eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
در کمتر از ۱۰ ساعت افکار عمومی را مدیریت کرد. فرماندهان را در یک جای امن به حضور طلبید و آن‌ها را برای فرماندهی میدان آماده کرد و نقشه راه را نشان آنها داد و اسراییل را در جنگ ۱۲ روزه‌ی امنیتی و نظامی و اطلاعاتی شکست داد. در همان ساعات ابتدایی، رهبر انقلاب با آرامش و اشراف اطلاعاتی بی‌نظیر، خطوط تماس را با مراکز فرماندهی در داخل و خارج «محور مقاومت» فعال و فعال‌تر کرد و اطمینان یافت که هیچ خللی در زنجیره ارتباطی و سیکل تصمیم‌گیری وجود ندارد. او با تسلط بر چارچوب‌های جنگ ترکیبی و روانی، موج رسانه‌ای دشمن را پیش‌بینی و خنثی ساخت، در حالی که طراحان عملیات ویژه‌ی آن روزها، ‌هر لحظه منتظر اشاره‌ای از جانب او بودند. در جلسات فوق‌محرمانه، نقشه عملیات‌های زمین، سایبری و جنگ روانی بر اساس داده‌های اطلاعاتی دقیق طراحی شد. رهبر ایران علاوه بر مدیریت صحنه نبرد نظامی، میدان رسانه و افکار عمومی را هوشمندانه در اختیار گرفت. قدرت نفوذ کلمه و تدبیر او باعث شد نه تنها فرماندهان میدان، بلکه افسران اطلاعاتی و امنیتی، با اطمینان کامل و روحیه‌ای مضاعف پای در میدان بگذارند. در کمتر از یک روز، مراکز حساس اسرائیل هدف نقشه‌های دقیق سایبری، جنگ اطلاعاتی و موج تخریب روانی قرار گرفت. دشمن در بی‌خبری و سردرگمی، دست به تصمیمات اشتباه زد و ابتکار را از دست داد. تحلیل‌گران غربی اذعان کردند که این نبرد، صرفاً یک پیروزی تاکتیکی نبود، بلکه ضربه‌ای راهبردی بر پیکر امنیتی رژیم صهیونیستی وارد کرد؛ ضربه‌ای که به لطف رهبری مقتدر، اندیشه راهبردی و توان مهندسی عملیات امنیتی ایران وارد آمد. در پایان، رهبر ایران نشان داد مرکز ثقل راهبری در بحران، کسی است که نه‌تنها بر ابزارهای قدرت، بلکه بر ایمان و قلب و ذهن نیروهایش، با عزمی الهی نیز فرمانروایی می‌کند.
عملیات امنیتی هجوم خاموش در شب در تاریکی شب، سکوت سنگینی بر ساختمان قدیمی کنار جاده مرزی حاکم بود. حاج کاظم در ستاد«تهران» و من در اداره کل سیستان و بلوچستان با سیدمهدی که آن زمان رییس ... بود در داخل دفترش مستقر بودیم و همه چیز را از طریق یک خط امن با حاج کاظم چک می‌کردیم. پس از روزها شنود و رهگیری‌های فنی و اطلاعاتی و سایبری، محل نشست هسته‌ای از عوامل نفوذی دشمن را شناسایی کرده بودیم. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا اینکه ساعت نزدیک سه نیمه‌شب شد؛ زمانی که پیام رمزشکسته دشمن حاکی از شروع عملیات تخریبی بود. اعضای تیم به دو گروه تقسیم شدند. علیرغم مخالفت حاج کاظم نسبت به درخواست من و سید، موافقت کرد من و سیدمهدی هم در عملیات حضور داشته باشیم. دلیل مخالفت حاج کاظم این بود که هیچ وقت نباید یک افسر امنیتی در نوک عملیات دستگیری حضور داشته باشد و این کار وظیفه و تخصص بچه‌های عملیاتی است. پس از موافقت حاج کاظم، من و سید هرکدام به دو گروه تقسیم شدیم. من ۶ نفر گروه اول و سیدمهدی و ۶ نفر دیگر گروه دوم. وارد حیاط شدیم، سیدمهدی و تیمش راه‌های فرار را بستند و من و تیمم با اسلحه و تجهیزات ضدشوک و جلیقه‌های ضدگلوله و...، آماده ورود به ساختمان شدیم. سجاد، کارشناس عملیات فنی، در حال رصد سیگنال‌های ارتباطی لحظه‌ای بود تا مطمئن شود دشمن، گروه پشتیبان ندارد. با دادن سیگنال ورود، من و تیمم به سرعت از در پشتی وارد سالن اصلی شدیم. چهار نفر از عناصر دشمن پشت میز عملیات، غافلگیر شدند. در همین لحظه یکی از آن‌ها دست به جیب برد تا پیام هشدار را ارسال کند، اما سجاد با سرعت عمل، دستگاه ایجاد پارازیت را روشن کرد و ارتباط قطع شد. درگیری کوتاه اما شدید بود. یکی از عوامل دشمن با چاقو به سوی یکی از نیروهای اطلاعاتی ما حمله کرد و همان لحظه قبرم و حاج کاظم باهم آمد جلوی چشمانم؛ اما با تعلیمات رزمی، مأمور تیر خلاص را به قلب عامل دشمن شلیک کرد و او را زمین‌گیر کرد. نفر دوم قصد شلیک داشت اما دستگاه شوکر الکترونیکی به سرعت او را بی‌حرکت کرد. نفرات سوم و چهارم در شرایط احاطه، تسلیم نیروها شدند. بعد از کنترل فضا، تیم به جست‌وجوی ساختمان پرداخت و موفق شد مدارک رمزنگاری شده، نقشه‌های محل انفجار و همچنین ابزارهای ارتباطی اضطراری گروه را کشف کند. عوامل دستگیرشده به سرعت به مرکز بازجویی منتقل شدند، جایی که رمز دوم ارتباطی دشمن نیز طی چند ساعت توسط تیم رمزگشا استخراج شد و راه‌های نفوذ دیگر شناسایی شد. این عملیات فراتر از یک دستگیری ساده بود؛ تلفیقی از تخصص فنی، شجاعت عملیاتی و همکاری تیمی. اگرچه دشمن تلاش کرد با خشونت یا تخریب شواهد، مأموریتش را حفظ کند، اما هوشمندی و اقتدار نیروهای اطلاعاتی، هرگونه تلاش را بی‌اثر کرد. این تجربه ثابت کرد که پیروزی در نبردهای امنیتی به‌ویژه در بازی اطلاعات، وابسته به تمرکز، آمادگی، و هماهنگی عملیاتی است. حتی یک اشتباه کوچک از جانب دشمن، تمام نقشه‌هایش را نقش بر آب کرد.
عاکف سلیمانی
عملیات امنیتی هجوم خاموش در شب #عاکف_سلیمانی در تاریکی شب، سکوت سنگینی بر ساختمان قدیمی کنار جاده
بازجویی سرتیم شبکه پس از ورود به اداره کل سیستان، با سید رفتیم اتاقش تا چای بخوریم و بچه‌ها هم سرتیم گروه را جهت بازجویی اولیه آماده کنند. پس از یک ربع، عمار وارد اتاق سیدمهدی شد و گفت: سرتیم آماده بازجوییه. بلند شدم رفتم سمت اتاق کنترل و از مانیتور نیم نگاهی به اتاق بازجویی انداختم. دیدم فرخ نشسته، سرش را پایین انداخته و از شدت مشغولیت ذهنی و اتفاقات یک ساعت قبل، پلک نمی‌زند. وارد اتاق بازجویی که شدم، آنقدر فضا ساکت بود که صدای نفس‌های عمیق "فرخ" - سرشبکه نفوذی - سکوت را می‌شکست. فرخ، مردی میانسال با چشمانی خسته اما نافذ، روی صندلی فلزی نشسته بود و مستقیم به چشمان من زل زد. با لحنی آرام اما قاطع صحبتم را آغاز کردم: «فرخ، ما می‌دونیم که تو کی هستی و برای چه کاری اومدی سیستان و بلوچستان. پس این و حتما بفهم که زمان بازی تمام شده. فقط چند سوال داریم که اگر درست جواب دادی، که هیچ؛ منم شاید بتونم زندگی تو رو از این وضعیت نجات بدم و را از این بدتر نشه. اما اگر بخوای مسخره بازی در بیاری، بپیچونی، بازی کنی با من، جوری باهات بازی میکنم روزی ۱۰۰ بار فریاد بزنی چیز خوردم...» فرخ لبخندی تلخ زد: «فکر می‌کنید من از شما می‌ترسم؟ ما برای هدف بزرگتری آمده‌ایم.» گفتم: «هدف بزرگتر؟ با این دستگاه‌های ارتباطی قدیمی که داشتید؟ باورکردنی نیست. تیم من حتی ترافیک داده‌هاتون رو هم شنود کرده. وقتی در حال شکستن کدها بودیم، دیدیم که چقدر ساده بود. انگار شما عمداً می‌خواستید دستتون رو بشه.» فرخ با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: «شما... شما رمزها رو شکستید؟ غیرممکنه این موضوع! این پروتکل‌های ما فوق سری هست!» گفتم: «غیرممکن وجود نداره، فرخ. مخصوصاً وقتی پای فناوری و خلاقیت در میان باشه. حالا به من بگو، چه کسی پشت این عملیات هست؟ چه کسی شما رو هدایت می‌کنه؟ چرا سازمان شما داره با جیش‌العدل همکاری می‌کنه؟ از دهه ۶۰ تا حالا دارید یا ترور میکنید مردم ایران و یا در برخی نقاط اقدام به بمب‌گذاری می‌کنید و مهم‌تر از همه اینه که به من بگو برنامه اصلی شما بعد از انفجار چی بود؟» فرخ که متوجه شده بود اطلاعاتشون لو رفته، تغییر موضع داد. او شروع به صحبت کرد، اما کلماتش پراکنده و اغلب بی‌ربط بود؛ تلاشی برای گمراه کردن. سجاد بلافاصله با تحلیل لحن صدا و الگوهای کلامی او، متوجه شد که فرخ در حال دروغ گفتن است. سجاد که متخصص و کارشناس مسائل فنی بود از طریق گوشی ریزی که داخل گوشم بود گفت: «حاج عاکف، الگوی پاسخ‌های فرخ داره نشون میده که در مورد بخش دوم سوال شما، یعنی «برنامه اصلی»، اطلاعات نادرست میده. تمرکز او روی «هویت فرمانده» است، انگار می‌خواد ما رو به سمت یک فرد خاص هدایت کنه تا از برنامه اصلی غافل بشیم.» سرم را تکان دادم و رو به فرخ گفتم: «وقت تلف نکن، فرخ. ما به تمام جزئیات دسترسی داریم. این نقشه‌هایی که در چمدان شما پیدا شد، نشان‌دهنده عمق برنامه شماست. اما جزئیات کوچک، مثل زمان‌بندی دقیق و محل قرار بعدی، هنوز برای من و تیمم مبهم هست. تو فقط شانس این و داری که به ما بگی، وگرنه تیم‌های ما به سراغ نفرات بعدی شما خواهند رفت و منم کاری خواهم کرد که انقدر اینجا بمونی تا کپک بزنی.» فرخ که این را شنید، دچار تردید شد. او به نگاهی به من کرد؛ اما وقتی دید نه خشم دارم و نه ترحم، فقط اطلاعات و آگاهی دارم، به سجاد از طریق میکروفون اتاق بازجویی گفتم: فلش و بیار.. سجاد وارد شد و فلش مموری را به سمت فرخ گرفت. سجاد گفت: «اینجا، تمام ارتباطات و اطلاعاتی که از شما گرفتیم وجود داره. ما حتی موفق شدیم موقعیت مکانی آخرین پیام ارسالی شما رو هم شناسایی کنیم. اگر اطلاعات جدیدی داری، الان بهترین فرصت هست تا شاید کمی از گناهت کم بشه.» لحظه‌ای سکوت. سپس فرخ، خسته از مقاومت و با درک اینکه هیچ راهی برای پنهان کردن حقیقت باقی نمانده، سرش را پایین انداخت. او شروع به صحبت کرد و این بار، کلماتش صداقت بیشتری داشتند، اگرچه هنوز پر از ترس و اضطراب بود. من و سجاد با دقت به هر کلمه‌ای که او بر زبان می‌آورد، گوش می‌دادیم؛ هر کلمه، کلیدی برای باز کردن لایه‌های پیچیده‌تر این شبکه نفوذ بود.
عملیات عاکف سلیمانی قسمت اول در16خرداد تابستان1404 قبل از آغاز جنگ تحمیلی ناتوی نظامی/اطلاعاتی به سردمداری آمریکا که نیروی نیابتی‌شان در منطقه به ایران حمله کند، غروب در اداره مشغول خواندن گزارش مربوط به پرونده‌ای که مربوط یک جاسوس آلمانی در ایران بود، شدم. چند صفحه از گزارش را خواندم که موبایل شخصی‌ام زنگ خورد. شماره خواهرم حسنا را روی گوشی‌ام دیدم: +به به... سلام علیکم حُسنا خانم. چه عجب یادی از فقرا کردید. خندید و گفت: _سلام عزیز دلم. خوبی عزیزم. قبل از اینکه کنایه بزنی، باید بگم خدمت خان داداشمون که چه عجب شما یه بار جواب تماس ما رو دادی! +حق داری. شرمندتم. ولی خب جواب پیامات و میدم هنوز. الحمدلله. خندید و گفت: _خیلی روت زیاده بخدا محسن. +خودمم میدونم. راستی خودت، آلاء، شوهرت، همه خوبید؟ _الهی شکر. چخبر؟ کجایی؟ چیکار می‌کنی؟ +هیچ‌خبر. اداره‌ام مشغول کار و زندگی. جانم، بگو چی شده؟ زنگ زدی برای امشب؟ _آره دقیقا. دیر نکنیا. گوشی دستت. این وروجک دیوونم کرده... ناگهان صدایی کودکانه که شیطنت از سر تا پایش در همان پشت تلفن می‌ریخت گفت: _دایی‌جون سلام. قلبم با صدایش ریخت... خنده‌ام گرفت... گفتم: +سلام فسقلی...چطوری دورت بگردم. _داااایی. ±جون دلم. _امشب میای؟ +قول نمیدم ولی تلاشم و میکنم. چی دوست داری برات بخرم؟ قبل از اینکه آلاء جواب بدهد خواهرم گفت: زشته، چیزی نگی. بگو دایی سلامتیت و می‌خوایم و فقط لطفاً امشب زود بیا. خواهرزاده‌ام گفت: دایی هیچچی نمیخوام. فقط به قول مامان سلامتیت و می‌خوایم. صدایش را کمی آرام کرد و طنازانه گفت: ولی اگر تونستی اون عروسک بزرگه باب اسفنجی که قول دادی و برام بخر. خواهرم از آن طرف خط: «آلاااااااء». گفتم: باشه دایی. میگیرم برات. گوشی و بده به ننت. آلاء گفت: دایی ننه چیه زشته. گفتم: گوشی و بده مامانت. باکلاس بازی برای من در نیار بچه پررو. خواهرم که گوشی را گرفت گفتم: من تا دوساعت دیگه میام. حالا کیا هستن امشب؟ گفت: مامان و میترا«آن یکی خواهرمان» و صائب «برادرمان» و خانومش و بچه‌هاش، و پدر و مادر و خواهر برادرای علیرضا«شوهر خواهرم» و دوتا از دوستای حسنا و ماماناشون. گفتم: خب خواهر من یه تالار می‌گرفتی بهتر نبود؟ توی اون خونه ۸۰ متری این همه آدم جا میشن؟ خواهرم از پشت تلفن گفت: یه شبه دیگه... بهانه در نیار دیگه محسن خان. میخوای همین و بهانه کنی و نیای؟ این تماس اتمام حجت من و آلاء بود باهات. +باشه عزیزم. میام. اجازه میدی قطع کنم؟ _باشه داداش. مواظب خودت باش. منتظرم. دیر نکنی. کم کم بلند شدم وسایلم را جمع کردم و رفتم با راننده‌ام به بازار. برای خواهرزاده‌ام آلاء هدیه مورد علاقه‌اش را خریدم و رفتم سمت خانه‌شان. وقتی رسیدم، با آسانسور رفتم بالا که به محض باز شدن درب آسانسور سوتی زدم و یک یاابالفضلی از کفش‌های جلوی واحد گفتم. خواهرم و شوهرش آمدن استقبالم. بعد از روبوسی با خواهرم و همسرش هدیه آلاء را دادم به خواهرم تا ببرد داخل اتاق بگذارد و پس از شام موقع برگزاری جشن تولدش به او هدیه را بدهد. ساعت ۲۱ بود و موقع خوردن شام شده بود که تلفنم زنگ خورد... شماره سجاد بود. رفتم داخل اتاق و در را بستم و جواب دادم: +سلام. _آقا عاکف سلام +جانم سجاد، بگو. _ممکنه بیاید سالن ما؟ خیلی مهم و فوریه. +من که اداره نیستم، بیرونم. _حاجی خیلی ضروریه. اگر تهران هستید من بیام حضوری بهتون توضیح بدم. فهمیدم اوضاع خیط است. گفتم: +تا نیم ساعت دیگه خودم و می‌رسونم اداره. لحظاتی داخل اتاق ماندم و نمی‌دانستم چطوری باید بروم از جمع خداحافظی کنم...چون همیشه اسمم در جمع فامیل‌ها و دوست و آشنا بعنوان کسی که وسط مهمانی می‌رود مطرح بود. اما چاره‌ای نداشتم و رفتم بیرون از اتاق و پس از مکثی کوتاه گفتم: عذر میخوام از همه. همسایه‌ها زنگ زدن، گفتن از سرویس بهداشتی خونه من آب می‌ریزه و باید سریع برم. خواهرم و مادرم دلخور شدند اما باید میرفتم. آلاء گریه کرد و بچه‌های برادرم اصرار، که نباید بروم. اما چاره‌ای نداشتم. دیگر به راننده زنگ نزدم و با اسنپ خودم را به اداره رساندم و مستقیم رفتم سمت سالن شهید مهدی فطرس. به محض ورود به داخل سالن دیدم سجاد دست به کمر روبروی مانیتور خیلی بزرگی که در سالن نصب شده، ایستاده و مشغول توضیحات به خانم مرتضوی از روی مانیتورینگ سالن است. به بچه‌ها اشاره زدم بنشینند و کسی بلند نشود و به کارشان ادامه دهند و رفتم سراغ سجاد. او به محض اینکه من را دید با اشاره به خانم مرتضوی گفت:«برود...» سلام علیک و خداقوتی با خانم مرتضوی داشتم و به سجاد گفتم: +باز چیشده؟ _ببخشید که باعث شدم بیاید اداره. +مشکلی نیست. زودتر بگو چیشده؟ _متاسفانه سامانه شنود سیگنال‌های الکترونیکی سازمان، امواج رادیویی نامتعارفی رو درحوالی منطقه صنعتی جنوب تهران ثبت کرد. +اولین تحلیل؟!
_اولین تحلیل‌ها حکایت از این داره که این فرکانس‌ها به سیگنال‌های پهپادهای کوچک و همزمان به ریزپرنده‌های پیشرفته شباهت دارن. خشکم زد...گفتم: +پس فرکانس نیست و فرکانس‌ها هست؟ _بله حاجی، دقیقا. +بازم توضیح داری؟ _شما دستورتون چیه؟ +همین حالا یه گروه مشترک فنی و عملیاتی، که قسمت فنی با تو، و امور عملیاتی با سیدعاصف عبدالزهراء باشه تشکیل بدید و بلافاصله با برپایی یک اتاق جنگ مشترک، بر روی نقشه نقاط مشکوک و مشخص کنید و اقدام به پایش شبانه‌روزی کنید. فورا همانجا دستور دادم دوربین‌های نامحسوس در اطراف ساختمان‌های نیمه‌کاره و مراکز لجستیکی نصب شود. تیم ردیابی سایبری نیز فعالیت مشکوک چند اکانت با IP جعلی خارجی را که در appهای کنترل پهپاد فعال بودند، رهگیری کردند. پس از دو هفته مراقبت، رد چند مظنون در قالب نیروهای خدماتی خارجی تثبیت شد. یکی از عوامل با نام مستعار «دانیال»، شب‌ها با یک کیف خاص و رفتاری حرفه‌ای وارد یک سوله می‌شد؛ ورود و خروج او با زمان فعال شدن پهپادها مطابقت داشت. تیم عملیات ویژه و رهگیری تحت امر سیدعاصف، یک شب با هماهنگی کامل او، هنگام ترک محل او را تعقیب و دستگیر کرد. در همان زمان، تیم فنی «سجاد و نیروهایش» موفق شدند سیگنال کنترل پهپاد را به‌طور برگشتی هک کند و محل اختفای سه ریزپرنده و دو پهپاد تهاجمی را شناسایی نماید. همزمان با حمله برق‌آسا، تمامی اعضای هسته عملیاتی دستگیر و تجهیزات، لپ‌تاپ‌ها، سیم‌کارت‌های خارجی و نقشه حملات شیمیایی و انفجاری ویژه روز جنگ توقیف شد. بر اساس اعترافات، قرار بود این ریزپرنده‌ها در ساعات اولیه شروع جنگ میان ایران و اسرائیل با هدف بی‌ثبات‌سازی تهران و ایجاد شوک روانی به کار گرفته شوند. ✍ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
_اولین تحلیل‌ها حکایت از این داره که این فرکانس‌ها به سیگنال‌های پهپادهای کوچک و همزمان به ریزپرنده‌
با این عملیات پیچیده، نه‌تنها بعضی هسته‌های موساد شناسایی و منهدم شد، بلکه مدل‌ها و روش‌های تازه موساد برای حمله به زیرساخت‌ها و مردم ایران نیز به‌طور کامل شناخته شد و تدابیر پیشگیرانه مقتدرانه‌ای اتخاذ گردید. تلاش برای شناسایی دیگر عوامل موساد ادامه داشت. گزارش به سران امنیتی کشور و دولت داده شد که اسراییل در پی حمله به ایران است. کشف سیگنال‌های ریزپرنده‌ها، تنها آغاز ماجرا بود و مشخص بود دشمن با ما وارد یک بازی جدیدی شده که با جدی‌شدن موضوع، قرارگاهی مشترک بین سازمان اطلاعات سپاه، نیروی قدس و قرارگاه خاتم الانبیاء، و وزارت اطلاعات و یک نماینده از شورای‌عالی امنیت ملی و چند دستگاه دیگر تشکیل شد. سجاد و نیروهایش با بررسی‌های فنی سیگنال‌های عبوری، الگوهای تکرار شونده را استخراج و فیلترهای پیشرفته بر روی داده‌های امواج مشکوک اجرا کرد. از طریق بررسی دیتای دوربین‌های نصب‌شده، الگویی از رفتار، جابه‌جایی و ارتباطات عوامل ترسیم شد. طبق بررسی‌های انجام شده، مظنون اصلی، دانیال، آدمی نبود که مستقیم با کسی صحبت کند؛ بیشتر بر پایه یادداشت‌های رمزگذاری‌شده و تلفن‌های یک‌بارمصرف با هسته‌های پشتیبان خارجی ارتباط داشت. تیم من در ضدجاسوسی با یک ترفند کلاسیک اما موثر، افراد منطقه را تحت پوشش نیروهای خدمات و انتظامات در روز و شب جای داد تا بتواند هرگونه ارتباط و انتقال غیرمعمول را تحت رصد بگیرد. همزمان، خانم مرتضوی که زنان موفق تیم سجاد بود موفق شد برنامه کنترل یکی از ریزپرنده‌ها را در شبکه تور (Tor) رهگیری و سپس با استفاده از شیوه‌ای امنیتی، بسته‌های اطلاعاتی را دستکاری کند. این حمله باعث شد یکی از پهپادها، به جای مسیر از پیش تعریف شده، وارد منطقه کنترل‌شده از سوی نیروهای امنیتی شود. این ترفند باعث شد نقشه‌برداری دقیقی از مسیر نفوذ انجام شود و محل مخفی‌گاه اصلی شبکه لو برود. با تکمیل نقشه عملیاتی و قرار گرفتن تمامی اجزاء پازل در کنار هم، شب عملیات فرا رسید. با سیدعاصف عبدالزهراء وارد منطقه شدیم. چهار تیم از نیروهای ویژه عملیاتی سازمان، همزمان ورودی و خروجی‌های منطقه صنعتی را بستند. ساعت ۲ بامداد شده بود و هنوز زود بود برای عملیات. چند خیابان با محل عملیات فاصله داشتیم. عاصف گفت: حاجی، هوس سیگار کردم. گفتم: همین‌جا توی ماشین بکش. پیاده نشو. گفت: با اجازتون قشنگ لول بشم، که موقع عملیات دوپینگ کرده باشم. گفتم: نفس کم نمیاری انقدر سیگار میکشی؟ گفت: حاجی میخوای نکشم؟ تبلت را بستم و گذاشتم روی صندلی عقب، گفتم: هر غلطی دوست داری بکن. فقط زودتر. چون ممکنه هر لحظه عملیات و شروع کنیم. عاصف سیگارش را کشید. منم دقایقی چشمم را بستم و تمرکز کردم. بیست دقیقه بعد دستور دادم عاصف عملیات را آغاز کند. تیم اول، تیم نفوذ بود که وارد سوله‌ای شد که در آن ریزپرنده‌ها آماده به‌کار بودند. به محض ورود تیم اول، عوامل دشمن متوجه ورود ما به محوطه شدند و با یک اقدام از پیش طراحی شده، کل سوله منفجر شد و تعدادی از سربازان گمنام امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه الشریف به شهادت رسیدند. نمی‌توانستم به بیرون از محوطه برگردم و مجبور شدم گوشه یک منبع کمین کنم. شیر منبع را باز کردم تا مطمئن شوم مواد سوخت مانند بنزین و نفت و گازوییل نباشد که بخواهد توسط عوامل دشمن منفجر شود. داخل منبع خداروشکر آب بود. احساس می‌کردم همه در تیررس دشمن هستیم. به سجاد بیسیم زدم گفتم: +سجاد صدا رو شنیدی؟ _بله حاجی. کارگرهای شهرک‌های دیگه دارن از توی سوله‌هاشون میان بیرون. چیزی نگفتم و به عاصف بیسیم زدم: +عاصف، صدای من و داری؟ _بله حاجی خوبم. +یه لایه دیگه در اطراف محل عملیات کمربند امنیتی ایجاد کن. _الساعه با دستور عاصف حلقه دوم تیم امنیتی دور تا دور محل عملیات ایجاد شد. همزمان سجاد و تیم او به دلیل احتمال فعال‌سازی دستگاه‌های انفجاری از راه دور، با یک موج پارازیت (جمینگ) کل تجهیزات داخل سوله را مختل، و سیستم برق سوله را با هماهنگی اداره برق قطع کردند. در تاریکی و درگیری‌های اولیه، نیروهای عملیاتی با دستور عاصف بعنوان مسئول عملیات پیشروی کردند و با حداقل درگیری، چهار نفر را دستگیر کردند. پس از انتقال افراد دستگیر شده به سایت، همان شب بازجویی‌ها آغاز شد. در فاز بازجویی، تحلیلگران فنی با بازیابی اطلاعات پاک‌شده‌ از لب‌تاپ‌ها و فلش‌ها، موفق شدند به نقشه جامعی دست پیدا کنند که شامل اهداف حمله، دستورالعمل‌های عملیاتی به زبان کد و داده‌های رمزنگاری‌شده مربوط به ارتباط با خارج از ایران بود.
عاکف سلیمانی
_اولین تحلیل‌ها حکایت از این داره که این فرکانس‌ها به سیگنال‌های پهپادهای کوچک و همزمان به ریزپرنده‌
با تطابق اطلاعات بدست‌آمده و اعترافات اولیه، مشخص شد قرار است جنگی علیه ایران آغاز شود اما کی، مشخص نیست. گزارشی نوشتم و به حاج کاظم ریاست سازمان دادم و او هم گزارش را به رییس جمهور و فرماندهان عالیرتبه و...داد. قرار بود در لحظه آغاز جنگ، این پهپادها به نقاط استراتژیک پایتخت (برج‌های مخابراتی، مخازن سوخت، تقاطع‌های کلیدی) حمله کنند تا پدافند، پلیس و امداد در چند جبهه مختل شود و شوک اجتماعی ایجاد گردد. با کشف و نابودی این شبکه، دستگاه اطلاعاتی ایران یک گام دیگر در جنگ خاموش با موساد جلوتر رفت؛ نه‌تنها دشمن شکست خورد، بلکه شبکه لجستیکی و فنی پنهان او تا حدودی رسوا شد. اما هنوز تمام شبکه‌ها کشف نشده بودند. ادامه دارد
عاکف سلیمانی
با تطابق اطلاعات بدست‌آمده و اعترافات اولیه، مشخص شد قرار است جنگی علیه ایران آغاز شود اما کی، مشخص
نیمه‌های شب ۲۳ خرداد جنگ آغاز شد. فورا با مادرم تماس گرفتم تا خانه را تخلیه کند و برود به یکی از استان‌ها که یکی از خانه‌های شخصی‌مان آنجا بود. طبق اطلاعات رسیده ممکن بود هرکدام از ما گزینه ترور یا خانه‌مان هدف بمباران باشد. حالا دیگر جنگ آغاز شده بود و زیر بمباران تهران مشغول عملیات رهگیری بودیم. حوالی ۹ صبح بود روز آغاز جنگ بود که به بهزاد گفتم با عاصف تماس بگیرد تا بیاید اتاقم. عاصف آمد و پس از سلام و احوالپرسی گفتم: +امروز زنگ بزن به یکی از املاکی‌هایی که میشناسی. _بابت چی حاجی؟ +می‌خوام تیم سجاد و منتقل کنم خونه امن. _خب خونه امن اداره.... نگذاشتم حرف‌های سیدعاصف عبدالزهراء تمام شود و گفتم: +توی این وضعیت که اسراییل داره چپ و راست حمله می‌کنه و ابتکار عمل فعلا دست اونه، نمی‌دونیم موساد تا چه عمقی نفوذ کرده، من صلاح نمی‌دونم برن خونه امن اداره که احتمال زدن اون خونه‌ها وجود داره... _باشه حاجی. +برو دنبال خونه بزرگ. _کدوم محدوده؟ +سمت ولنجک بگرد. _برای چه مدت؟ +سه ماه. عاصف به سختی توانست همان روز خانه‌ای را اجاره کند. یمن معامله نوشته شد و تیم همان روز در خانه‌ای در ولنجک در پوشش شرکت رایانه‌ای مستقر شد. اما سجاد و خانم مرتضوی در ستاد ماندند و زیرمجموعه سجاد آنجا منتقل شدند. همان روز تمام داده‌های استخراج‌شده، منجر به شناسایی سه سلول خواب موساد در استان‌های دیگر نظیر اصفهان و مشهد و مازندران شد و که باعث کشف راهبردهای جدید اسراییل در جنگ ترکیبی گردید. در آن روزها سربازان گمنام امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه الشریف، بی‌وقفه و بی‌ادعا، بار دیگر نشان دادند که چشم تهران همواره بیدار است. طبق یک فرایند پیچیده و چندلایه اطلاعاتی، امنیتی و میدانی، و همچنین گزارشات مردمی، و رصد تماس‌ها و ردیابی سیم‌کارت‌های غیرمجاز و مشاهده تبادل پیام رمزنگاری‌شده، یا تلاش برای اتصال به wifiهای مشکوک و کشف IPهای مشکوک یا VPN، با تیمم به سرنخ‌های مهمی رسیدیم. تمام موارد در تهران زیر نظر بود اما خب دشمن با فعال کردن پهپادهای خود قصد فلج کردن پدافند و دستگاه‌های امنیتی و نظامی ما را داشت. اینبار هم بخاطر تسریع در روند کار، شخصا وارد اتاق بازجویی شدم. دو دوربین فوق حساس با قابلیت تشخیص میکروتعبیر چهره از زاویه بالا، میز فلزی سنگین، یک صندلی چوبی برای متهم اصلی و یک مانیتور بزرگ روبروی تیم تحلیل. مظنون اصلی ـ همان “دانیال که می‌خواست فرار کند دستگیر شده بود” با دستبندهای ضدبرش و پابند، تثبیت شده بود. ساعت بر دیوار نبود؛ برق نور فلورسنت، به عمد، هر ۱۰ دقیقه یک‌بار کم و زیاد می‌شد تا چرخه خواب و بیداری فریب داده شود و روان مظنون دچار مختل شود. مشخص بود که دانیال در یک کشور ثالث آموزش ضدبازجویی دیده. دانیال با بدترین فشارهای جسمی هم اعتراف نمی‌کرد و بهترین کار از همان اول این بود او را تحت فشار روانی قرار بدهم. بازجویی را آغاز کردم. گفتم: +اسم واقعی، ملیت، رمز دستگاه کنترل پرنده‌ها؟ دانیال ساکت ماند. قطره عرق از پیشانی‌اش سرازیر شد، اما به نگاه سرد من که روی او سایه افکنده بود پاسخی نداد. بلند شدم رفتم کنارش ایستادم و یک سیگار از جیبم در آوردم و گذاشتم گوشه لبش، فندک را گرفتم زیر سیگار، آماده کشیدن شد. پوکی زد و گفت: _کویته؟ +دوست داری کویت و؟ لبخند تمسخر آمیزی زد و چیزی نگفتم... همزمان سجاد، تحلیلگر سایبری، با یک تبلت وارد شد. اطلاعات بازیابی‌شده رمزنگاری شده روی صفحه نمایشگر بود. سجاد بدون توجه به متهم، با صدای آرام گفت: این پیام فرمان آخر پرنده‌ته. یک اسکریپت مهندسی معکوس شده را به دانیال نشان داد و ادامه داد: ما نه‌تنها پلتفرم کنترل رو هک کردیم، حتی مک‌آدرس سیم‌کارت‌های خارجی‌ات رو هم درآوردیم. همین حالا دوتا از همدستان تو در استان‌های دیگه بازداشت شدن. چه بخواهی چه نخواهی لو رفتی و مشخص شد داری برای کجا کار می‌کنی. بلند شدم و یه چک آبدار حواله‌اش کردم و سیگار از گوشه لبش پرت شدن آن طرف اتاق بازجویی. دانیال لحظه‌ای لرزید اما باز سعی کرد مقاومت کند. با همان لحن سرد و جدی گفتم: +اینجا بازی ذهنیه، نه جسم. هر دقیقه‌ای که واقعیت رو پنهان کنی، شتاب دهنده سئوالاتمون بیشتر میشه. با سجاد بیرون رفتیم و با هم مشورتی کردیم. من برگشتم اتاق بازجویی و سوالاتی را از دانیال پرسیدم. در اتاق کوچک کناری، تماس تلفنی شبیه‌سازی‌شده پخش شد و صدای یکی از همدستان دانیال به عمد تلفیق شد: «دانیال سرتیم بود و با شخص یهودی به نام یعقوب همیشه صحبت می‌کرد…» با این شوک روانی، فشار عصبی دانیال بالا رفت و من هم به طور همزمان سراغ پاکت پلمب‌شده حاوی عکس خانواده‌اش به زبان عبری رفتم. عکس را بردم جلوی صورتش و آرام گفتم: خانوادت الان امن هستند. تصمیم با تو هست که این امنیت تا چه زمانی باقی بمونه. دانیال صدایش لرزید.
عاکف سلیمانی
با تطابق اطلاعات بدست‌آمده و اعترافات اولیه، مشخص شد قرار است جنگی علیه ایران آغاز شود اما کی، مشخص
گفتم: +دخترت عسل... نگذاشت صحبت‌هایم تمام شود و خودش را بلند کرد و کوبید روی صندلی و به من گفت: _خفه شو بی پدر. اسم دختر من و نیار. +از کجا می‌دونستی پدر ندارم؟ می‌دونستی پدرم شهید شده؟ می‌دونستی پدرم توسط آلت دست صهیونیست‌ها یعنی کوموله شهید شده؟ همونایی که مثل تو عامل موساد هستن... همدستان تو اعتراف کردن و اسم تورو آوردن. همزمان سجاد دوباره وارد اتاق شد و بدون هیچ احساسی از کشف فرکانس ردگیری سلاح صوتی نامرئی شبیه ریزپرنده‌ها سخن گفت: ببین دانیال، ما نه‌فقط کدها، بلکه تمام ارسال دستوراتت بر روی سرورهایی که فکر می‌کردی محرمانه‌ست، به طور کامل استخراج کردیم. حتی فایل‌های حذف‌شده رو. در همین لحظه من با مشت کوبیدم روی میز و گفتم: کد منفجره، نقطه‌زن ریزپرنده‌ها و کانال واقعی ارتباطت با فرمانده موساد رو یا همین الان همین جا روی کاغذ بنویس، یا یه کاری میکنم که نباید کنم... سکوت سنگین شد. صدای وزوز نورفرست قاطی شد با صدای نفس‌های بریده دانیال. سرانجام، با تهدید فروپاشی روانی و تلاقی دلهره و نومیدی، دانیال با صدای بریده زمزمه کرد: دستور شلیک هم‌زمان از طریق سیم‌کارت ترکیه بود؛ فرکانس محرمانه ۳…۲…۸؛ اهداف اصلی: ایستگاه مخابرات، برج میلاد، دکل‌های برق... سجاد فوری کد را تایپ کرد و تیم بیرون مستقیماً سه نقطه دیگر را پاکسازی کرد. گفتم: حالا شدی بچه‌ی آدم. اینجا ایران هست. هنوز نشناختی ایران و نیروهای امنیتی ایران و.
عاکف سلیمانی
گفتم: +دخترت عسل... نگذاشت صحبت‌هایم تمام شود و خودش را بلند کرد و کوبید روی صندلی و به من گفت: _
بعد از اولین اعتراف، دانیال روی لبه فروپاشی روانی قرار گرفته بود. وارد فاز جدیدی از بازجویی شدم: «انزوای کنترل‌شده». باید خودم کار دانیال را تمام می‌کردم تا شبکه‌های مخفی دیگری هم کشف شود. به عمد، بازجویی‌ها نوسان زمانی داشت. نور چراغ‌ها گاهی قطع و وصل می‌شد. هر وعده غذا تأخیر می‌افتاد و گفته بودم دمای اتاق را به طور ناگهانی بالا یا پایین کنم که از شدت گرما کلافه شود، سپس وقتی خیس عرق شد سردش کنند. همه این‌ها برای خستگی مفرط و از هم‌پاشی اراده دانیال بود. در اتاق نظارت دانیال، نشسته بودم که به سجاد گفتم: ـ نوبت تست شهادت‌سنج رسیده. سجاد، فایل تصویری کوتاهی از اعتراف یکی از همدستان دانیال را که همزمان بازداشت شده بود، بی‌صدا نشان داد: چهره آشنای یوسف، با بینی شکسته و آثار اضطراب، در آن تصویر دیده می‌شد. رفتم داخل اتاق بازجویی و عکس را جلوی دانیال انداختم: شبکه‌ای که فکرش و می‌کردی نامرئی هست، حالا نخ به نخ جلوی چشم ماست. فیلم یوسف و از روی مانیتور دیدی؟ _که چی؟؟ +که چی؟ خیلی دوست داری بدونی؟ باشه. پس که چی؟ هوم؟ ببین دانیال فقط یک‌راه باقی مونده که حیثیتت و تا حدی حفظ کنی؛ تمام رمزها و اشاره‌ها رو، رو کن! ببین دانیال اگر کمک کنی کل شبکه موساد و توی ایران و منطقه بزنم، بهت قول میدم کمکت کنم. اما اگر کمک نکنی، بهت قول میدم ده سال دیگه هم از این اتاق بیرون نمیری، مگر اینکه به جایی بدتر از اینجا بری. دومیــن لایه فشار روانی، قطع ارتباط دانیال با واقعیت بیرونی بود. ادامه دادم: +دانیال! امروز در آنکارا چهار نفر دیگه رو از همین شبکه شما گرفتند. حتی مادرت خبر نداره الان تو زنده‌ای یا مرده. این ده دقیقه آخرت برای انتخاب آینده‌ات هست… به عسل بیشتر فکر کن. دانیال که اضطرابش به نقطه انفجار رسیده بود، به آرامی گفت: ـ رمز فضای ابری ما ZY4-28_Kole بود… همه تیم را فقط از طریق اون دستور می‌دادیم. افراد اصلی «ماریو»، «گلشاد»، و «ویلسون» بودن. دستم را بردم سمت گوشم، گوشی کوچکی که داخل گوشم بود فشار دادم: +سجاد شنیدی؟ _حاج عاکف لطفا بگید یکبار دیگه تکرار کنه. رو به دانیال کردم گفتم: «کد و تکرار کن.» و تکرار کرد. به سجاد گفتم: بیا توی اتاق... سپس به دانیال گفتم: «به توضیحاتت ادامه بده». گفت: قرار بود دستگاه انتشار امواج EMP را سه روز قبل جنگ، با یک کامیون وارد تهران کنیم… نقطه تحویل جاده خاکی کنار اتوبان شهدای البرز تهران_کرج سجاد بلا‌درنگ وارد اتاق شد و رمز را وارد کرد و حجم عظیمی از داده‌های رمزگشایی‌شده بازیابی شد: مکاتبات، لیست کامل تیم، موقعیت مخفی‌گاه دوم و نقشه دقیقی از عملیات تخریبی. همزمان با باز شدن اطلاعات، عاصف و تیمش آماده یورش به دو نقطه جدید شد. در یک عملیات هماهنگ، سحرگاه روز بعد سه خانه امن و یک فروشگاه پوششی (که مرکز لجستیک تجهیزات الکترونیک بود) مورد هجوم قرار گرفت. در این یورش‌ها: پنج تبعه خارجی و دو ایرانی حلقه اصلی موساد دستگیر شدند. تجهیزات جنگ سایبری، سرورهای ارتباطی، و قطعات انفجاری و ریزپهپادها ضبط شد. با بازجویی سریع از عوامل دستگیرشده و تحلیل متقابل بیگ‌دیتای رمزگذاری‌شده، شبکه‌های فرعی در تبریز و بندرعباس نیز ظرف ۴۸ ساعت منهدم شد. این حلقه اعتراف‌ها و عملیات متوالی، نه فقط سومین شبکه مخفی موساد ظرف یک سال اخیر را منهدم کرد، بلکه شیوه‌نامه‌ها و کدهای نوین فعالیت موساد در ایران را نیز به نیروهای ایرانی آشکار کرد. بار دیگر، قدرت جنگ روانی و اقتدار عملیاتی کار اطلاعاتی ایران را به رخ کشید.
مراسم گرامیداشت و چهلمین روز شهادت سردار سرلشکر پاسدار حاج محمد کاظمی رئیس سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با حضور مسئولین لشکری و کشوری همراه با تلاوت قاری بین المللی قرآن کریم استاد حاج حامد شاکرنژاد پنج شنبه ۱۶ مردادماه ساعت ۹-۱۱ مجتمع شهدای سلامت دانشگاه علوم پزشکی مشهد واقع در رضاشهر، بلوار پیروزی، بلوار خاقانی، بین خاقانی ۱۰ و ۱۲ برادران|خواهران
به زودی مستند داستانی امنیتی فصل پنجم ان‌شاءالله منتشر خواهد شد