میماند، اینکه عملیات با موفقیت انجام شود، حتی به قیمت شهادت ما.
با میثم وارد مخزن شدیم و همزمان صدای پای بعثیها را میشنیدم که انگار رد ما را که به سمت مخزن«جایی که تمام اسناد در آن بود» زده بودند. تلاش کردیم زودتر کار را تمام کنیم تا نیروهای آمریکایی به بعثیها اضافه نشدند. چون آنوقت معلوم نبود درگیری سه گروه«یعنی ما و آمریکاییها و بعثیها» چه خواهد شد.
برای لحظهای به سمت راهرو رفتم و از دور چند سایه را دیدم. میثم نارنجکش را آماده کرد و قبل از نزدیک شدن افسران اطلاعاتی بعثی به ما تصمیم گرفت آن را پرت کند، که اشاره به لوله گاز کردم و منصرفش کردم.
تمام تلاشمان این بود حالا که تا اینجا آمدیم، اسناد باید سالم منتقل شوند. انفجار لولههای گاز باعث میشد شعلهها به داخل مخزن هم برسد و همه چیز نابود شود.
اشهدمان را خواندیم، چون احساس کردم که قطعا در این مرحله کشته میشویم. همزمان صدای تیراندازیها در داخل محوطه به گوش میرسید که مشخص بود بچهها با بعثیها درگیر شدهاند.
باید تا قبل از رسیدن نیروهای کمکی آمریکاییها که با آنها درگیر شدیم و رسیدن هلیکوپترها و... اسناد را خارج میکردیم و از آن منطقه خارج میشدیم. در همین حین صدای تیراندازی از داخل راهرو شنیده شد. کمی سرم را بیرون بردم که دیدم هادی و نیروهایش چند بعثی را که بو برده بودند مخزن ناامن شده و داشتند به سمت ما میآمدند، کشتند. چشمم به جسد بعثیها افتاد و آب دهنم را سمتشان پرت کردم.
هادی و نیروهایش سمتم آمدند و فورا شروع کردیم به باز کردن درب اصلی مخزن. اسناد را ریختیم در داخل گونیهایی که از قبل آماده کرده بودیم.
عاکف سلیمانی
✍قسمت هشتم... هماهنگیهای نهایی با تهران انجام شد و دستورات نهایی را به صورت کد اخذ کردیم. به پنج ف
در این ساختمان حدود بیست و پنج بعثی حضور داشتند که همه یا به درک واصل شدند یا شدیدا زخمی و از حال رفته بودند. شش نفر آمریکایی هم که در 300 متری ساختمان به کمینشان خوردیم، توسط مجاهدین عراقی خودمان که همراهمان بودند، به درک واصل شدند.