eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
#قسمت_دهم سجاد خجالت کشید، اما در نگاهش التماسی نهفته بود که قوطی را به او برگردانم... گذاشتم مقابل
«4 روز بعد... ساعت 22» .....روی کاناپه در خانه‌ام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و بدن درد، به هم ریخته بود. آن‌طور که حتی صدای تلفن هم بی‌حوصله‌ام می‌کرد. تلفن دارای طبقه‌بندی و کاری‌ام زنگ خورد، دیدم پرایوت نامبر است. جواب دادم: +سلام علیکم. _حاج آقا سلام. خوبید؟ +جانم سجاد، بگو. _رد عبدالصمد و زدم... از جایم بلند شدم و گفتم: +کجاست؟ _احتمالا در موصل... +یعنی چی احتمالا؟ با من از اما و اگر صحبت نکن و از این گزارش‌های آشغال اطلاعاتی بهم نده. _آخه یه فایلی و پیدا کردم... صحبت‌هایش را قطع کردم و گفتم: +سجاد من حالم اصلا خوب نیست. اگر اطلاعاتت دقیقه، بگو همین الان بیام اداره. _حاجی، به نظرم باید از نزدیک باهم صحبت کنیم... با بی‌رمقی گفتم: +بیام اداره؟ _نه. +پس صبح بیا دفترم، امشب حالش رو ندارم… تماس را که قطع کردم، با گوشی شخصی‌ام با خواهرم تماس گرفتم و گفتم حالم اصلا خوب نیست و بیایند دنبالم. نیم ساعت بعد با همسرش آمدند و بدون هیچ سوال اضافه‌ای، مرا به درمانگاه بردند. دکتر یک سرم وصل کرد، دو مسکن قوی و یک ویتامین هم تزریق کرد، و حس کردم دنیا کمی ساکت‌تر شده. شب را به خانه خودم برنگشتم؛ ترجیح دادم بروم خانه مادرم. .....صبح، بعد از نماز، راننده‌ام طبق روال آمد دنبالم. به اداره که رسیدیم، هنوز اثر همان مسکن در بدنم سنگینی می‌کرد. تا ساعت هشت صبح روی فرش اتاق کارم خوابیدم. با صدای آرام باز شدن در اتاقم، بیدار شدم. چشمانم را ریز کردم، دیدم بهزاد است. آمد سمتم و گفت: _حاجی ساعت 8 شده. ظاهرا حالتون خوب نیست اصلا. +نه، بگو چیشده. _سجاد اومده. ظاهرا قرار داشتید و گفتم من درجریان نیستم. +درسته. دیشب یه هویی شد و دیگه نشد در جریان بزارمت. الان کجاست؟ _توی اتاق من نشسته. بگم بیاد؟ +بگو ده دقیقه دیگه بیاد داخل تا من آماده بشم. به اسد بگو یه چیزی آماده کنه بیاره داخل دارم ضعف میکنم. رفتم با آب یخ صورتم را شستم. سجاد آمد. نشستیم پای یک صبحانه ساده. در حین خوردن، با همان حالت جدی و صدای آهسته گفتم: +بگو. چیشده؟ سجاد لقمه‌اش را قورت داد و گفت: _با یک ترفند و فایلی که در یک کانال خصوصی داعش بارگذاری شده بود، عبدالصمد مشغول سخنرانی برای یک حلقه چندنفره بوده. این چند شب من و هیچ کدوم از بچه‌ها خونه نرفتیم و با یک تله‌گذاری دیجیتالی منسجم موفق شدیم ردش و بزنیم. گفتم: +موقعیت جغرافیایی؟ شانه بالا انداخت: _هنوز دقیق معلوم نیست. اما قرائن و سیگنال‌ها، دکل‌ها، رنگ زمین، و بافت اطراف صحنه… نشان از این داره حتما عراق هستن، اما کجای عراق... نمیدونم. نگرانی شما از کشور ثالث خداروشکر برطرف شد. +ببینم... لپ تاپش را باز کرد، عکس و ویدئو را نشانم داد. چند بار با دقت دیدم. به جزئیات دکل مخابراتی، شکل آجرها، و حتی سایه ساختمان‌ها خیره شدم. گفتم: +خیلی اینجا آشناست. یعنی این بی ناموس‌ها واقعا یه گوشی اندروید هم ندارن؟ نه خودشون نه محافظاشون؟ _دقیقا حاجی. خیلی رعایت میکنن. برای همین هست به راحتی نمیتونیم ردی ازشون بزنیم، جز با تله گذاری دیجیتالی. خیره شدم به ویدئو... گفتم: +احساس می‌کنم اینجا موصل باشه. چون سال ۹۶ من و شهید هادی جعفری چند ماه، برای بازپس‌گیری منطقه از داعش اینجا بودیم و بخشی از کار به فرماندهی من و اون انجام شد. همه‌چیزش برام آشناست... سجاد بدون حرف اضافه یادداشت‌برداری می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد. فهمید که این، هم رد عبدالصمد است، و هم باز شدن دروازه به منطقه‌ای که قبلاً در آن، بوی باروت و خطر را با تمام وجود حس کرده بودیم. ادامه دادم و گفتم: +تا کی میتونی رد دقیقش و بزنی؟ _به نظرم بریم عراق حاجی. +مطمئنی؟ _بله. چون به نظرم خیلی بهش نزدیک شدیم. نکته اینه که این فایل، فقط یک ویدئو نیست. پشتش یک رشته سیگنال‌گذاریه که در لایه هفتم دیتا پنهان شده. کسی که آپلود کرده، یا خبر داشته ما داریمش، یا می‌خواسته عمدی لو بده. +آخه ما نزدیک عبدالصمد آدم نداریم. ویدئو را دوباره زدم جلو. عبدالصمد روی یک صندلی فلزی نشسته بود، پشتش دیواری با آجرهای زرد قدیمی، بالای پشت بام یک دکل مخابراتی که به شکل عجیب روی یک ستون سیمانی کوتاه بسته شده بود؛ همانی که در سال ۹۶ در حاشیه موصل دیده بودم و بعد از بازپس‌گیری منطقه‌ای که به ما واگذار شده بود، با شهید هادی جعفری شرط بستیم پرچ داعش را از روی آن دکل با تیراندازی سرنگون کنیم. همان روز به سیدحسین گزارش دادم و او هم مقدمات سفرمان به عراق را فراهم کرد. رفتم دفترش، حرف‌هایش را زد و توصیه‌های نهایی را کرد، همدیگر را بغل کردیم و از دفترش خارج شدم، برگشتم اتاقم و به مسئول دفترم بهزاد گفتم با عاصف و سجاد که نیروهای مستقیم من می‌شدند تماس بگیرد تا بیایند اتاقم برای یک جلسه فوری. توجیه‌شان کردم که چه سفری در پیش داریم.
feragh-arabi.mp3
زمان: حجم: 2M
در عراق، همراه با این مستند داستانی امنیتی، با این موزیک بی کلام سیر کنید...
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
شادی روح شهیدان حماس که حماسه آفریدند و از دل تهدید فرصت خلق کردند صلوات و صلوات و صلوات
در سجده‌ی شکرم که خدایم ز کرامت در ذائقه‌ام ریخته شیرینی نامت هر صبح و مساء با دل پر خون و شکسته من میدهمت ای علوی‌زاده سلامت اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّهَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ سلام بر تو ای بجا مانده خدا در زمينش، سلام بر توای پيمان خدا كه آن را برگرفت و محكمش كرد
عاکف سلیمانی
#قسمت_یازدهم «4 روز بعد... ساعت 22» .....روی کاناپه در خانه‌ام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و
بسم‌الله الرحمن الرحیم با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت می‌روم و فرصت اینکه بروم حضوری ببینمش را ندارم. همزمان بلیط و پاسپورت‌های کاری‌مان آماده شد و همان شب حوالی یک بامداد، از کانتر عبور کردیم و بعد از 45 دقیقه به سمت بغداد پرواز کردیم. پس از آن که پروازمان در فرودگاه بغداد نشست، بیرون از فرودگاه یکی از عوامل ما منتظرمان بود. سوار یک تاکسی عراقی شدیم، راننده ما را به سمت خانه امنی که در همان بغداد بود، برد. به محض رسیدن، به بچه‌ها گفتم چون تا نماز صبح دو سه ساعتی بیشتر باقی نمانده، استراحت کنند و بعد از اقامه نماز صبح، کارمان را شروع کنیم. خوابیدیم و با صدای اذان از مناره‌های یکی از مساجد همان محل، بیدار شدیم. پس از نماز صبح، مثل هر روز برای امام حسین چندخط روضه خواندم و پنج بار به سینه‌ام زدم با نام شیرینش و توسلی کردم به محضر اربابم. سیدعاصف هم که انصافا انسان خوش اشکی است و با نام امام حسین مثل مادر جوان مرده در همان چند دقیقه و با صدای بد من گریه کرد. مختصر صبحانه‌ای خوردیم، سپس با سجاد و عاصف نشستیم دور یک میز و مشغول بررسی‌های لازم شدیم. سجاد لب تاپ خود را روشن کرد. با نیروهای خود در ایران هماهنگ بود و او را تا جایی که می‌شد پشتیبانی می‌کردند. برای اقدام به ربایش عبدالصمد «یا هر هدفی از این جنس»، باید طوری عمل می‌کردیم که مو لای درز آن نرود. استفاده از خاک عراق بعنوان کشور و نیروی هم‌پیمان ما، مزیت‌هایی برای ما داشت، آن هم کاهش ریسک سیاسی برای ایران در این عملیات و استفاده از شبکه‌های محلی که منطقه، لهجه، و بافت امنیتی را می‌شناختند. البته ما چالش‌هایی را هم در این عملیات داشتیم، آن هم احتمال نفوذ مخالفین یا نشت اطلاعات در زنجیره محلی بود. سید عاصف عبدالزهراء، طبق معمول داشت چای می‌خورد و سیگار می‌کشید، گفت: _حاج عاکف، ما می‌خواهیم عملیات و انجام بدیم، یا تیم پراکسی؟ مخاطبان محترم، در ادبیات اطلاعاتی و امنیتی و عملیاتی، پراکسی «Proxy» یعنی یک بازیگر ثالث که به ظاهر از طرف خودش عمل می‌کند، اما در واقع منافع و دستورهای یک کارفرمای پنهان را پیش می‌برد. یعنی نیروی امنیتی و هادی پرونده در سایه می‌نشیند، طراحی و پشتیبانی می‌کند؛ اما نیروی محلی در صحنه ظاهر می‌شود، عمل می‌کند، و همه نگاه‌ها و انگشت اتهام به سمت او می‌رود، نه سیستم امنیتی و افسر اطلاعاتی هادی پرونده. بی‌قرار بودم و نمی‌توانستم بنشینم. ذهنم درگیر همه چیز بود، همزمان به سوال عاصف و ابتدا و انتهای این عملیات فکر می‌کردم... همین‌طور که قدم میزدم، به عاصف گفتم: +ما تلاش می‌کنیم هیچ خطی به ایران نرسه. برای همین احتمالا پروکسی... _کی شروع کنیم؟ +سوال خوبیه. همینطور که بی‌هدف داخل خانه راه میرفتم، به عاصف گفتم: منتظرم سجاد کار و تموم کنه، تا ببینم باید چه کنم. عاصف چای عراقی برایم ریخت، داد دستم، آنقدر حواسم درگیر عبدالصمد بود نفهمیدم داغ است و کمی از آن را خوردم، فورا لیوان را پرت کردم... دهانم و گلویم سوخت... سجاد از ترس حرف نزد، عاصف هم خودش را جمع و جور کرد؛ بلافاصله رفتم دهانم را شستم، اما انگار بدتر شد. داخل یخچال همه چیز برایمان مهیا شده بود. فورا مقداری ماست گرفتم خوردم تا از التهاب سوختگی زبان و گلویم کاسته شود... برگشتم پیش بچه‌ها، نگاهی به هردویشان انداختم و گفتم: +حواستون باشه، ما چالش‌های زیادی داریم. سجاد گفت: _مثلا چی حاجی؟ گفتم: +اگر بخواهیم پروکسی‌وار عمل کنیم، تقریبا کنترل کمی بر جزئیات اجرای این عملیات داریم. باید خوب توجیه کنیم تیم عملیاتی رو که گند نزنن. احتمالا نیاز به نظارت دو مرحله‌ای داریم. هم عملیات، هم پاکسازی تیم پوششی. باید حواسم به همه چیز باشه. شماهم باید حواستون به هر کاری که می‌کنید باشه و بدون هماهنگی با من اقدامی نکنید. سپس زدم روی شانه سجاد و گفتم: +همچنان روی مختصات قبلی ثابت موندی؟ _بله حاجی... +تونستی لایه گشایی کنی؟ _تقریبا نزدیک شدم +تلاش کن امروز یه تله‌گذاری دیجیتالی قوی داشته باشی. باید مرحله دوم و زودتر شروع کنیم. _روی سه تا مختصات قبلی دارم کار میکنم. +یادت باشه، این‌ها فقط مبارز شهری نیستند. رد سیستم تله‌گذاری دیجیتال شما رو اگه بگیرن، به محض عبور ما از حاشیه موصل، لایه امنیتی بعدی رو فعال می‌کنن، اونوقت کار سخت میشه. سجاد لبخند زد و گفت: بله چشم. حواسم هست.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_دوازدهم با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت می‌روم و فرصت اینکه برو
رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمی‌ام و نقشه‌ها را بیرون کشیدم، روی میز پهن کردم. به سجاد و عاصف گفتم بیایند کنارم... با انگشت، حلقه‌های امنیتی داعش در سال‌های حضورم در عراق را و مسیرهای بازپس‌گیری را نشان دادم؛ گفتم: +بچه‌ها این خط‌ها رو ببینید، اما الان دیگه از بین رفته، ولی زیرساخت تونل‌هاش طبق آخرین اطلاعاتی که دارم، همون‌جاست. اگه عبدالصمد نزدیک این محدوده‌ها باشه، ما بدون شلیک یک گلوله می‌تونیم محاصره‌اش کنیم. و بهتره سجاد روی همین اطراف رصد داشته باشه. سیدعاصف عبدالزهراء و سجاد سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند. سپس ادامه دادم و گفتم: چندتا از بچه‌هایی که در این نقاط هنوز موندن و با من و شهید هادی جعفری مرتبط بودن، باید ازشون توی زدن رد دقیق عبدالصمد کمک بگیریم. چون تجربه اون‌ها و شناخت اون‌ها از این مناطق زیاده. عاصف گفت: _بچه‌های حشد هستن؟ +نه. فقط هنوز به من و سیستم ما وفادارن. حالاهم برگردید سر کارتون. در ذهنم، صدای اذان از مناره‌های موصلِ آزادشده با بوی باروت و خاک تازه مخلوط شده بود. این بار، اما، ما از پشت پرده دیجیتال و از یک خانه امن به همان میدان خاکی برمی‌گشتیم؛ و عبدالصمد حتی نمی‌دانست که صفحه شطرنجش به زمین ما منتقل شده. عاصف آمد کنارم که در پشت سر سجاد ایستاده بودم، وَ داشتم به کارهای او با دقت نگاه می‌کردم، گفت: _حاج عاکف، به نظر خودت و مختصات احتمالی که توی تصویر از عبدالصمد بود، اون کجاست؟ نکنه سوریه یا جای دیگه باشه و ما داریم الکی اینجا دور خودمون می‌چرخیم... نگاهی به او انداختم و گفتم: +عقلت کمه؟ الآن دوساعت داشتم درمورد چی توضیح می‌دادم؟ الکی پا میشم بیام عراق، بعد شما دوتارو هم با خودم می‌گیرم میارم اینجا؟ سرجهازی هستید مگه؟ سجاد و عاصف خندیدند... گفتم: +این چند روز طبق اطلاعات منابع ما در مرزهای عراق، هیچ خروج یا ورودی مربوط به عبدالصمد ثبت نشده. حتی کسانی که تغییر چهره داده بودن و می‌خواستن از عراق برن، وقتی کشف شدن هم، هویتشون یک درصد به عبدالصمد نزدیک نبود. بعد به عاصف گفتم: «این سجاد فلک زده الان نزدیک یک هفته‌ست داره روی اون کار می‌کنه. رد اولیه رو زده و منتظریم رد دقیقش و بزنه...» رفتم سراغ تخته وایت برد. ماژیک را برداشتم و به خط نستعلیق نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحیم. سوژه: عبدالصمد... سپس ادامه دادم و نوشتم: نقاط احتمالی با سیگنال‌های احتمالی که دریافت شده اول: شمال‌غرب عراق، یعنی بخش‌هایی از نینوا. تا این را نوشتم عاصف گفت: «چرا اونجا؟» خندیدم و گفتم: +میخوای آدرس خونه عمه‌ت و بدم؟ _نه حاجی، بریزیم اونجا که زشته. +آره میدونم، با اون شوهر عمه سیبیل کلفتت... _چقدم من خوشم میاد ازش! برگشتم، رو به تخته وایت برد، ادامه دادم و نوشتم: +چون دور از دید مستقیم دولت مرکزی قرار دارد. یعنی بیش از ۲۰۰ کیلومتر از مرکز قدرت بغداد فاصله دارد. به همین دلیل می‌تواند در آن منطقه باشد.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سیزدهم رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمی‌ام و نقشه‌ها را بی
ادامه دادم به نوشتن... نقطه احتمالی دوم: حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر. احتمال علت حضور در آن نقطه: چون شرایط مطلوب اوست. آن هم به دلیل حضور گروه‌های مسلح همسو با عبدالصمد و شاید هم به دلیل بی‌طرفی دیگر عناصری که ورود او به منطقه را قبول داشته باشند. نقطه احتمالی سوم: نزدیکی به مرز سنجار یا گذرگاه‌های قاچاق الانبار احتمال علت حضور در آن نقطه: حداقل دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»... نقطه احتمالی چهارم: مناطق با جمعیت ترکمانی یا عشایر مختلط احتمال علت حضور در آن نقطه: امکان پنهان‌کردن هویت بین جمعیت بومی یا قبایل. نقطه احتمالی پنجم: مجتمع‌های نظامی متروکه، انبارهای ارتش سابق احتمال علت حضور در آن نقطه: دسترسی به زمین مرتفع یا محیط بسته «انبار، کمپ بسته» برای کنترل ورودی‌ها. عاصف گفت: حاجی شما خودت احتمال میدی کجاست؟ چندبار با ماژیک زدم روی تخته و گزینه خیلی قوی و احتمالی مدنظرم را گفتم: «به احتمال زیاد، گزینه دوم و سوم... یعنی حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر؛ یا نزدیک به مرز سنجار یا گذرگاه‌های قاچاق الانبار به دلیل راه فرار از دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»... ماژیک را گذاشتم روی تخته و رفتم روی مبل، لم دادم. سجاد مشغول کار شد و عاصف هم مشغول مطالعه کتاب. با ماوس، هی با عکس عبدالصمد که روی مانیتور اتاق نقش بسته بود، وَر می‌رفتم و هی زوم می‌کردم و هی دور می‌کردم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید، گفتم: +عاصف به قیافه عبدالصمد دقت کردی... کتاب را بست، خیره شد به عکس گفت: _حروم‌زادگی از سر و روش می‌باره. +اون که درسته، ولی یاد کی می‌افتی؟ عاصف کمی فکر و یه هویی زد زیر خندید و گفت: _دهنت سرویس حاج عاکف، فهمیدم کی و میگی... +کی و میگم؟ چهره عبدالصمد شبیه یکی از اغتشاشگرانی بود که سال ۱۴۰۱ دستگیرش کرده بودیم و تا جایی که می‌خورد، او را زدیم. چون به یک زن چادری از روی کینه و به یک دختر بی‌حجاب در جهت پروژه کشته‌سازی حمله کرده بود. وقتی او را گرفتم، آنقدر ترسید که در شلوارش ادرار کرد و عاصف دوربین گوشی‌اش را روشن کرد، گفت: سلام فرمانده بخون... او هم تیکه‌هایی از آن را خوانده بود و من و عاصف و بچه‌ها می‌خندیدیم. صبح روز بعد حوالی اذان صبح... حوالی اذان صبح بود که سجاد با عجله بیدارمان کرد. فکر کردم برای اذان صبح است. دیدم با چشمانی خسته و پف کرده، می‌گوید: _حاجی رد دقیقش و زدم... خیره شدم به صورتش و چشمانم را ریز کردم و گفتم: +کجاست اون حیوون؟ _موصل... همون جایی که رد اولیه‌اش و زدیم و شما هم با دیدن ویدیو و تصاویرش احتمال دادی اونجا باشه. نفهمیدم چطور بلند شدم و تا برسم پای سیستم سجاد، دومرتبه خوردم زمین. فورا نشستم روی صندلی و خیره شدم به لب‌تاپ و دیدم درست است... فورا با خط دارای طبقه‌بندی شده برون مرزی‌ام، با سیدحسین تماس گرفتم و او را در جریان گذاشتم و آخرین توصیه‌های او را شنیدم. سجاد با سلسله اقدامات سایبری و زنجیره‌ای از عملیات‌های فنی و اطلاعاتی، چند اقدام را به صورت همزمان انجام داد که بد نیست شما هم بدانید. او در فاز اول با جمع‌آوری سیگنال‌های خام و با هماهنگی و پشتیبانی نیروهایش در ستاد تهران جهت رهگیری، یک ترافیک ماهواره‌ای و ایستگاه شنود روی لایه فرکانسی که می‌دانست ایجاد کرد. مانیتورینگ‌های همگام‌سازی شبکه، شناسه دستگاه را نشان دادند. او با یک اقدام ضربتی دستگاه‌های همراه و اسکن سلول‌های GSM محلی با رکوردهایی، اپراتور احتمالی طرف ثالث را رهگیری کرد. او همچنین با استفاده از نقاط شنود در مسیرهای بین‌المللی به‌سمت گره‌های مشکوک در موصل و نینوا هم اقداماتی را انجام داد. خروجی فاز اول، فهرست دستگاه‌های فعال، زمان‌بندی ارتباطات، و دامنه جغرافیایی اولیه را تا شعاع ۳_۵ کیلومتری نشان داد. در فاز دوم نیروهای پشتیبان سجاد با استخراج ردپای متادیتا و رسانه و کاشت ردیاب در فایل‌های تصویری بارگذاری‌شده، توانستند یک مرحله جلوتر بروند. از سوی دیگر رهگیری آدرس IP آپلود و مسیر شبکه را رصد کردند و با تحلیل فریم‌به‌فریم ویدئو و عکس که من احتمال دادم در کدام نقطه است و با مقایسه ساختارها و بررسی سایه‌ها و نور برای تخمین زمان و زاویه خورشید، فرضیه‌هایی را در نظر گرفتیم. سجاد آن شب با استخراج متادیتا مخفی و بازیابی تکه‌های GPS حذف‌نشده از حافظه توانست به خروجی دوم برسد. سجاد باید به درستی اقدام می‌کرد تا هیچ ردپایی از تیم سایبری یا ارتباطات، لاگ‌های سرور و حتی فایل باقی نماند. او واقعا یک سایبری بی‌نظیر بود. اگر بگویم او ده‌ها مانند اسنودن را می‌گذاشت در جیب پشتی‌اش، کذا نگفتم. ادامه دارد.
پیوند صهیونیست‌ها و تکفیری‌ها که این شب‌ها دارید مطالعه می‌کنید در فصل پنجم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی
عاکف سلیمانی
#قسمت_چهاردهم ادامه دادم به نوشتن... نقطه احتمالی دوم: حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر. احتمال علت حض
بسم‌الله الرحمن الرحیم نماز صبح را به جماعت و سه نفره خواندیم. پس از نماز صبح برای امام حسین در دلم روضه خواندم. پس از روضه دلی، توسل کردم به امام حسین که در این عملیات کمک‌مان کند. در نجوای خودم به حضرت سیدالشهداء عرض کردم: هرچه نگاه می‌کنم، می‌بینم قلبم از کودکی راهش رو بلد بوده، مستقیم سمت شما. یا حسین، ای میوه قلب حضرت زهرا، خودت سایه‌بانم باش، پای من و از لغزش توی این عملیات نگه دار، و اجازه نده از دشمن شما شکست بخورم. من جز شما هیچ‌کسی و ندارم. بچه بودم که پدرم شهید شد و اومد توی آغوش شما، کمک کن جلوی شما و پدرم توی این عملیات، رو سپید بشم. پدرم شهید شد، ولی همیشه شما برام پدری کردی... سپس رفتم در سجده و زار زدم... ادامه دادم نجوای عاشقانه‌ام را... ارباب‌جان، قدم‌های من و در مسیرت قفل کن، چشمم رو از غیر خودت ببر. اصلا هم دلواپس جانم نباش، که اگر افتادم فقط یه نوکر روسیاه افتاده. حتی شده جونم و بدم، بزار مأموریت درست پیش بره. با نام تو بر لب، این مأموریت و جلو می‌برم. من فقط دوست دارم خوابی که دیدم تعبیر بشه و روی پای خودت جون بدم. سال‌هاست دارم می‌جنگم تا گمشده‌ام و پیدا کنم و به تو برسم... هوا داشت روشن می‌شد. هماهنگی‌های لازم با تهران انجام شد. با سجاد و سیدعاصف عبدالزهراء رفتیم سراغ پایگاه مخفی که از قبل برایمان در نظر گرفته شده بود و به قاسم از نیروهای پهپادی دست دادیم... پس از یکساعت وقتی رسیدیم، چون از قبل همه چیز با قاسم هماهنگ شده بود، به محض رسیدن، وارد اتاق عملیات شدیم... اتاق عملیات با نوری کم، و مانیتورهای زیاد و اقدامات مهمی که باید حالا انجام می‌دادیم. قاسم هدفون را داد و گذاشتم روی گوشم. خم شدم به صفحه مانیتور خیره شدم. صدای ضبط شده یک «پینگ» کوتاه از دستگاه Thuraya پخش شد. پهپاد از وادی کم‌ارتفاع غربی عبور کرد. صدای ملایم پره‌ها در هدفونم پیچید. تصویر روی مانیتور، یک ساختمان بلوکی خاکستری، درب نیمه‌باز، و یک سایه انسانی که نزدیک می‌شود را نشان میداد. چهره عبدالصمد با وضوح کامل وارد قاب شد. با همان محاسن بلند، و همان نگاه خنثی و چشمان درشت و ترسناکش. هدفون را در آوردم و به قاسم و عاصف که کنارم ایستاده بودند، با صدای بلند گفتم: +نگاه کنید، خود حرومزاده‌اش هست. زدم روی شانه قاسم و گفتم: +داداش لطفاً همین مکان و تثبیت کن. کد سایه رو روی نقشه فعال کن. قاسم گفت: _میخوای شلیک کنم؟ من و عاصف همزمان بلند گفتیم: نـــــه. سجاد از پشت سر آمد سمت‌مان و به قاسم گفت: _شوخیت گرفته؟ قاسم گفت: _فکر کردم می‌خواید حذفش کنید. مانیتور اصلی اتاق، مکان دقیق را با مختصات روی نقشه دیجیتال قفل کرد. رو به قاسم و سجاد کردم و گفتم: «شما دوتا کنار هم می‌مونید. ۲۴ ساعته این شغال پیر و زیر نظر می‌گیرید. هرگونه جابجایی از این ساختمون و فورا باید به من گزارش کنید. از این لحظه به بعد، گشت پهپادی با قاسم، رصد و تله‌گذاری‌های دیجیتالی با سجاد. نباید گمش کنیم.» سپس زدم روی شانه عاصف و گفتم: «برو آتیش کن، باید بریم جایی...» عاصف رفت و منم چند ثانیه بعد فورا رفتم سوار ماشین شدم. به عاصف مسیر را توضیح دادم. عادتم بود که تا دقیقه ۹۰ کسی نمی‌دانست چه کار می‌خواهم انجام دهم. از قبل با ابوحسین، یکی از فرماندهان جبهه مقاومت در عراق هماهنگ بودم و قرار شد در پوشش یک تاجر در خانه یکی از بزرگان عشایر عراق با او دیدار کنم. وقتی رسیدیم، وارد خانه شدم و با محافظ ابوحسین که از دوستانم بود خوش و بشی کردیم و عکس یادگاری برای بعد از شهادتمان گرفتیم. من را برد طبقه بالا، نزد ابوحسین. وقتی وارد شدم، همدیگر را در آغوش گرفتیم. خیلی وقت بود که ندیدمش. پس از احوالپرسی و خوردن یک فنجان قهوه، گفت: _برنامت چیه؟ +خودت که حاج کاظم و می‌شناسی. میگه وقتی میشه سوژه رو آورد چرا به حذف فکر کنیم. _کاظم و الان ولش کن. پیشنهاد خودت چیه عاکف؟ +چون منبعی از اطلاعات مهم هست، و موساد هدایتش میکنه، باید ربایش بشه. _بعدش؟ لبخندی زدم و سکوت کردم؛ از گام بعدی من هیچکسی با خبر نبود، حتی سیدعاصف عبدالزهراء که امین‌ترین شخص برای من بود. ابوحسین گفت: نقشه‌ات توی میدان و بگو! میخوای نیرو اعزام بشه؟ یا میخوای پروکسی عمل کنی؟ نظر سیدحسین و کاظم توی این مرحله چطوره؟ گفتم: +سیدحسین با من هم نظر هست و دستم و باز گذاشته و گفته برو خواستگاریش و حجله‌رو براش توی تهران مهیا میکنیم تا یه شب زفاف مشتی براش بگیریم. حاج کاظم که حرفش یه چیزه فقط؛ صید و زنده میخوام. _و نظر خودت؟ بلند شدم رفتم صدای تلویزیون را بیشتر کردم و آمدم شانه به شانه ابوحسین نشستم. دلیل اینکه صدای تلویزیون را بیشتر کردم این بود که اگر در اتاق جلسه من و ابوحسین شنود هم کار گذاشته شده باشد، با صدای زیاد تلویزیون، دیگر چیزی شنیده نشود.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_پانزدهم نماز صبح را به جماعت و سه نفره خواندیم. پس از نماز صبح برای ام
گفتم: +نظر خودم اینه رقبای عبدالصمد و وارد درگیری کنیم. چون بعضیا به خون کثیفش تشنه‌ان. ابوحسین معتقد بود خودم و ترکیبی از نیروهای عملیات نقسا کار را پیش ببریم، اما من زیربار نرفتم و توجیه‌اش کردم که پس از علنی شدن دستگیری، ممکن است عراق از سوی آمریکا و اسراییل جهت یکسری اقدامات علیه ایران تحت فشار قرار بگیرد. شبکه عملیاتی داعش که از موساد به سوریه و از آنجا به عراق و در نهایت به تهران کشیده شده بود، کار را پیچیده کرده بود. تلاش من بعنوان مسئول این پرونده‌ی سنگین امنیتی این بود تا زنجیره فرماندهی موساد و تکفیر را دچار اختلال و در نهایت دچار خلاء فوری کنم. چند آیتم در مقابلم بود: اول اینکه، یک گردان شبه‌نظامی هم‌پیمان مانند حشدالشعبی یا کتائب یا سرایاءالخراسانی که با ما پیمان دائمی دارد در این عملیات مهم نفوذ و ربایش، ورود کند. دوم اینکه از یک باند محلی، به صورت یکبار مصرف استفاده کنم و کار را یکسره کنم. سوم اینکه گروه رقیبِ هدف را شناسایی کنم و در یک نزاع هوشمند داخلی، سودمان را ببریم که اولویت خودم همین گزینه آخر بود. .....با ابوحسین کلی صحبت کردم و یکسری هماهنگی‌های لازم را انجام دادیم. یک روز شخصا و درپوشش فقیر کوچه‌گرد که از لابلای زباله به دنبال غذا می‌گردد، نزدیک محل اسکان عبدالصمد رفتم. بادِ داغ، کوچه‌های باریک را پر کرده بود. بوی نفت خام و چوب سوخته، مثل هشدار خاموشی به مشام هر غریبه‌ای می‌نشست. شب بعد، با عاصف و با یک پلاک جعلی از آن منطقه عبور کردیم و موارد مورد نیاز را به ذهن سپردم و بعضاً یادداشت کردم. شب بعدترش با عاصف و حسام و جواد در پوشش یک تاجر و لهجه‌های تمرین‌شده، به آن منطقه رفتیم و اقدام به جمع‌آوری اطلاعات میدانی کردیم، سپس طراحی نقشه، و در انتها فراهم کردن ابزار و مسیر خروج. همزمان فهرستی از شش نیروی مخالف سرسخت عبدالصمد را روی میز داشتم؛ شش نفر که هر کدام زخمی از او داشتند و حاضر بودند بخاطر منافع خود، به هر قیمتی به او ضربه بزنند. ارتباط با این نیروها از طریق کانال‌های غیرمستقیم انجام شد؛ سه نفرشان «خالد، عثمان، ابواسحاق» از جناح سابق او، و دو نفر«حجاج و مرفوق» وابسته به جناح‌های رقیب عبدالصمد، و یکی هم«عمر» از حلقه قاچاق محلی که در معامله‌ای بزرگ از او رو دست خورده بود. ساعت 01:30 دقیقه بامداد / مقر پوششی در ۴۰ کیلومتری موصل نور مهتاب از پنجره شکسته خانه اجاره‌ای می‌تابید. نقشه عراق را روی دیوار چسباندم و دور سه مسیر مهم مدنظرم را با ماژیکی قرمز به صورت دایره‌ای علامت زدم. در اتاق هفت صندلی فلزی بود، روی یکی خودم نشستم، و روی شش‌تای دیگر چهره‌های ضد عبدالصمد، ساکت و منتظر نشسته بودند تا صحبت کنم. به جمع نگاهی انداختم و گفتم: +هر کدام از شما، زخم عمقیقی رو از عبدالصمد روی مغز و جسمتون دارید. ولی امشب قرار هست شما زخمی به اون بزنید که عفونتش بالا بگیره. یک نفرشان با صدای خش دار و نگاهی طلبکارانه گفت: _برنامه‌ت چیه؟ +برنامه رو کامل نمی‌دونید؛ و نباید هم بدونید. دانستن، مساوی‌ست با مرگ بی‌دلیل. یکی دیگرشان گفت: _پس چرا ما؟ ما که همه‌چیز رو به اسم خودمون خراب نمی‌کنیم. عاصف که ایستاده بود کنار درب ورودی، گفت: +چون شما دشمنش هستید، و دشمنی‌تون بهترین ماسک هست. فردا، اگر اسمِ چنین شبی به میان اومد، فقط انگشت‌ها به سمت شما بلند میشه، نه به سمت ما. شما هم بخاطر پول اینکار و می‌کنید. پس بهتره چیزی ندونید. یکی از یاران سابق عبدالصمد که در این جمع بود، گفت: _و اگر وسط کار برگشت جلوی ما ایستاد و پیدامون کرد؟ داشتم با پوست روی پیشانی‌ام به دلیل کثیفی هوا و چند روز حمام نرفتن، ور میرفتم؛ که دیگر از این سوالات کلافه شدم و بلند شدم، صدایم را بالا بردم گفتم: +تموم کنید این بی‌سوالی‌ها رو. یا با ما هستید و علیه عبدالصمد می‌زنیم به خط، یا نخود نخود هرکه رود خانه خود. من به بابا ننه و مافوق خودمم جواب پس نمیدم، چه برسه شما. از حالا خوب حواستون و جمع کنید، همه چیز بستگی به دستور لحظه‌ای من و اقدام به موقع شما داره. یا با پاهای خودش به سمت ماشین میاد… یا روی شانه‌های شما، بی‌صدا یا الله میشه. خالد گفت: _باهاش میخوای چه‌کار کنی؟ +می‌خوام ازش قرص شیاف و یبوست تولید کنم... خالد با این کنایه من، سرش را کمی به جلو خم کرد، نگاهش مثل یک ضربه محکم، صاف در چشمم گره خورد. گفتم: +آروم باش… اینجا اون‌جوری که فکر میکنی جای اشتباه نیست خالد، که چشم‌هات هم بخوان تیراندازی کنن. در بازجویی عادت داشتم با غضب و هیبت چشمانم متهم را به پاسخ وا می‌داشتم و این را همیشه همکارانم، علی‌الخصوص حاج کاظم هم بارها گفته بود.
عاکف سلیمانی
#قسمت_شانزدهم گفتم: +نظر خودم اینه رقبای عبدالصمد و وارد درگیری کنیم. چون بعضیا به خون کثیفش تشنه‌
شلیک چشم‌هایم از هر گلوله‌ای برای خالد عمیق‌تر بود. مخصوصاً وقتی نشانه‌اش کسی باشد که خیال می‌کند فرمان فقط از گلوی خودش عبور می‌کند. رفتم به سمت خالد که روی صندلی نشسته بود، دستانم را گذاشتم روی شانه‌اش کمی به جلو متمایل شدم، با صدای آرام اما محکم و سنگین گفتم: +یادت باشه… توی این اتاق، نشونه رو من تعیین می‌کنم، ماشه رو من می‌چِکونم، و حتی تپش قلبت رو هم من تنظیم می‌کنم. نگاهت و برای اون لحظه‌ای نگه دار که بهت دستور مقابله با عبدالصمد و دادم. برای من چشمات و گرد نکن، چون این مسجد، جای باد شکم دادن نیست پسرجون. نگاهی به جمع کردم، برگشتم روی صندلی‌ام نشستم. عثمان گفت: _بعد از اینکه بهت تحویلش دادیم، باهاش چیکار می‌کنی؟ +قرار شد سوال نکنید که من می‌خوام باهاش چیکار کنم. شما هم وقتی عبدالصمد و گرفتید، عقدتون و سرش خالی می‌کنید، تحویل من می‌دید، پولتون و می‌گیرید، بعدش به سلامت... منم میرم همون‌جایی که شما اون رو هرگز نمی‌بینید. کار شما، تحویل به خانه امن هست. از اونجا به بعد، سایه‌ها هستند که عبدالصمد و می‌برن. عثمان گفت: _و اگه لو رفتیم؟ +اون وقت، روایت رسمی این هست که شش مرد خشمگین، به خاطر یک زخم و کینه‌ی قدیمی، به جان فرمانده‌شان افتادند، و بس. هیچ‌کس دنبال دوربین ما نمی‌گرده. _دستمزد؟ +زنده ماندن شما، بزرگ‌ترین دستمزد هست. البته پول خوبی هم میدم به شما. _این‌طور نمیشه! +خیلی خوب هم میشه. خیز برداشت که برود، عاصف با کف دست به سینه عثمان کوبید... با صدای بلند گفتم: _پات و از اینجا بگذاری بیرون، از نظر من فقط یه مهره سوخته‌ای! عثمان ایستاد سر جایش، منم برگشتم همینطور که قدم میزدم داخل آن اتاق و آن شش نفر هم با دقت به من نگاه می‌کردند، گفتم: نصفش و ۲۴ ساعت قبل از عملیات می‌گیرید، بقیه هم، فردای تحویل. سپس روبروی همه‌شان ایستادم و بعنوان نماینده کشورم و مردمم، با سینه‌ای ستبر و قامتی استوار گفتم: +حالا، هرکدوم‌تون اسلحه‌تون و بردارید و آخرین حرفی که می‌خواهید پشت سرتان بمونه، توی ذهنتون نگه دارید… چون از این لحظه تا پایان عملیات در اختیار من هستید و دیگه نه اسم دارید، نه گذشته. شما با عبدالصمد مشکل دارید، اون و به ما تحویل میدید و پولتون و می‌گیرید و می‌رید پی‌کارتون. هم برای شما خوبه، هم ما. معامله دوسر برد میشه. تا پس فردا ساعت ۱۱ شب به سلامت. البته توی همین خونه، و در طبقه بالا. چندتن از نیروها آن‌ها را به طبقه بالا فرستادند و موبایل و هرگونه موارد اضافی را از آن شش نفر تحویل گرفتن و سپس در را قفل کردند. عاصف آمد سمتم و لباس عربی «دشداشه و...» را عوض کردیم و لباس خودمان را پوشیدیم، سپس باهم از درب پشتی آن خانه اجاره‌ای رفتیم بیرون. چندنفر از بچه‌ها در آن خانه جهت مراقبت از آن شش نفر، ماندند. در مسیر برگشت به خانه امن، سید عاصف به من گفت: «چرا داریم از این‌ها استفاده می‌کنیم؟» که گفتم: «کم هزینه‌ترین راه برای ایران و مردمش، همین هست که دشمن‌شون و با دشمنش درگیر کنیم تا سودش‌و ببریم.» سپس دستی به چشمان خسته‌ام کشیدم و گفتم: این دعای همیشگی منه. اَللّهُمَّ اشْغَلِ الظّالِمينَ بِالظّالِمينَ وَ اجْعَلنا بَيْنَهمْ سالِمينَ غانِمينَ؛ خداوندا ستمکاران را به يكديگر مشغول ساز و ما را (در پرتو سرگرم شدن آنان به يكديگر) سالم نگهدار و پيروز گردان. دو روز پس از آخرین جلسه با گروه‌های مخالف عبدالصمد، من و سیدعاصف عبدالزهراء، هرکدام به طور جداگانه و براساس نیازهای خودمان، بارها به شناسایی رفتیم و منطقه را ارزیابی کردیم. مراحل نهایی از اقدامات جابجایی و لجستیکی را چیدمان کردیم. ساعت ۱۱ شب فرا رسید. خالد، عثمان، ابواسحاق از جناح سابق عبدالصمد و حجاج و مرفوق وابسته به جناح‌های رقیب عبدالصمد، و «عمر» از حلقه قاچاق محلی که در معامله‌ای بزرگ از عبدالصمد، رودست خورده بود، آماده‌شان کردیم. سجاد را در خانه‌ای امن به طور جداگانه و مسلح مستقر کردم تا هرگونه جابجایی عبدالصمد را با تله‌گذاری‌های دیجیتالی زیر نظر داشته باشد و رد او و تیمش را در صورت نقل مکان یا لو رفتن عملیات بزند. متأسفانه ابواسحاق که یکی از مخالفین عبدالصمد در همان جمع بود، بلند شد و اعتراض کرد که من نمی‌مانم و می‌خواهم بروم و هروقت عملیات شروع شد، بگو بیایم. تا جایی که می‌شد سعی کردم آرامش کنم اما نشد که نشد. در نهایت بر روی من اسلحه کشید. هم من، هم عاصف می‌توانستیم او را بزنیم، اما این کار را نکردیم چون می‌توانست برای ما تبعات قبل از عملیات را در آن خانه در حضور دیگر مخالفان عبدالصمد داشته باشد. به او یک کلمه، گفتم: +میتونی بری. همین الان هم برو گورت و گم کن. و او رفت... و موقع رفتن هم، ناسزایی به من گفت که هنوز در ذهنم مانده. ادامه دارد... کپی ممنوع فوروارد با لینک و نام کانال مجاز