در سجدهی شکرم که خدایم ز کرامت
در ذائقهام ریخته شیرینی نامت
هر صبح و مساء با دل پر خون و شکسته
من میدهمت ای علویزاده سلامت
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّهَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ
سلام بر تو ای بجا مانده خدا در زمينش، سلام بر توای پيمان خدا كه آن را برگرفت و محكمش كرد
عاکف سلیمانی
#قسمت_یازدهم «4 روز بعد... ساعت 22» .....روی کاناپه در خانهام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_دوازدهم
با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت میروم و فرصت اینکه بروم حضوری ببینمش را ندارم. همزمان بلیط و پاسپورتهای کاریمان آماده شد و همان شب حوالی یک بامداد، از کانتر عبور کردیم و بعد از 45 دقیقه به سمت بغداد پرواز کردیم. پس از آن که پروازمان در فرودگاه بغداد نشست، بیرون از فرودگاه یکی از عوامل ما منتظرمان بود. سوار یک تاکسی عراقی شدیم، راننده ما را به سمت خانه امنی که در همان بغداد بود، برد.
به محض رسیدن، به بچهها گفتم چون تا نماز صبح دو سه ساعتی بیشتر باقی نمانده، استراحت کنند و بعد از اقامه نماز صبح، کارمان را شروع کنیم.
خوابیدیم و با صدای اذان از منارههای یکی از مساجد همان محل، بیدار شدیم. پس از نماز صبح، مثل هر روز برای امام حسین چندخط روضه خواندم و پنج بار به سینهام زدم با نام شیرینش و توسلی کردم به محضر اربابم. سیدعاصف هم که انصافا انسان خوش اشکی است و با نام امام حسین مثل مادر جوان مرده در همان چند دقیقه و با صدای بد من گریه کرد.
مختصر صبحانهای خوردیم، سپس با سجاد و عاصف نشستیم دور یک میز و مشغول بررسیهای لازم شدیم. سجاد لب تاپ خود را روشن کرد. با نیروهای خود در ایران هماهنگ بود و او را تا جایی که میشد پشتیبانی میکردند.
برای اقدام به ربایش عبدالصمد «یا هر هدفی از این جنس»، باید طوری عمل میکردیم که مو لای درز آن نرود. استفاده از خاک عراق بعنوان کشور و نیروی همپیمان ما، مزیتهایی برای ما داشت، آن هم کاهش ریسک سیاسی برای ایران در این عملیات و استفاده از شبکههای محلی که منطقه، لهجه، و بافت امنیتی را میشناختند.
البته ما چالشهایی را هم در این عملیات داشتیم، آن هم احتمال نفوذ مخالفین یا نشت اطلاعات در زنجیره محلی بود. سید عاصف عبدالزهراء، طبق معمول داشت چای میخورد و سیگار میکشید، گفت:
_حاج عاکف، ما میخواهیم عملیات و انجام بدیم، یا تیم پراکسی؟
مخاطبان محترم، در ادبیات اطلاعاتی و امنیتی و عملیاتی، پراکسی «Proxy» یعنی یک بازیگر ثالث که به ظاهر از طرف خودش عمل میکند، اما در واقع منافع و دستورهای یک کارفرمای پنهان را پیش میبرد. یعنی نیروی امنیتی و هادی پرونده در سایه مینشیند، طراحی و پشتیبانی میکند؛ اما نیروی محلی در صحنه ظاهر میشود، عمل میکند، و همه نگاهها و انگشت اتهام به سمت او میرود، نه سیستم امنیتی و افسر اطلاعاتی هادی پرونده.
بیقرار بودم و نمیتوانستم بنشینم. ذهنم درگیر همه چیز بود، همزمان به سوال عاصف و ابتدا و انتهای این عملیات فکر میکردم... همینطور که قدم میزدم، به عاصف گفتم:
+ما تلاش میکنیم هیچ خطی به ایران نرسه. برای همین احتمالا پروکسی...
_کی شروع کنیم؟
+سوال خوبیه.
همینطور که بیهدف داخل خانه راه میرفتم، به عاصف گفتم: منتظرم سجاد کار و تموم کنه، تا ببینم باید چه کنم.
عاصف چای عراقی برایم ریخت، داد دستم، آنقدر حواسم درگیر عبدالصمد بود نفهمیدم داغ است و کمی از آن را خوردم، فورا لیوان را پرت کردم... دهانم و گلویم سوخت... سجاد از ترس حرف نزد، عاصف هم خودش را جمع و جور کرد؛ بلافاصله رفتم دهانم را شستم، اما انگار بدتر شد. داخل یخچال همه چیز برایمان مهیا شده بود. فورا مقداری ماست گرفتم خوردم تا از التهاب سوختگی زبان و گلویم کاسته شود... برگشتم پیش بچهها، نگاهی به هردویشان انداختم و گفتم:
+حواستون باشه، ما چالشهای زیادی داریم.
سجاد گفت:
_مثلا چی حاجی؟
گفتم:
+اگر بخواهیم پروکسیوار عمل کنیم، تقریبا کنترل کمی بر جزئیات اجرای این عملیات داریم. باید خوب توجیه کنیم تیم عملیاتی رو که گند نزنن. احتمالا نیاز به نظارت دو مرحلهای داریم. هم عملیات، هم پاکسازی تیم پوششی. باید حواسم به همه چیز باشه. شماهم باید حواستون به هر کاری که میکنید باشه و بدون هماهنگی با من اقدامی نکنید.
سپس زدم روی شانه سجاد و گفتم:
+همچنان روی مختصات قبلی ثابت موندی؟
_بله حاجی...
+تونستی لایه گشایی کنی؟
_تقریبا نزدیک شدم
+تلاش کن امروز یه تلهگذاری دیجیتالی قوی داشته باشی. باید مرحله دوم و زودتر شروع کنیم.
_روی سه تا مختصات قبلی دارم کار میکنم.
+یادت باشه، اینها فقط مبارز شهری نیستند. رد سیستم تلهگذاری دیجیتال شما رو اگه بگیرن، به محض عبور ما از حاشیه موصل، لایه امنیتی بعدی رو فعال میکنن، اونوقت کار سخت میشه.
سجاد لبخند زد و گفت: بله چشم. حواسم هست.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_دوازدهم با مادرم تماس گرفتم و گفتم به ماموریت میروم و فرصت اینکه برو
#قسمت_سیزدهم
رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمیام و نقشهها را بیرون کشیدم، روی میز پهن کردم. به سجاد و عاصف گفتم بیایند کنارم... با انگشت، حلقههای امنیتی داعش در سالهای حضورم در عراق را و مسیرهای بازپسگیری را نشان دادم؛ گفتم:
+بچهها این خطها رو ببینید، اما الان دیگه از بین رفته، ولی زیرساخت تونلهاش طبق آخرین اطلاعاتی که دارم، همونجاست. اگه عبدالصمد نزدیک این محدودهها باشه، ما بدون شلیک یک گلوله میتونیم محاصرهاش کنیم. و بهتره سجاد روی همین اطراف رصد داشته باشه.
سیدعاصف عبدالزهراء و سجاد سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند.
سپس ادامه دادم و گفتم: چندتا از بچههایی که در این نقاط هنوز موندن و با من و شهید هادی جعفری مرتبط بودن، باید ازشون توی زدن رد دقیق عبدالصمد کمک بگیریم. چون تجربه اونها و شناخت اونها از این مناطق زیاده.
عاصف گفت:
_بچههای حشد هستن؟
+نه. فقط هنوز به من و سیستم ما وفادارن. حالاهم برگردید سر کارتون.
در ذهنم، صدای اذان از منارههای موصلِ آزادشده با بوی باروت و خاک تازه مخلوط شده بود. این بار، اما، ما از پشت پرده دیجیتال و از یک خانه امن به همان میدان خاکی برمیگشتیم؛ و عبدالصمد حتی نمیدانست که صفحه شطرنجش به زمین ما منتقل شده.
عاصف آمد کنارم که در پشت سر سجاد ایستاده بودم، وَ داشتم به کارهای او با دقت نگاه میکردم، گفت:
_حاج عاکف، به نظر خودت و مختصات احتمالی که توی تصویر از عبدالصمد بود، اون کجاست؟ نکنه سوریه یا جای دیگه باشه و ما داریم الکی اینجا دور خودمون میچرخیم...
نگاهی به او انداختم و گفتم:
+عقلت کمه؟ الآن دوساعت داشتم درمورد چی توضیح میدادم؟ الکی پا میشم بیام عراق، بعد شما دوتارو هم با خودم میگیرم میارم اینجا؟ سرجهازی هستید مگه؟
سجاد و عاصف خندیدند... گفتم:
+این چند روز طبق اطلاعات منابع ما در مرزهای عراق، هیچ خروج یا ورودی مربوط به عبدالصمد ثبت نشده. حتی کسانی که تغییر چهره داده بودن و میخواستن از عراق برن، وقتی کشف شدن هم، هویتشون یک درصد به عبدالصمد نزدیک نبود.
بعد به عاصف گفتم: «این سجاد فلک زده الان نزدیک یک هفتهست داره روی اون کار میکنه. رد اولیه رو زده و منتظریم رد دقیقش و بزنه...»
رفتم سراغ تخته وایت برد. ماژیک را برداشتم و به خط نستعلیق نوشتم:
«بسم الله الرحمن الرحیم.
سوژه: عبدالصمد...
سپس ادامه دادم و نوشتم:
نقاط احتمالی با سیگنالهای احتمالی که دریافت شده اول: شمالغرب عراق، یعنی بخشهایی از نینوا.
تا این را نوشتم عاصف گفت: «چرا اونجا؟»
خندیدم و گفتم:
+میخوای آدرس خونه عمهت و بدم؟
_نه حاجی، بریزیم اونجا که زشته.
+آره میدونم، با اون شوهر عمه سیبیل کلفتت...
_چقدم من خوشم میاد ازش!
برگشتم، رو به تخته وایت برد، ادامه دادم و نوشتم:
+چون دور از دید مستقیم دولت مرکزی قرار دارد. یعنی بیش از ۲۰۰ کیلومتر از مرکز قدرت بغداد فاصله دارد. به همین دلیل میتواند در آن منطقه باشد.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سیزدهم رفتم سمت کیفم، دفترچه عملیات «کمربند شرقی» داخلش بود. دفترچه قدیمیام و نقشهها را بی
#قسمت_چهاردهم
ادامه دادم به نوشتن...
نقطه احتمالی دوم: حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر.
احتمال علت حضور در آن نقطه: چون شرایط مطلوب اوست. آن هم به دلیل حضور گروههای مسلح همسو با عبدالصمد و شاید هم به دلیل بیطرفی دیگر عناصری که ورود او به منطقه را قبول داشته باشند.
نقطه احتمالی سوم: نزدیکی به مرز سنجار یا گذرگاههای قاچاق الانبار
احتمال علت حضور در آن نقطه: حداقل دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»...
نقطه احتمالی چهارم: مناطق با جمعیت ترکمانی یا عشایر مختلط
احتمال علت حضور در آن نقطه: امکان پنهانکردن هویت بین جمعیت بومی یا قبایل.
نقطه احتمالی پنجم: مجتمعهای نظامی متروکه، انبارهای ارتش سابق
احتمال علت حضور در آن نقطه: دسترسی به زمین مرتفع یا محیط بسته «انبار، کمپ بسته» برای کنترل ورودیها.
عاصف گفت: حاجی شما خودت احتمال میدی کجاست؟
چندبار با ماژیک زدم روی تخته و گزینه خیلی قوی و احتمالی مدنظرم را گفتم: «به احتمال زیاد، گزینه دوم و سوم... یعنی حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر؛ یا نزدیک به مرز سنجار یا گذرگاههای قاچاق الانبار به دلیل راه فرار از دو مسیر خروج «یکی به مرز سوریه، یکی به مناطق قبایلی»...
ماژیک را گذاشتم روی تخته و رفتم روی مبل، لم دادم. سجاد مشغول کار شد و عاصف هم مشغول مطالعه کتاب.
با ماوس، هی با عکس عبدالصمد که روی مانیتور اتاق نقش بسته بود، وَر میرفتم و هی زوم میکردم و هی دور میکردم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید، گفتم:
+عاصف به قیافه عبدالصمد دقت کردی...
کتاب را بست، خیره شد به عکس گفت:
_حرومزادگی از سر و روش میباره.
+اون که درسته، ولی یاد کی میافتی؟
عاصف کمی فکر و یه هویی زد زیر خندید و گفت:
_دهنت سرویس حاج عاکف، فهمیدم کی و میگی...
+کی و میگم؟
چهره عبدالصمد شبیه یکی از اغتشاشگرانی بود که سال ۱۴۰۱ دستگیرش کرده بودیم و تا جایی که میخورد، او را زدیم. چون به یک زن چادری از روی کینه و به یک دختر بیحجاب در جهت پروژه کشتهسازی حمله کرده بود. وقتی او را گرفتم، آنقدر ترسید که در شلوارش ادرار کرد و عاصف دوربین گوشیاش را روشن کرد، گفت: سلام فرمانده بخون...
او هم تیکههایی از آن را خوانده بود و من و عاصف و بچهها میخندیدیم.
صبح روز بعد حوالی اذان صبح...
حوالی اذان صبح بود که سجاد با عجله بیدارمان کرد. فکر کردم برای اذان صبح است. دیدم با چشمانی خسته و پف کرده، میگوید:
_حاجی رد دقیقش و زدم...
خیره شدم به صورتش و چشمانم را ریز کردم و گفتم:
+کجاست اون حیوون؟
_موصل... همون جایی که رد اولیهاش و زدیم و شما هم با دیدن ویدیو و تصاویرش احتمال دادی اونجا باشه.
نفهمیدم چطور بلند شدم و تا برسم پای سیستم سجاد، دومرتبه خوردم زمین. فورا نشستم روی صندلی و خیره شدم به لبتاپ و دیدم درست است...
فورا با خط دارای طبقهبندی شده برون مرزیام، با سیدحسین تماس گرفتم و او را در جریان گذاشتم و آخرین توصیههای او را شنیدم.
سجاد با سلسله اقدامات سایبری و زنجیرهای از عملیاتهای فنی و اطلاعاتی، چند اقدام را به صورت همزمان انجام داد که بد نیست شما هم بدانید.
او در فاز اول با جمعآوری سیگنالهای خام و با هماهنگی و پشتیبانی نیروهایش در ستاد تهران جهت رهگیری، یک ترافیک ماهوارهای و ایستگاه شنود روی لایه فرکانسی که میدانست ایجاد کرد.
مانیتورینگهای همگامسازی شبکه، شناسه دستگاه را نشان دادند.
او با یک اقدام ضربتی دستگاههای همراه و
اسکن سلولهای GSM محلی با رکوردهایی، اپراتور احتمالی طرف ثالث را رهگیری کرد. او همچنین با استفاده از نقاط شنود در مسیرهای بینالمللی بهسمت گرههای مشکوک در موصل و نینوا هم اقداماتی را انجام داد. خروجی فاز اول، فهرست دستگاههای فعال، زمانبندی ارتباطات، و دامنه جغرافیایی اولیه را تا شعاع ۳_۵ کیلومتری نشان داد.
در فاز دوم نیروهای پشتیبان سجاد با استخراج ردپای متادیتا و رسانه و کاشت ردیاب در فایلهای تصویری بارگذاریشده، توانستند یک مرحله جلوتر بروند.
از سوی دیگر رهگیری آدرس IP آپلود و مسیر شبکه را رصد کردند و با تحلیل فریمبهفریم ویدئو و عکس که من احتمال دادم در کدام نقطه است و با مقایسه ساختارها و بررسی سایهها و نور برای تخمین زمان و زاویه خورشید، فرضیههایی را در نظر گرفتیم.
سجاد آن شب با استخراج متادیتا مخفی و بازیابی تکههای GPS حذفنشده از حافظه توانست به خروجی دوم برسد. سجاد باید به درستی اقدام میکرد تا هیچ ردپایی از تیم سایبری یا ارتباطات، لاگهای سرور و حتی فایل باقی نماند. او واقعا یک سایبری بینظیر بود. اگر بگویم او دهها مانند اسنودن را میگذاشت در جیب پشتیاش، کذا نگفتم.
ادامه دارد.
عاکف سلیمانی
#قسمت_چهاردهم ادامه دادم به نوشتن... نقطه احتمالی دوم: حومه غرب موصل، تلعفر، الحضر. احتمال علت حض
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_پانزدهم
نماز صبح را به جماعت و سه نفره خواندیم. پس از نماز صبح برای امام حسین در دلم روضه خواندم. پس از روضه دلی، توسل کردم به امام حسین که در این عملیات کمکمان کند. در نجوای خودم به حضرت سیدالشهداء عرض کردم:
هرچه نگاه میکنم، میبینم قلبم از کودکی راهش رو بلد بوده، مستقیم سمت شما. یا حسین، ای میوه قلب حضرت زهرا، خودت سایهبانم باش، پای من و از لغزش توی این عملیات نگه دار، و اجازه نده از دشمن شما شکست بخورم. من جز شما هیچکسی و ندارم. بچه بودم که پدرم شهید شد و اومد توی آغوش شما، کمک کن جلوی شما و پدرم توی این عملیات، رو سپید بشم. پدرم شهید شد، ولی همیشه شما برام پدری کردی...
سپس رفتم در سجده و زار زدم... ادامه دادم نجوای عاشقانهام را...
اربابجان، قدمهای من و در مسیرت قفل کن، چشمم رو از غیر خودت ببر. اصلا هم دلواپس جانم نباش، که اگر افتادم فقط یه نوکر روسیاه افتاده. حتی شده جونم و بدم، بزار مأموریت درست پیش بره. با نام تو بر لب، این مأموریت و جلو میبرم. من فقط دوست دارم خوابی که دیدم تعبیر بشه و روی پای خودت جون بدم. سالهاست دارم میجنگم تا گمشدهام و پیدا کنم و به تو برسم...
هوا داشت روشن میشد. هماهنگیهای لازم با تهران انجام شد. با سجاد و سیدعاصف عبدالزهراء رفتیم سراغ پایگاه مخفی که از قبل برایمان در نظر گرفته شده بود و به قاسم از نیروهای پهپادی دست دادیم...
پس از یکساعت وقتی رسیدیم، چون از قبل همه چیز با قاسم هماهنگ شده بود، به محض رسیدن، وارد اتاق عملیات شدیم...
اتاق عملیات با نوری کم، و مانیتورهای زیاد و اقدامات مهمی که باید حالا انجام میدادیم. قاسم هدفون را داد و گذاشتم روی گوشم. خم شدم به صفحه مانیتور خیره شدم. صدای ضبط شده یک «پینگ» کوتاه از دستگاه Thuraya پخش شد.
پهپاد از وادی کمارتفاع غربی عبور کرد. صدای ملایم پرهها در هدفونم پیچید.
تصویر روی مانیتور، یک ساختمان بلوکی خاکستری، درب نیمهباز، و یک سایه انسانی که نزدیک میشود را نشان میداد. چهره عبدالصمد با وضوح کامل وارد قاب شد. با همان محاسن بلند، و همان نگاه خنثی و چشمان درشت و ترسناکش.
هدفون را در آوردم و به قاسم و عاصف که کنارم ایستاده بودند، با صدای بلند گفتم:
+نگاه کنید، خود حرومزادهاش هست.
زدم روی شانه قاسم و گفتم:
+داداش لطفاً همین مکان و تثبیت کن. کد سایه رو روی نقشه فعال کن.
قاسم گفت:
_میخوای شلیک کنم؟
من و عاصف همزمان بلند گفتیم:
نـــــه.
سجاد از پشت سر آمد سمتمان و به قاسم گفت:
_شوخیت گرفته؟
قاسم گفت:
_فکر کردم میخواید حذفش کنید.
مانیتور اصلی اتاق، مکان دقیق را با مختصات روی نقشه دیجیتال قفل کرد.
رو به قاسم و سجاد کردم و گفتم:
«شما دوتا کنار هم میمونید. ۲۴ ساعته این شغال پیر و زیر نظر میگیرید. هرگونه جابجایی از این ساختمون و فورا باید به من گزارش کنید. از این لحظه به بعد، گشت پهپادی با قاسم، رصد و تلهگذاریهای دیجیتالی با سجاد. نباید گمش کنیم.»
سپس زدم روی شانه عاصف و گفتم: «برو آتیش کن، باید بریم جایی...»
عاصف رفت و منم چند ثانیه بعد فورا رفتم سوار ماشین شدم. به عاصف مسیر را توضیح دادم. عادتم بود که تا دقیقه ۹۰ کسی نمیدانست چه کار میخواهم انجام دهم.
از قبل با ابوحسین، یکی از فرماندهان جبهه مقاومت در عراق هماهنگ بودم و قرار شد در پوشش یک تاجر در خانه یکی از بزرگان عشایر عراق با او دیدار کنم.
وقتی رسیدیم، وارد خانه شدم و با محافظ ابوحسین که از دوستانم بود خوش و بشی کردیم و عکس یادگاری برای بعد از شهادتمان گرفتیم. من را برد طبقه بالا، نزد ابوحسین. وقتی وارد شدم، همدیگر را در آغوش گرفتیم. خیلی وقت بود که ندیدمش. پس از احوالپرسی و خوردن یک فنجان قهوه، گفت:
_برنامت چیه؟
+خودت که حاج کاظم و میشناسی. میگه وقتی میشه سوژه رو آورد چرا به حذف فکر کنیم.
_کاظم و الان ولش کن. پیشنهاد خودت چیه عاکف؟
+چون منبعی از اطلاعات مهم هست، و موساد هدایتش میکنه، باید ربایش بشه.
_بعدش؟
لبخندی زدم و سکوت کردم؛ از گام بعدی من هیچکسی با خبر نبود، حتی سیدعاصف عبدالزهراء که امینترین شخص برای من بود.
ابوحسین گفت: نقشهات توی میدان و بگو! میخوای نیرو اعزام بشه؟ یا میخوای پروکسی عمل کنی؟ نظر سیدحسین و کاظم توی این مرحله چطوره؟
گفتم:
+سیدحسین با من هم نظر هست و دستم و باز گذاشته و گفته برو خواستگاریش و حجلهرو براش توی تهران مهیا میکنیم تا یه شب زفاف مشتی براش بگیریم. حاج کاظم که حرفش یه چیزه فقط؛ صید و زنده میخوام.
_و نظر خودت؟
بلند شدم رفتم صدای تلویزیون را بیشتر کردم و آمدم شانه به شانه ابوحسین نشستم. دلیل اینکه صدای تلویزیون را بیشتر کردم این بود که اگر در اتاق جلسه من و ابوحسین شنود هم کار گذاشته شده باشد، با صدای زیاد تلویزیون، دیگر چیزی شنیده نشود.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_پانزدهم نماز صبح را به جماعت و سه نفره خواندیم. پس از نماز صبح برای ام
#قسمت_شانزدهم
گفتم:
+نظر خودم اینه رقبای عبدالصمد و وارد درگیری کنیم. چون بعضیا به خون کثیفش تشنهان.
ابوحسین معتقد بود خودم و ترکیبی از نیروهای عملیات نقسا کار را پیش ببریم، اما من زیربار نرفتم و توجیهاش کردم که پس از علنی شدن دستگیری، ممکن است عراق از سوی آمریکا و اسراییل جهت یکسری اقدامات علیه ایران تحت فشار قرار بگیرد.
شبکه عملیاتی داعش که از موساد به سوریه و از آنجا به عراق و در نهایت به تهران کشیده شده بود، کار را پیچیده کرده بود. تلاش من بعنوان مسئول این پروندهی سنگین امنیتی این بود تا زنجیره فرماندهی موساد و تکفیر را دچار اختلال و در نهایت دچار خلاء فوری کنم.
چند آیتم در مقابلم بود:
اول اینکه، یک گردان شبهنظامی همپیمان مانند حشدالشعبی یا کتائب یا سرایاءالخراسانی که با ما پیمان دائمی دارد در این عملیات مهم نفوذ و ربایش، ورود کند.
دوم اینکه از یک باند محلی، به صورت یکبار مصرف استفاده کنم و کار را یکسره کنم.
سوم اینکه گروه رقیبِ هدف را شناسایی کنم و در یک نزاع هوشمند داخلی، سودمان را ببریم که اولویت خودم همین گزینه آخر بود.
.....با ابوحسین کلی صحبت کردم و یکسری هماهنگیهای لازم را انجام دادیم. یک روز شخصا و درپوشش فقیر کوچهگرد که از لابلای زباله به دنبال غذا میگردد، نزدیک محل اسکان عبدالصمد رفتم. بادِ داغ، کوچههای باریک را پر کرده بود. بوی نفت خام و چوب سوخته، مثل هشدار خاموشی به مشام هر غریبهای مینشست.
شب بعد، با عاصف و با یک پلاک جعلی از آن منطقه عبور کردیم و موارد مورد نیاز را به ذهن سپردم و بعضاً یادداشت کردم. شب بعدترش با عاصف و حسام و جواد در پوشش یک تاجر و لهجههای تمرینشده، به آن منطقه رفتیم و اقدام به جمعآوری اطلاعات میدانی کردیم، سپس طراحی نقشه، و در انتها فراهم کردن ابزار و مسیر خروج.
همزمان فهرستی از شش نیروی مخالف سرسخت عبدالصمد را روی میز داشتم؛ شش نفر که هر کدام زخمی از او داشتند و حاضر بودند بخاطر منافع خود، به هر قیمتی به او ضربه بزنند.
ارتباط با این نیروها از طریق کانالهای غیرمستقیم انجام شد؛ سه نفرشان «خالد، عثمان، ابواسحاق» از جناح سابق او، و دو نفر«حجاج و مرفوق» وابسته به جناحهای رقیب عبدالصمد، و یکی هم«عمر» از حلقه قاچاق محلی که در معاملهای بزرگ از او رو دست خورده بود.
ساعت 01:30 دقیقه بامداد / مقر پوششی در ۴۰ کیلومتری موصل
نور مهتاب از پنجره شکسته خانه اجارهای میتابید. نقشه عراق را روی دیوار چسباندم و دور سه مسیر مهم مدنظرم را با ماژیکی قرمز به صورت دایرهای علامت زدم. در اتاق هفت صندلی فلزی بود، روی یکی خودم نشستم، و روی ششتای دیگر چهرههای ضد عبدالصمد، ساکت و منتظر نشسته بودند تا صحبت کنم.
به جمع نگاهی انداختم و گفتم:
+هر کدام از شما، زخم عمقیقی رو از عبدالصمد روی مغز و جسمتون دارید. ولی امشب قرار هست شما زخمی به اون بزنید که عفونتش بالا بگیره.
یک نفرشان با صدای خش دار و نگاهی طلبکارانه گفت:
_برنامهت چیه؟
+برنامه رو کامل نمیدونید؛ و نباید هم بدونید. دانستن، مساویست با مرگ بیدلیل.
یکی دیگرشان گفت:
_پس چرا ما؟ ما که همهچیز رو به اسم خودمون خراب نمیکنیم.
عاصف که ایستاده بود کنار درب ورودی، گفت:
+چون شما دشمنش هستید، و دشمنیتون بهترین ماسک هست. فردا، اگر اسمِ چنین شبی به میان اومد، فقط انگشتها به سمت شما بلند میشه، نه به سمت ما. شما هم بخاطر پول اینکار و میکنید. پس بهتره چیزی ندونید.
یکی از یاران سابق عبدالصمد که در این جمع بود، گفت:
_و اگر وسط کار برگشت جلوی ما ایستاد و پیدامون کرد؟
داشتم با پوست روی پیشانیام به دلیل کثیفی هوا و چند روز حمام نرفتن، ور میرفتم؛ که دیگر از این سوالات کلافه شدم و بلند شدم، صدایم را بالا بردم گفتم:
+تموم کنید این بیسوالیها رو. یا با ما هستید و علیه عبدالصمد میزنیم به خط، یا نخود نخود هرکه رود خانه خود. من به بابا ننه و مافوق خودمم جواب پس نمیدم، چه برسه شما. از حالا خوب حواستون و جمع کنید، همه چیز بستگی به دستور لحظهای من و اقدام به موقع شما داره. یا با پاهای خودش به سمت ماشین میاد… یا روی شانههای شما، بیصدا یا الله میشه.
خالد گفت:
_باهاش میخوای چهکار کنی؟
+میخوام ازش قرص شیاف و یبوست تولید کنم...
خالد با این کنایه من، سرش را کمی به جلو خم کرد، نگاهش مثل یک ضربه محکم، صاف در چشمم گره خورد.
گفتم:
+آروم باش… اینجا اونجوری که فکر میکنی جای اشتباه نیست خالد، که چشمهات هم بخوان تیراندازی کنن.
در بازجویی عادت داشتم با غضب و هیبت چشمانم متهم را به پاسخ وا میداشتم و این را همیشه همکارانم، علیالخصوص حاج کاظم هم بارها گفته بود.
عاکف سلیمانی
#قسمت_شانزدهم گفتم: +نظر خودم اینه رقبای عبدالصمد و وارد درگیری کنیم. چون بعضیا به خون کثیفش تشنه
#قسمت_هفدهم
شلیک چشمهایم از هر گلولهای برای خالد عمیقتر بود. مخصوصاً وقتی نشانهاش کسی باشد که خیال میکند فرمان فقط از گلوی خودش عبور میکند. رفتم به سمت خالد که روی صندلی نشسته بود، دستانم را گذاشتم روی شانهاش کمی به جلو متمایل شدم، با صدای آرام اما محکم و سنگین گفتم:
+یادت باشه… توی این اتاق، نشونه رو من تعیین میکنم، ماشه رو من میچِکونم، و حتی تپش قلبت رو هم من تنظیم میکنم. نگاهت و برای اون لحظهای نگه دار که بهت دستور مقابله با عبدالصمد و دادم. برای من چشمات و گرد نکن، چون این مسجد، جای باد شکم دادن نیست پسرجون.
نگاهی به جمع کردم، برگشتم روی صندلیام نشستم. عثمان گفت:
_بعد از اینکه بهت تحویلش دادیم، باهاش چیکار میکنی؟
+قرار شد سوال نکنید که من میخوام باهاش چیکار کنم. شما هم وقتی عبدالصمد و گرفتید، عقدتون و سرش خالی میکنید، تحویل من میدید، پولتون و میگیرید، بعدش به سلامت... منم میرم همونجایی که شما اون رو هرگز نمیبینید. کار شما، تحویل به خانه امن هست. از اونجا به بعد، سایهها هستند که عبدالصمد و میبرن.
عثمان گفت:
_و اگه لو رفتیم؟
+اون وقت، روایت رسمی این هست که شش مرد خشمگین، به خاطر یک زخم و کینهی قدیمی، به جان فرماندهشان افتادند، و بس. هیچکس دنبال دوربین ما نمیگرده.
_دستمزد؟
+زنده ماندن شما، بزرگترین دستمزد هست. البته پول خوبی هم میدم به شما.
_اینطور نمیشه!
+خیلی خوب هم میشه.
خیز برداشت که برود، عاصف با کف دست به سینه عثمان کوبید... با صدای بلند گفتم:
_پات و از اینجا بگذاری بیرون، از نظر من فقط یه مهره سوختهای!
عثمان ایستاد سر جایش، منم برگشتم
همینطور که قدم میزدم داخل آن اتاق و آن شش نفر هم با دقت به من نگاه میکردند، گفتم: نصفش و ۲۴ ساعت قبل از عملیات میگیرید، بقیه هم، فردای تحویل.
سپس روبروی همهشان ایستادم و بعنوان نماینده کشورم و مردمم، با سینهای ستبر و قامتی استوار گفتم:
+حالا، هرکدومتون اسلحهتون و بردارید و آخرین حرفی که میخواهید پشت سرتان بمونه، توی ذهنتون نگه دارید… چون از این لحظه تا پایان عملیات در اختیار من هستید و دیگه نه اسم دارید، نه گذشته. شما با عبدالصمد مشکل دارید، اون و به ما تحویل میدید و پولتون و میگیرید و میرید پیکارتون. هم برای شما خوبه، هم ما. معامله دوسر برد میشه. تا پس فردا ساعت ۱۱ شب به سلامت. البته توی همین خونه، و در طبقه بالا.
چندتن از نیروها آنها را به طبقه بالا فرستادند و موبایل و هرگونه موارد اضافی را از آن شش نفر تحویل گرفتن و سپس در را قفل کردند. عاصف آمد سمتم و لباس عربی «دشداشه و...» را عوض کردیم و لباس خودمان را پوشیدیم، سپس باهم از درب پشتی آن خانه اجارهای رفتیم بیرون. چندنفر از بچهها در آن خانه جهت مراقبت از آن شش نفر، ماندند.
در مسیر برگشت به خانه امن، سید عاصف به من گفت: «چرا داریم از اینها استفاده میکنیم؟» که گفتم: «کم هزینهترین راه برای ایران و مردمش، همین هست که دشمنشون و با دشمنش درگیر کنیم تا سودشو ببریم.»
سپس دستی به چشمان خستهام کشیدم و گفتم: این دعای همیشگی منه. اَللّهُمَّ اشْغَلِ الظّالِمينَ بِالظّالِمينَ وَ اجْعَلنا بَيْنَهمْ سالِمينَ غانِمينَ؛ خداوندا ستمکاران را به يكديگر مشغول ساز و ما را (در پرتو سرگرم شدن آنان به يكديگر) سالم نگهدار و پيروز گردان.
دو روز پس از آخرین جلسه با گروههای مخالف عبدالصمد، من و سیدعاصف عبدالزهراء، هرکدام به طور جداگانه و براساس نیازهای خودمان، بارها به شناسایی رفتیم و منطقه را ارزیابی کردیم. مراحل نهایی از اقدامات جابجایی و لجستیکی را چیدمان کردیم. ساعت ۱۱ شب فرا رسید. خالد، عثمان، ابواسحاق از جناح سابق عبدالصمد و حجاج و مرفوق وابسته به جناحهای رقیب عبدالصمد، و «عمر» از حلقه قاچاق محلی که در معاملهای بزرگ از عبدالصمد، رودست خورده بود، آمادهشان کردیم.
سجاد را در خانهای امن به طور جداگانه و مسلح مستقر کردم تا هرگونه جابجایی عبدالصمد را با تلهگذاریهای دیجیتالی زیر نظر داشته باشد و رد او و تیمش را در صورت نقل مکان یا لو رفتن عملیات بزند.
متأسفانه ابواسحاق که یکی از مخالفین عبدالصمد در همان جمع بود، بلند شد و اعتراض کرد که من نمیمانم و میخواهم بروم و هروقت عملیات شروع شد، بگو بیایم. تا جایی که میشد سعی کردم آرامش کنم اما نشد که نشد. در نهایت بر روی من اسلحه کشید. هم من، هم عاصف میتوانستیم او را بزنیم، اما این کار را نکردیم چون میتوانست برای ما تبعات قبل از عملیات را در آن خانه در حضور دیگر مخالفان عبدالصمد داشته باشد.
به او یک کلمه، گفتم:
+میتونی بری. همین الان هم برو گورت و گم کن.
و او رفت... و موقع رفتن هم، ناسزایی به من گفت که هنوز در ذهنم مانده.
ادامه دارد...
کپی ممنوع
فوروارد با لینک و نام کانال مجاز
عاکف سلیمانی
#قسمت_هفدهم شلیک چشمهایم از هر گلولهای برای خالد عمیقتر بود. مخصوصاً وقتی نشانهاش کسی باشد که خ
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_هجدهم
به یکی از نیروهایی که اطراف کوچه خانه امنمان در ۴۰ کیلومتری موصل مستقر بود، پیام دادم ابواسحاق را زیر نظر بگیرد تا خیانتی به ما نکند و عملیات را لو ندهد و به سمت عبدالصمد نرود.
آن شب تا صبح بیدار بودم و خواب به چشمم نمیآمد. یک ساعتی تا اذان صبح مانده بود و آماده شدم برای وضو گرفتن
و اقامه چندرکعت نافله. راستش برای رضای خدا نبود آن نافلهام بلکه برای پیروزی در عملیات بود. به هر حال انسان هستیم و نفسمان و خواستههایمان.
حوالی اذان صبح بود که نیروی سایهی ابواسحاق پیام داد: «بر روی دیواردارد شکاف ایجاد میشود.»
فهمیدم که ابواسحاق قرار است به سمت عبدالصمد برود و ما را بفروشد و او را فراری بدهد. فورا پیام دادم: «اگر فانوس نگهبان، ناگهان بینور شد، شاخهی خشک را پیش از رسیدن زمستان یا باید هرس کنی، یا باید در آتش بیندازی.»
منظورم از فانوس بی نور «خیانت» ابواسحاق؛ و شاخه خشک «اشاره به شخص ابواسحاق» بود؛ و هرس کن یا در آتش بینداز، یعنی یا زندانیاش کن یا به درک واصلش کن و شرش را کم کن.
چون تمام این شش نفر خودشان از سلفیها بودن که در سوریه و عراق کم جنایت نکردند. آنها هم برای اینکه از عبدالصمد انتقام بگیرند با ما همکاری میکردند، و البته هیچ وقت هم نفهمیدند ما ایرانی هستیم. آنها فکر میکردند ما عرب هستیم، چون با آنها به صورت عربی فصیح عراقی صحبت میکردیم.
نماز صبح را خواندم و مشغول تعقیبات شدم و همانطور که بین چرت و ذکر معلق بودم و داشتم کم کم به خوابی عمیق فرو میرفتم، نیروی سایه ابواسحاق روی خط طبقه بندی شده برون مرزیام پیام فرستاد:
«آیینه ترک خورد و رد سرخ بر صورت قاب نشست. قاب را در جعبه تاریکی گذاشتم و در را با کلید دوم بستم.»
منظور نیروی سایه از آیینه ترک خورد، اشاره به درگیری با ابواسحاق بود؛ و رد سرخ «کنایه از خون و زخمی شدن ابواسحاق» و منظورش از جعبه تاریک «خانه امن» و کلید دوم «یعنی در مکان و وضعیت جدید تحت کنترل است» بود.
خیالم از بابت ابواسحاق راحت شد. برای آن پنج نفر دستور دادم عاصف فورا از بازار هدایا و خوردنیها و لباسهای گران قیمت تهیه کند. تا ظهر تمام آن موارد تهیه شد و به خالد، عثمان و حجاج و مرفوق و عمر دادیم. تمام توانم را بر روی این گذاشتم این پنج نفر را از دست ندهم. چون اگر یک نفر دیگرشان میرفت بیرون، یا درگیری ایجاد میکرد، کار سخت میشد. دلیل اهمیت عبدالصمد اتصال او به رده بالای موساد بود و اخباری هم به دست ما رسیده بود که او یکی از کسانی است که واسطهی بین موساد و یکی از سران عربی منطقه است و در عراق هم کارش قاچاق نفت در سطح کلان و خرید عتیقهجات و عضویابی برای زنده نگه داشتن هستههای مخفی داعش میباشد.
دو روز بعد...
روز عملیات فرا رسید. صبح بعد از خواندن نماز، حرکت کردیم. هوا به طرز نامعمولی خنثی بود؛ نه باد، نه گرد. طبق رصد و اطلاعات میدانی ما، عبدالصمد معمولاً با چهار محافظ تنومند و حرفهای مسلح و یک همراه غیرمسلح برای معاملات پاییندستی به بازار میرفت. تحلیل اطلاعاتی من میگفت آن روز به دنبال خرید محموله خاصی خواهد بود.
اما هرچه منتظر ماندیم، خبری از عبدالصمد نشد. پیام دادم به سجاد:
«سگ هار توی لونهاش هست؟»
لحظاتی بعد پیام داد:
بگذار چک کنم؟
پس از حدود یک دقیقه پیام داد:
«بله...»
در دلم توسلی به خانم امالبنین کردم که کمکمان کند تا عبدالصمد از لانهاش بیرون بزند. شش الی هفت ساعت منتظر ماندیم و تمام آدمها را زیر نظر داشتیم. اما واقعا خسته شده بودم. دیگر داشتم کلافه و عصبانی میشدم. از طرفی، صبحانه هم نخورده بودم، از طرفی دیگر دلم به دلیل آلودگی هوا که ناشی از گرد و غبار موصل بود، به شدت درد میکرد. از سویی دیگر، بین دوتا شانههایم قولنج کرده بود و کلاً، روز، روز من نبود...
ناامید از همه جا و همه چیز و همه کس، دیدم ساعت ۱۵:۱۲ (زمان میدان)، سجاد پیام داد «کلاغ سیاه از شاخه بلند پرید و رد بالش دراطراف خانه افتاده.»
فهمیدم که عبدالصمد از لانهاش بیرون زد. فورا به عاصف پیام دادم همه را آماده باش بزند. گروه سایه از پشتبام چندخانه و کوچه فرعی مراقب بودند تا «کانال خروج»، از ازدحام باز بماند.
مخالفان عبدالصمد، یعنی خالد را بعنوان عنصر جذب عبدالصمد قرار دادم. عثمان هم نقش مشتری را بازی میکرد، و مرفوق هم نقش فروشندهای که به ناگاه عبدالصمد را میبیند و او را میشناسد و «شکایت قدیمی» از او را پیش میکشد.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_هجدهم به یکی از نیروهایی که اطراف کوچه خانه امنمان در ۴۰ کیلومتری موص
#قسمت_نوزدهم
وقتی عبدالصمد زد بیرون، طبق طرحی از پیش تعیین شده، حجاج و عمر و سه نیروی محلیِ جیرهخوار به سمت خانه عبدالصمد رفتند و با درگیری بی صدا، نیروهای داخل خانه او را که از تکفیریهای داعش بودند کشتند و به بیرون آمدند. من از بازار خارج شدم و به سمت خانهامنی که در اطراف بازار بود، رفتم. سجاد هم آنجا مستقر بود. با هک دوربین بازار، و هک دوربین خانهی عبدالصمد همه چیز را زیر نظر گرفتیم.
سه تن از نیروهای برون مرزی عملیاتی ستاد، که من را در این مرحله همراهی میکردند، از درب پشتی وارد خانه عبدالصمد شدند، خانه را پاکسازی کردند و اسناد و مدارک و تمام موارد مورد نیاز را جمعآوری کردند، سپس از خانه زدند بیرون.
رفتم روی خط سیدعاصف عبدالزهراء:
+بگو شروع کنن. خودت برو نقطه دوم مستقر شو. یاعلی.
سجاد تصاویر دوربین مخفیگاه عبدالصمد را با بارگذاری یک فیلم تکراری و ثابت و بدون حضور کسی، همه چیز را به حالت اول برگرداند تا اگر کسی هم بخواهد روی سرور سوار شود و فیلم را در همان لحظه ببیند، نتواند.
عاصف را در دوربین بازار داشتم میدیدم. با اشاره او به خالد، اتصال کلامی با هدف ایجاد شد. خالد، شروع کرد به صحبت کردن با عبدالصمد و کمکم گفتگو را به سمت مشاجرهای از پیش تعیین شده برد.
یکی از محافظان عبدالصمد در همان لحظه جلو آمد و با کف دست به سینه خالد زد. چهره عبدالصمد، برای لحظهای به چپ چرخید، درست به سمت مرفوق، همان مسلحی که در کمین او بود. نگاهی کوتاه اما سنگین رد و بدل شد؛ نگاه مرفوق، نه از جنس تهدید معمول، بلکه از جنس آینهای که گذشته را برمیگرداند بود.
عبدالصمد آدم فوقالعاده زرنگی بود و احساس خطر و ساختگی بودن این دعوا را حس کرد، برای همین ترجیح داد خودش را آرام جلوه دهد.
خالد دعوای ساختگی را شروع کرد و گفت:
_فکر نمیکردم اینجا ببینمت عبدالصمد! پول ما را خوردی و ندادی و به فکر خودت هستی فقط! فکر کردی عراق هم سوریه است که هر غلطی دوست داری میکنی؟
عبدالصمد پوزخندی زد و چیزی نگفت و شروع کرد به حرکت کردن. خالد به سمت عبدالصمد رفت و گردن او را گرفت؛ نفسم در سینهام حبس شده بود.
در همین لحظه محافظان عبدالصمد، خالد را گرفتند و زدند. رفتم روی خط ابراهیم:
+بسم الله ابراهیم. حالا وقتشه.
ابراهیم در پشت بامی که مشرف به سوژه بود مستقر شده بود و با قناصهاش محافظ هدف را زد. محافظان دیگر دور عبدالصمد حلقه زدند و شلیک کور هوایی داشتند تا همه را متفرق کنند. خروج عبدالصمد یکمرحلهای نبود و طبق پیشبینی ما، سه لایه برای عبور تعریف شده بود:
اول: محل درگیری، دوم: خروج از ابتدای بازار در صورت برگشت عبدالصمد، یا خروج از انتهای بازار در صورت ادامه مسیر فوری و فرار از مهلکه! سوم: خودروهایی که در انتظار عبدالصمد بودند.
هر لایه را طوری طراحی کرده بودم که اگر لایه قبل به هر دلیل قفل شد، لایههای بعدی همچنان توان ادامه یا پایان مأموریت را داشته باشند.
عبدالصمد با تیم حفاظتش به سمت ابتدای بازار، جایی که عاصف قرار داشت برگشت و همزمان خالد، و مرفوق، دو محافظ او را با تیراندازی از پای در آوردند و نفر سوم با تیراندازی کور به سمت مردم، چندنفر را کشت و در نهایت به سمت محلهای قدیمی در اطراف بازار رفتند.
دیدم اوضاع خیط است. فورا رفتم روی خط عاصف و گفتم:
عاصف پشت سرت و به پا...
چهارمین محافظ عبدالصمد توسط عاصف کشته شد و حالا دیگر عبدالصمد تنها بود و خبری از محافظ مسلح و غیر مسلح او نبود. هدف، دوان دوان به سمت لانه خود برگشت و به محض ورود، خواست همه چیز را جمع کند، اما در آنجا بود که فهمید، حالا دیگر حتی در مخفیگاهش هم امنیت ندارد.
با تصویر مستقیمی که از پهپاد شناسایی در بالای سر خانهاش داشتیم، به صورت مستقیم او را زیر نظر گرفتیم و دیدم که عبدالصمد به محض ورود به خانهاش با کیف و یک گوشی ماهواره ای دارد از درب پشتی خانه فرار میکند.
رفتم روی خط عاصف:
برو پشت خونه!
عاصف با لندکروز، بیدرنگ به پشت خانه پیچید و درست جلوی در ترمز زد. عبدالصمد با گامهای سریع به در پشتی نزدیک میشد. عاصف فوری از ماشین پرید، در عقب را گشود و یکی از نیروهای عملیاتی که در سمت راست عقب نشسته بود، او هم بیرون پرید و به دیوار چسبید.
نفر دیگری که جلو و سمت راست کنار عاصف بود، فورا پیاده شد و پشت فرمان نشست تا جای عاصف را بگیرد.
روی خط عاصف رفتم و گفتم:
«تورت رو پهن کن، جهتت رو بگیر، صیدش کن.»
عبدالصمد وقتی بیرون آمد، لحظهای مکث کرد، اما عاصف با یک ضربه او را به سمت صندلی عقب هول داد، در را بست و از سمت دیگر وارد خودرو شد و در کنار عبدالصمد نشست. بلافاصله، خودرو منطقه را ترک کرد.
عاکف سلیمانی
#قسمت_نوزدهم وقتی عبدالصمد زد بیرون، طبق طرحی از پیش تعیین شده، حجاج و عمر و سه نیروی محلیِ جیرهخو
#قسمت_بیستم
عاصف، راننده، و نیروی عملیاتی ایرانی دیگری که روی صندلی جلو در سمت راست نشسته بود، همگی با لباس محلی عربی و صورتهای پوشیده بودند. عبدالصمد، با همهی زرنگیاش، وقتی فهمید جانش در خطر است و پس از کشتهشدن محافظانش، راهی جز فرار از منطقه ندارد، حاضر شد به تنهایی هم که شده از منطقه فرار کنند...اما نمیدانست در تور امنیتی سربازان گمنام امام زمان قرار دارد.
روی خط راننده رفتم و گفتم:
«یحیی جان، بیستوپنج دقیقه همین مسیر خاکی رو با سرعت ۱۵۰ برو؛ نه کمتر، نه بیشتر. از مسیر فرعی شمالغرب حرکت کن. طبق نقشه، این مسیر بدون تماس با ایست بازرسی و نقطه فیلترینگ داعش هست.»
یحیی سرفهای کرد و فهمیدم پیام را گرفته است.
تمام مسیر و لایههایی که با عاصف طراحی کرده بودیم و سیدحسین هم در جریان آن بود، و همچنین جابجایی هدف از محل اقامت تا نقاط عبور، همه تحت کاور و پوشش لایه سنگین هوایی نیروهای ایرانی بود.
25 دقیقه بعد، خودروی لندکروز وارد جاده فرعی موسوم به خط خاکستری شد. سیگنال پهپاد سه بار پالس داد: «شاخه امن».
با تعجب به قاسم گفتم:
+موضوع چیه؟
لبخندی زد و گفت:
_این یعنی از نظر پوشش هوایی، مسیر تا ایستگاه بعدی بدون پوشش تهدید تشخیص داده شده. نگران نباش حاجی.
نفس عمیق و راحتی کشیدم... رفتم روی خط مراد که با حسن قرار بود از مسیر دوم تا سوم، به صورت زمینی خودروی حامل عبدالصمد را کاور کنند. گفتم:
+مراد، خودرو وارد زمین شما شد. تا مسیر سوم بدرقه بفرمایید.
_دریافت شد آقا عاکف.
+یاعلی مدد
مراد و حسن با یک خودروی شاسی، در فاصلهای ثابت اما ناپیدا باقی ماندند تا خودروی حامل هدف به مقصد سوم برسد.
در مسیر، به نظر میرسید جاده خلوت باشد. تا وقتی که لندکروز حامل عبدالصمد و نیروهای اطلاعاتی ایران از یک سربالایی عبور کرد. یک خودرو و سه موتور سوار پشت سرش به راه افتادند... فورا رفتم نزدیکتر شدم به مانیتوری که داشتم با دقت به صفحه آن نگاه میکردم... همزمان عاصف آمد روی خطم و با صدایی نگران گفت:
_حاجی، مزاحم دارم اینجا!
+وضعیت سوژه؟
_در شوک، اما ظاهراً متوجه شده....
همزمان صدای عبدالصمد را شنیدم که بلند با حقد و غضب گفت:
_انت ایرانی؟
عاصف با صدایی بلند و فریادی عصبانی و سراسر حقد و غضب گفت:
+ها! أنا ایرانی!
رفتم روی خط عاصف و گفتم:
+خفهش کن اون حرومزاده رو!
_اطاعت
عاصف که از همان اول داخل خودرو به چشمان عبدالصمد چشمبند زده بود و روی آن یک پارچه ضخیم مشکی هم کشیده بود، خودش بعد از عملیات برایم تعریف کرد که روی لب و دهان و صورت عبدالصمد چند دور چسب پنج سانتی کشید و فقط مقداری از قسمت پارچه روی بینیاش را سوراخ کرد که از راه بینی نفس بکشد.
این کار باعث شد دیگر عبدالصمد نتواند رفتار غیر عادی داشته باشد و او را در کف خودرو خواباند و پاهایش را روی سینه عبدالصمد گذاشت...