عاکف سلیمانی
#قسمت_بیستم عاصف، راننده، و نیروی عملیاتی ایرانی دیگری که روی صندلی جلو در سمت راست نشسته بود، همگی
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_بیست_و_یکم
علیرغم اینکه سعی میکردم نگران نباشم، اما مقداری دلشوره داشتم. به عاصف گفتم:
+به یحیی«راننده» بگو هر اتفاقی افتاد به مسیرش ادامه بده و با همون سرعت قبلی حرکت کنه. اما خودت، و مرصاد «نفر جلویی سمت راست» به هیچ عنوان نباید با تیم مزاحم درگیر بشید. برای مزاحمین، میدونم باید چیکار کنم...
عاصف گفت:
_چشم، ولی خیلی دارن نزدیک میشن... نگران حذف سوژه هستم...
+نگران نباش. تا اینجا، عملیات به لطف مادرت خانم حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها خوب پیش رفته و به مدد ناموس ابالفضل خانم امالبنین، از اینجا به بعدش هم خوب پیش میره. متوسل شود به جدهات حضرت زهرا.
_چشم حاجی...
عاصف واقعا نگران خودش نبود و انصافا دریده و شجاع بود. نه تنها او، بلکه دیگر همرزمانمان هم اینگونه بودند و هستند. به عاصف گفتم:
+به نظرم هستههای مخفی داعش باشن. بعید میدونم اینا بدونن که توی خودروی شما عبدالصمد هست... به مسیر ادامه بدید.
فورا رفتم روی خط مراد و گفتم:
+مراد صدای من و داری؟
_بله آقا.
+نزدیک مزاحمین بشید. سعی کنید بدون درگیری، با رعایت تمام اصول و حفظ جان خودتون، اونارو از سر راه بچهها بردارید...
_پیام دریافت شد... اقدام میشود.
داشتم از طریق دوربین پهپاد میدیدم... لحظهای به ذهنم رسید که پهپاد رزمی بلند کنیم، و به قاسم گفتم به یکی از نیروهای خودش دستور بدهد... او فورا اقدام کرد اما...
مراد و حسن تلاش کردند با درگیری و تیر اندازی آن خودرو و سه موتور سوار را دور کنند.
رفتم روی خط یحیی «راننده»:
+یحیی 2 کیلومتر دیگه یه فرعی داری سمت چپ. برو داخل. وارد که شدی دویست متر به مسیرت ادامه میدی، وقتی رسیدی، یه سوله سمت راستت میبینی. وارد سوله میشید و ماشین و لباساتون و عوض میکنید. بچهها اونجا منتظرن. ضمنا، لباس اون حیوون رو هم عوض کنید.
_دریافت شد. منتظر باشید.
درگیری مراد و حسن با تیم مزاحم شدت گرفت.
رفتم روی خط مراد:
+مراد درگیری کنترل شده داشته باشید، تا دقایقی دیگه پهپاد رزمی بلند میشه.
جوابی دریافت نشد.
رفتم روی خط حسن:
+حسن جان صدای من و داری؟
_بله حاجی...
+وضعیت...
_دارن تیراندازی میکنن سمت ما... ما هم داریم میزنیم.
+کمک هوایی دارم میفرستم...
_بعید میدونم زنده بمونیم. مراد زخمی شده.
محکم با کف دستم زدم روی پیشانیام. رفتم طبقه پایین خانه امن سراغ قاسم... گفتم:
+چیکار کنیم؟ مراد زخمی شده.
_با تیم دوم پهپادی هماهنگ کردم. الان اسحاق رزمی بلند میکنه...
با صدای بلند گفتم:
+ فقط فوری. همین حالا. یالّا ببینم...
در را محکم بستم و برگشتم بالا. ناگهان صدای مراد به طوری که بیحال بود در گوشم پیچید:
_آقا عاکف... وضعیت یاحسین شهید.
+مرااااد. صدای من و داری؟ با توام مراد. مراد تو رو جان مولا جواب بده...
فورا تماس گرفتم با عاصف... جواب که داد گفتم:
+وضعیتتون چطوره؟
خیلی تند و نفسنفسزنان گفت:
_رسیدیم سوله. داریم جابجا میکنیم ماشین و. من اومدم سراغ لباسها.
+عاصف، مراد وضعیتش یاحسین شده...
_چی؟ کجا بودن مگه؟
+گفته بودم کاورتون کنن.
_یاابالفضل... الان چیکار کنیم؟
+شما به مسیر ادامه بدید. فورا برید سمت فاز چهارم.
تماس را قطع کردم، به قاسم پیام دادم و گفتم:
«پهپاد بلند نکنید.»
با یک خط امن، به سیدحسین در تهران خبر دادم یک نفر شهید دادیم. از مانیتور داشتم میدیدم که قاسم پهپاد را بالای سر سوله نگه داشته بود و منتظر بود تا عاصف و یحیی و مرصاد با خودروی جدیدی که عبدالصمد را در آن سوار کردند، بیرون بیایند.
حسن آمد روی خطم:
_حاجی من زخمی شدم...
با خودم گفتم«این را کجای دلم بگذارم و از کجا داریم ضربه میخوریم!»
گفتم:
+حسن جان دوام بیار. نیروی کمکی میفرستم. درگیری و ادامه ندید. بگذارید برن مزاحمها.
بی رمق گفت:
_حاجی دارن میان سمتم...
محکم با مشت کوبیدم روی میز شیشهای داخل اتاق. مطمئن بودم حسن هم شهید خواهد شد. استرس بدی گرفتم. نمیدانستم چیکار کنم. متوسل شدم به امام زمان، ذهن و قلبم را مدیریت کند تا تصمیم درستی بگیرم. هی تکرار کردم:
المستغاث و بک یابن الحسن. المستغاث و بک یابن الحسن... ایستادم، رو به قبله. دستم را روی سرم گذاشتم، هی تکرار کردم، المستغاث و بک یابن الحسن...
هی در دلم گفتم: امام زمان، سربازات دارن پرپر میشن. مسئولیت این بچهها با منه... کمکم کن. جان مادرت زهرا به دادمون برس. نگذار من شرمنده خانواده نیروهام بشم.
به حسن گفتم:
+تیراندازی کن سمتشون. نارنجک بنداز...
صدای حسن در گوشم پیچید...
_حاج عاکف، حلالم کن.
با صدای بلند گفتم:
+حسن تکون نخور. خودت و بزن به کشته شدن... حسن جان صدای من و داری؟ اعلام وضعیت کن.
بی رمق گفت:
_وضعیت مراد، یاحسین شهید.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_یکم علیرغم اینکه سعی میکردم نگران نباشم، اما مقداری دلشوره دا
#قسمت_بیست_و_دوم
اشکم جاری شد. نیرویی در کنارم نبود. میتوانستم اشک بریزم، چون عادت نداشتم مقابل نیروهایم در عملیات یا پس از آن گریه کنم. اما اینجا میتوانستم. ولی تمام تلاشم را کردم تا خودم را کنترل کنم. باید احساسم را مدیریت میکردم و میدانستم که وسط عملیات این اتفاقات وجود دارد و اولین بار نیست چنین مواردی میبینم...
صدای بی رمق حسن در گوشم پیچید:
_انالله و انا الیه راجعون. حاج عاکف اگر نیروی بدی بودم، حلالم کن.
+چرت نگو. صبر کن کمکی فرستادم.
_صدایی نیامد...
گفتم:
+حسن جان صدای من و داری؟
صدایی نیامد. مجددا با صدای بلندتری تکرار کردم:
+حسن جان، عزیزم، داداشم، صدای من و داری؟
صدایی نیامد. و همه چیز برای مراد و حسن تمام شد.
در همان لحظه، عاصف آمد روی خطم:
_عاکف جان، حاجی ما از سوله زدیم بیرون.
+خدا به همراهتون. مواظب باشید.
تیم سایه، که از قبل در اطراف سوله مستقر بود، به طور نامحسوس دنبال خودروی نیسان پاترول حامل سیدعاصف عبدالرهزاء و مرصاد و یحیی به راه افتاد. در دلم برایشان فالله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین خواندم. صدقه کنار گذاشتم تا مبادا تیم مزاحم ردی از آنان را بزند.
دقایقی گذشت و با پهپاد، خودروی حامل عبدالصمد را کاور کردیم. خدا را شکر هیچ نبرد آشکار گزارش نشد. فقط «قطع تصویر»های کوتاه روی مانیتور پهپاد، و بازگشت ناگهانی آن با خط امن کمی مرا مضطرب میکرد. رفتم روی خط سیدعاصف:
+عاصف جان صدای من و داری؟
_بله حاجی...
+سه کیلومتر دیگه، به این مسیر ادامه میدید و از اتوبان وارد اولین فرعی میشید! به محض ورود با سرعت بالا، 30 کیلومتر میرید که باید 15 دقیقهای برسید. نزدیک شدید بهتون میگم کجا برید. خونه امنی که قرار بود برید، عوض شد. بچهها دارن فورا جایگزین میکنن. احتمال لو رفتن عملیات از این لحظه به بعد وجود داره. مسلح بشید و آماده شلیک در صورت هرگونه اتفاقی.
_دریافت شد.
+یاعلی
رفتم طبقه پایین پیش قاسم و سجاد. گزارش وضعیت گرفتم. از مانیتور طبقه آنها تصویری که پهپاد از بالای سر عاصف و تیم ایرانی با خودروی حامل عبدالصمد مخابره میکرد را داشتم نگاه میکردم.
همانجا تماس گرفتم با ابوحسین و موقعیت جغرافیایی ابدان مطهر حسن و مراد را به او دادم. دقایقی بعد ابوحسین شخصا به همراه یک تیم ده نفره و مجهز، به موقعیت مدنظر رفتند تا بدن مطهر شهدای ما را بردارند و به سمت مکانی که قرار بود بروند، ببرند. ابوحسین با من تماس گرفت:
_سلام عاکف
+سلام. فورا بگو ابوحسین. وقت ندارم.
_ما نمیتونیم بیش از حد اینجا بمونیم. هرچی میگردیم، خبری از جسد بچهها نیست.
اعصابم به هم ریخت. گفتم:
+ابوحسین، فورا از اون منطقه دور بشید. تمام.
_آخه...
داشت حرف میزد که قطع کردم. دقایقی بعد و چند دقیقه زودتر از حد تخمین ما، عاصف آمد روی خطم و گفت در نزدیکی موقعیت هستند که گفتم یک موتوری منتظرشان است در جاده که نوجوان محلی است با شلوار ورزشی سه خطی.
این نوجوان فرزند یکی از شهدای حشدالشعبی بود، ولی ارتباطی با آنها نداشت و فقط صرفا برای ایران کار میکرد و عضویاب از نوجوانان عراقی برای مقاومت بود تا جذب داعشیها نشوند. آن نوجوان خودرو را هدایت کرد و به سمت خانه امن جدید برد. در خانه امن جدید، پنج نیروی ایرانی مسلح منتظر بودند تا عبدالصمد را تحویل بگیرند.
عاصف به موقعیت رسید، پیام داد:
«چراغ آخرین فانوس روشن است. کشتی در ساحل سوم پهلو گرفته و بار در ساحل امن است. موجها آراماند. باد دیگر پر نمیرباید.»
خیالم جمع شد. فورا به سجاد گفتم جمع کند برویم به سمت جایی که باید میرفتیم و به قاسم گفتم موقعیت خانهای که هستیم را فورا ترک کند. تیم جاگیزین آمدند و تجهیزات را جمع آوری کردند.
ادامه دارد
Mohammadreza Eshaghi ~ Music-Fa.ComMohammadreza Eshaghi - Be Vaghte Rabanaye Eshgh (320).mp3
زمان:
حجم:
5.5M
ببخشید شبتون و در این عید ولادت پیامبر عزیز و امام صادق خراب کردم... یاعلی
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_دوم اشکم جاری شد. نیرویی در کنارم نبود. میتوانستم اشک بریزم، چون عادت نداشتم مقابل نی
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_بیست_و_سوم
دوساعت بعد، خانه امن
با سجاد به سمت آخرین خانه امن حرکت کردیم. حدود سه کیلومتر مانده بود به خانه برسیم، همه چیز را زیر نظر گرفتم تا هیچ مورد مشکوکی وجود نداشته باشد و بارها برای اطمینان، ضد تعقیب هم زدیم. در بین راه با یک خط امن با سیدحسین معاون امنیت ستاد تماس گرفتم:
+آقا سیدسلام.
_و علیکم السلام. بگو عاکف.
+ابوحسین رفته سراغ مراد و حسن اما پیکر بچهها رو ندیده. احتمالا بردن پیکر و.
_پناه بر خدا. مورد مشکوکی اون اطراف ندید؟
+بعد از آخرین تماس دیگه باهاش صحبت نکردم تا همین حالا قبل از اینکه خدمت شما تماس بگیرم، گفت یه نقطهای که خون ریخته بود، چندمتر اونطرفترش انگار چیزی و سوزوندن...
سید آهی کشید و گفت: «یااباعبدالله...» سپس ادامه داد و گفت:
_بگذار پیگیری میکنم. شما خودتون و درگیر دوتا شهید نکنید. اونارو بسپرید به من و ستاد. الان بار توی ساحله؟
+بله حاجی.
_عاکف...
+جانم حاجی؟
_ناراحت نباش برادرجان. اونا شهید شدن، به زودی هم بدنشون با عزت و احترام بر میگرده. تو مرد روزهای سخت هستی. نگران بچههایی که الان شهید شدن نباش.
+نمیدونم چی بگم. کاری ندارید؟
_خدا به همرات. منتظرتون میمونم. یاعلی
نزدیک خانه امن که شدیم پیام دادم به عاصف در را باز کنند تا بدون توقف وارد خانه شویم. جوانی 23 ساله به نام امین که یکی از نیروهای امنیتی برون مرزی ما بود، در را باز کرد و سجاد فورا با ماشین رفت داخل، تا پارک کند. فورا پیاده شدم و با همراهی امین، بلافاصله در را بستیم.
خوش و بشی با او کردم و رفتم گوشه حیاط آبی به دست و رویم زدم. خسته بودم و رمق نداشتم، فورا رفتم داخل خانه. به محض ورود عاصف آمد سمتم و همدیگر را بغل کردیم. با چندنیروی مسلح امنیتی و ایرانی دیگر هم خوش و بشی کردم و رفتم داخل اتاقی که برایم ترتیب داده شده بود. عاصف همراهم آمد داخل و در را پشت سرش بست... گفتم:
+امین توی حیاط هست. مصطفی و جمشید هم که اینجان. پس وحید کجاست؟
_گفتم بره روی پشت بوم.
+خوب کردی، ولی مگه دوربین نداریم؟
_چرا، اما گفتم برای اینکه هیچچیزی از چشممون پنهون نباشه، خودمون هم این اطراف و کنترل کنیم؟
+خوب کاری کردی؟ ولی هوا گرمه. هر یکساعت بگو شیفت و تحویل بدن به هم. بچهها خسته شدن توی این مأموریت. خودتم خستهای.
_باشه چشم حاجی. اما نمیخوای ببینیش؟
+کجاست اون حیوون؟
_بردیمش زیر زمین...
+خوب کردی. فقط حواست باشه که باید به زودی حرکت کنیم بریم سمت مرز. راهی نمونده. باید از اینجا فورا خارج بشیم.الان هم برو بیرون میخوام تنها باشم...
عاصف رفت، من هم تربت اصل سیدالشهداء را از جیبم در آوردم و رو به قبله ایستادم، نماز مغرب و عشاء و تعقیباتم را خواندم و پس از آن، همان جا روی زمین دراز کشیدم. قبل از اینکه بخوابم، عاصف را صدا زدم، آمد. به او گفتم:
+ماشینهای جایگزین و پیگیری کن ببین کی میرسه. ظاهرا سجاد دوتا کنسرو تن داره. همین و بین بچهها تقسیم کنید بخورن، دیگه برای شام کسی ورود و خروج نداشته باشه. منم میخوام استراحت کنم. دو ساعت دیگه بیدارم کن.
_به عبدالصمد شام بدیم؟
+هرچیزی خودتون میخورید، به اونم بدید بخوره. فقط لطفا سبک باشید همتون، چون راه در پیش داریم و ماموریت تموم نشده.
_چشم حاجی. خودتون فکر کنم از دیروز چیزی نخوردید. بیدار بمونید شام و آماده کنم...
صحبتهایش را نیمهتمام گذاشتم و گفتم:
+عاصف، برو بیرون. میخوام بخوابم. با سجاد داشتیم میاومدیم چندتا دونه خرما و یه بطری آب خوردم، همون برام بسه. سرم درد میکنه. میگرنم دوباره شدید شده.
_خب بزار سرت و ماساژ بدم...
نگاهی کردم به سیدعاصف، گفت:
_چشم. میرم بیرون.
دیگر نفهمیدم با آن سردرد کی خوابیدم. اما با همان سر درد بیدار شدم. ساعت از 12 گذشته بود و عاصف چای عراقی دم کرده بود. چفیه را از دور کمرم باز کردم و بستم به سرم. چای خوردم، کمی بهتر شدم. همانطور که نشسته بودم، عاصف گفت:
_ماشینها تا چنددقیقه دیگه میرسن.
+اونور مرز، توی ایران هماهنگه همه چیز؟
_بله. از مرز هماهنگه تا ته خط.
بلند شدم رفتم وضو گرفتم و رفتم داخل اتاق، در را بستم و تربت سیدالشهدا را از جیبم در آوردم، گذاشتم مقابلم، شروع کردم به خواندن نماز شب. شما که مرا نمیشناسید، پس ریا نمیشود و میگویم که نماز شب خواندم. بعد از روزهایی که پر بود از درگیری و ربایش و مسیرهای طولانی و بیابانی و خسته کننده و چهرهها و شهادت همرزمانم و...، حالا فقط نماز آرامم میکرد و غبار و زنگار را از جانم میگرفت...
بغض داشتم... چشمانم را بستم؛ دستانم را بالا آوردم... دو رکعت نماز شب به جا میآورم، قربة الیالله، الله اکبر.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_سوم دوساعت بعد، خانه امن با سجاد به سمت آخرین خانه امن حرکت ک
#قسمت_بیست_و_چهارم
بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین... تنها از تو یاری میجویم و تو را میپرستم... گیر کردم سر این عبارت... اشکم جاری شد و هی تکرارش کردم... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین...
نمیدانم چندبار، اما آنقدر تکرارش کردم که اشکم روی لباسم میریخت... ادامه دادم، تا اینکه نماز به پایان رسید. رفتم در سجده.
گفتم:
خدایا، این را برای هیچ کسی جز تو نمیگویم، الهی، یا ستار العیوب، پوشش واقعی این دل بیچاره و آلوده به دنیا و غرق در معصیت تویی. مأموریتها دارن یکی یکی عوض میشن، ولی نگذار من عوض بشم. اگر قراره عوض بشم، جوری عوض بشم که تو دوست داری. یا ارحم الراحمین، من و توی بغلت نگه دار، تو، راه درست و به من نشون بده. من نمیخوام تورو گم کنم. من درِ خونت آبرویی ندارم، ناچیزترینِ ناچیزهای این عالم هستم، اما خدایا، رفیقام یکی یکی دارن پرپر میشن، من موندم و من. من موندم و خبر دادن به خانوادههاشون. من موندم و بغل کردن دختر بچههاشون... خدایا، عاصف و برام نگه دار، سیدحسین، حاج کاظم، امین، وحید، محمدحسین، علیرضا، یحیی، مرتضی، محسن، عمار، میثم، مهران، امید، حاج رسول، ابوحسین، همه رو برام نگهدار. دیگه نگذار داغ این بچهها رو ببینم. من شهادت همه رو دارم میبینم، اما خودم هنوز موندم. اون ناخالصی درون من و برطرف کن. من گنهکارم حتما، و اگر انقدر سجده کنم که زمین از اشک چشمای من به گل تبدیل بشه، و اونقدر در سجده بمونم که استخوان زانوهام خرد بشه، اگر من و نبخشی، بازم حق داری. حتما من اشتباه کردم، اما به خاطر امام حسین من و ببخش. به خاطر امیرالموئمنین من و ببخش. من به نفس خودم ظلم کردم، خودمم به این موضوع واقفم، ولی تو ستارالعیوب هستی...
دیدم یکی در میزند. بلند شدم، صورتم را پاک کردم. گفتم:
+بفرمایید.
امین بود... لبخندی زدم و گفتم:
+جانم عزیزم. بگو امین.
_حاج آقا، آقا عاصف گفتن ماشینها نزدیکن. آماده باید بشیم. منتظر دستور شماییم.
+بسیارعالی. جمع کنید و فورا تخلیه کنیم خونه رو.
بلند شدم و مهرم را گرفتم و گذاشتم داخل کیفم. اسلحه و وسائلم را برداشتم و رفتم داخل هال و پذیرایی. همزمان عاصف هم از در وارد شد. آمد سمتم، گفت:
_عاکف، سه تا ماشین طبق قرارِ از قبل تعیین شده، داره میرسه. با ماشین شما و ماشین خودمون چیکار کنیم؟
+هر سه تا ماشین و تحویل بگیر، این دوتارو تحویل بده ببرن بچهها. فقط قبل از اینکه برسن، دوتا ماشین داخل حیاط و ببرید بیرون و یکی از ماشینهایی که ابوحسین میاره، بیارید داخل، عبدالصمد و از داخل حیاط سوار کنید.
_چشم.
+ابوحسین خودشم هست؟
_بله.
+عبدالصمد و آماده کردید؟ مرز هماهنگه؟ چون یکساعت تا مرز راه داریم. لباساتون و پوششتون و نمیخواید عوض کنید؟
_عبدالصمد آماده هست. لباسشم عوض کردیم و چهرهاش و تغییر دادیم. مرز هم نیم ساعت قبل هماهنگیهای کامل و نهایی صورت گرفته و یه پرنده هم تا نیم ساعت دیگه اون طرف مرز میاد سراغ ما.
داشتم برمیگشتم سمت اتاق، که چیزی به ذهنم رسید. برگشتم به عاصف گفتم:
+عاصف، من نظرم اینه هماهنگ کن با داخل ایران، که هلیکوپتر نیاد سمت مرز. اطراف مرز بشینه بهتره. میترسم رد ما رو بزنن و هلیکوپتر و قبل از مرز عراق بزنن. یا اینکارو کن، یا بگو چندتا پهپاد شناسایی و رزمی تا عمق 20 کیلومتری خاک عراق و بررسی کنن و مسیر ما رو پاکسازی کنن.
_به نظرم دومی و انجام بدیم بهتره. هرچی زودتر عبدالصمد و سوار هلیکوپتر کنیم، خطرش کمتره. میترسم اون طرف مرز خودمون اتفاقی بیفته. ما هنوز نمیدونیم اون تیم که مراد و حسن و زده و دنبال ما بوده، لو رفتیم یا اتفاقی و سر هیچ و پوچ به هم خوردیم.
+تو نظرت اینه؟
_بله. البته اگر شما تایید کنی؟
+موافقم. انجامش بده.
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_چهارم بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نس
#قسمت_بیست_و_پنجم
در را بستم و داخل اتاق لباسهایم را عوض کردم و یک لباس عربی پوشیدم و دستار بر سرم بستم. کت روی دشداشه عربی پوشیدم و اسلحهام را زیر لباس مخفی کردم. در زدن، باز کردم، دیدم ابوحسین است. آمد داخل و گفتم:
+کی رسیدید؟
_همین حالا. به عاصف گفتم کجاست عاکف، که گفت اینجایی و اومدم ببینمت کار واجب باهات دارم....
+بگو
_با سیدحسین صحبت کردم. برآورد ما اینه داعش میخواد با مراد و حسن، تبادل راه بندازه.
+از چه جنسی؟
_نیروهایی که ازشون دستگیر کردیم و توی زندانهای ایران هستن، اونارو میخوان.
+یعنی شهید تحویل بگیریم، زنده تحویل بدیم. گوه خوردن حرومزادههای تولههای معاویه. بَدن مراد و حسن و جوری دیگه من برمیگردونم. حتی شده خودم کشته بشم. بهم یکی دو هفته وقت بدید. سیدحسین چی گفت؟
ابوحسین گفت:
_سیدحسین، فعلا نظری نداشت و گفت بگذار بررسی کنیم. احتمالا منتظر این هست تو برگردی ایران بعدش اقدام کنید.
+فعلا نمیدونم چی بگم. ذهنم کار نمیکنه دیگه. اولویتم الآن، فقط و فقط زنده رسوندن عبدالصمد به مرز ایران هست. الان هم به جای این صحبتها دوتا ماشین و بگیرید و برید. ماهم با این سه تا ماشین بریم سمت مرز.
عاصف با عجله آمد و گفت:
_حاجی، همه چیز آماده هست. بریم؟
+بریم.
ابوحسین را در آغوش گرفتم و پیشانیاش را بوسیدم و با عاصف رفتیم به سمت حیاط.
ابوحسین و تیمش دو ماشین را گرفتند و رفتند. عاصف و وحید رفتند عبدالصمد را چشم بسته و دست بسته آوردند، او را سوار کردند، و یک پارچه مشکی که به حالت نیمچهگونی بود روی سرش کشیدند و او را سوار KMC شاسی کردند. خوردویی که ضدگلوله بود و پلاک نداشت و شیشههایش دودی بود.
نشستم جلو، عاصف هم پشت فرمان، وحید هم در کنار عبدالصمد روی صندلی عقب. وحید سر عبدالصمد را به پایین و بین زانوانش فشار داد.
دیگر اعضای تیم هم هرکدام در دو ماشین دیگر تقسیم شدند. عاصف دنده عقب، از خانه خارج شد و رفت بیرون. دیدم یک ماشین در جلو قرار گرفته و یک ماشین پشت سرمان، و ما هم در وسط. از خانه خارج شدیم، تیم آماده حرکت شد و به سمت مرز حرکت کردیم.
مرز، در روایت ما، جایی نبود که روی نقشه نوشته شده باشد. یک چرخش نرم در مسیر، کمی تغییر بافتِ خاک و رنگ آسمان، و بعد، حس خاموشی که در صدای پرندگان هم پیدا میشد. انگار همهچیز فهمیده باشد که از اینجا به بعد، نگاهها رقم دیگری دارند و نفسها حساب دیگری.
باران ریز، شیشههای آخرین خودرویی که عبدالصمد در عراق سوار میشد را شستوشو میداد. هیچ پرندهای در آسمان پر نمیزد، جز پهپادی که داشت ما را محافظت میکرد و ما هم آن را نمیدیدم. از آیینه بغل، آخرین خانه امن را که فقط یک مکعب خاکستری کوچک بود و در دل غبار میرفت و گاهی شبیه یک خیال، گاهی مثل یک شاهد خاموش، نگاهش میکردم و ذره ذره از آن دور میشدیم. مسیر، پیچدرپیچ بود؛ در هر پیچ و خم جاده، از آیینه آفتابگیر مقابلم چند نگاه سنگین به عبدالصمد که ما را نمیدید میانداختم، و یادداشتهایی را در دفترچه کوچکم ثبت میکردم.
دفترچه سیاهی که روی زانویم بود و هر چند دقیقه صفحهای ورق میخورد و یک خط کوتاه با خودکار آبی ثبت میشد. نه تاریخ داشت، نه توضیح، فقط کلمات و نشانههایی ثبت میشد که برای کسی جز خودم معنایی نداشت.
یک ساعت بعد، رسیدیم به مرز باشماغ در کردستان. لحظهای که خودرو خاک مرزی را پشت سر گذاشت، جاده مثل روبانی خاکستری در مه باز شد. چرخها روی خاک نرم مرزی آرامتر میچرخیدند؛ مثل کسی که نمیخواهد خواب کودک را بیدار کند. مه، همهچیز را نصفه میبلعید و دوباره به نیمه پس میداد. به عبدالصمد گفتم: «اینجا، سایهها شکل دیگری دارند. آماده باش.»
وحید سر عبدالصمد را بالا آورد و سوژه چیزی نگفت. فقط سرش را به شیشه تکیه داد و مثل کسی که میداند راه بازگشت، دیگر وجود ندارد. پشت همهی اینها، سکوت سنگینی کشیده شده بود که فقط در اتاقهای بسته تهران در داخل ستادمان، معنایش باز میشد.
هر از گاهی، گوشی بینام و دارای طبقه بندیام را در دست میگرفتم، پیامهایی کوتاه را با علامتها و اعداد میخواندم یا میفرستادم؛ صدای ویبره ملایم گوشی، تنها نشانه رفتوآمد سایههایی بود که هممسیرمان نبودند، ولی بر مسیر اثر میگذاشتند.
خیالم جمع بود که رسیدیم به خاک ایران. وحید فلاکس چای را از زیر پاهایش کشید بالا و برای خودش و عاصف که مشغول رانندگی بود، و من چای ریخت. یک جرعه چای تلخ، یک نگاه به آسمان که آن لحظه هیچ پرندهای در آن دیده نمیشد. تا وقتی که هلیکوپتر در افق نمایان شد، دفترچه سیاهم را بستم و داخل جیب پیراهنم قرار دادم. و این یعنی بایگانی موقت برای پروندهای که هنوز نیمهکاره نفس میکشید.
ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_پنجم در را بستم و داخل اتاق لباسهایم را عوض کردم و یک لباس عربی پوشیدم و دستار بر سرم
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_بیست_و_ششم
همه چیز از قبل هماهنگ بود و یکی از نیروهای ستاد در مرز مستقر شده بود. به محض رسیدن تیم ما، بچههای ایرانی مستقر در مرز راه را باز کردند. به مسیرمان ادامه دادیم و رفتیم به سمت هلیکوپتر. حمید عبدالصمد را پیاده کرد و من و عاصف و امین و مصطفی و جمشید، دورش حلقه زدیم و از ماشین تا هلیکوپتر او را استتار کردیم.
سپس سوار هلیکوپترش کردیم و رفتیم به سمت فرودگاه. وقتی وارد فرودگاه شدیم، 20 دقیقهای مانده بود تا نماز صبحمان قضا شود که فوری قبل از اینکه هواپیما آماده پرواز شود، آن را اقامه کردیم.
تهران ساعت 10 صبح همان روز
پس از رسیدن به ستاد، سراغ سیدحسین رفتم و بعد از ارائه گزارشی کوتاه، به اتاقم رفتم. بهزاد و آمد و گزارشات لازم را که در این مدت نبودم، به من منتقل کرد. پس از رفتنش، با مادرم تماس گرفتم و او را از سلامت خودم مطلع کردم. بیچاره مدتی بود که دلش شور میزد. البته حاجکاظم هم به او گفته بود که نگران نباشد و در مأموریت به سر میبرم.
همان روز، با نظر سیدحسین، سوژه به خانه امن در حوالی جردن منتقل شد. رفتم سمت جردن و آماده شدم برای بازجویی از عبدالصمد. بعد از خوردن ناهار، به عاصف گفتم:
+آمادهست؟
_خستهست ولی آمادهی آمادهست. چشماشم بستم، دستاشم بستهست.
+غذا خورده؟
_بله. نیمچه ناهاری بهش دادیم.
+وضعیت جسمانی؟
_میزون. مگه میشه آماده نباشه این گرگ بارون دیده؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
+یعنی میتونم خوب بالانسش کنم امروز؟
_در تخصص خودتونه حاجی.
بلند شدم و قولنج گردنم را شکستم، گفتم:
+پس ما رفتیم...
عاصف خندید و گفت:
_امیر به سلامت باد.
زدم روی سینهاش و گفتم:
+برو خودت و مسخره کن.
سپس هردویمان خندیدیم و گفتم:
+بزن اون ریموت لامصب و.
دکمه را زد، وارد اتاق شدم. نور چراغ سقفی، دایرهای کمرنگ روی میز فلزی میانداخت. عبدالصمد داشت با زبانش، سیبیلهایش را به داخل دهانش میکشید و با دندانش آن را گاز میزد و فوت میکرد بیرون. معلوم بود حسابی به هم ریخته و آشفته است. قبل از اینکه بنشینم مقابلش گفتم:
+تیک تاک ساعت روی دیوار و میشنوی؟ اینجا، زمان به میل ما حرکت میکنه، نه به میل تو. پس عین آدم به تمام سوالاتم جواب میدی.
عبدالصمد سکوت کرد... گفتم: «کری؟ یا زبون نداری؟»
گفت:
_من حرفی برای گفتن ندارم...
+نه، مشخصه که ناهار بهت دادن، زبونت باز شده. آفرین به تو.
دستم را بردم سمت گوشم و هندرفری بلوتوثی که داخل گوشم بود را فشار دادم، به عاصف گفتم:
+بیا داخل.
تا عاصف بیاید، آرام برگهای را روی میز به سمت عبدالصمد هل دادم. رفتم پشت سرش ایستادم، برای اینکه من را نبیند. به سیدعاصف عبدالزهراء اشاره زدم چشم بند عبدالصمد را باز کند. عاصف آمد در کنارم و پشت سر عبدالصمد ایستاد، چشم بندش را کمی داد بالا. گفتم:
+اینها تصاویر تو هست. ما همه جا زیر نظر داشتیم تو رو. هم خودمون، هم عوامل ما، هم متحدین ما در منطقه.
حرفی نزد. گفتم: «سکوت، همیشه بیهزینه نیست. حواست باشه، وقتی بعضی درها دیر باز بشن، دیگه دستگیرهشون پیدا نمیشه.»
عبدالصمد روی صندلی جابجا شد و با لحنی لرزان گفت:
_شما فکر میکنید همهچیز رو میدونید… اما بعضی مسیرها رو فقط کسی میشناسه که وسطش بوده.
گفتم:
+ما وسط همهی مسیرها بودیم. فرقش اینه که ما برمیگردیم… اگر بخوای، تو هم میتونی برگردی.
عبدالصمد گفت: و اگر نخوام؟
نگاهم را تیز کردم روی فرق سرش. گفتم:
+پس این چراغ زرد… تا ابد روشن میمونه.
به عاصف گفتم:
+کرکره رو بده پایین.
چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و برگه را جمع کردم و خودکار را گذاشتم داخل جیب پیراهنم. گفتم:
_آقای عبدالصمد، این و بدون که بعضی حرفها مثل گلوله نیستند که بعد از شلیک برگردند. وقتی گفته شد، مسیر خودش و پیدا میکنه، حتی اگر تو فراموشش کنی.
عاصف دستهای عبدالصمد را دستبند زده بود. همان مقداری که آزاد بود، پنجههایش را به هم قفل کرد و گفت:
_اگر اون مسیر به جایی ختم بشه که هیچکس نخواد ببیندش؟
به آرامی سرم را خم کردم و بردم نزدیک گوشش:
+اون وقت، ما چشمامون و بازتر میکنیم.
سکوت سنگینی در داخل اتاق بازجویی حاکم شد. عبدالصمد که من را در کنار خودش حس میکرد، اینبار با صدایی که نهایت ناامیدی در آن موج میزد، به آرامی گفت:
_من شاید بتونم یک اسم و بهتون بگم. ولی فقط یک اسم.
عاصف، با صدایی که شبیه تایید نبود، بلکه ثبت بود گفت: «یک اسم برای شروع کافیه. ولی یادت باشه که شروع، همیشه مثل پایان آرام نیست.»
کیف چرمیام را از کنار صندلی گرفتم و روی میز گذاشتم، زیپش را با صدای کشیدهای باز کردم و پوشه خاکستری را بیرون کشیدم. برگ اول را ورق زدم، برگ دوم را، بعد مکثی طولانی کردم و یک عکس را بیرون کشیدم. صندلیام را برداشتم رفتم پشت سر عبدالصمد نشستم تا هربار مجبور نشوم بلند شوم.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_ششم همه چیز از قبل هماهنگ بود و یکی از نیروهای ستاد در مرز مس
#قسمت_بیست_و_هفتم
عاصف پشت سر عبدالصمد، پشت به من ایستاد و چشمبند او را کمی بالا زد. عکس را اول مقابل چشمانش برد و آرام کوبید به صورتش، سپس با دو انگشت برداشت و در میانهی هالهی نور چراغ، روی میز گذاشت. عبدالصمد سرش را به جلو خم کرد؛ انگار وزنی ناپیدا روی شانههایش افتاده باشد.
تصویر مربوط به شخصی بود که عینک مشکی باریک داشت و لبخند نصفه و نیمهای بر صورت داشت که نه از صمیمیت خبر میداد نه از تهدید. اما برای من، آن تصویر آشنا بود و مربوط به یک افسر شناختهشده موساد بود.
گفتم:
+بدون طفره رفتن، عین بچه آدم بگو این کیه؟
عبدالصمد خیلی شتابزده گفت:
_من نمیدونم این کیه.
+اشکالی نداره. پس من یه عکس دیگه بهت نشون میدم، تا ببینم اینبار هم همین اراجیف و برام بلغور میکنی، یا نه!
عکس دوم را از لای پرونده کشیدم بیرون و دادم به عاصف، تا بگذارد مقابلش. گفتم:
+اگر نمیدونی کیه، پس این عکس چیه؟ چرا طبق این تصویر و مستندات دوربین اون هتل، دقیقاً کنار تو، توی لابی ایستاده بود؟
سر عبدالصمد برای لحظهای بالا آمد، بیاختیار روی عکس مکث کرد خواست سرش را برگرداند که سیدعاصف با پنجههایش گردن عبدالصمد را محکم گرفت و فشار داد، گفت:
_حواست باشه، هیچ وقت به پشت سرت نگاه نکنی. چه توی این اتاق، چه هرجایی دیگه. اگر میخوای چشمات و دوباره نبندم، فقط روبروت و نگاه کن.
گفتم:
+اربیل، سهشنبه، بعد از ظهر. فنجان قهوهتون هنوز نیمهپر بود.
عبدالصمد نفس عمیقی کشید، دستان دستبند خوردهاش را از هم باز کرد و انگشتانش را روی لبه میز گذاشت. با صدایی که دیگر آنقدر سفت و مطمئن نبود گفت:
_من، فقط یک بار... اون خودش گفت که تماس کوتاه هست.
سکوت کرد... گفتم:
ادامه بده.
عبدالصمد با مکثهای سنگین بین جملات ادامه داد:
_اون گفت... حرفامون اینجا تمام نمیشه. و اینکه، دفعه بعد، در جایی که «هیچ دیوارش آشنا نباشد...»
گفتم:
+وقتی گفت هیچ دیوارش آشنا نباشد، منظورتون کجا بود؟
صدای در آمد، عاصف چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و ریموت را زد، در باز شد، دیدم مرتضی است...گفتم:
+چیشده مرتضی؟
_حاجی ببخشید، تلفنتون چندبار زنگ خورد. من قصد نداشتم نگاه کنم، اما خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحه گوشی، دیدم روش نوشته مادر. گفتم بیارم براتون شاید کار واجب دارن مادرتون.
گوشی را گرفتم و بلند شدم از اتاق بازجویی رفتم بیرون... خواستم تماس بگیرم که دیدم دوباره زنگ خورد... جواب دادم:
+جانم مادر. سلام.
خواهرم پشت خط بود... نگران صحبت کرد و گفت:
_سلام محسن جان. خوبی؟
+چیشده. چرا تند تند حرف میزنی... حاج خانم کجاست؟
_مامان حالش بد شده. همش داره تو رو صدا میزنه.
+من چند ساعت قبل باهاش صحبت کردم، حالش خوب بود. الان کجایید؟
_دارم با میترا میبرمش بیمارستان.
+صبر کن. الکی هر بیمارستانی نبرش. ببرش بیمارستان «....» الان هماهنگ میکنم خانمِ یکی از همکارام تحویلش بگیره. تا شما برسید همه چیز هماهنگه.
_باشه. خودتم میای؟
+الآن خودم و میرسونم.
قطع کردم، زنگ زدم به همکارم مصطفی تا با همسرش هماهنگ کند. به عاصف گفتم بگذارند عبدالصمد استراحت کند. بلافاصله رفتم. بیرون از واحد، سوار آسانسور شدم رفتم پایین. در طبقه منفی سوار ماشین شدم، اما یادم آمد ترافیک و باران و دیر رسیدن همیشگی تهران مقابلم است.
خاموش کردم، رفتم سراغ موتورهایی که در پارکینگ بود، خواستم تماس بگیرم با عاصف، که دیدم درب آسانسور باز شد و آمد سمتم گفت:
_ترافیکه. نمیرسی به مادرت. ممکنه کار ضروری داشته باشه، پس با موتور بری بهتره. هرچند خیس میشی.
سوییچ را برداشتم و رفتم سوار یکی از موتورها شدم، عاصف ریموت را زد و درب پارکینگ باز شد، رفتم بیرون. نفهمیدم تا بیمارستان چطور رفتم، فقط میدانم آنقدر خیس و گل شده بودم و سر و وضعم افتضاح بود، که همه داخل بیمارستان نگاهم میکردند. یک هفته هم بود حمام نرفته بودم. چون تازه از عراق برگشته بودم و آنجا هم یک بار بیشتر فرصت نشد دوش بگیرم. از کنار هرکسی رد میشدم، سایه نگاه سنگینشان برای بوی گند لباسم و بوی روغن و خاک و گل و تعفن را روی خودم حس میکردم. مادرم را برده بودند داخل اتاقی در بخش مراقبت. دیدم خواهرانم حسنا و میترا دم در اتاقش ایستادهاند. تا من را دیدند، گفتند:
_معلومه کجایی تو؟
+رفته بودم آنتالیا.
خواهرم میترا گفت:
_همش مسخره کن!
+نه خب! الان بگم کجا بودم شما دوتا باورتون میشه؟
خواهرم حسنا گفت:
_معلومه دو سه هفتهست کجایی؟ درست جواب بده محسن.
+سر قبر یزید...
داشتم از پشت شیشه کوچکی که روی در بود، داخل اتاق را میدیدم که همسر دوستم و دوپرستار بالای سر مادرم بودند. با جواب من خواهرم گفت:
_خیلی روت زیاده محسن.
+اندازه شوهرت که روم زیاد نیست...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_هفتم عاصف پشت سر عبدالصمد، پشت به من ایستاد و چشمبند او را کمی بالا زد. عکس را اول مق
#قسمت_بیست_و_هشتم
خواهرم میترا از این حرف من به خواهرمان حسنا خندهاش گرفت. حسنا چشم و ابرویی برای من بالا انداخت و گفت:
_زورت فقط به اون بیچاره میرسه!
+بیچاره که نیست. از من وضعش بهتره.
حالا چرا بوی دنبه میدی؟
من و میترا از حرف حسنا خندهمان گرفت و گفتم:
+اتفاقا میخوام با همین بوی دنبه شما خواهران غریب و بغل کنم...
هر دو از من فاصله گرفتند و چند متر رفتند عقبتر. گفتم:
+بنده مثل شوهر جنابعالی، پشت میز نشین نیستم که همیشه بوی عطر و گلاب بدم خواهر من. ما میریم اینور و اونور بیل میزنیم، بوی سگ میگیریم.
بعد خیلی جدی شدم و گفتم:
+یعنی من نیستم، شما دوتا عرضه اینکه از حاج خانم خیلی خوب مراقبت کنید و ندارید؟
میترا گفت:
_محسن جان، مادرمون همش بهونه جنابعالی و میگیره... اینا کاردستی خودته و مامان تازه دو روزه برگشته خونه خودش. همش خونه من بود. داروهاشم منظم میخورد.
نگاهی به میترا کردم، اما درمورد حسنا گفتم:
+اونوقت حسنا خانم کجا بودن...
نگاهی به هم کردند و چیزی نگفتند... گفتم:
+انشاءالله همیشه به مسافرت باشه... من نمیفهمم تو از این همه مسافرت خسته نمیشی؟
همزمان دیدم خانم دکتر بیرون آمد، به خواهرانم اشاره زدم جلو نیایند و خودم رفتم سراغش. سلام و احوالپرسی با همسر دوستم کردم و با هم قدم زدیم تا انتهای سالن... گفتم:
+وضعیت مادرم چطوره خانم دکتر؟
_خوبه آقای سلیمانی. یه کم فشارش بالا و پایین شده. و اینکه نفس تنگی داره اذیتش میکنه. به نظرم مادر و از تهران خارج کنید. و اینکه شما باید بیشتر کنارش باشید. چون به شما وابستهست.
+خب من که نمیتونم همیشه باهاش باشم. مگه مصطفی دائم پیش شماست؟
خندید و گفت:
_نه. حق دارید. ولی باید مدیریتش کنید. خدا، فاطمه زهرا جون و رحمتش کنه...
+ممنونم. لطف دارید.
_اون و که از دست دادید، حداقل از مادر بیشتر مراقبت کنید. شما هم دائم میرید ماموریت، مادر نگران شماست. اما خداروشکر خطر خاصی وجود نداشت امروز...
+باید بمونه، یا میتونیم ببریمش؟
_وقتی آوردنش، گفتم اول فشارش و کنترل کنن. بعدا که خودم چک کردم و دیدم همه چیز خوبه، گفتم براش یه آرامبخش خیلی ضعیف بزنن تا یه کوچولو استراحت کنه.
+ممنونم.
_به این همکارتون «منظورش شوهرش» بگو یه کم بیشتر بیاد خونه. بخدا شماها بی خانواده نیستید... چندوقت قبل که اتفاقا باهم رفتید مأموریت، وقتی اومد خونه، محمدصادق«پسرشان که آن موقع یکسالش بود» بهش گفت عمو...
خندیدم و گفتم:
+چشم. حالا اجازه میدید برم؟ میتونم برم بالای سرش؟
_بله، حتما. بفرمایید...
تشکر کردم و برگشتم سمت اتاق مادرم...
رفتم پاهایش را بوسیدم، متوجه شد من آمدم. داشت بلند میشد که نگذاشتم. همانطور که دراز کشیده بود، بغلش کردم، گفتم:
+حاج خانم، باز چت شده یه هویی.
_آخه پدر صلواتی «اشاره به پدر شهیدم»، تو نمیگی یه مادر داری؟ چرا یه هویی میری.
+آمار من دست حاج کاظم هست دیگه. الانم بهتره تا میترا و حسنا نیومدن داخل تموم کنیم این بحثها رو. بعدشم صبح باهات صحبت کردم، حالت خوب بود، چرا یه هویی...؟
_چی بگم پسرم... دیگه سنمون رفته بالا و همینه...
برادرم صائب هم خودش را رساند بیمارستان. همدیگر را بغل کردیم و رفت سراغ مادرم. میترا و حسنا هم همزمان آمدند داخل، کنار من ایستادند و شاهد گفتگوی مادرم و برادر بزرگمان صائب شدیم. کمی فاصله گرفتیم و رفتیم سمت پنجره. برادرم بعد از یکساعت وقتی خیالش جمع شد مادرم حالش بهتر است، با خواهرم میترا رفتند و من و حسنا ماندیم.
غروب مادرم را ترخیص کردیم و بردیم منزل. رفتم دوش گرفتم و آمدم نمازم را خواندم و آن شب به اداره برنگشتم و ماندم کنار مادرم.
به شرط حیات ادامه دارد
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی آسمان هنوز بوی خاکریزهای بارانخورده را میدهد، نگاه که میکنی، انگار خطهای جبهه تا همین کوچههای امروز آمدهاند. امّا یک چیز کم است…
رد شانهای که روزی به آن تکیه میکردیم. صدای «یاعلی» گفتنهایی که در هیاهوی دنیا گم نمیشد.
آنها رفتند تا دیوار این خانه فرو نریزد و حالا، هر دیوار، سایهی قامتشان را کم دارد.
بر سر سفرهها، لیوانی همیشه پر است که صاحبش هرگز برنمیگردد؛ در عکسهای قابشده، چشمهایی که انگار هنوز مراقباند، ولی دستهاشان دیگر نیست.
جای خالی شهدا، فقط یک صندلی خالی یا یک پلاک مفقود نیست؛ دردی است که هر صبح، با اولین نور، آرام میآید و تا شب در دل ما میماند، و عهدی است که تا آخرین نفس باید نگه داشت:
حرفشان نریزد، خونشان فراموش نشود، و راهشان بیرهرو نماند.