eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
#قسمت_شانزدهم گفتم: +نظر خودم اینه رقبای عبدالصمد و وارد درگیری کنیم. چون بعضیا به خون کثیفش تشنه‌
شلیک چشم‌هایم از هر گلوله‌ای برای خالد عمیق‌تر بود. مخصوصاً وقتی نشانه‌اش کسی باشد که خیال می‌کند فرمان فقط از گلوی خودش عبور می‌کند. رفتم به سمت خالد که روی صندلی نشسته بود، دستانم را گذاشتم روی شانه‌اش کمی به جلو متمایل شدم، با صدای آرام اما محکم و سنگین گفتم: +یادت باشه… توی این اتاق، نشونه رو من تعیین می‌کنم، ماشه رو من می‌چِکونم، و حتی تپش قلبت رو هم من تنظیم می‌کنم. نگاهت و برای اون لحظه‌ای نگه دار که بهت دستور مقابله با عبدالصمد و دادم. برای من چشمات و گرد نکن، چون این مسجد، جای باد شکم دادن نیست پسرجون. نگاهی به جمع کردم، برگشتم روی صندلی‌ام نشستم. عثمان گفت: _بعد از اینکه بهت تحویلش دادیم، باهاش چیکار می‌کنی؟ +قرار شد سوال نکنید که من می‌خوام باهاش چیکار کنم. شما هم وقتی عبدالصمد و گرفتید، عقدتون و سرش خالی می‌کنید، تحویل من می‌دید، پولتون و می‌گیرید، بعدش به سلامت... منم میرم همون‌جایی که شما اون رو هرگز نمی‌بینید. کار شما، تحویل به خانه امن هست. از اونجا به بعد، سایه‌ها هستند که عبدالصمد و می‌برن. عثمان گفت: _و اگه لو رفتیم؟ +اون وقت، روایت رسمی این هست که شش مرد خشمگین، به خاطر یک زخم و کینه‌ی قدیمی، به جان فرمانده‌شان افتادند، و بس. هیچ‌کس دنبال دوربین ما نمی‌گرده. _دستمزد؟ +زنده ماندن شما، بزرگ‌ترین دستمزد هست. البته پول خوبی هم میدم به شما. _این‌طور نمیشه! +خیلی خوب هم میشه. خیز برداشت که برود، عاصف با کف دست به سینه عثمان کوبید... با صدای بلند گفتم: _پات و از اینجا بگذاری بیرون، از نظر من فقط یه مهره سوخته‌ای! عثمان ایستاد سر جایش، منم برگشتم همینطور که قدم میزدم داخل آن اتاق و آن شش نفر هم با دقت به من نگاه می‌کردند، گفتم: نصفش و ۲۴ ساعت قبل از عملیات می‌گیرید، بقیه هم، فردای تحویل. سپس روبروی همه‌شان ایستادم و بعنوان نماینده کشورم و مردمم، با سینه‌ای ستبر و قامتی استوار گفتم: +حالا، هرکدوم‌تون اسلحه‌تون و بردارید و آخرین حرفی که می‌خواهید پشت سرتان بمونه، توی ذهنتون نگه دارید… چون از این لحظه تا پایان عملیات در اختیار من هستید و دیگه نه اسم دارید، نه گذشته. شما با عبدالصمد مشکل دارید، اون و به ما تحویل میدید و پولتون و می‌گیرید و می‌رید پی‌کارتون. هم برای شما خوبه، هم ما. معامله دوسر برد میشه. تا پس فردا ساعت ۱۱ شب به سلامت. البته توی همین خونه، و در طبقه بالا. چندتن از نیروها آن‌ها را به طبقه بالا فرستادند و موبایل و هرگونه موارد اضافی را از آن شش نفر تحویل گرفتن و سپس در را قفل کردند. عاصف آمد سمتم و لباس عربی «دشداشه و...» را عوض کردیم و لباس خودمان را پوشیدیم، سپس باهم از درب پشتی آن خانه اجاره‌ای رفتیم بیرون. چندنفر از بچه‌ها در آن خانه جهت مراقبت از آن شش نفر، ماندند. در مسیر برگشت به خانه امن، سید عاصف به من گفت: «چرا داریم از این‌ها استفاده می‌کنیم؟» که گفتم: «کم هزینه‌ترین راه برای ایران و مردمش، همین هست که دشمن‌شون و با دشمنش درگیر کنیم تا سودش‌و ببریم.» سپس دستی به چشمان خسته‌ام کشیدم و گفتم: این دعای همیشگی منه. اَللّهُمَّ اشْغَلِ الظّالِمينَ بِالظّالِمينَ وَ اجْعَلنا بَيْنَهمْ سالِمينَ غانِمينَ؛ خداوندا ستمکاران را به يكديگر مشغول ساز و ما را (در پرتو سرگرم شدن آنان به يكديگر) سالم نگهدار و پيروز گردان. دو روز پس از آخرین جلسه با گروه‌های مخالف عبدالصمد، من و سیدعاصف عبدالزهراء، هرکدام به طور جداگانه و براساس نیازهای خودمان، بارها به شناسایی رفتیم و منطقه را ارزیابی کردیم. مراحل نهایی از اقدامات جابجایی و لجستیکی را چیدمان کردیم. ساعت ۱۱ شب فرا رسید. خالد، عثمان، ابواسحاق از جناح سابق عبدالصمد و حجاج و مرفوق وابسته به جناح‌های رقیب عبدالصمد، و «عمر» از حلقه قاچاق محلی که در معامله‌ای بزرگ از عبدالصمد، رودست خورده بود، آماده‌شان کردیم. سجاد را در خانه‌ای امن به طور جداگانه و مسلح مستقر کردم تا هرگونه جابجایی عبدالصمد را با تله‌گذاری‌های دیجیتالی زیر نظر داشته باشد و رد او و تیمش را در صورت نقل مکان یا لو رفتن عملیات بزند. متأسفانه ابواسحاق که یکی از مخالفین عبدالصمد در همان جمع بود، بلند شد و اعتراض کرد که من نمی‌مانم و می‌خواهم بروم و هروقت عملیات شروع شد، بگو بیایم. تا جایی که می‌شد سعی کردم آرامش کنم اما نشد که نشد. در نهایت بر روی من اسلحه کشید. هم من، هم عاصف می‌توانستیم او را بزنیم، اما این کار را نکردیم چون می‌توانست برای ما تبعات قبل از عملیات را در آن خانه در حضور دیگر مخالفان عبدالصمد داشته باشد. به او یک کلمه، گفتم: +میتونی بری. همین الان هم برو گورت و گم کن. و او رفت... و موقع رفتن هم، ناسزایی به من گفت که هنوز در ذهنم مانده. ادامه دارد... کپی ممنوع فوروارد با لینک و نام کانال مجاز
عاکف سلیمانی
#قسمت_هفدهم شلیک چشم‌هایم از هر گلوله‌ای برای خالد عمیق‌تر بود. مخصوصاً وقتی نشانه‌اش کسی باشد که خ
بسم‌الله الرحمن الرحیم به یکی از نیروهایی که اطراف کوچه خانه امن‌مان در ۴۰ کیلومتری موصل مستقر بود، پیام دادم ابواسحاق را زیر نظر بگیرد تا خیانتی به ما نکند و عملیات را لو ندهد و به سمت عبدالصمد نرود. آن شب تا صبح بیدار بودم و خواب به چشمم نمی‌آمد. یک ساعتی تا اذان صبح مانده بود و آماده شدم برای وضو گرفتن و اقامه چندرکعت نافله. راستش برای رضای خدا نبود آن نافله‌ام بلکه برای پیروزی در عملیات بود. به هر حال انسان هستیم و نفس‌مان و خواسته‌هایمان. حوالی اذان صبح بود که نیروی سایه‌ی ابواسحاق پیام داد: «بر روی دیواردارد شکاف ایجاد می‌شود.» فهمیدم که ابواسحاق قرار است به سمت عبدالصمد برود و ما را بفروشد و او را فراری بدهد. فورا پیام دادم: «اگر فانوس نگهبان، ناگهان بی‌نور شد، شاخه‌ی خشک را پیش از رسیدن زمستان یا باید هرس کنی، یا باید در آتش بیندازی.» منظورم از فانوس بی نور «خیانت» ابواسحاق؛ و شاخه خشک «اشاره به شخص ابواسحاق» بود؛ و هرس کن یا در آتش بینداز، یعنی یا زندانی‌اش کن یا به درک واصلش کن و شرش را کم کن. چون تمام این شش نفر خودشان از سلفی‌ها بودن که در سوریه و عراق کم جنایت نکردند. آن‌ها هم برای اینکه از عبدالصمد انتقام بگیرند با ما همکاری می‌کردند، و البته هیچ وقت هم نفهمیدند ما ایرانی هستیم. آن‌ها فکر می‌کردند ما عرب هستیم، چون با آن‌ها به صورت عربی فصیح عراقی صحبت می‌کردیم. نماز صبح را خواندم و مشغول تعقیبات شدم و همانطور که بین چرت و ذکر معلق بودم و داشتم کم کم به خوابی عمیق فرو می‌رفتم، نیروی سایه ابواسحاق روی خط طبقه بندی شده برون مرزی‌ام پیام فرستاد: «آیینه ترک خورد و رد سرخ بر صورت قاب نشست. قاب را در جعبه تاریکی گذاشتم و در را با کلید دوم بستم.» منظور نیروی سایه از آیینه ترک خورد، اشاره به درگیری با ابواسحاق بود؛ و رد سرخ «کنایه از خون و زخمی شدن ابواسحاق» و منظورش از جعبه تاریک «خانه امن» و کلید دوم «یعنی در مکان و وضعیت جدید تحت کنترل است» بود. خیالم از بابت ابواسحاق راحت شد. برای آن پنج نفر دستور دادم عاصف فورا از بازار هدایا و خوردنی‌ها و لباس‌های گران قیمت تهیه کند. تا ظهر تمام آن موارد تهیه شد و به خالد، عثمان و حجاج و مرفوق و عمر دادیم. تمام توانم را بر روی این گذاشتم این پنج نفر را از دست ندهم. چون اگر یک نفر دیگرشان می‌رفت بیرون، یا درگیری ایجاد می‌کرد، کار سخت می‌شد. دلیل اهمیت عبدالصمد اتصال او به رده بالای موساد بود و اخباری هم به دست ما رسیده بود که او یکی از کسانی است که واسطه‌ی بین موساد و یکی از سران عربی منطقه است و در عراق هم کارش قاچاق نفت در سطح کلان و خرید عتیقه‌جات و عضویابی برای زنده نگه داشتن هسته‌های مخفی داعش می‌باشد. دو روز بعد... روز عملیات فرا رسید. صبح بعد از خواندن نماز، حرکت کردیم. هوا به طرز نامعمولی خنثی بود؛ نه باد، نه گرد. طبق رصد و اطلاعات میدانی ما، عبدالصمد معمولاً با چهار محافظ تنومند و حرفه‌ای مسلح و یک همراه غیرمسلح برای معاملات پایین‌دستی به بازار می‌رفت. تحلیل اطلاعاتی من می‌گفت آن روز به دنبال خرید محموله خاصی خواهد بود. اما هرچه منتظر ماندیم، خبری از عبدالصمد نشد. پیام دادم به سجاد: «سگ هار توی لونه‌اش هست؟» لحظاتی بعد پیام داد: بگذار چک کنم؟ پس از حدود یک دقیقه پیام داد: «بله...» در دلم توسلی به خانم ام‌البنین کردم که کمکمان کند تا عبدالصمد از لانه‌اش بیرون بزند. شش الی هفت ساعت منتظر ماندیم و تمام آدم‌ها را زیر نظر داشتیم. اما واقعا خسته شده بودم. دیگر داشتم کلافه و عصبانی می‌شدم. از طرفی، صبحانه هم نخورده بودم، از طرفی دیگر دلم به دلیل آلودگی هوا که ناشی از گرد و غبار موصل بود، به شدت درد می‌کرد. از سویی دیگر، بین دوتا شانه‌هایم قولنج کرده بود و کلاً، روز، روز من نبود... ناامید از همه جا و همه چیز و همه کس، دیدم ساعت ۱۵:۱۲ (زمان میدان)، سجاد پیام داد «کلاغ سیاه از شاخه بلند پرید و رد بالش دراطراف خانه افتاده.» فهمیدم که عبدالصمد از لانه‌اش بیرون زد. فورا به عاصف پیام دادم همه را آماده باش بزند. گروه سایه از پشت‌بام چندخانه و کوچه فرعی مراقب بودند تا «کانال خروج»، از ازدحام باز بماند. مخالفان عبدالصمد، یعنی خالد را بعنوان عنصر جذب عبدالصمد قرار دادم. عثمان هم نقش مشتری را بازی می‌کرد، و مرفوق هم نقش فروشنده‌ای که به ناگاه عبدالصمد را می‌بیند و او را می‌شناسد و «شکایت قدیمی» از او را پیش می‌کشد.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_هجدهم به یکی از نیروهایی که اطراف کوچه خانه امن‌مان در ۴۰ کیلومتری موص
وقتی عبدالصمد زد بیرون، طبق طرحی از پیش تعیین شده، حجاج و عمر و سه نیروی محلیِ جیره‌خوار به سمت خانه عبدالصمد رفتند و با درگیری بی صدا، نیروهای داخل خانه او را که از تکفیری‌های داعش بودند کشتند و به بیرون آمدند. من از بازار خارج شدم و به سمت خانه‌امنی که در اطراف بازار بود، رفتم. سجاد هم آنجا مستقر بود. با هک دوربین بازار، و هک دوربین خانه‌ی عبدالصمد همه چیز را زیر نظر گرفتیم. سه تن از نیروهای برون مرزی عملیاتی ستاد، که من را در این مرحله همراهی می‌کردند، از درب پشتی وارد خانه عبدالصمد شدند، خانه را پاکسازی کردند و اسناد و مدارک و تمام موارد مورد نیاز را جمع‌آوری کردند، سپس از خانه زدند بیرون. رفتم روی خط سیدعاصف عبدالزهراء: +بگو شروع کنن. خودت برو نقطه دوم مستقر شو. یاعلی. سجاد تصاویر دوربین مخفیگاه عبدالصمد را با بارگذاری یک فیلم تکراری و ثابت و بدون حضور کسی، همه چیز را به حالت اول برگرداند تا اگر کسی هم بخواهد روی سرور سوار شود و فیلم را در همان لحظه ببیند، نتواند. عاصف را در دوربین بازار داشتم می‌دیدم. با اشاره او به خالد، اتصال کلامی با هدف ایجاد شد. خالد، شروع کرد به صحبت کردن با عبدالصمد و کم‌کم گفتگو را به سمت مشاجره‌ای از پیش تعیین شده برد. یکی از محافظان عبدالصمد در همان لحظه جلو آمد و با کف دست به سینه خالد زد. چهره عبدالصمد، برای لحظه‌ای به چپ چرخید، درست به سمت مرفوق، همان مسلحی که در کمین او بود. نگاهی کوتاه اما سنگین رد و بدل شد؛ نگاه مرفوق، نه از جنس تهدید معمول، بلکه از جنس آینه‌ای که گذشته را برمی‌گرداند بود. عبدالصمد آدم فوق‌العاده زرنگی بود و احساس خطر و ساختگی بودن این دعوا را حس کرد، برای همین ترجیح داد خودش را آرام جلوه دهد. خالد دعوای ساختگی را شروع کرد و گفت: _فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت عبدالصمد! پول ما را خوردی و ندادی و به فکر خودت هستی فقط! فکر کردی عراق هم سوریه است که هر غلطی دوست داری می‌کنی؟ عبدالصمد پوزخندی زد و چیزی نگفت و شروع کرد به حرکت کردن. خالد به سمت عبدالصمد رفت و گردن او را گرفت؛ نفسم در سینه‌ام حبس شده بود. در همین لحظه محافظان عبدالصمد، خالد را گرفتند و زدند. رفتم روی خط ابراهیم: +بسم الله ابراهیم. حالا وقتشه. ابراهیم در پشت بامی که مشرف به سوژه بود مستقر شده بود و با قناصه‌اش محافظ هدف را زد. محافظان دیگر دور عبدالصمد حلقه زدند و شلیک کور هوایی داشتند تا همه را متفرق کنند. خروج عبدالصمد یک‌مرحله‌ای نبود و طبق پیش‌بینی ما، سه لایه برای عبور تعریف شده بود: اول: محل درگیری، دوم: خروج از ابتدای بازار در صورت برگشت عبدالصمد، یا خروج از انتهای بازار در صورت ادامه مسیر فوری و فرار از مهلکه! سوم: خودروهایی که در انتظار عبدالصمد بودند. هر لایه را طوری طراحی کرده بودم که اگر لایه قبل به هر دلیل قفل شد، لایه‌های بعدی همچنان توان ادامه یا پایان مأموریت را داشته باشند. عبدالصمد با تیم حفاظتش به سمت ابتدای بازار، جایی که عاصف قرار داشت برگشت و همزمان خالد، و مرفوق، دو محافظ او را با تیراندازی از پای در آوردند و نفر سوم با تیراندازی کور به سمت مردم، چندنفر را کشت و در نهایت به سمت محله‌ای قدیمی در اطراف بازار رفتند. دیدم اوضاع خیط است. فورا رفتم روی خط عاصف و گفتم: عاصف پشت سرت و به پا... چهارمین محافظ عبدالصمد توسط عاصف کشته شد و حالا دیگر عبدالصمد تنها بود و خبری از محافظ مسلح و غیر مسلح او نبود. هدف، دوان دوان به سمت لانه خود برگشت و به محض ورود، خواست همه چیز را جمع کند، اما در آنجا بود که فهمید، حالا دیگر حتی در مخفیگاهش هم امنیت ندارد. با تصویر مستقیمی که از پهپاد شناسایی در بالای سر خانه‌اش داشتیم، به صورت مستقیم او را زیر نظر گرفتیم و دیدم که عبدالصمد به محض ورود به خانه‌اش با کیف و یک گوشی ماهواره ای دارد از درب پشتی خانه فرار میکند. رفتم روی خط عاصف: برو پشت خونه! عاصف با لندکروز، بی‌درنگ به پشت خانه پیچید و درست جلوی در ترمز زد. عبدالصمد با گام‌های سریع به در پشتی نزدیک می‌شد. عاصف فوری از ماشین پرید، در عقب را گشود و یکی از نیروهای عملیاتی که در سمت راست عقب نشسته بود، او هم بیرون پرید و به دیوار چسبید. نفر دیگری که جلو و سمت راست کنار عاصف بود، فورا پیاده شد و پشت فرمان نشست تا جای عاصف را بگیرد. روی خط عاصف رفتم و گفتم: «تورت رو پهن کن، جهتت رو بگیر، صیدش کن.» عبدالصمد وقتی بیرون آمد، لحظه‌ای مکث کرد، اما عاصف با یک ضربه او را به سمت صندلی عقب هول داد، در را بست و از سمت دیگر وارد خودرو شد و در کنار عبدالصمد نشست. بلافاصله، خودرو منطقه را ترک کرد.
واقعا خسته ام بقیه ش و فرصت کردم بعد از نماز صبح میگذارم یاعلی
عاکف سلیمانی
#قسمت_نوزدهم وقتی عبدالصمد زد بیرون، طبق طرحی از پیش تعیین شده، حجاج و عمر و سه نیروی محلیِ جیره‌خو
عاصف، راننده، و نیروی عملیاتی ایرانی دیگری که روی صندلی جلو در سمت راست نشسته بود، همگی با لباس محلی عربی و صورت‌های پوشیده بودند. عبدالصمد، با همه‌ی زرنگی‌اش، وقتی فهمید جانش در خطر است و پس از کشته‌شدن محافظانش، راهی جز فرار از منطقه ندارد، حاضر شد به تنهایی هم که شده از منطقه فرار کنند...اما نمی‌دانست در تور امنیتی سربازان گمنام امام زمان قرار دارد. روی خط راننده رفتم و گفتم: «یحیی جان، بیست‌وپنج دقیقه همین مسیر خاکی رو با سرعت ۱۵۰ برو؛ نه کمتر، نه بیشتر. از مسیر فرعی شمال‌غرب حرکت کن. طبق نقشه، این مسیر بدون تماس با ایست‌ بازرسی و نقطه فیلترینگ داعش هست.» یحیی سرفه‌ای کرد و فهمیدم پیام را گرفته است. تمام مسیر و لایه‌هایی که با عاصف طراحی کرده بودیم و سیدحسین هم در جریان آن بود، و همچنین جابجایی هدف از محل اقامت تا نقاط عبور، همه تحت کاور و پوشش لایه سنگین هوایی نیروهای ایرانی بود. 25 دقیقه بعد، خودروی لندکروز وارد جاده فرعی موسوم به خط خاکستری شد. سیگنال پهپاد سه بار پالس داد: «شاخه امن». با تعجب به قاسم گفتم: +موضوع چیه؟ لبخندی زد و گفت: _این یعنی از نظر پوشش هوایی، مسیر تا ایستگاه بعدی بدون پوشش تهدید تشخیص داده شده. نگران نباش حاجی. نفس عمیق و راحتی کشیدم... رفتم روی خط مراد که با حسن قرار بود از مسیر دوم تا سوم، به صورت زمینی خودروی حامل عبدالصمد را کاور کنند. گفتم: +مراد، خودرو وارد زمین شما شد. تا مسیر سوم بدرقه بفرمایید. _دریافت شد آقا عاکف. +یاعلی مدد مراد و حسن با یک خودروی شاسی، در فاصله‌ای ثابت اما ناپیدا باقی ماندند تا خودروی حامل هدف به مقصد سوم برسد. در مسیر، به نظر میرسید جاده خلوت باشد. تا وقتی که لندکروز حامل عبدالصمد و نیروهای اطلاعاتی ایران از یک سربالایی عبور کرد. یک خودرو و سه موتور سوار پشت سرش به راه افتادند... فورا رفتم نزدیک‌تر شدم به مانیتوری که داشتم با دقت به صفحه آن نگاه می‌کردم... همزمان عاصف آمد روی خطم و با صدایی نگران گفت: _حاجی، مزاحم دارم اینجا! +وضعیت سوژه؟ _در شوک، اما ظاهراً متوجه شده.... همزمان صدای عبدالصمد را شنیدم که بلند با حقد و غضب گفت: _انت ایرانی؟ عاصف با صدایی بلند و فریادی عصبانی و سراسر حقد و غضب گفت: +ها! أنا ایرانی! رفتم روی خط عاصف و گفتم: +خفه‌ش کن اون حرومزاده رو! _اطاعت عاصف که از همان اول داخل خودرو به چشمان عبدالصمد چشم‌بند زده بود و روی آن یک پارچه ضخیم مشکی هم کشیده بود، خودش بعد از عملیات برایم تعریف کرد که روی لب و دهان و صورت عبدالصمد چند دور چسب پنج سانتی کشید و فقط مقداری از قسمت پارچه روی بینی‌اش را سوراخ کرد که از راه بینی نفس بکشد. این کار باعث شد دیگر عبدالصمد نتواند رفتار غیر عادی داشته باشد و او را در کف خودرو خواباند و پاهایش را روی سینه عبدالصمد گذاشت...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیستم عاصف، راننده، و نیروی عملیاتی ایرانی دیگری که روی صندلی جلو در سمت راست نشسته بود، همگی
بسم‌الله الرحمن الرحیم علیرغم اینکه سعی می‌کردم نگران نباشم، اما مقداری دلشوره داشتم. به عاصف گفتم: +به یحیی«راننده» بگو هر اتفاقی افتاد به مسیرش ادامه بده و با همون سرعت قبلی حرکت کنه. اما خودت، و مرصاد «نفر جلویی سمت راست» به هیچ عنوان نباید با تیم مزاحم درگیر بشید. برای مزاحمین، می‌دونم باید چیکار کنم... عاصف گفت: _چشم، ولی خیلی دارن نزدیک میشن... نگران حذف سوژه هستم... +نگران نباش. تا اینجا، عملیات به لطف مادرت خانم حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها خوب پیش رفته و به مدد ناموس ابالفضل خانم ام‌البنین، از اینجا به بعدش هم خوب پیش می‌ره. متوسل شود به جده‌ات حضرت زهرا. _چشم حاجی‌... عاصف واقعا نگران خودش نبود و انصافا دریده و شجاع بود. نه تنها او، بلکه دیگر همرزمان‌مان هم اینگونه بودند و هستند. به عاصف گفتم: +به نظرم هسته‌های مخفی داعش باشن. بعید می‌دونم اینا بدونن که توی خودروی شما عبدالصمد هست... به مسیر ادامه بدید. فورا رفتم روی خط مراد و گفتم: +مراد صدای من و داری؟ _بله آقا. +نزدیک مزاحمین بشید. سعی کنید بدون درگیری، با رعایت تمام اصول و حفظ جان خودتون، اونارو از سر راه بچه‌ها بردارید... _پیام دریافت شد... اقدام می‌شود. داشتم از طریق دوربین پهپاد می‌دیدم... لحظه‌ای به ذهنم رسید که پهپاد رزمی بلند کنیم، و به قاسم گفتم به یکی از نیروهای خودش دستور بدهد... او فورا اقدام کرد اما... مراد و حسن تلاش کردند با درگیری و تیر اندازی آن خودرو و سه موتور سوار را دور کنند. رفتم روی خط یحیی «راننده»: +یحیی 2 کیلومتر دیگه یه فرعی داری سمت چپ. برو داخل. وارد که شدی دویست متر به مسیرت ادامه میدی، وقتی رسیدی، یه سوله سمت راستت می‌بینی. وارد سوله میشید و ماشین و لباساتون و عوض می‌کنید. بچه‌ها اونجا منتظرن. ضمنا، لباس اون حیوون رو هم عوض کنید. _دریافت شد. منتظر باشید. درگیری مراد و حسن با تیم مزاحم شدت گرفت. رفتم روی خط مراد: +مراد درگیری کنترل شده داشته باشید، تا دقایقی دیگه پهپاد رزمی بلند میشه. جوابی دریافت نشد. رفتم روی خط حسن: +حسن جان صدای من و داری؟ _بله حاجی... +وضعیت... _دارن تیراندازی میکنن سمت ما... ما هم داریم می‌زنیم. +کمک هوایی دارم می‌فرستم... _بعید میدونم زنده بمونیم. مراد زخمی شده. محکم با کف دستم زدم روی پیشانی‌ام. رفتم طبقه پایین خانه امن سراغ قاسم... گفتم: +چیکار کنیم؟ مراد زخمی شده. _با تیم دوم پهپادی هماهنگ کردم. الان اسحاق رزمی بلند می‌کنه... با صدای بلند گفتم: + فقط فوری. همین حالا. یالّا ببینم... در را محکم بستم و برگشتم بالا. ناگهان صدای مراد به طوری که بی‌حال بود در گوشم پیچید: _آقا عاکف... وضعیت یاحسین شهید. +مرااااد. صدای من و داری؟ با توام مراد. مراد تو رو جان مولا جواب بده... فورا تماس گرفتم با عاصف... جواب که داد گفتم: +وضعیتتون چطوره؟ خیلی تند و نفس‌نفس‌زنان گفت: _رسیدیم سوله. داریم جابجا می‌کنیم ماشین و. من اومدم سراغ لباس‌ها. +عاصف، مراد وضعیتش یاحسین شده... _چی؟ کجا بودن مگه؟ +گفته بودم کاورتون کنن. _یاابالفضل... الان چیکار کنیم؟ +شما به مسیر ادامه بدید. فورا برید سمت فاز چهارم. تماس را قطع کردم، به قاسم پیام دادم و گفتم: «پهپاد بلند نکنید.» با یک خط امن، به سیدحسین در تهران خبر دادم یک نفر شهید دادیم. از مانیتور داشتم می‌دیدم که قاسم پهپاد را بالای سر سوله نگه داشته بود و منتظر بود تا عاصف و یحیی و مرصاد با خودروی جدیدی که عبدالصمد را در آن سوار کردند، بیرون بیایند. حسن آمد روی خطم: _حاجی من زخمی شدم... با خودم گفتم«این را کجای دلم بگذارم و از کجا داریم ضربه می‌خوریم!» گفتم: +حسن جان دوام بیار. نیروی کمکی میفرستم. درگیری و ادامه ندید. بگذارید برن مزاحم‌ها. بی رمق گفت: _حاجی دارن میان سمتم... محکم با مشت کوبیدم روی میز شیشه‌ای داخل اتاق. مطمئن بودم حسن هم شهید خواهد شد. استرس بدی گرفتم. نمی‌دانستم چیکار کنم. متوسل شدم به امام زمان، ذهن و قلبم را مدیریت کند تا تصمیم درستی بگیرم. هی تکرار کردم: المستغاث و بک یابن الحسن. المستغاث و بک یابن الحسن... ایستادم، رو به قبله. دستم را روی سرم گذاشتم، هی تکرار کردم، المستغاث و بک یابن الحسن... هی در دلم گفتم: امام زمان، سربازات دارن پرپر میشن. مسئولیت این بچه‌ها با منه... کمکم کن. جان مادرت زهرا به دادمون برس. نگذار من شرمنده خانواده نیروهام بشم. به حسن گفتم: +تیراندازی کن سمتشون. نارنجک بنداز... صدای حسن در گوشم پیچید... _حاج عاکف، حلالم کن. با صدای بلند گفتم: +حسن تکون نخور. خودت و بزن به کشته شدن... حسن جان صدای من و داری؟ اعلام وضعیت کن. بی رمق گفت: _وضعیت مراد، یاحسین شهید.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_یکم علیرغم اینکه سعی می‌کردم نگران نباشم، اما مقداری دلشوره دا
اشکم جاری شد. نیرویی در کنارم نبود. می‌توانستم اشک بریزم، چون عادت نداشتم مقابل نیروهایم در عملیات یا پس از آن گریه کنم. اما اینجا می‌توانستم. ولی تمام تلاشم را کردم تا خودم را کنترل کنم. باید احساسم را مدیریت می‌کردم و می‌دانستم که وسط عملیات این اتفاقات وجود دارد و اولین بار نیست چنین مواردی می‌بینم... صدای بی رمق حسن در گوشم پیچید: _انالله و انا الیه راجعون. حاج عاکف اگر نیروی بدی بودم، حلالم کن. +چرت نگو. صبر کن کمکی فرستادم. _صدایی نیامد... گفتم: +حسن جان صدای من و داری؟ صدایی نیامد. مجددا با صدای بلندتری تکرار کردم: +حسن جان، عزیزم، داداشم، صدای من و داری؟ صدایی نیامد. و همه چیز برای مراد و حسن تمام شد. در همان لحظه، عاصف آمد روی خطم: _عاکف جان، حاجی ما از سوله زدیم بیرون. +خدا به همراهتون. مواظب باشید. تیم سایه، که از قبل در اطراف سوله مستقر بود، به طور نامحسوس دنبال خودروی نیسان پاترول حامل سیدعاصف عبدالرهزاء و مرصاد و یحیی به راه افتاد. در دلم برایشان فالله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین خواندم. صدقه کنار گذاشتم تا مبادا تیم مزاحم ردی از آنان را بزند. دقایقی گذشت و با پهپاد، خودروی حامل عبدالصمد را کاور کردیم. خدا را شکر هیچ نبرد آشکار گزارش نشد. فقط «قطع تصویر»‌های کوتاه روی مانیتور پهپاد، و بازگشت ناگهانی آن با خط امن کمی مرا مضطرب می‌کرد. رفتم روی خط سیدعاصف: +عاصف جان صدای من و داری؟ _بله حاجی... +سه کیلومتر دیگه، به این مسیر ادامه می‌دید و از اتوبان وارد اولین فرعی میشید! به محض ورود با سرعت بالا، 30 کیلومتر میرید که باید 15 دقیقه‌ای برسید. نزدیک شدید بهتون میگم کجا برید. خونه امنی که قرار بود برید، عوض شد. بچه‌ها دارن فورا جایگزین میکنن. احتمال لو رفتن عملیات از این لحظه به بعد وجود داره. مسلح بشید و آماده شلیک در صورت هرگونه اتفاقی. _دریافت شد. +یاعلی رفتم طبقه پایین پیش قاسم و سجاد. گزارش وضعیت گرفتم. از مانیتور طبقه آن‌ها تصویری که پهپاد از بالای سر عاصف و تیم ایرانی با خودروی حامل عبدالصمد مخابره می‌کرد را داشتم نگاه می‌کردم. همانجا تماس گرفتم با ابوحسین و موقعیت جغرافیایی ابدان مطهر حسن و مراد را به او دادم. دقایقی بعد ابوحسین شخصا به همراه یک تیم ده نفره و مجهز، به موقعیت مدنظر رفتند تا بدن مطهر شهدای ما را بردارند و به سمت مکانی که قرار بود بروند، ببرند. ابوحسین با من تماس گرفت: _سلام عاکف +سلام. فورا بگو ابوحسین. وقت ندارم. _ما نمی‌تونیم بیش از حد اینجا بمونیم. هرچی می‌گردیم، خبری از جسد بچه‌ها نیست. اعصابم به هم ریخت. گفتم: +ابوحسین، فورا از اون منطقه دور بشید. تمام. _آخه... داشت حرف میزد که قطع کردم. دقایقی بعد و چند دقیقه زودتر از حد تخمین ما، عاصف آمد روی خطم و گفت در نزدیکی موقعیت هستند که گفتم یک موتوری منتظرشان است در جاده که نوجوان محلی است با شلوار ورزشی سه خطی. این نوجوان فرزند یکی از شهدای حشدالشعبی بود،‌ ولی ارتباطی با آن‌ها نداشت و فقط صرفا برای ایران کار می‌کرد و عضویاب از نوجوانان عراقی برای مقاومت بود تا جذب داعشی‌ها نشوند. آن نوجوان خودرو را هدایت کرد و به سمت خانه امن جدید برد. در خانه امن جدید، پنج نیروی ایرانی مسلح منتظر بودند تا عبدالصمد را تحویل بگیرند. عاصف به موقعیت رسید، پیام داد: «چراغ آخرین فانوس روشن است. کشتی در ساحل سوم پهلو گرفته و بار در ساحل امن است. موج‌ها آرام‌اند. باد دیگر پر نمی‌رباید.» خیالم جمع شد. فورا به سجاد گفتم جمع کند برویم به سمت جایی که باید می‌رفتیم و به قاسم گفتم موقعیت خانه‌ای که هستیم را فورا ترک کند. تیم جاگیزین آمدند و تجهیزات را جمع آوری کردند. ادامه دارد
Mohammadreza Eshaghi ~ Music-Fa.ComMohammadreza Eshaghi - Be Vaghte Rabanaye Eshgh (320).mp3
زمان: حجم: 5.5M
ببخشید شبتون و در این عید ولادت پیامبر عزیز و امام صادق خراب کردم... یاعلی
سلام الله علی عیونک یا قاسم بن الحسن
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_دوم اشکم جاری شد. نیرویی در کنارم نبود. می‌توانستم اشک بریزم، چون عادت نداشتم مقابل نی
بسم‌الله الرحمن الرحیم دوساعت بعد، خانه امن با سجاد به سمت آخرین خانه امن حرکت کردیم. حدود سه کیلومتر مانده بود به خانه برسیم، همه چیز را زیر نظر گرفتم تا هیچ مورد مشکوکی وجود نداشته باشد و بارها برای اطمینان، ضد تعقیب هم زدیم. در بین راه با یک خط امن با سیدحسین معاون امنیت ستاد تماس گرفتم: +آقا سیدسلام. _و علیکم السلام. بگو عاکف. +ابوحسین رفته سراغ مراد و حسن اما پیکر بچه‌ها رو ندیده. احتمالا بردن پیکر و. _پناه بر خدا. مورد مشکوکی اون اطراف ندید؟ +بعد از آخرین تماس دیگه باهاش صحبت نکردم تا همین حالا قبل از اینکه خدمت شما تماس بگیرم، گفت یه نقطه‌ای که خون ریخته بود، چندمتر اون‌طرف‌ترش انگار چیزی و سوزوندن... سید آهی کشید و گفت: «یااباعبدالله...» سپس ادامه داد و گفت: _بگذار پیگیری می‌کنم. شما خودتون و درگیر دوتا شهید نکنید. اونارو بسپرید به من و ستاد. الان بار توی ساحله؟ +بله حاجی. _عاکف... +جانم حاجی؟ _ناراحت نباش برادرجان. اونا شهید شدن، به زودی هم بدنشون با عزت و احترام بر می‌گرده. تو مرد روزهای سخت هستی. نگران بچه‌هایی که الان شهید شدن نباش. +نمیدونم چی بگم. کاری ندارید؟ _خدا به همرات. منتظرتون می‌مونم. یاعلی نزدیک خانه امن که شدیم پیام دادم به عاصف در را باز کنند تا بدون توقف وارد خانه شویم. جوانی 23 ساله به نام امین که یکی از نیروهای امنیتی برون مرزی ما بود، در را باز کرد و سجاد فورا با ماشین رفت داخل، تا پارک کند. فورا پیاده شدم و با همراهی امین، بلافاصله در را بستیم. خوش و بشی با او کردم و رفتم گوشه حیاط آبی به دست و رویم زدم. خسته بودم و رمق نداشتم، فورا رفتم داخل خانه. به محض ورود عاصف آمد سمتم و همدیگر را بغل کردیم. با چندنیروی مسلح امنیتی و ایرانی دیگر هم خوش و بشی کردم و رفتم داخل اتاقی که برایم ترتیب داده شده بود. عاصف همراهم آمد داخل و در را پشت سرش بست... گفتم: +امین توی حیاط هست. مصطفی و جمشید هم که اینجان. پس وحید کجاست؟ _گفتم بره روی پشت بوم. +خوب کردی، ولی مگه دوربین نداریم؟ _چرا، اما گفتم برای اینکه هیچ‌چیزی از چشممون پنهون نباشه، خودمون هم این اطراف و کنترل کنیم؟ +خوب کاری کردی؟ ولی هوا گرمه. هر یکساعت بگو شیفت و تحویل بدن به هم. بچه‌ها خسته شدن توی این مأموریت. خودتم خسته‌ای. _باشه چشم حاجی. اما نمی‌خوای ببینیش؟ +کجاست اون حیوون؟ _بردیمش زیر زمین... +خوب کردی. فقط حواست باشه که باید به زودی حرکت کنیم بریم سمت مرز. راهی نمونده. باید از اینجا فورا خارج بشیم.الان هم برو بیرون می‌خوام تنها باشم... عاصف رفت، من هم تربت اصل سیدالشهداء را از جیبم در آوردم و رو به قبله ایستادم، نماز مغرب و عشاء و تعقیباتم را خواندم و پس از آن، همان جا روی زمین دراز کشیدم. قبل از اینکه بخوابم، عاصف را صدا زدم، آمد. به او گفتم: +ماشین‌های جایگزین و پیگیری کن ببین کی میرسه. ظاهرا سجاد دوتا کنسرو تن داره. همین و بین بچه‌ها تقسیم کنید بخورن، دیگه برای شام کسی ورود و خروج نداشته باشه. منم میخوام استراحت کنم. دو ساعت دیگه بیدارم کن. _به عبدالصمد شام بدیم؟ +هرچیزی خودتون می‌خورید، به اونم بدید بخوره. فقط لطفا سبک باشید همتون، چون راه در پیش داریم و ماموریت تموم نشده. _چشم حاجی. خودتون فکر کنم از دیروز چیزی نخوردید. بیدار بمونید شام و آماده کنم... صحبت‌هایش را نیمه‌تمام گذاشتم و گفتم: +عاصف، برو بیرون. میخوام بخوابم. با سجاد داشتیم می‌اومدیم چندتا دونه خرما و یه بطری آب خوردم، همون برام بسه. سرم درد می‌کنه. میگرنم دوباره شدید شده. _خب بزار سرت و ماساژ بدم... نگاهی کردم به سیدعاصف، گفت: _چشم. میرم بیرون. دیگر نفهمیدم با آن سردرد کی خوابیدم. اما با همان سر درد بیدار شدم. ساعت از 12 گذشته بود و عاصف چای عراقی دم کرده بود. چفیه را از دور کمرم باز کردم و بستم به سرم. چای خوردم، کمی بهتر شدم. همانطور که نشسته بودم، عاصف گفت: _ماشین‌ها تا چنددقیقه دیگه میرسن. +اونور مرز، توی ایران هماهنگه همه چیز؟ _بله. از مرز هماهنگه تا ته خط. بلند شدم رفتم وضو گرفتم و رفتم داخل اتاق، در را بستم و تربت سیدالشهدا را از جیبم در آوردم، گذاشتم مقابلم، شروع کردم به خواندن نماز شب. شما که مرا نمی‌شناسید، پس ریا نمی‌شود و می‌گویم که نماز شب خواندم. بعد از روزهایی که پر بود از درگیری و ربایش و مسیرهای طولانی و بیابانی و خسته کننده و چهره‌ها و شهادت همرزمانم و...، حالا فقط نماز آرامم می‌کرد و غبار و زنگار را از جانم می‌گرفت... بغض داشتم... چشمانم را بستم؛ دستانم را بالا آوردم... دو رکعت نماز شب به جا می‌آورم، قربة الی‌الله، الله اکبر.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_سوم دوساعت بعد، خانه امن با سجاد به سمت آخرین خانه امن حرکت ک
بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین... تنها از تو یاری می‌جویم و تو را می‌پرستم... گیر کردم سر این عبارت... اشکم جاری شد و هی تکرارش کردم... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... نمی‌دانم چندبار، اما آنقدر تکرارش کردم که اشکم روی لباسم می‌ریخت... ادامه دادم، تا اینکه نماز به پایان رسید. رفتم در سجده. گفتم: خدایا، این را برای هیچ کسی جز تو نمی‌گویم، الهی، یا ستار العیوب، پوشش واقعی این دل بیچاره و آلوده به دنیا و غرق در معصیت تویی. مأموریت‌ها دارن یکی یکی عوض میشن، ولی نگذار من عوض بشم. اگر قراره عوض بشم، جوری عوض بشم که تو دوست داری. یا ارحم الراحمین، من و توی بغلت نگه دار، تو، راه درست و به من نشون بده. من نمی‌خوام تورو گم کنم. من درِ خونت آبرویی ندارم، ناچیزترینِ ناچیزهای این عالم هستم، اما خدایا، رفیقام یکی یکی دارن پرپر میشن، من موندم و من. من موندم و خبر دادن به خانواده‌هاشون. من موندم و بغل کردن دختر بچه‌هاشون... خدایا، عاصف و برام نگه دار، سیدحسین، حاج کاظم، امین، وحید، محمدحسین، علیرضا، یحیی، مرتضی، محسن، عمار، میثم، مهران، امید، حاج رسول، ابوحسین، همه رو برام نگه‌دار. دیگه نگذار داغ این بچه‌ها رو ببینم. من شهادت همه رو دارم می‌بینم، اما خودم هنوز موندم. اون ناخالصی درون من و برطرف کن. من گنه‌کارم حتما، و اگر انقدر سجده کنم که زمین از اشک چشمای من به گل تبدیل بشه، و اونقدر در سجده بمونم که استخوان زانوهام خرد بشه، اگر من و نبخشی، بازم حق داری. حتما من اشتباه کردم، اما به خاطر امام حسین من و ببخش. به خاطر امیرالموئمنین من و ببخش. من به نفس خودم ظلم کردم، خودمم به این موضوع واقفم، ولی تو ستارالعیوب هستی... دیدم یکی در میزند. بلند شدم، صورتم را پاک کردم. گفتم: +بفرمایید. امین بود... لبخندی زدم و گفتم: +جانم عزیزم. بگو امین. _حاج آقا، آقا عاصف گفتن ماشین‌ها نزدیکن. آماده باید بشیم. منتظر دستور شماییم. +بسیارعالی. جمع کنید و فورا تخلیه کنیم خونه رو. بلند شدم و مهرم را گرفتم و گذاشتم داخل کیفم. اسلحه و وسائلم را برداشتم و رفتم داخل هال و پذیرایی. همزمان عاصف هم از در وارد شد. آمد سمتم، گفت: _عاکف، سه تا ماشین طبق قرارِ از قبل تعیین شده، داره میرسه. با ماشین شما و ماشین خودمون چیکار کنیم؟ +هر سه تا ماشین و تحویل بگیر، این دوتارو تحویل بده ببرن بچه‌ها. فقط قبل از اینکه برسن، دوتا ماشین داخل حیاط و ببرید بیرون و یکی از ماشین‌هایی که ابوحسین میاره، بیارید داخل، عبدالصمد و از داخل حیاط سوار کنید. _چشم. +ابوحسین خودشم هست؟ _بله. +عبدالصمد و آماده کردید؟ مرز هماهنگه؟ چون یکساعت تا مرز راه داریم. لباساتون و پوششتون و نمی‌خواید عوض کنید؟ _عبدالصمد آماده هست. لباسشم عوض کردیم و چهره‌اش و تغییر دادیم. مرز هم نیم ساعت قبل هماهنگی‌های کامل و نهایی صورت گرفته و یه پرنده هم تا نیم ساعت دیگه اون طرف مرز میاد سراغ ما. داشتم برمی‌گشتم سمت اتاق، که چیزی به ذهنم رسید. برگشتم به عاصف گفتم: +عاصف، من نظرم اینه هماهنگ کن با داخل ایران، که هلی‌کوپتر نیاد سمت مرز. اطراف مرز بشینه بهتره. میترسم رد ما رو بزنن و هلی‌کوپتر و قبل از مرز عراق بزنن. یا اینکارو کن، یا بگو چندتا پهپاد شناسایی و رزمی تا عمق 20 کیلومتری خاک عراق و بررسی کنن و مسیر ما رو پاکسازی کنن. _به نظرم دومی و انجام بدیم بهتره. هرچی زودتر عبدالصمد و سوار هلی‌کوپتر کنیم، خطرش کمتره. می‌ترسم اون طرف مرز خودمون اتفاقی بیفته. ما هنوز نمی‌دونیم اون تیم که مراد و حسن و زده و دنبال ما بوده، لو رفتیم یا اتفاقی و سر هیچ و پوچ به هم خوردیم. +تو نظرت اینه؟ _بله. البته اگر شما تایید کنی؟ +موافقم. انجامش بده.
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_چهارم بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نس
در را بستم و داخل اتاق لباس‌هایم را عوض کردم و یک لباس عربی پوشیدم و دستار بر سرم بستم. کت روی دشداشه عربی پوشیدم و اسلحه‌ام را زیر لباس مخفی کردم. در زدن، باز کردم، دیدم ابوحسین است. آمد داخل و گفتم: +کی رسیدید؟ _همین حالا. به عاصف گفتم کجاست عاکف، که گفت اینجایی و اومدم ببینمت کار واجب باهات دارم.... +بگو _با سیدحسین صحبت کردم. برآورد ما اینه داعش میخواد با مراد و حسن، تبادل راه بندازه. +از چه جنسی؟ _نیروهایی که ازشون دستگیر کردیم و توی زندان‌های ایران هستن، اونارو می‌خوان. +یعنی شهید تحویل بگیریم، زنده تحویل بدیم. گوه خوردن حروم‌زاده‌های توله‌های معاویه. بَدن مراد و حسن و جوری دیگه من برمی‌گردونم. حتی شده خودم کشته بشم. بهم یکی دو هفته وقت بدید. سیدحسین چی گفت؟ ابوحسین گفت: _سیدحسین، فعلا نظری نداشت و گفت بگذار بررسی کنیم. احتمالا منتظر این هست تو برگردی ایران بعدش اقدام کنید. +فعلا نمیدونم چی بگم. ذهنم کار نمی‌کنه دیگه. اولویتم الآن، فقط و فقط زنده رسوندن عبدالصمد به مرز ایران هست. الان هم به جای این صحبت‌ها دوتا ماشین و بگیرید و برید. ماهم با این سه تا ماشین بریم سمت مرز. عاصف با عجله آمد و گفت: _حاجی، همه چیز آماده هست. بریم؟ +بریم. ابوحسین را در آغوش گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم و با عاصف رفتیم به سمت حیاط. ابوحسین و تیمش دو ماشین را گرفتند و رفتند. عاصف و وحید رفتند عبدالصمد را چشم بسته و دست بسته آوردند، او را سوار کردند، و یک پارچه مشکی که به حالت نیمچه‌گونی بود روی سرش کشیدند و او را سوار KMC شاسی کردند. خوردویی که ضدگلوله بود و پلاک نداشت و شیشه‌هایش دودی بود. نشستم جلو، عاصف هم پشت فرمان، وحید هم در کنار عبدالصمد روی صندلی عقب. وحید سر عبدالصمد را به پایین و بین زانوانش فشار داد. دیگر اعضای تیم هم هرکدام در دو ماشین دیگر تقسیم شدند. عاصف دنده عقب، از خانه خارج شد و رفت بیرون. دیدم یک ماشین در جلو قرار گرفته و یک ماشین پشت سرمان، و ما هم در وسط. از خانه خارج شدیم، تیم آماده حرکت شد و به سمت مرز حرکت کردیم. مرز، در روایت ما، جایی نبود که روی نقشه نوشته شده باشد. یک چرخش نرم در مسیر، کمی تغییر بافتِ خاک و رنگ آسمان، و بعد، حس خاموشی که در صدای پرندگان هم پیدا می‌شد. انگار همه‌چیز فهمیده باشد که از این‌جا به بعد، نگاه‌ها رقم دیگری دارند و نفس‌ها حساب دیگری. باران ریز، شیشه‌های آخرین خودرویی که عبدالصمد در عراق سوار می‌شد را شست‌وشو می‌داد. هیچ پرنده‌ای در آسمان پر نمی‌زد، جز پهپادی که داشت ما را محافظت می‌کرد و ما هم آن را نمی‌دیدم. از آیینه بغل، آخرین خانه امن را که فقط یک مکعب خاکستری کوچک بود و در دل غبار می‌رفت و گاهی شبیه یک خیال، گاهی مثل یک شاهد خاموش، نگاهش می‌کردم و ذره ذره از آن دور می‌شدیم. مسیر، پیچ‌درپیچ بود؛ در هر پیچ و خم جاده، از آیینه آفتاب‌گیر مقابلم چند نگاه سنگین به عبدالصمد که ما را نمی‌دید می‌انداختم، و یادداشت‌هایی را در دفترچه کوچکم ثبت می‌کردم. دفترچه سیاهی که روی زانویم بود و هر چند دقیقه صفحه‌ای ورق می‌خورد و یک خط کوتاه با خودکار آبی ثبت می‌شد. نه تاریخ داشت، نه توضیح، فقط کلمات و نشانه‌هایی ثبت می‌شد که برای کسی جز خودم معنایی نداشت. یک ساعت بعد، رسیدیم به مرز باشماغ در کردستان. لحظه‌ای که خودرو خاک مرزی را پشت سر گذاشت، جاده مثل روبانی خاکستری در مه باز شد. چرخ‌ها روی خاک نرم مرزی آرام‌تر می‌چرخیدند؛ مثل کسی که نمی‌خواهد خواب کودک را بیدار کند. مه، همه‌چیز را نصفه می‌بلعید و دوباره به نیمه پس می‌داد. به عبدالصمد گفتم: «اینجا، سایه‌ها شکل دیگری دارند. آماده باش.» وحید سر عبدالصمد را بالا آورد و سوژه چیزی نگفت. فقط سرش را به شیشه تکیه داد و مثل کسی که می‌داند راه بازگشت، دیگر وجود ندارد. پشت همه‌ی این‌ها، سکوت سنگینی کشیده شده بود که فقط در اتاق‌های بسته تهران در داخل ستادمان، معنایش باز می‌شد. هر از گاهی، گوشی بی‌نام و دارای طبقه بندی‌ام را در دست می‌گرفتم، پیام‌هایی کوتاه را با علامت‌ها و اعداد می‌خواندم یا می‌فرستادم؛ صدای ویبره ملایم گوشی، تنها نشانه رفت‌وآمد سایه‌هایی بود که هم‌مسیرمان نبودند، ولی بر مسیر اثر می‌گذاشتند. خیالم جمع بود که رسیدیم به خاک ایران. وحید فلاکس چای را از زیر پاهایش کشید بالا و برای خودش و عاصف که مشغول رانندگی بود، و من چای ریخت. یک جرعه چای تلخ، یک نگاه به آسمان که آن لحظه هیچ پرنده‌ای در آن دیده نمی‌شد. تا وقتی که هلی‌کوپتر در افق نمایان شد، دفترچه سیاهم را بستم و داخل جیب پیراهنم قرار دادم. و این یعنی بایگانی موقت برای پرونده‌ای که هنوز نیمه‌کاره نفس می‌کشید. ادامه دارد...