با سلام
دیشب
یه مشکل سهوی
پیش اومد
و قسمت ها پس و پیش منتشر شد
برای همین پاک شد
امشب انشاءالله جبران میشه
عاکف سلیمانی
#قسمت_هشتم سپس ادامه داد و گفت: _برای حذف فیزیکی فردی مثل عبدالصمد که بهاحتمال زیاد یک هدف سطح بال
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_نهم
بگذارید قبل از اینکه امشب به ادامه این مستند داستانی بپردازم، گزارشی که حاج کاظم مشغول مطالعه آن شد و من جلسه را ترک کردم، راجع به آن توضیحی بدهم.
گزارش مربوط به عبدالصمد را خودم با عاصف باهم تنظیم کرده بودیم. طبق دادههای طبقهبندی شده، عبدالصمد در حومه موصل سال ۹۷ بازداشت شده بود. بررسیهای شاخهی برون مرزی ما و رجوع به بانک اطلاعاتی که از قبل وجود داشت، منجر به کشف شواهد چندلایه از ارتباط مستقیم سوژه با سرویس اطلاعات خارجی اسرائیل «موساد» شد.
این ارتباط از طریق تجمیع دادههای میدانی، شنود سیگنالهای رمز گذاری شده، و تحلیل الگوهای رفتاری محرز شد.
شاخص اول طبق اطلاعات منبع واحد تحلیل ضدجاسوسی، گزارشی مبنی بر کانال ارتباط امن سوژه در قبرس بود.
طبق بررسیهای ما، عبدالصمد در بهار سال قبل از این پرونده سفری ۴۸ ساعته به نیکوزیای قبرس داشت که در اسناد اولیه با عنوان «حج عمره» پوشش داده شده بود.
رصد فرودگاهی و ثبت گزارشات عوامل ما در قبرس در همان زمان نشان از این داشت که او با فردی با هویت جعلی به نام «یوناتان شاموئل» که طی اطلاعات ما بهعنوان مأمور میدانی موساد در پرونده ۹۰۲۳ بود، ملاقات داشته.
شاخص دوم ما، سیگنال ارتباط ماهوارهای رمزگذاریشده بود. طبق بررسیهای تشکیلات ما، او ظرف شش ماه گذشته، شش تماس کوتاه «۴۵ تا ۷۵ ثانیهای» یک ترمینال ثریا، ثبتشده در محدوده جنوب موصل، به نقطهای در تلآویو ارسال شده بود. تحلیل فرکانسی امواج حامل و تطبیق ساختار بستههای داده با نمونههای پیشین، نشان دهنده استفاده از پروتکل ارتباط امن با موساد بود.
شاخص سوم ما مسیر مالی پوششی از آمستردام بود که طبق دادههای بدست آمده، پرداخت ماهانه ۱۲/۰۰۰ یورو به حساب کنترلشده به عبدالصمد از طریق یک شرکت صوری در آمستردام با نام Blue Horizon BV انجام میشده است. بررسی بینالمللی نشان داده که Blue Horizon پیشتر در یک عملیات افشا شده موساد «پرونده24632» برای تأمین مالی شبکههای نفوذ در عراق و سوریه استفاده شده است.
تجمیع دادهها از سه شاخه فوق، ارتباط عبدالصمد با موساد را قطعی نموده است و او بعنوان هادی اصلی عملیات در تهران شناخته شده است.
وقتی رسیدم دفترم، تازه خواستم پشت میزم قرار بگیرم و کارم را آغاز کنم که دیدم تلفن زنگ میخورد. بهزاد بود، جواب دادم:
+سلام. بگو بهزاد.
_مسئول دفتر سیدحسین زنگ زده، گفته حاج کاظم گفته به شما بگم برگردید اتاق سیدحسین کارتون داره.
+باشه. الان میرم.
قطع کردم تماس را و برگشتم دفتر سیدحسین. حاج کاظم مشغول خواندن گزارش بود و من را دید، گفت: «بشین.»
اینبار نشستم کنار سیدحسین. حاج کاظم به فکر فرو رفت و به من و سید حسین گفت:
_به نظرم طرح ربایش و شما دوتا برنامهریزی کنید. شما هر دوتاتون مأموریتهای زیادی رو، هم در عراق، هم سوریه، هم لبنان و برخی دیگر کشورها داشتید و الحمدلله، رو سفید شدید.
من و سیدحسین به هم نگاهی کردیم و چیزی نگفتیم... حاج کاظم کاغذ گزارش را گذاشت روی میز و بلند شد. موقع خداحافظی گفت:
_عاکف، مستقیما میری عراق و این عملیات و مدیریت میکنی. صفر تا صد میدان به عهده توست.
+بله آقا چشم. حتما.
حاجی رفت و من و سیدحسین نشستیم باهم صحبت کردیم و همزمان مشغول خوردن دمنوش شدیم. آن روز باید به جمعبندی میرسیدم تا دستور اجرا شود. سیدحسین گفت:
_به هیچ عنوان دیگه نرو وقت نگذار روی بازجویی. میگم گزارش بازجویی و بهت بدن. عاصف و بفرست سراغ بازجویی، خودت از حالا متمرکز شو روی ربایش اون حیوون.
+باشه سید. من میرم اتاقم، باید فکر کنم که میخوایم چیکار کنیم...
_برو. فقط فورا جمعبندی کن. چون وقت نیست. ارتباط سلولی اونا با عبدالله و دیگران قطع شده و احتمال قوی هم تا حالا خبر دستگیری ابومصعب و شنیدن. حتما دنبال عملیات دیگهای هستن.
+باشه. دعا کن بتونم کاری کنم.
_کار خودته. به امید خدا از پسش بر میای...
رفتم دفترم و نشستم به دیوار اتاق خیره شدم که باید چه کنم. به مسئول دفترم بهزاد زنگ زدم، گفتم: «سجاد و بگیر، بگو اگر فرصت داره بیاد فوری اتاقم، واجبه...»
ده دقیقه بعد بهزاد در اتاق را باز کرد و سجاد وارد شد. بلند شدم رفتم سراغش با هم سلام علیکی کردیم و با سجاد نشستیم روی فرشی که برای نماز خواندن داخل اتاقم بود. گفتم:
+حاج کاظم نظرش اینه عبدالصمد و حذف نکنیم. با اینکه سخته، ولی نظرش اینه مورد ربایش قرار بگیره و منتقل بشه داخل.
سجاد نگاهی به من کرد، عینکش را در آورد، شیشهاش را با گوشه پیراهنش پاک کرد، سپس چشمان خستهاش را مالید و کمی از رانی که برایش آورده بودم را خورد... همینطور که مشغول خوردن رانی بود، از دستش قوطی را گرفتم، عینکش را هم برداشتم زدم به چشمانش و گفتم:
+دو دقیقه تمرکز کن. وقت برای همهی این کارها هست پسرجان
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_نهم بگذارید قبل از اینکه امشب به ادامه این مستند داستانی بپردازم، گزار
#قسمت_دهم
سجاد خجالت کشید، اما در نگاهش التماسی نهفته بود که قوطی را به او برگردانم... گذاشتم مقابلش، گفتم:
+برش دار بخور.
قوطی رانی را برداشت، یک نفس دیگر نوشید، بعد به آرامی ولی با لحنی قاطع گفت:
_حاج عاکف، مطمئن باش عبدالصمد فقط یک اسم نیست… این آدم بعنوان هادی عملیات تهران از عراق یا سوریه، چندین لایه حفاظتی داره، و هر لایهاش روی هم طراحی شدن که حتی در صورت شکستن یکی، بقیهاش بهطور خودکار فعال میشن. ربایشش یعنی ورود به یک محیط «بسته متحرک» که هر ثانیهاش توی نقشه نباشه، کل عملیات رو میسوزونه.
گفتم:
+میدونم… حاجکاظم هم همینو میدونه، ولی انگار یک اطلاعاتی داره که ما نداریم. برای همین تاکید داره ربایش بشه.
_تحلیل خودت چیه؟
+پیچیده است.
_اگر اینه، پس بزار روش کار کنم تا مختصات جغرافیایی اولیه رو بزنم. ولی شما هم از منابع خودت توی خارج از ایران استفاده کن که زودتر به نتیجه برسیم.
+خیلی هم خوب.
_برم؟
+نه! همین الان بگو چقدر وقت میخوای؟
_چقدر وقت میدید؟
+پنج روز. فقط و فقط.
بلند شد، گفت:
_تلاشم و میکنم...
بلند شدم و گفتم:
+برو ببینم چه میکنی.
بعد از اینکه سجاد رفت، تماس گرفتم با سیدحسین و از او درخواست جلسه اضطراری کردم. باید برای سید توضیح میدادم در چه مرحلهای قرار گرفتهایم؛ سید گفت تا یکساعت دیگر باشم اتاقش.
یک ساعت بعد وقتی رفتم به اتاق سیدحسین، گفت:
_با حاج کاظم صحبت کردم...
+چی گفت؟
_گفت همین امشب تیمت و جمع کنی و برید عراق!
+یعنی چی سید؟ من الان برم عراق بدون اینکه بدونم هدفم اونجاست یا توی یک کشور دیگهای، خیلی ببخشید، چه گوهی بخورم؟
_عصبی نشو!
گفتم:
+آخه سیدجان، بچه بازی که نیست. اگه شما ناراحت نمیشی، من میرم حاجی و توجیهش میکنم. سجاد هنوز رد دقیق و نزده من بلند شم برم عراق؟ اصلا معلومه حاجی چش شده؟ ارور داده؟ من گفتم میرم، اما امشب؟ واقعا حاجی به چی داره فکر میکنه؟
سیدحسین خسته و کلافه بود و چشمانش از فرط بی خوابی متورم شده بود. بلند شد کمی داخل اتاق راه رفت و به زمین خیره شد و گفت:
_بزار ببینم بابت این اصرارهای حاجی باید چیکار کنیم.
سیدحسین لحظاتی قدم زد، سپس آمد روبروی من نشست و کمی این پا و آن پا کرد، به فکر فرو رفت. گفتم:
+چته سیدحسین؟ چرا انقدر سردرگم و خسته و کلافه به نظر میای؟
دستی به موهایش و چشمهایش کشید و گفت:
_چی بگم والله.
+خب حرف بزن ببینم چت شده...
کمی مِن مِن کرد و در نهایت گفت:
_من موافق این طرح نیستم. منظورم پروپوزال تو نیست، منظورم فشار حاج کاظم بابت ربایش عبدالصمد هست. اینکه ازم دلیل فشار حاجی روی این موضوع و میپرسی، منم واقعا نمیدونم و مثل تو فکر میکنم که احتمالا اون چیزی میدونه که ما نمی دونیم، ولی حداقل باید به من و تو بگه. که نمیگه. منم مثل تو معتقدم هزینه داره برامون این اقدامات. همونجا از طریق منابع محلی باید حذفش کنیم تموم بشه بره پی کارش، اما خب حاجی نظرش اینه. من دارم عملا نیروهای خودم و«منظورش ما بودیم» میفرستم توی لونه زنبور.
سپس با عصبانیت گفت:
_میتونم همین الان زنگ بزنم به کاظم، بگم من و نیروهام انجامش نمیدیم و اونم کاری نمیتونه کنه. نهایتا توبیخ، یا دلخوری پیش میاد ولی خب من نمیخوام امنیت کشور و فدای یکسری مسائل کنم.
چندبار با عصبانیت کوبید روی دسته مبل اتاقش، و ادامه داد و گفت:
_این عملیات خیلی مهمه عاکف. منابعی هم که توی طرح نوشتی، باهات موافقم، حتما ازشون کمک بگیر. فقط چند نکته رو به ذهنت بسپر عاکف جان. خودت اوستایی اما حواست باشه، ما اونجا الان چالش داریم و نیاز به نفوذ فیزیکی عمیق در خاک عراق «شامل لجستیک، پشتیبانی و خروج امن» هست؛ برای همین باید دقیق عمل بشه. انشاءالله وقتی سجاد و تیمش رد دقیق عبدالصمد و زدن، اونور هم که رسیدید میرید خونه امنی که براتون آماده میشه. ممکنه روز اول کمبود داشته باشید و نتونید به محض رسیدن کار کنید، اما 48 ساعت بعد از استقرارتون، همه چیز ردیف میشه...
عاکف سلیمانی
#قسمت_دهم سجاد خجالت کشید، اما در نگاهش التماسی نهفته بود که قوطی را به او برگردانم... گذاشتم مقابل
#قسمت_یازدهم
«4 روز بعد... ساعت 22»
.....روی کاناپه در خانهام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و بدن درد، به هم ریخته بود. آنطور که حتی صدای تلفن هم بیحوصلهام میکرد. تلفن دارای طبقهبندی و کاریام زنگ خورد، دیدم پرایوت نامبر است. جواب دادم:
+سلام علیکم.
_حاج آقا سلام. خوبید؟
+جانم سجاد، بگو.
_رد عبدالصمد و زدم...
از جایم بلند شدم و گفتم:
+کجاست؟
_احتمالا در موصل...
+یعنی چی احتمالا؟ با من از اما و اگر صحبت نکن و از این گزارشهای آشغال اطلاعاتی بهم نده.
_آخه یه فایلی و پیدا کردم...
صحبتهایش را قطع کردم و گفتم:
+سجاد من حالم اصلا خوب نیست. اگر اطلاعاتت دقیقه، بگو همین الان بیام اداره.
_حاجی، به نظرم باید از نزدیک باهم صحبت کنیم...
با بیرمقی گفتم:
+بیام اداره؟
_نه.
+پس صبح بیا دفترم، امشب حالش رو ندارم…
تماس را که قطع کردم، با گوشی شخصیام با خواهرم تماس گرفتم و گفتم حالم اصلا خوب نیست و بیایند دنبالم. نیم ساعت بعد با همسرش آمدند و بدون هیچ سوال اضافهای، مرا به درمانگاه بردند. دکتر یک سرم وصل کرد، دو مسکن قوی و یک ویتامین هم تزریق کرد، و حس کردم دنیا کمی ساکتتر شده. شب را به خانه خودم برنگشتم؛ ترجیح دادم بروم خانه مادرم.
.....صبح، بعد از نماز، رانندهام طبق روال آمد دنبالم. به اداره که رسیدیم، هنوز اثر همان مسکن در بدنم سنگینی میکرد. تا ساعت هشت صبح روی فرش اتاق کارم خوابیدم.
با صدای آرام باز شدن در اتاقم، بیدار شدم. چشمانم را ریز کردم، دیدم بهزاد است. آمد سمتم و گفت:
_حاجی ساعت 8 شده. ظاهرا حالتون خوب نیست اصلا.
+نه، بگو چیشده.
_سجاد اومده. ظاهرا قرار داشتید و گفتم من درجریان نیستم.
+درسته. دیشب یه هویی شد و دیگه نشد در جریان بزارمت. الان کجاست؟
_توی اتاق من نشسته. بگم بیاد؟
+بگو ده دقیقه دیگه بیاد داخل تا من آماده بشم. به اسد بگو یه چیزی آماده کنه بیاره داخل دارم ضعف میکنم.
رفتم با آب یخ صورتم را شستم. سجاد آمد. نشستیم پای یک صبحانه ساده. در حین خوردن، با همان حالت جدی و صدای آهسته گفتم:
+بگو. چیشده؟
سجاد لقمهاش را قورت داد و گفت:
_با یک ترفند و فایلی که در یک کانال خصوصی داعش بارگذاری شده بود، عبدالصمد مشغول سخنرانی برای یک حلقه چندنفره بوده. این چند شب من و هیچ کدوم از بچهها خونه نرفتیم و با یک تلهگذاری دیجیتالی منسجم موفق شدیم ردش و بزنیم.
گفتم:
+موقعیت جغرافیایی؟
شانه بالا انداخت:
_هنوز دقیق معلوم نیست. اما قرائن و سیگنالها، دکلها، رنگ زمین، و بافت اطراف صحنه… نشان از این داره حتما عراق هستن، اما کجای عراق... نمیدونم. نگرانی شما از کشور ثالث خداروشکر برطرف شد.
+ببینم...
لپ تاپش را باز کرد، عکس و ویدئو را نشانم داد. چند بار با دقت دیدم. به جزئیات دکل مخابراتی، شکل آجرها، و حتی سایه ساختمانها خیره شدم. گفتم:
+خیلی اینجا آشناست. یعنی این بی ناموسها واقعا یه گوشی اندروید هم ندارن؟ نه خودشون نه محافظاشون؟
_دقیقا حاجی. خیلی رعایت میکنن. برای همین هست به راحتی نمیتونیم ردی ازشون بزنیم، جز با تله گذاری دیجیتالی.
خیره شدم به ویدئو... گفتم:
+احساس میکنم اینجا موصل باشه. چون سال ۹۶ من و شهید هادی جعفری چند ماه، برای بازپسگیری منطقه از داعش اینجا بودیم و بخشی از کار به فرماندهی من و اون انجام شد. همهچیزش برام آشناست...
سجاد بدون حرف اضافه یادداشتبرداری میکرد و چشمهایش برق میزد. فهمید که این، هم رد عبدالصمد است، و هم باز شدن دروازه به منطقهای که قبلاً در آن، بوی باروت و خطر را با تمام وجود حس کرده بودیم.
ادامه دادم و گفتم:
+تا کی میتونی رد دقیقش و بزنی؟
_به نظرم بریم عراق حاجی.
+مطمئنی؟
_بله. چون به نظرم خیلی بهش نزدیک شدیم. نکته اینه که این فایل، فقط یک ویدئو نیست. پشتش یک رشته سیگنالگذاریه که در لایه هفتم دیتا پنهان شده. کسی که آپلود کرده، یا خبر داشته ما داریمش، یا میخواسته عمدی لو بده.
+آخه ما نزدیک عبدالصمد آدم نداریم.
ویدئو را دوباره زدم جلو. عبدالصمد روی یک صندلی فلزی نشسته بود، پشتش دیواری با آجرهای زرد قدیمی، بالای پشت بام یک دکل مخابراتی که به شکل عجیب روی یک ستون سیمانی کوتاه بسته شده بود؛ همانی که در سال ۹۶ در حاشیه موصل دیده بودم و بعد از بازپسگیری منطقهای که به ما واگذار شده بود، با شهید هادی جعفری شرط بستیم پرچ داعش را از روی آن دکل با تیراندازی سرنگون کنیم.
همان روز به سیدحسین گزارش دادم و او هم مقدمات سفرمان به عراق را فراهم کرد. رفتم دفترش، حرفهایش را زد و توصیههای نهایی را کرد، همدیگر را بغل کردیم و از دفترش خارج شدم، برگشتم اتاقم و به مسئول دفترم بهزاد گفتم با عاصف و سجاد که نیروهای مستقیم من میشدند تماس بگیرد تا بیایند اتاقم برای یک جلسه فوری. توجیهشان کردم که چه سفری در پیش داریم.
feragh-arabi.mp3
زمان:
حجم:
2M
در عراق، همراه با این مستند داستانی امنیتی، با این موزیک بی کلام سیر کنید...
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی میفرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد.
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
@akefsoleimany
در سجدهی شکرم که خدایم ز کرامت
در ذائقهام ریخته شیرینی نامت
هر صبح و مساء با دل پر خون و شکسته
من میدهمت ای علویزاده سلامت
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّهَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ
سلام بر تو ای بجا مانده خدا در زمينش، سلام بر توای پيمان خدا كه آن را برگرفت و محكمش كرد
عاکف سلیمانی
#قسمت_یازدهم «4 روز بعد... ساعت 22» .....روی کاناپه در خانهام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_دوازدهم
با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت میروم و فرصت اینکه بروم حضوری ببینمش را ندارم. همزمان بلیط و پاسپورتهای کاریمان آماده شد و همان شب حوالی یک بامداد، از کانتر عبور کردیم و بعد از 45 دقیقه به سمت بغداد پرواز کردیم. پس از آن که پروازمان در فرودگاه بغداد نشست، بیرون از فرودگاه یکی از عوامل ما منتظرمان بود. سوار یک تاکسی عراقی شدیم، راننده ما را به سمت خانه امنی که در همان بغداد بود، برد.
به محض رسیدن، به بچهها گفتم چون تا نماز صبح دو سه ساعتی بیشتر باقی نمانده، استراحت کنند و بعد از اقامه نماز صبح، کارمان را شروع کنیم.
خوابیدیم و با صدای اذان از منارههای یکی از مساجد همان محل، بیدار شدیم. پس از نماز صبح، مثل هر روز برای امام حسین چندخط روضه خواندم و پنج بار به سینهام زدم با نام شیرینش و توسلی کردم به محضر اربابم. سیدعاصف هم که انصافا انسان خوش اشکی است و با نام امام حسین مثل مادر جوان مرده در همان چند دقیقه و با صدای بد من گریه کرد.
مختصر صبحانهای خوردیم، سپس با سجاد و عاصف نشستیم دور یک میز و مشغول بررسیهای لازم شدیم. سجاد لب تاپ خود را روشن کرد. با نیروهای خود در ایران هماهنگ بود و او را تا جایی که میشد پشتیبانی میکردند.
برای اقدام به ربایش عبدالصمد «یا هر هدفی از این جنس»، باید طوری عمل میکردیم که مو لای درز آن نرود. استفاده از خاک عراق بعنوان کشور و نیروی همپیمان ما، مزیتهایی برای ما داشت، آن هم کاهش ریسک سیاسی برای ایران در این عملیات و استفاده از شبکههای محلی که منطقه، لهجه، و بافت امنیتی را میشناختند.
البته ما چالشهایی را هم در این عملیات داشتیم، آن هم احتمال نفوذ مخالفین یا نشت اطلاعات در زنجیره محلی بود. سید عاصف عبدالزهراء، طبق معمول داشت چای میخورد و سیگار میکشید، گفت:
_حاج عاکف، ما میخواهیم عملیات و انجام بدیم، یا تیم پراکسی؟
مخاطبان محترم، در ادبیات اطلاعاتی و امنیتی و عملیاتی، پراکسی «Proxy» یعنی یک بازیگر ثالث که به ظاهر از طرف خودش عمل میکند، اما در واقع منافع و دستورهای یک کارفرمای پنهان را پیش میبرد. یعنی نیروی امنیتی و هادی پرونده در سایه مینشیند، طراحی و پشتیبانی میکند؛ اما نیروی محلی در صحنه ظاهر میشود، عمل میکند، و همه نگاهها و انگشت اتهام به سمت او میرود، نه سیستم امنیتی و افسر اطلاعاتی هادی پرونده.
بیقرار بودم و نمیتوانستم بنشینم. ذهنم درگیر همه چیز بود، همزمان به سوال عاصف و ابتدا و انتهای این عملیات فکر میکردم... همینطور که قدم میزدم، به عاصف گفتم:
+ما تلاش میکنیم هیچ خطی به ایران نرسه. برای همین احتمالا پروکسی...
_کی شروع کنیم؟
+سوال خوبیه.
همینطور که بیهدف داخل خانه راه میرفتم، به عاصف گفتم: منتظرم سجاد کار و تموم کنه، تا ببینم باید چه کنم.
عاصف چای عراقی برایم ریخت، داد دستم، آنقدر حواسم درگیر عبدالصمد بود نفهمیدم داغ است و کمی از آن را خوردم، فورا لیوان را پرت کردم... دهانم و گلویم سوخت... سجاد از ترس حرف نزد، عاصف هم خودش را جمع و جور کرد؛ بلافاصله رفتم دهانم را شستم، اما انگار بدتر شد. داخل یخچال همه چیز برایمان مهیا شده بود. فورا مقداری ماست گرفتم خوردم تا از التهاب سوختگی زبان و گلویم کاسته شود... برگشتم پیش بچهها، نگاهی به هردویشان انداختم و گفتم:
+حواستون باشه، ما چالشهای زیادی داریم.
سجاد گفت:
_مثلا چی حاجی؟
گفتم:
+اگر بخواهیم پروکسیوار عمل کنیم، تقریبا کنترل کمی بر جزئیات اجرای این عملیات داریم. باید خوب توجیه کنیم تیم عملیاتی رو که گند نزنن. احتمالا نیاز به نظارت دو مرحلهای داریم. هم عملیات، هم پاکسازی تیم پوششی. باید حواسم به همه چیز باشه. شماهم باید حواستون به هر کاری که میکنید باشه و بدون هماهنگی با من اقدامی نکنید.
سپس زدم روی شانه سجاد و گفتم:
+همچنان روی مختصات قبلی ثابت موندی؟
_بله حاجی...
+تونستی لایه گشایی کنی؟
_تقریبا نزدیک شدم
+تلاش کن امروز یه تلهگذاری دیجیتالی قوی داشته باشی. باید مرحله دوم و زودتر شروع کنیم.
_روی سه تا مختصات قبلی دارم کار میکنم.
+یادت باشه، اینها فقط مبارز شهری نیستند. رد سیستم تلهگذاری دیجیتال شما رو اگه بگیرن، به محض عبور ما از حاشیه موصل، لایه امنیتی بعدی رو فعال میکنن، اونوقت کار سخت میشه.
سجاد لبخند زد و گفت: بله چشم. حواسم هست.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_دوازدهم با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت میروم و فرصت اینکه برو
#قسمت_سیزدهم
رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمیام و نقشهها را بیرون کشیدم، روی میز پهن کردم. به سجاد و عاصف گفتم بیایند کنارم... با انگشت، حلقههای امنیتی داعش در سالهای حضورم در عراق را و مسیرهای بازپسگیری را نشان دادم؛ گفتم:
+بچهها این خطها رو ببینید، اما الان دیگه از بین رفته، ولی زیرساخت تونلهاش طبق آخرین اطلاعاتی که دارم، همونجاست. اگه عبدالصمد نزدیک این محدودهها باشه، ما بدون شلیک یک گلوله میتونیم محاصرهاش کنیم. و بهتره سجاد روی همین اطراف رصد داشته باشه.
سیدعاصف عبدالزهراء و سجاد سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند.
سپس ادامه دادم و گفتم: چندتا از بچههایی که در این نقاط هنوز موندن و با من و شهید هادی جعفری مرتبط بودن، باید ازشون توی زدن رد دقیق عبدالصمد کمک بگیریم. چون تجربه اونها و شناخت اونها از این مناطق زیاده.
عاصف گفت:
_بچههای حشد هستن؟
+نه. فقط هنوز به من و سیستم ما وفادارن. حالاهم برگردید سر کارتون.
در ذهنم، صدای اذان از منارههای موصلِ آزادشده با بوی باروت و خاک تازه مخلوط شده بود. این بار، اما، ما از پشت پرده دیجیتال و از یک خانه امن به همان میدان خاکی برمیگشتیم؛ و عبدالصمد حتی نمیدانست که صفحه شطرنجش به زمین ما منتقل شده.
عاصف آمد کنارم که در پشت سر سجاد ایستاده بودم، وَ داشتم به کارهای او با دقت نگاه میکردم، گفت:
_حاج عاکف، به نظر خودت و مختصات احتمالی که توی تصویر از عبدالصمد بود، اون کجاست؟ نکنه سوریه یا جای دیگه باشه و ما داریم الکی اینجا دور خودمون میچرخیم...
نگاهی به او انداختم و گفتم:
+عقلت کمه؟ الآن دوساعت داشتم درمورد چی توضیح میدادم؟ الکی پا میشم بیام عراق، بعد شما دوتارو هم با خودم میگیرم میارم اینجا؟ سرجهازی هستید مگه؟
سجاد و عاصف خندیدند... گفتم:
+این چند روز طبق اطلاعات منابع ما در مرزهای عراق، هیچ خروج یا ورودی مربوط به عبدالصمد ثبت نشده. حتی کسانی که تغییر چهره داده بودن و میخواستن از عراق برن، وقتی کشف شدن هم، هویتشون یک درصد به عبدالصمد نزدیک نبود.
بعد به عاصف گفتم: «این سجاد فلک زده الان نزدیک یک هفتهست داره روی اون کار میکنه. رد اولیه رو زده و منتظریم رد دقیقش و بزنه...»
رفتم سراغ تخته وایت برد. ماژیک را برداشتم و به خط نستعلیق نوشتم:
«بسم الله الرحمن الرحیم.
سوژه: عبدالصمد...
سپس ادامه دادم و نوشتم:
نقاط احتمالی با سیگنالهای احتمالی که دریافت شده اول: شمالغرب عراق، یعنی بخشهایی از نینوا.
تا این را نوشتم عاصف گفت: «چرا اونجا؟»
خندیدم و گفتم:
+میخوای آدرس خونه عمهت و بدم؟
_نه حاجی، بریزیم اونجا که زشته.
+آره میدونم، با اون شوهر عمه سیبیل کلفتت...
_چقدم من خوشم میاد ازش!
برگشتم، رو به تخته وایت برد، ادامه دادم و نوشتم:
+چون دور از دید مستقیم دولت مرکزی قرار دارد. یعنی بیش از ۲۰۰ کیلومتر از مرکز قدرت بغداد فاصله دارد. به همین دلیل میتواند در آن منطقه باشد.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سیزدهم رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمیام و نقشهها را بی
#قسمت_چهاردهم
ادامه دادم به نوشتن...
نقطه احتمالی دوم: حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر.
احتمال علت حضور در آن نقطه: چون شرایط مطلوب اوست. آن هم به دلیل حضور گروههای مسلح همسو با عبدالصمد و شاید هم به دلیل بیطرفی دیگر عناصری که ورود او به منطقه را قبول داشته باشند.
نقطه احتمالی سوم: نزدیکی به مرز سنجار یا گذرگاههای قاچاق الانبار
احتمال علت حضور در آن نقطه: حداقل دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»...
نقطه احتمالی چهارم: مناطق با جمعیت ترکمانی یا عشایر مختلط
احتمال علت حضور در آن نقطه: امکان پنهانکردن هویت بین جمعیت بومی یا قبایل.
نقطه احتمالی پنجم: مجتمعهای نظامی متروکه، انبارهای ارتش سابق
احتمال علت حضور در آن نقطه: دسترسی به زمین مرتفع یا محیط بسته «انبار، کمپ بسته» برای کنترل ورودیها.
عاصف گفت: حاجی شما خودت احتمال میدی کجاست؟
چندبار با ماژیک زدم روی تخته و گزینه خیلی قوی و احتمالی مدنظرم را گفتم: «به احتمال زیاد، گزینه دوم و سوم... یعنی حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر؛ یا نزدیک به مرز سنجار یا گذرگاههای قاچاق الانبار به دلیل راه فرار از دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»...
ماژیک را گذاشتم روی تخته و رفتم روی مبل، لم دادم. سجاد مشغول کار شد و عاصف هم مشغول مطالعه کتاب.
با ماوس، هی با عکس عبدالصمد که روی مانیتور اتاق نقش بسته بود، وَر میرفتم و هی زوم میکردم و هی دور میکردم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید، گفتم:
+عاصف به قیافه عبدالصمد دقت کردی...
کتاب را بست، خیره شد به عکس گفت:
_حرومزادگی از سر و روش میباره.
+اون که درسته، ولی یاد کی میافتی؟
عاصف کمی فکر و یه هویی زد زیر خندید و گفت:
_دهنت سرویس حاج عاکف، فهمیدم کی و میگی...
+کی و میگم؟
چهره عبدالصمد شبیه یکی از اغتشاشگرانی بود که سال ۱۴۰۱ دستگیرش کرده بودیم و تا جایی که میخورد، او را زدیم. چون به یک زن چادری از روی کینه و به یک دختر بیحجاب در جهت پروژه کشتهسازی حمله کرده بود. وقتی او را گرفتم، آنقدر ترسید که در شلوارش ادرار کرد و عاصف دوربین گوشیاش را روشن کرد، گفت: سلام فرمانده بخون...
او هم تیکههایی از آن را خوانده بود و من و عاصف و بچهها میخندیدیم.
صبح روز بعد حوالی اذان صبح...
حوالی اذان صبح بود که سجاد با عجله بیدارمان کرد. فکر کردم برای اذان صبح است. دیدم با چشمانی خسته و پف کرده، میگوید:
_حاجی رد دقیقش و زدم...
خیره شدم به صورتش و چشمانم را ریز کردم و گفتم:
+کجاست اون حیوون؟
_موصل... همون جایی که رد اولیهاش و زدیم و شما هم با دیدن ویدیو و تصاویرش احتمال دادی اونجا باشه.
نفهمیدم چطور بلند شدم و تا برسم پای سیستم سجاد، دومرتبه خوردم زمین. فورا نشستم روی صندلی و خیره شدم به لبتاپ و دیدم درست است...
فورا با خط دارای طبقهبندی شده برون مرزیام، با سیدحسین تماس گرفتم و او را در جریان گذاشتم و آخرین توصیههای او را شنیدم.
سجاد با سلسله اقدامات سایبری و زنجیرهای از عملیاتهای فنی و اطلاعاتی، چند اقدام را به صورت همزمان انجام داد که بد نیست شما هم بدانید.
او در فاز اول با جمعآوری سیگنالهای خام و با هماهنگی و پشتیبانی نیروهایش در ستاد تهران جهت رهگیری، یک ترافیک ماهوارهای و ایستگاه شنود روی لایه فرکانسی که میدانست ایجاد کرد.
مانیتورینگهای همگامسازی شبکه، شناسه دستگاه را نشان دادند.
او با یک اقدام ضربتی دستگاههای همراه و
اسکن سلولهای GSM محلی با رکوردهایی، اپراتور احتمالی طرف ثالث را رهگیری کرد. او همچنین با استفاده از نقاط شنود در مسیرهای بینالمللی بهسمت گرههای مشکوک در موصل و نینوا هم اقداماتی را انجام داد. خروجی فاز اول، فهرست دستگاههای فعال، زمانبندی ارتباطات، و دامنه جغرافیایی اولیه را تا شعاع ۳_۵ کیلومتری نشان داد.
در فاز دوم نیروهای پشتیبان سجاد با استخراج ردپای متادیتا و رسانه و کاشت ردیاب در فایلهای تصویری بارگذاریشده، توانستند یک مرحله جلوتر بروند.
از سوی دیگر رهگیری آدرس IP آپلود و مسیر شبکه را رصد کردند و با تحلیل فریمبهفریم ویدئو و عکس که من احتمال دادم در کدام نقطه است و با مقایسه ساختارها و بررسی سایهها و نور برای تخمین زمان و زاویه خورشید، فرضیههایی را در نظر گرفتیم.
سجاد آن شب با استخراج متادیتا مخفی و بازیابی تکههای GPS حذفنشده از حافظه توانست به خروجی دوم برسد. سجاد باید به درستی اقدام میکرد تا هیچ ردپایی از تیم سایبری یا ارتباطات، لاگهای سرور و حتی فایل باقی نماند. او واقعا یک سایبری بینظیر بود. اگر بگویم او دهها مانند اسنودن را میگذاشت در جیب پشتیاش، کذا نگفتم.
ادامه دارد.