eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
تذکر آخر هر دست که به ساحت امنیت ملی دراز شود، با دستکش‌ مخملی گرفته نمی‌شود... چرخ گونی برای این روزها روغن‌خورده است. حواس مزدوران داخلی باشد
امشب قسمت اول مستند داستانی امنیتی منتشر خواهد شد.
به همه اطلاع رسانی کنید
بسم الله الرحمن الرحیم اگر لایق باشم و خدای متعال برای نوشتن این مستند داستانی امنیتی ثوابی برایم بخواهد بنویسد تقدیم میکنم به امام هادی علیه السلام و امام حسن عسکری و امام زمان و مادر امام زمان حضرت نرجس سلام الله علیها و شهدای راه اربعین
بنام خدا قسمت اول مستند داستانی امنیتی فصل پنجم هوای گرم و دم کرده‌ی تهران در اول صبح تابستان، بدجور اذیت کننده شده بود. طوری که مرا به یاد سال‌های حضورم در سیستان و بلوچستان و چند سالی که در خوزستان بودم می‌انداخت. اما در تهران، در ایام اربعین و لابه‌لای انبوه جمعیت عزادارن حسینی، گرمای دیگری در جریان بود. گرمایی که فقط نیروهای گمنام امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه الشریف آن را حس می‌کردند. دوماه پیش از اربعین بود که در شنود یک مکالمه رمزگذاری‌شده از مرز غربی ایران، پرونده‌ای جدید باز شد. با دستور و تاکید حاج کاظم به سیدحسین معاونت امنیت ستاد، من مسئول کنترل و تامین امنیت تهران در ایام اربعین شدم. یک هفته پیش از برگزاری مراسم اربعین در ایران، واحد پایش ستاد، سیگنال‌های رمزگذاری‌شده و ترافیک غیرعادی میان دو نقطه در استان الانبار عراق و یک شماره تلفن فعال در ایران، حوالی اسلامشهر را شناسایی کرده بود. گزارشی که به من دادند، تحلیل قطعی و اولیه‌ام دلالت بر ارتباط مستقیم با شاخه خارجی یک گروهک تروریستی داشت که تجربه‌ام می‌گفت غیر از داعش نمی‌تواند باشد. رمزگشایی از فایل‌های ارسالی و تبادل‌شده بین عناصری که زیر چتر اطلاعاتی ما قرار داشتند توسط سجاد صورت گرفت. نشانه‌های اولیه آن حاکی از برنامه‌ریزی یک اقدام انتحاری همزمان در تجمعات اربعین پایتخت بود. سجاد با رصد مستمر و شبانه روزی سیگنالی، هویت پوششی چهار عنصر را طی چند روز کار بی‌وقفه شناسایی کرد و تایید نهایی شد. با بررسی‌های به عمل آمده متوجه شدیم برنامه دشمن خیلی دقیق است. به طوری که برای این عملیات، دو عامل انتحاری، دو پشتیبان مسلح، و نقاط استقرار هم که از قبل مشخص شده بود، با زمان‌بندی هماهنگ، آماده اجرای عملیات تروریستی شدند. اما عوامل این اقدام تروریستی نمی‌دانستند که در همان لحظه، نامشان روی میز من در «اتاق عملیات شهید عقیق از همکاران و نیروهای سابق من» نقش بسته است. نیروهای وهابی تروریستی قرار بود در این عملیات به صورت کاملا ساختاری و سلولی عملیات کنند. در بررسی‌ها متوجه شدیم که قرار است نفر اول مسئول عملیات انتحاری در جنوب تهران «کمربند انفجاری آماده به‌کار» را منفجر کند و نفر دوم در مسیر مواکب مرکزی انتحاری بزند و نفر سوم در پشتیبانی از نیروی اول وارد شود و نفر چهارم به صورت پشتیبانی از نیروی دوم، به صورت مسلح پشتیبانی کند. در واقع نیروی سوم و چهارم مأمور پوشش آتش و ایجاد آشوب جهت اختلال در امدادرسانی پس از عملیات تروریستی بودند. از جایی که پیش از موعد عملیات، تیم سایبری هویت مستعار تروریست‌های تکفیری را شکست، توانستیم با اقدامات فنی و اطلاعاتی محل اقامت عوامل را که در یک خانه تیمی در شرق تهران حوالی بلوار ناهیدی بودند، زیر چتر اطلاعاتی خودمان بگیریم. با رصدهای میدانی نیروهای ت.م «تیم تعقیب و مراقبت» تحرکات روزانه و ارتباطات فیزیکی آن‌ها ثبت می‌شد، به طوری که حتی آب خوردن و سرویس بهداشتی رفتن عناصر تکفیری سَلفی هم از چشمان خسته اما بیدار و هوشیار سربازان حضرت مهدی پنهان نبود. همان روز حاج رسول معاون عملیات اداره کل سیستان و بلوچستان، یک محموله مهم دشمن در مرز غربی ایران را با نیروهایش منهدم کرد تا حس ناامنی پیش از عملیات در ذهن شبکه تروریستی دشمن که تحت رصد من و تیمم در تهران بود، ایجاد شود. این اقدام حاج رسول در سیستان و بلوچستان، در گروه‌های مجازی سلفیون بازتاب وسیعی داشت. حاج رسول با هماهنگی سیدحسین معاون امنیت ستاد در کشور این اقدام را کرد و باعث ایجاد اختلال روانی غیرمستقیم علیه تیمی که زیر چتر ما بود، شد. شب اربعین فرا رسید. از عصر آن روز حال خاصی داشتم. در دلم، توسلی به محضر مقدس سیدالشهداء کردم و به مادرم زنگ زدم تا برایم دعا کند. بعد از صحبت با مادرم، زیارت عاشورا را طبق دستور آیت‌الله حق شناس خواندم و چراغ‌های دفترم را خاموش کردم و شروع کردم با صدای بد و گوش خراشم، به تنهایی برای امام حسین زمزمه کردم و روضه خواندم. در دلم مثل همیشه به حضرت عرض کردم: «آقا من هیچچی بلد نیستم، اما برات میخونم...» شروع کردم به خواندن شعر محتشم: از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دَد همه سیراب و می‌مکید خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا پس با زبان پر گله آن بضعه‌ی بتول رو بر مدینه کرد که یا ایهاالرسول این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توسن وین صید دست و پا زده در خون حسین توست... چندبار هم با تکرار نام اربابم«حسین، حسین، حسین...» به سینه‌ام کوبیدم. نماز خواندم و از امام حسین برای این عملیات درخواست کمک کردم.
عاکف سلیمانی
بنام خدا قسمت اول مستند داستانی امنیتی فصل پنجم هوای گرم و دم کرده‌ی تهران در اول صبح تابستان، بدجو
ساعت ۲ بامداد، تیم عملیاتی و ضدتروریستی، تحت فرماندهی سیدعاصف عبدالزهراء در موقعیت مرکزی عملیات، با لباس‌های مشکی و نقاب زده، بدون صدا، مثل سایه به اطراف خانه رفتند. عاصف در بی‌سیم زمزمه کرد: _عاکف، سیدعاصف +بگو عبدالزهراء _کفتارها در لانه هستند، تایید کنید برای شروع. +بسم الله الرحمن الرحیم. به مدد حضرت باب‌الحوائج علی اصغر و خانم حضرت رقیه سلام‌الله علیها، با رعایت تمام اصول و مراقبت‌های امنیتی، تایید میکنم. عملیات صاعقه آغاز. ورود... در دلم برایشان آیت‌الکرسی و فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. و وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون خواندم... ورود چهار بعدی «همزمان از در، پشت‌بام، دیوار و پنجره شمالی» ظرف ۴۵ ثانیه محقق شد. به محض ورود و در کمتر از دو دقیقه، هر چهار تروریست در سکوت دستبند زده شدند. سیدعاصف آمد روی خطم: _عاکف، سیدعاصف +بگو آقاجون _اذن دخول صادر شد... منظور عاصف این بود هر چهار نفر دستگیر شدند و میتوانید وارد خانه شوید...گفتم: +خدا قوت به شما و همه‌ی همسنگران. دو خیابان قبل‌تر از کوچه‌ای که خانه تروریست‌ها در آن بود داخل ماشین نشسته بودم. به راننده‌ام گفتم وارد کوچه شود... از بین ماشین‌های شاسی بلند سازمان رد شدیم و جلوی درب خانه توقف کرد. پیاده شدم و رفتم داخل خانه. دیدم تکفیری‌ها با چشم بند و دستانی که از پشت بسته شده بود، به روی سینه خوابانده شدند. بچه‌های عملیات مشغول پاکسازی خانه و جمع‌آوری تمام مواردی که باید به سایت منتقل می‌شد بودند. عاصف آمد سمتم و خدا قوتی به او گفتم. مرا برد سراغ یک میز بزرگ وسط هال و پذیرایی؛ دیدم روی میز کمربندهای انفجاری نیمه‌آماده و نقشه مسیر دسته‌های عزاداری در تهران و تعدادی نارنجک قرار گرفته. به عاصف گفتم: +سید عاصف، مشخصات مالک اینجا رو داریم. میرید، همین الان برش می‌دارید میارید اداره که چرا علیرغم اینکه تاکید شده نباید به اتباع خانه اجاره بدن، این کار و کرده... _حاج عاکف شما که میدونید... چشمانم را مالیدم و نگاهی به عاصف انداختم و صحبت‌هایش را قطع کردم، گفتم: +میخوای بگی یکی براشون خونه اجاره کرده؟ می‌دونم. عزت سیبیل بلند که دلال ملک توی شرق تهران هست این غلط و کرده... این غلطا کار اون هست. رفتم سراغ یکی از اتاق‌ها و عاصف پشت سرم آمد و گفت: _الان میگید کدومشون و بیاریم... +هر دو. هم املاکی، هم عزت سیبیل که دلال تهیه منزل برای اتباع توی این منطقه هست... _چشم... +فقط به اول صبح نرسه. باهاشون یک بار برای همیشه اتمام حجت کنید. وگرنه دفعه بعدی خودم ورود میکنم. اتاق را بررسی کردم و مورد مشکوکی دستگیرم نشد. از خانه آمدم بیرون و با راننده برگشتم به سمت اداره. در آن شب فقط چهار نفر را نگرفتیم؛ در واقع زمان را گرفتیم، پیش از آنکه به لحظه انفجار برسد و مردم‌مان را به خاک و خون بکشانند. در سکوت برگشتیم، بی‌صدا مثل ورودمان. تنها صدایی که در ذهنم مانده بود، کدی بود که به مرکز دادم: «صاعقه انجام شد، اکنون تهران جهت اقامه عزای سیدالشهداء امن و مهیا است.» ساعتی بعد، با یک خبر رسمی از شبکه خبر، ماحصل این عملیات قرائت شد و طی یک زیرنویس و خبر فوری اعلام شد: «یک تیم تروریستی وابسته به دشمن، پیش از اقدام به هرگونه عملیات تروریستی، توسط نیروهای اطلاعاتی کشور منهدم شد و زیر ضربه قرار گرفت.» ادامه دارد
عاکف سلیمانی
#قسمت_دوم ساعت ۲ بامداد، تیم عملیاتی و ضدتروریستی، تحت فرماندهی سیدعاصف عبدالزهراء در موقعیت مرکزی
بسم الله الرحمن الرحیم پس از بازگشت به ستاد رفتم دو رکعت نماز شکر و سجده شکر که به فرموده امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه الشریف از واجب‌ترین مستحبات است را به جا آوردم و از محضر خدای متعال و حضرت مهدی تشکر کردم که عملیات با موفقیت انجام شد. بهزاد «مسئول دفترم» آمد اتاقم و گفت عاصف و تیم رسیدند به ستاد. رفتم سمت اتاقی که باید می‌رفتم. وارد اتاق بازجویی شدم تا سرتیم داخلی تروریست‌های دستگیر شده را شخصا بازجویی کنم. نفس عمیقی کشیدم و به چهره‌اش که بچه‌ها به او چشم بند زده بودند، خیره شدم... نشستم مقابلش، گفتم: +اسم اصلی؟ سکوت کرد و چیزی نگفت. اول کار باید میخ را محکم می‌کوبیدم. محکم کوبیدم روی میز و صدای ضربه به میز در اتاق بازجویی پیچید، متهم تکانی خورد، گفتم: دوباره می‌پرسم، اسم. آب دهانش را قورت داد، با نفس تنگی و به آرامی گفت: «عبدالله…» گفتم: +فرمانده هدایت میدانی شما کیه؟ _فقط کد داریم… +اسمش؟ _«ابومصعب». +مأموریت؟ _اقدام علیه مرکز ایران. صدایم را بردم بالاتر و با عصبانیت گفتم: +مختصات و کامل بگو. همین الان و خیلی فوری. عبدالله مکث طولانی کرد. بلند شدم رفتم پشت سر عبدالله قرار گرفتم و به احسان اشاره زدم تصاویر کمربندهای انفجاری را روبروی عبدالله بگذارد... احسان آمد پشت عبدالله و چشم بند او را کمی بالا زد، آمد کنارم ایستاد. به عبدالله گفتم: +سرت و هم حق نداری برگردونی. چندتا عکس روی میز کنار دستته. اینا رو خودت بستی یا نفر دوم؟ چند ثانیه‌ای نگاه کرد و گفت: _نصفش من… نصفش یاسر. میخواست شیطنت کند سرش را برگرداند که احسان با پنجه‌های قوی‌اش گردنش را گرفت و فورا چشم بندش را پایین کشید و هردوتا دستانش را با دستبند از پشت بست. من هم بخاطر کینه‌ای که از تکفیری‌ها و سلفی‌ها داشتم محکم به پس گردن عبدالله زدم و به او گفتم: +ببین حروم زاده، فکر نکن میتونی از اینجا جان سالم به در ببری. جد و آبادت و میارم جلوی چشمت و اونقدر میزنمت که مثل یه سگ زخمی تا صبح زوزه بکشی فقط. با صدای عصبانی گفتم: فورا بگو یاسر کجاست الان؟ عبدالله لبخند عصبی زد و گفت: _همون‌جایی که شما گرفتینش… یادداشت می‌کنم: «هماهنگی کامل تیم، بدون پشتیبان فعال در تهران.» ادامه دادم و پرسیدم: +کی توی مرز شمارو تأمین کرد؟ _یه رابط که از سمت ایوب بود. +اسم رابط چیه و اسم اصلی ایوب چیه؟ _اسم رابط احمد هست. ابومصعب اون و معرفی کرد... +مسیر و پوشش‌تون کجا و چطور بود؟ _در پوشش راننده کامیون حامل بار میوه… از مرز «....» به سمت ایران. +آخرین بار کی با عراق و ابومصعب تماس گرفتی؟ _دیشب… ۲۲:۱۰… پیام تایید عملیات و گرفتم. +کجا آموزش دیدی؟ _در اردوگاه شمال حلب +هدف نهایی شما چی بود؟ _عملیات استشهادی«انتحاری» دوگانه در مسیرهای اربعین تهران. مشخص بود که این عناصر تکفیری، جزء وفاداران کامل به هسته داعش هستند. به احسان اشاره کردم دستان عبدالله را این‌بار از جلو دستبند بزند. عاصف در را باز کرد و اشاره‌ای به من زد که بروم بیرون کارم دارد. هنگام خروج از اتاق بازجویی به عبدالله گفتم: «تمام شبکه‌تون و، از ارتباطات داخلی و خارجی و پشتیبانی و... رو تا بر می‌گردم بنویس...» رفتم بیرون و دیدم عاصف یک سری مستندات جدید را برایم آماده کرد تا در سیستم سینگل، بررسی کنم. تصاویر جدیدی که درمورد آن در ادامه این مستند داستانی امنیتی خواهید خواند. آن شب عاصف و دونفر دیگر از نیروهای من سه نفر دیگر از این شبکه عملیاتی را که دستگیر کرده بودیم بازجویی کردند و به سرنخ‌های مهم و مشترکی رسیدیم. دستگیری چهار عنصر زنده برای بهره‌برداری اطلاعاتی در شب اربعین، و کشف دو کمربند انفجاری، نقشه‌های چاپی مسیرهای مواکب تهران، کشف سلاح‌های خودکار و مهمات و همچنین اعتراف عبدالله سرتیم این گروه چهارنفره منجر به شناسایی سه رابط خارجی شد، و این شد آغاز عملیات تعقیب در خارج از ایران... عبدالله و آن سه عضو دیگر داعش تحت شدیدترین شکنجه‌های روانی قرار گرفتند و مستندات ما هم که از قبل تکمیل بود، اما آن‌ها تکمیل‌تر کردند و دیگر راهی برای فرار از اعترافات کامل و صحیح نداشتند.
عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_سوم پس از بازگشت به ستاد رفتم دو رکعت نماز شکر و سجده شکر که به فرمود
ده دقیقه بعد برگشتم به اتاق بازجویی و دیدم عبدالله همچنان دارد می‌نویسد. بعد از دقایقی آنچه باید می‌نوشت را نوشت... عبدالله آن شب در بازجویی، خیلی زود اعتراف کرد، چون با عوامل چندگانه و به طور هم‌زمان روی او فشار آوردم و عملاً دو سناریوی ذهنی‌اش، یعنی «تحمل و سکوت» یا «شکستن و گفتن»، در همان ساعات اولیه به‌نفع اعتراف فرو ریخت. یکی از دلایل اصلی‌اش، شوک روانی دستگیری بود که او فکر نمی‌کرد دستگیر شود. چون انتظار داشت در عملیات استشهادی «انتحاری تروریستی» خودش را منفجر کند، یا نهایتا در درگیری مسلحانه با نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در تهران کشته شود. لحظه‌ای که زنده و دست‌بسته افتاد، تضادی که با طرح ذهنی‌اش ایجاد شد، ضربه شدید روانی به او زد که خودش هم به آن اعتراف کرد. این شوک باعث شد دیگر نتواند همان مقاومت ایدئولوژیک اولیه را مدیریت کند. مسئله دوم قطع ارتباط کامل با شبکه بود که نمی‌دانست الان علیه او دارند چه اعترافی می‌کنند. چون عاصف و دونفر دیگر از بچه‌ها که نفر سوم و چهارم را همزمان با من در اتاق‌های دیگر بازجویی می‌کردند، فورا گزارش را به من منتقل می‌کردند تا بتوانیم در یک اقدام مشترک، تمام احتمالات و مواردی که ممکن است از دستمان در رفته باشد را فورا رصد و پیشگیری کنیم. مورد سومی که عبدالله را مجبور به اعتراف کرد، این بود که نیروهای من آن شب بلافاصله بعد از دستگیری، سیم‌کارت‌ها، تلفن ماهواره‌ای و هر وسیله ارتباطی را حذف کردند. برای همین عبدالله می‌دانست دیگر هیچ‌کس از بیرون نمی‌تواند دستور، حمایت یا حتی نسخه «قهرمانانه» سکوت به او برساند. این انزوا، حس رهاشدگی و تنهایی را تشدید برای عبدالله تشدید کرد. مورد چهارم که همیشه من از آن در بازجویی استفاده می‌کردم، فشار روانی حسی در اتاق بازجویی بود. محیط بسته، روشنایی کنترل‌شده، صدای آهسته و ممتد تهویه، و حتی تغییر دمای عمدی فضا، تغییرات حس بویایی «بوی فلز، عرق خشک‌شده، و رطوبت دیوار»، کارایی مقاومت ذهنی متهم را کم می‌کرد و یک اثر آزاردهنده روی تمرکز شخصی که بازجویی می‌شد می‌گذاشت. در همان ساعات نخست، من با نمایش بخشی از اطلاعاتی که از قبل درباره او و شبکه‌اش داشتیم، «اسامی، مسیرها، کدها» نشان دادم که بخش زیادی از عملیات‌شان لو رفته. از طرفی دیگر عبدالله یک نیروی میدانی تازه‌تزریق‌شده بود و تاکنون بازجویی یا فشار اطلاعاتی جدی و سنگین را ندیده بود. این آماتور بودن او در جنگ روانی باعث شد زودتر از آن چه که تصور می‌شد، از ستون فقرات‌های قدیمی شبکه، ببُرد. در بازجویی، عبدالله، ‌نام دونفر از عوامل هادی و پشتیبان خارجی خود «ابومصعب و احمدعمران» را برای ما نوشت. همین برای پیدا کردن زنجیره اتصال این شبکه موثر بود. کاغذ نقشه‌های ارتباطات را با احسان روی دیوار سنجاق کرده بودیم. گفتم: +ابومصعب چه نقشی داشت؟ گفت: _من، و یاسر که استشهادی «انتحاری» دوم بود و کمربند انفجاری ساخته بود، باید منتظر تایید ابومصعب می‌موندیم. +یعنی هادی شما بود. سری به نشانه تایید تکان داد... با عصبانیت گفتم: +وقتی ازت می‌پرسم درست جواب بده. فهمیدی چی میگم؟ _بله... +دوباره ازت می‌پرسم، ابومصعب، هادی«هدایت کننده» تو و یاسر بود، یا نه؟ _بله. +نقش احمد عمران چی بود؟ _تاجایی که من می‌دونم پشتیبان مسعود و سلیمان بود و مثل ابومصعب در عراق بود… با ابومصعب کار می‌کرد. سجاد آمد روی خطم: _حاج عاکف بلند شدم رفتم آن سوی اتاق بازجویی و دستم را سمت گوشم بردم و گوشی ریزی که داخل گوشم بود را فشار دادم گفتم: +بگو سجاد... _حاجی لطفاً چک‌کنید... خیلی مهمه. ادامه دارد...
سلام علیکم و رحمت الله لطفا مستند داستانی یا مطالبی که ذیل آن مینویسیم کپی با ذکر منبع و لینک کانال، رعایت کنید اگر میخواهید برای کسی بفرستید، لطفا از کانال فوروارد کنید. کسانی هم که در کانال خودشون منتشر میکنند یا باید آدرس کانال و لینک کانال بنده را قرار بدن، یا آدرس و لینک کانال خیمه‌گاه ولایت و. تشکر کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
#قسمت_چهارم ده دقیقه بعد برگشتم به اتاق بازجویی و دیدم عبدالله همچنان دارد می‌نویسد. بعد از دقایقی
بسم‌الله الرحمن الرحیم گوشی کاری و دارای طبقه‌بندی‌ام را چک کردم... تصویر ابومصعب را برایم ارسال کرده بود. گوشی را مقابل عبدالله گذاشتم و برگشتم پشت سرش. احسان چشم بندش را برداشت و آمد کنارم و پشت سر عبدالله ایستاد. گفتم: +ابومصعب و میشناسی؟ عکسش و دیدی تا حالا؟ از نزدیک باهاش ارتباط داشتی یا نه؟ _من هیچ موقع ندیدمش... از پشت سر نزدیک به عبدالله شدم و چشم بندش را خودم کشیدم پایین و سرم را نزدیک گوشش بردم، خیلی آرام به او گفتم: +حالا ببین. این همون حیوونی هست که باهاش ارتباط داشتی... مجددا چشم بندش را کشیدم بالا... بالا و پایین کردن چشم بند شدیداً عبدالله را به لحاظ روانی به هم می‌ریخت. به او گفتم: «با دقت بهش نگاه کن. چون وقتی فرستادمت اون دنیا و تحویل خدا دادمت، اگر بفرسته تورو جهنم، باید بشناسیش تا پیداش کنی...» اما چگونه ما به تصویر ابومصعب رسیده بودیم؟ پیش از این پرونده، و در تمام این سال‌ها، ما روی شبکه‌های داعش در عراق و سوریه نفوذ انسانی داشتیم. ما تصویر ابومصعب را بارها در شمایل مختلف و طی پروژه‌های مختلف بدست آورده بودیم و بانک اطلاعات ما درمورد او کامل بود... از جلسات مخفی داعش در عراق و سوریه و هنگام جابه‌جایی او از گذرگاه‌های مخفی سوریه و عراق و... اطلاعات و اشراف کامل داشتیم. او دائم در تردد بود و ماه‌ها قبل از عملیات داعش در تهران، اطلاعات و تصاویر ابومصعب بعنوان یکی از سرکردگان داعش را در بانک داده‌ها ثبت کرده بودیم. از سوی دیگر خطوط ماهواره‌ای و سیم‌کارت‌های ترکیه‌ای مرتبط با سلول تهران، در یک تماس بین ابومصعب و نفر واسط موصل شنود شده بود، به همین دلیل ما روی شبکه تکفیری، اشراف کافی را داشتیم تا هر گونه اقدام آن‌ها را در نطفه خفه کنیم. با امیر هماهنگ بودیم و از دوربین اتاق بازجویی اشاره به او اشاره کردم، شنود مکالمات عبدالله را که با سیم‌کارت ترکیه‌ای با ابومصعب ارتباط داشت را پخش کند. عبدالله پس از شنیدن صوت، سرش را پایین انداخت؛ می‌دانست بازی تمام شده، اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که ما تا این حد به آن‌ها نزدیک شده باشیم. گفتم: +ابومصعب پایگاهش کجاست؟ عبدالله گفت: _اطراف بَعقوبه هست. بگذارید اول بگویم بعقوبه کجاست دقیقا. بعقوبه یا همان «بَعقوبة» یکی از شهرهای عراقه و مرکز استان دیاله در بغداد هست. به محض شنیدن این نام آن منطقه در دیاله، به عاصف که پشت در اتاق بازجویی بود و از مانیتور ما را میدید، با دست اشاره کردم فورا پیگیری کند. تیمِ بیرون از اتاق، دستور را گرفت. کانال امن باز شد، مختصات برای پایگاه مرزی ارسال شد. و حالا دیگر زنجیره امنیتی ما از تهران تا بعقوبه کشیده شده بود. چندبار با دست به شانه عبدالله زدم و گفتم: «نفر بالاسری کیه؟ بالاتر از ابومصعب و احمد عمران و می‌خوام.» عبدالله نفس عمیقی کشید. می‌داند این اسم، به قیمت جانش است و خونش به گردن خودش. گفت: _عبدالصمد… موصل… مستقیم با البغدادی وصل بود… +ابوبکر البغدادی رو قبل و بعد از پایان حاکمیت جعلیش در عراق و شام، دیدی؟ _هیچوقت. +درموردش با کسی هیچ وقت حرف نزدی، یا کسی درموردش باهات حرف نزد؟ _نه. توی تشکیلات نمیتونستیم به راحتی درمورد این افراد صحبت کنیم... +درمورد عبدالصمد بیشتر برام توضیح بده _هادی و حامی و همه‌ی موارد منتهی به ابومصعب و احمد عمران، عبدالصمد بود. عبدالله سرش را آورد پایین و گذاشت روی میز. صدایش به زمزمه رسیده بود: «شما همه‌جا هستید… از این اتاق تا مرز ایران و خارج از مرز ایران…» پرونده‌ای که با صدای یک شنود و دریافت چندسیگنال ساده شروع شده بود، حالا مسیر مرزی و چند لایه خارجی داعش را برای ما روی میز گذاشته بود. اما قصه فقط به داعش و هسته‌های خفته درون مرزی و برون مرزی آن ختم نمی‌شد. از اتاق بازجویی خارج شدم و رفتم نماز صبحم را در اتاق کارم خواندم و پس از آن زیارت اربعین را قرائت کردم. سیدحسین «معاونت امنیت» آمده بود ستاد. طی قراری از پیش تعیین شده، با او و چندنفر از بچه‌های ستاد، باهم‌دیگر به خانه یکی از مقامات ارشد سابق سازمان که اکنون حدود ۸۰ سال سن دارد رفتیم تا در روضه هرساله صبح اربعین خانه‌اش شرکت کنیم.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_پنجم گوشی کاری و دارای طبقه‌بندی‌ام را چک کردم... تصویر ابومصعب را بر
تا اواسط سخنرانی بیدار بودم اما پس از اینکه مقداری از سخنرانی را گوش دادم، همانطور که در انتهای جمعیت نشسته بودم، کم کم در همان حالت نشسته خوابم برد. با صدای گریه عزاداران سیدالشهداء در انتهای سخنرانی بیدار شدم و خودم را جمع و جور کردم دیدم حاج رضا سرش را تکانی داد و نیشخندی زد. روضه خوان شروع کرد به روضه خواندن و دقایقی بعد که به روضه وداع حضرت زینب سلام‌الله‌علیها و امام حسین علیه‌السلام اشاره کرد، دلم شکست. با چشمان آلوده‌ام اشکم را نثار آن بی بی و آقایی کردم که پدرم در هشت سال دفاع مقدس فدایی‌شان شد. یاد مادرم افتادم که برایم تعریف کرد: «زمانی که با پدرت می‌رفتیم حرم امام رضا، با اینکه سنت خیلی کم بود، پدرت تو را مقابل ضریح امام رضا قرار می‌داد و به تو یاد می‌داد بگویی: بأبی انت و امی...» آنقدر گفتم که آخرش پدرم فدای این خاندان شد. موقع سینه زنی طبق علاقه و عشق همیشگی، چفیه‌ام را از دور کمرم باز کردم و به سرم بستم و به دستور حاج رضا رفتم وسط هیأت، برای میانداری. امام حسین به معنای واقعی کلمه همه‌ی زندگی‌ام بود و هست و خواهد بود. ان‌شاءالله. آن روزغ یک دل سیر، سینه زدم. به قول شاعر: گفت سائل از چه رو بر سینه و سر می‌زنی گفتم از آیینه دل گردگیری می‌کنم... آن روز آنقدر سینه زدم و گریه کردم، تا بلکه امام حسین به من هم نگاهی بیندازد و من راه به دوستان شهیدم ملحق کند. عزاداری که تمام شد، بلند شدم رفتم نزدیک پنجره هال و پذیرایی خانه حاج رضا، نگاهی به داخل حیاط انداختم و دیدم خلوت است و می‌شود یک گوشه نشست و صبحانه روضه را خورد. رفتم سمت سیدحسین، گفتم: +پایه‌ای بریم بیرون بشینیم صبحونه رو بخوریم و گپی بزنیم... نیم خیز شد و نگاهی به حیاط انداخت، گفت: _چرا که نه، بریم... به عاصف اشاره زدم صبحانه‌مان را بیرون بیاورد... از جمع فاصله گرفتیم و رفتیم گوشه‌ای از حیاط خانه حاج رضا نشستیم. حاج رضا با عبایی که روی دوشش بود آمد بیرون و نگاهمان کرد و لبخندی زد، برگشت کنار مهمان‌هایش. چای را خوردم و احساس کردم سیدحسین منتظر توضیحات من است. گفتم: +سید، عبدالله اعتراف کرده و شبکه‌اش و کشیده. سیدحسین نگاهی به من انداخت و شروع کرد لقمه گرفتن... گفت: _تا کجا پیش رفتی باهاش؟ +تا بعقوبه... _پس سرتیم توی عراق هست... +سرتیم که نمیشه گفت، ولی هادی اونجا هست. _و‌بالاتر از هادی؟ +ان‌شاءالله تا برگردیم، امیدوارم بچه‌ها ردی ازش بزنن. _بلند شو بریم... +بریم... صبحانه را نیمه کاره در همان دو سه لقمه اول رها کردیم و رفتیم سراغ حاج رضا و خداحافظی کردیم و با عاصف، و چندتن از افسران تیم حفاظت سیدحسین، به ستاد بازگشتیم. در اتاق بازجویی از لحظه‌ای که اسم «عبدالصمد» آمد، پیچیدگی پرونده بیشتر شد و اقدامات اطلاعاتی ما از یک اتاق بازجویی در تهران، به یک شکار زنجیره‌ای فرامرزی کشیده شد. گزارش را با هماهنگی سیدحسین به شاخه برون‌مرزی «عراق» دادم. اعترافات عبدالله، عضو دستگیرشده سلول داعش در تهران، دو نقطه حساس را برای من بعنوان مسئول پرونده و مقابله با این شبکه آشکار کرد: اول: انبار C4 در بعقوبه تحت کنترل «ابومصعب» به‌عنوان منبع اصلی دوم: خط فرماندهی در موصل به رهبری «عبدالصمد» و ارتباط مستقیم او با عناصر رده بالای تکفیری سوریه و فراتر از آن... مسئول واحد عراق را توجیه کردم. او من را مستقیم به عامل در میدان وصل کرد. طی پیامی رمزنگاری شده برایش نوشتم: بخش اول: بعقوبه_«کدفرعی/برگشت/درصورت مقاومت، خنجر.» تاریخ: +72 ساعت پس از اعلام... 72ساعت بعد، پهپاد شناسایی ما در عراق، هدف را شناسایی و تایید کرد. مختصات محل عملیات، یک ساختمان نیمه‌ساز با سه نگهبان بود. تیم نفوذ، نیروهای عملیاتی و محلی حشدالشعبی بودند که بی‌صدا از دیوار غربی وارد شدند. سه محافظ ابومصعب را کشتند و او را زنده دستگیر کردند. طی یک برنامه‌ریزی از پیش تعیین شده بین ما و تیم عملیاتی حشدالشعبی، ساختمان تخلیه و برای انفجار کنترل‌شده آماده سازی شد. ابومصعب به ایران تحویل داده شد و خیالمان جمع شد، اما عبدالصمد... ادامه دارد... کپی با ذکر منبع و لینک کانال بنده یا خیمه‌گاه ولایت فقط مجاز است