eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_سوم دوساعت بعد، خانه امن با سجاد به سمت آخرین خانه امن حرکت ک
بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین... تنها از تو یاری می‌جویم و تو را می‌پرستم... گیر کردم سر این عبارت... اشکم جاری شد و هی تکرارش کردم... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... نمی‌دانم چندبار، اما آنقدر تکرارش کردم که اشکم روی لباسم می‌ریخت... ادامه دادم، تا اینکه نماز به پایان رسید. رفتم در سجده. گفتم: خدایا، این را برای هیچ کسی جز تو نمی‌گویم، الهی، یا ستار العیوب، پوشش واقعی این دل بیچاره و آلوده به دنیا و غرق در معصیت تویی. مأموریت‌ها دارن یکی یکی عوض میشن، ولی نگذار من عوض بشم. اگر قراره عوض بشم، جوری عوض بشم که تو دوست داری. یا ارحم الراحمین، من و توی بغلت نگه دار، تو، راه درست و به من نشون بده. من نمی‌خوام تورو گم کنم. من درِ خونت آبرویی ندارم، ناچیزترینِ ناچیزهای این عالم هستم، اما خدایا، رفیقام یکی یکی دارن پرپر میشن، من موندم و من. من موندم و خبر دادن به خانواده‌هاشون. من موندم و بغل کردن دختر بچه‌هاشون... خدایا، عاصف و برام نگه دار، سیدحسین، حاج کاظم، امین، وحید، محمدحسین، علیرضا، یحیی، مرتضی، محسن، عمار، میثم، مهران، امید، حاج رسول، ابوحسین، همه رو برام نگه‌دار. دیگه نگذار داغ این بچه‌ها رو ببینم. من شهادت همه رو دارم می‌بینم، اما خودم هنوز موندم. اون ناخالصی درون من و برطرف کن. من گنه‌کارم حتما، و اگر انقدر سجده کنم که زمین از اشک چشمای من به گل تبدیل بشه، و اونقدر در سجده بمونم که استخوان زانوهام خرد بشه، اگر من و نبخشی، بازم حق داری. حتما من اشتباه کردم، اما به خاطر امام حسین من و ببخش. به خاطر امیرالموئمنین من و ببخش. من به نفس خودم ظلم کردم، خودمم به این موضوع واقفم، ولی تو ستارالعیوب هستی... دیدم یکی در میزند. بلند شدم، صورتم را پاک کردم. گفتم: +بفرمایید. امین بود... لبخندی زدم و گفتم: +جانم عزیزم. بگو امین. _حاج آقا، آقا عاصف گفتن ماشین‌ها نزدیکن. آماده باید بشیم. منتظر دستور شماییم. +بسیارعالی. جمع کنید و فورا تخلیه کنیم خونه رو. بلند شدم و مهرم را گرفتم و گذاشتم داخل کیفم. اسلحه و وسائلم را برداشتم و رفتم داخل هال و پذیرایی. همزمان عاصف هم از در وارد شد. آمد سمتم، گفت: _عاکف، سه تا ماشین طبق قرارِ از قبل تعیین شده، داره میرسه. با ماشین شما و ماشین خودمون چیکار کنیم؟ +هر سه تا ماشین و تحویل بگیر، این دوتارو تحویل بده ببرن بچه‌ها. فقط قبل از اینکه برسن، دوتا ماشین داخل حیاط و ببرید بیرون و یکی از ماشین‌هایی که ابوحسین میاره، بیارید داخل، عبدالصمد و از داخل حیاط سوار کنید. _چشم. +ابوحسین خودشم هست؟ _بله. +عبدالصمد و آماده کردید؟ مرز هماهنگه؟ چون یکساعت تا مرز راه داریم. لباساتون و پوششتون و نمی‌خواید عوض کنید؟ _عبدالصمد آماده هست. لباسشم عوض کردیم و چهره‌اش و تغییر دادیم. مرز هم نیم ساعت قبل هماهنگی‌های کامل و نهایی صورت گرفته و یه پرنده هم تا نیم ساعت دیگه اون طرف مرز میاد سراغ ما. داشتم برمی‌گشتم سمت اتاق، که چیزی به ذهنم رسید. برگشتم به عاصف گفتم: +عاصف، من نظرم اینه هماهنگ کن با داخل ایران، که هلی‌کوپتر نیاد سمت مرز. اطراف مرز بشینه بهتره. میترسم رد ما رو بزنن و هلی‌کوپتر و قبل از مرز عراق بزنن. یا اینکارو کن، یا بگو چندتا پهپاد شناسایی و رزمی تا عمق 20 کیلومتری خاک عراق و بررسی کنن و مسیر ما رو پاکسازی کنن. _به نظرم دومی و انجام بدیم بهتره. هرچی زودتر عبدالصمد و سوار هلی‌کوپتر کنیم، خطرش کمتره. می‌ترسم اون طرف مرز خودمون اتفاقی بیفته. ما هنوز نمی‌دونیم اون تیم که مراد و حسن و زده و دنبال ما بوده، لو رفتیم یا اتفاقی و سر هیچ و پوچ به هم خوردیم. +تو نظرت اینه؟ _بله. البته اگر شما تایید کنی؟ +موافقم. انجامش بده.
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_چهارم بسم الله را گفتم و آیات حمد را خواندم، تا اینکه رسیدم به آیه ایاک نعبد و ایاک نس
در را بستم و داخل اتاق لباس‌هایم را عوض کردم و یک لباس عربی پوشیدم و دستار بر سرم بستم. کت روی دشداشه عربی پوشیدم و اسلحه‌ام را زیر لباس مخفی کردم. در زدن، باز کردم، دیدم ابوحسین است. آمد داخل و گفتم: +کی رسیدید؟ _همین حالا. به عاصف گفتم کجاست عاکف، که گفت اینجایی و اومدم ببینمت کار واجب باهات دارم.... +بگو _با سیدحسین صحبت کردم. برآورد ما اینه داعش میخواد با مراد و حسن، تبادل راه بندازه. +از چه جنسی؟ _نیروهایی که ازشون دستگیر کردیم و توی زندان‌های ایران هستن، اونارو می‌خوان. +یعنی شهید تحویل بگیریم، زنده تحویل بدیم. گوه خوردن حروم‌زاده‌های توله‌های معاویه. بَدن مراد و حسن و جوری دیگه من برمی‌گردونم. حتی شده خودم کشته بشم. بهم یکی دو هفته وقت بدید. سیدحسین چی گفت؟ ابوحسین گفت: _سیدحسین، فعلا نظری نداشت و گفت بگذار بررسی کنیم. احتمالا منتظر این هست تو برگردی ایران بعدش اقدام کنید. +فعلا نمیدونم چی بگم. ذهنم کار نمی‌کنه دیگه. اولویتم الآن، فقط و فقط زنده رسوندن عبدالصمد به مرز ایران هست. الان هم به جای این صحبت‌ها دوتا ماشین و بگیرید و برید. ماهم با این سه تا ماشین بریم سمت مرز. عاصف با عجله آمد و گفت: _حاجی، همه چیز آماده هست. بریم؟ +بریم. ابوحسین را در آغوش گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم و با عاصف رفتیم به سمت حیاط. ابوحسین و تیمش دو ماشین را گرفتند و رفتند. عاصف و وحید رفتند عبدالصمد را چشم بسته و دست بسته آوردند، او را سوار کردند، و یک پارچه مشکی که به حالت نیمچه‌گونی بود روی سرش کشیدند و او را سوار KMC شاسی کردند. خوردویی که ضدگلوله بود و پلاک نداشت و شیشه‌هایش دودی بود. نشستم جلو، عاصف هم پشت فرمان، وحید هم در کنار عبدالصمد روی صندلی عقب. وحید سر عبدالصمد را به پایین و بین زانوانش فشار داد. دیگر اعضای تیم هم هرکدام در دو ماشین دیگر تقسیم شدند. عاصف دنده عقب، از خانه خارج شد و رفت بیرون. دیدم یک ماشین در جلو قرار گرفته و یک ماشین پشت سرمان، و ما هم در وسط. از خانه خارج شدیم، تیم آماده حرکت شد و به سمت مرز حرکت کردیم. مرز، در روایت ما، جایی نبود که روی نقشه نوشته شده باشد. یک چرخش نرم در مسیر، کمی تغییر بافتِ خاک و رنگ آسمان، و بعد، حس خاموشی که در صدای پرندگان هم پیدا می‌شد. انگار همه‌چیز فهمیده باشد که از این‌جا به بعد، نگاه‌ها رقم دیگری دارند و نفس‌ها حساب دیگری. باران ریز، شیشه‌های آخرین خودرویی که عبدالصمد در عراق سوار می‌شد را شست‌وشو می‌داد. هیچ پرنده‌ای در آسمان پر نمی‌زد، جز پهپادی که داشت ما را محافظت می‌کرد و ما هم آن را نمی‌دیدم. از آیینه بغل، آخرین خانه امن را که فقط یک مکعب خاکستری کوچک بود و در دل غبار می‌رفت و گاهی شبیه یک خیال، گاهی مثل یک شاهد خاموش، نگاهش می‌کردم و ذره ذره از آن دور می‌شدیم. مسیر، پیچ‌درپیچ بود؛ در هر پیچ و خم جاده، از آیینه آفتاب‌گیر مقابلم چند نگاه سنگین به عبدالصمد که ما را نمی‌دید می‌انداختم، و یادداشت‌هایی را در دفترچه کوچکم ثبت می‌کردم. دفترچه سیاهی که روی زانویم بود و هر چند دقیقه صفحه‌ای ورق می‌خورد و یک خط کوتاه با خودکار آبی ثبت می‌شد. نه تاریخ داشت، نه توضیح، فقط کلمات و نشانه‌هایی ثبت می‌شد که برای کسی جز خودم معنایی نداشت. یک ساعت بعد، رسیدیم به مرز باشماغ در کردستان. لحظه‌ای که خودرو خاک مرزی را پشت سر گذاشت، جاده مثل روبانی خاکستری در مه باز شد. چرخ‌ها روی خاک نرم مرزی آرام‌تر می‌چرخیدند؛ مثل کسی که نمی‌خواهد خواب کودک را بیدار کند. مه، همه‌چیز را نصفه می‌بلعید و دوباره به نیمه پس می‌داد. به عبدالصمد گفتم: «اینجا، سایه‌ها شکل دیگری دارند. آماده باش.» وحید سر عبدالصمد را بالا آورد و سوژه چیزی نگفت. فقط سرش را به شیشه تکیه داد و مثل کسی که می‌داند راه بازگشت، دیگر وجود ندارد. پشت همه‌ی این‌ها، سکوت سنگینی کشیده شده بود که فقط در اتاق‌های بسته تهران در داخل ستادمان، معنایش باز می‌شد. هر از گاهی، گوشی بی‌نام و دارای طبقه بندی‌ام را در دست می‌گرفتم، پیام‌هایی کوتاه را با علامت‌ها و اعداد می‌خواندم یا می‌فرستادم؛ صدای ویبره ملایم گوشی، تنها نشانه رفت‌وآمد سایه‌هایی بود که هم‌مسیرمان نبودند، ولی بر مسیر اثر می‌گذاشتند. خیالم جمع بود که رسیدیم به خاک ایران. وحید فلاکس چای را از زیر پاهایش کشید بالا و برای خودش و عاصف که مشغول رانندگی بود، و من چای ریخت. یک جرعه چای تلخ، یک نگاه به آسمان که آن لحظه هیچ پرنده‌ای در آن دیده نمی‌شد. تا وقتی که هلی‌کوپتر در افق نمایان شد، دفترچه سیاهم را بستم و داخل جیب پیراهنم قرار دادم. و این یعنی بایگانی موقت برای پرونده‌ای که هنوز نیمه‌کاره نفس می‌کشید. ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_پنجم در را بستم و داخل اتاق لباس‌هایم را عوض کردم و یک لباس عربی پوشیدم و دستار بر سرم
بسم‌الله الرحمن الرحیم همه چیز از قبل هماهنگ بود و یکی از نیروهای ستاد در مرز مستقر شده بود. به محض رسیدن تیم ما، بچه‌های ایرانی مستقر در مرز راه را باز کردند. به مسیرمان ادامه دادیم و رفتیم به سمت هلی‌کوپتر. حمید عبدالصمد را پیاده کرد و من و عاصف و امین و مصطفی و جمشید، دورش حلقه زدیم و از ماشین تا هلی‌کوپتر او را استتار کردیم. سپس سوار هلی‌کوپترش کردیم و رفتیم به سمت فرودگاه. وقتی وارد فرودگاه شدیم، 20 دقیقه‌ای مانده بود تا نماز صبح‌مان قضا شود که فوری قبل از اینکه هواپیما آماده پرواز شود، آن را اقامه کردیم. تهران ساعت 10 صبح همان روز پس از رسیدن به ستاد، سراغ سیدحسین رفتم و بعد از ارائه گزارشی کوتاه، به اتاقم رفتم. بهزاد و آمد و گزارشات لازم را که در این مدت نبودم، به من منتقل کرد. پس از رفتنش، با مادرم تماس گرفتم و او را از سلامت خودم مطلع کردم. بیچاره مدتی بود که دلش شور می‌زد. البته حاج‌کاظم هم به او گفته بود که نگران نباشد و در مأموریت به سر می‌برم. همان روز، با نظر سیدحسین، سوژه به خانه امن در حوالی جردن منتقل شد. رفتم سمت جردن و آماده شدم برای بازجویی از عبدالصمد. بعد از خوردن ناهار، به عاصف گفتم: +آماده‌ست؟ _خسته‌ست ولی آماده‌ی آماده‌ست. چشماشم بستم، دستاشم بسته‌ست. +غذا خورده؟ _بله. نیمچه ناهاری بهش دادیم. +وضعیت جسمانی؟ _میزون. مگه میشه آماده نباشه این گرگ بارون دیده؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: +یعنی می‌تونم خوب بالانسش کنم امروز؟ _در تخصص خودتونه حاجی. بلند شدم و قولنج گردنم را شکستم، گفتم: +پس ما رفتیم... عاصف خندید و گفت: _امیر به سلامت باد. زدم روی سینه‌اش و گفتم: +برو خودت و مسخره کن. سپس هردویمان خندیدیم و گفتم: +بزن اون ریموت لامصب و. دکمه را زد، وارد اتاق شدم. نور چراغ سقفی، دایره‌ای کمرنگ روی میز فلزی می‌انداخت. عبدالصمد داشت با زبانش، سیبیل‌هایش را به داخل دهانش می‌کشید و با دندانش آن را گاز میزد و فوت می‌کرد بیرون. معلوم بود حسابی به هم ریخته و آشفته است. قبل از اینکه بنشینم مقابلش گفتم: +تیک تاک ساعت روی دیوار و می‌شنوی؟ اینجا، زمان به میل ما حرکت می‌کنه، نه به میل تو. پس عین آدم به تمام سوالاتم جواب میدی. عبدالصمد سکوت کرد... گفتم: «کری؟ یا زبون نداری؟» گفت: _من حرفی برای گفتن ندارم... +نه، مشخصه که ناهار بهت دادن، زبونت باز شده. آفرین به تو. دستم را بردم سمت گوشم و هندرفری بلوتوثی که داخل گوشم بود را فشار دادم، به عاصف گفتم: +بیا داخل. تا عاصف بیاید، آرام برگه‌ای را روی میز به سمت عبدالصمد هل دادم. رفتم پشت سرش ایستادم، برای اینکه من را نبیند. به سیدعاصف عبدالزهراء اشاره زدم چشم بند عبدالصمد را باز کند. عاصف آمد در کنارم و پشت سر عبدالصمد ایستاد، چشم بندش را کمی داد بالا. گفتم: +این‌ها تصاویر تو هست. ما همه جا زیر نظر داشتیم تو رو. هم خودمون، هم عوامل ما، هم متحدین ما در منطقه. حرفی نزد. گفتم: «سکوت، همیشه بی‌هزینه نیست. حواست باشه، وقتی بعضی درها دیر باز بشن، دیگه دستگیره‌شون پیدا نمی‌شه.» عبدالصمد روی صندلی جابجا شد و با لحنی لرزان گفت: _شما فکر می‌کنید همه‌چیز رو می‌دونید… اما بعضی مسیرها رو فقط کسی می‌شناسه که وسطش بوده. گفتم: +ما وسط همه‌ی مسیرها بودیم. فرقش اینه که ما برمی‌گردیم… اگر بخوای، تو هم میتونی برگردی. عبدالصمد گفت: و اگر نخوام؟ نگاهم را تیز کردم روی فرق سرش. گفتم: +پس این چراغ زرد… تا ابد روشن می‌مونه. به عاصف گفتم: +کرکره رو بده پایین. چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و برگه را جمع کردم و خودکار را گذاشتم داخل جیب پیراهنم. گفتم: _آقای عبدالصمد، این و بدون که بعضی حرف‌ها مثل گلوله نیستند که بعد از شلیک برگردند. وقتی گفته شد، مسیر خودش و پیدا می‌کنه، حتی اگر تو فراموشش کنی. عاصف دست‌های عبدالصمد را دست‌بند زده بود. همان مقداری که آزاد بود، پنجه‌هایش را به هم قفل کرد و گفت: _اگر اون مسیر به جایی ختم بشه که هیچ‌کس نخواد ببیندش؟ به آرامی سرم را خم کردم و بردم نزدیک گوشش: +اون وقت، ما چشمامون و بازتر می‌کنیم. سکوت سنگینی در داخل اتاق بازجویی حاکم شد. عبدالصمد که من را در کنار خودش حس می‌کرد، این‌بار با صدایی که نهایت ناامیدی در آن موج می‌زد، به آرامی گفت: _من شاید بتونم یک اسم و بهتون بگم. ولی فقط یک اسم. عاصف، با صدایی که شبیه تایید نبود، بلکه ثبت بود گفت: «یک اسم برای شروع کافیه. ولی یادت باشه که شروع، همیشه مثل پایان آرام نیست.» کیف چرمی‌ام را از کنار صندلی گرفتم و روی میز گذاشتم، زیپش را با صدای کشیده‌ای باز کردم و پوشه خاکستری را بیرون کشیدم. برگ اول را ورق زدم، برگ دوم را، بعد مکثی طولانی کردم و یک عکس را بیرون کشیدم. صندلی‌ام را برداشتم رفتم پشت سر عبدالصمد نشستم تا هربار مجبور نشوم بلند شوم.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_ششم همه چیز از قبل هماهنگ بود و یکی از نیروهای ستاد در مرز مس
عاصف پشت سر عبدالصمد، پشت به من ایستاد و چشم‌بند او را کمی بالا زد. عکس را اول مقابل چشمانش برد و آرام کوبید به صورتش، سپس با دو انگشت برداشت و در میانه‌ی هاله‌ی نور چراغ، روی میز گذاشت. عبدالصمد سرش را به جلو خم کرد؛ انگار وزنی ناپیدا روی شانه‌هایش افتاده باشد. تصویر مربوط به شخصی بود که عینک مشکی باریک داشت و لبخند نصفه و نیمه‌ای بر صورت داشت که نه از صمیمیت خبر می‌داد نه از تهدید. اما برای من، آن تصویر آشنا بود و مربوط به یک افسر شناخته‌شده موساد بود. گفتم: +بدون طفره رفتن، عین بچه آدم بگو این کیه؟ عبدالصمد خیلی شتاب‌زده گفت: _من نمیدونم این کیه. +اشکالی نداره. پس من یه عکس دیگه بهت نشون میدم، تا ببینم این‌بار هم همین اراجیف و برام بلغور میکنی، یا نه! عکس دوم را از لای پرونده کشیدم بیرون و دادم به عاصف، تا بگذارد مقابلش. گفتم: +اگر نمیدونی کیه، پس این عکس چیه؟ چرا طبق این تصویر و مستندات دوربین اون هتل، دقیقاً کنار تو، توی لابی ایستاده بود؟ سر عبدالصمد برای لحظه‌ای بالا آمد، بی‌اختیار روی عکس مکث کرد خواست سرش را برگرداند که سیدعاصف با پنجه‌هایش گردن عبدالصمد را محکم گرفت و فشار داد، گفت: _حواست باشه، هیچ وقت به پشت سرت نگاه نکنی. چه توی این اتاق، چه هرجایی دیگه. اگر میخوای چشمات و دوباره نبندم، فقط روبروت و نگاه کن. گفتم: +اربیل، سه‌شنبه، بعد از ظهر. فنجان قهوه‌تون هنوز نیمه‌پر بود. عبدالصمد نفس عمیقی کشید، دستان دستبند خورده‌اش را از هم باز کرد و انگشتانش را روی لبه میز گذاشت. با صدایی که دیگر آن‌قدر سفت و مطمئن نبود گفت: _من، فقط یک بار... اون خودش گفت که تماس کوتاه هست. سکوت کرد... گفتم: ادامه بده. عبدالصمد با مکث‌های سنگین بین جملات ادامه داد: _اون گفت... حرفامون اینجا تمام نمیشه. و اینکه، دفعه بعد، در جایی که «هیچ دیوارش آشنا نباشد...» گفتم: +وقتی گفت هیچ دیوارش آشنا نباشد، منظورتون کجا بود؟ صدای در آمد، عاصف چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و ریموت را زد، در باز شد، دیدم مرتضی است...گفتم: +چیشده مرتضی؟ _حاجی ببخشید، تلفن‌تون چندبار زنگ خورد. من قصد نداشتم نگاه کنم، اما خیلی اتفاقی چشمم خورد به صفحه گوشی، دیدم روش نوشته مادر. گفتم بیارم براتون شاید کار واجب دارن مادرتون. گوشی را گرفتم و بلند شدم از اتاق بازجویی رفتم بیرون... خواستم تماس بگیرم که دیدم دوباره زنگ خورد... جواب دادم: +جانم مادر. سلام. خواهرم پشت خط بود... نگران صحبت کرد و گفت: _سلام محسن جان. خوبی؟ +چیشده. چرا تند تند حرف میزنی... حاج خانم کجاست؟ _مامان حالش بد شده. همش داره تو رو صدا میزنه. +من چند ساعت قبل باهاش صحبت کردم، حالش خوب بود. الان کجایید؟ _دارم با میترا میبرمش بیمارستان. +صبر کن. الکی هر بیمارستانی نبرش. ببرش بیمارستان «....» الان هماهنگ میکنم خانمِ یکی از همکارام تحویلش بگیره. تا شما برسید همه چیز هماهنگه. _باشه. خودتم میای؟ +الآن خودم و می‌رسونم. قطع کردم، زنگ زدم به همکارم مصطفی تا با همسرش هماهنگ کند. به عاصف گفتم بگذارند عبدالصمد استراحت کند. بلافاصله رفتم. بیرون از واحد، سوار آسانسور شدم رفتم پایین. در طبقه منفی سوار ماشین شدم، اما یادم آمد ترافیک و باران و دیر رسیدن همیشگی تهران مقابلم است. خاموش کردم، رفتم سراغ موتورهایی که در پارکینگ بود، خواستم تماس بگیرم با عاصف، که دیدم درب آسانسور باز شد و آمد سمتم گفت: _ترافیکه. نمیرسی به مادرت. ممکنه کار ضروری داشته باشه، پس با موتور بری بهتره. هرچند خیس میشی. سوییچ را برداشتم و رفتم سوار یکی از موتورها شدم، عاصف ریموت را زد و درب پارکینگ باز شد، رفتم بیرون. نفهمیدم تا بیمارستان چطور رفتم، فقط می‌دانم آنقدر خیس و گل شده بودم و سر و وضعم افتضاح بود، که همه داخل بیمارستان نگاهم می‌کردند. یک هفته هم بود حمام نرفته بودم. چون تازه از عراق برگشته بودم و آنجا هم یک بار بیشتر فرصت نشد دوش بگیرم. از کنار هرکسی رد میشدم، سایه نگاه سنگین‌شان برای بوی گند لباسم و بوی روغن و خاک و گل و تعفن را روی خودم حس می‌کردم. مادرم را برده بودند داخل اتاقی در بخش مراقبت. دیدم خواهرانم حسنا و میترا دم در اتاقش ایستاده‌اند. تا من را دیدند، گفتند: _معلومه کجایی تو؟ +رفته بودم آنتالیا. خواهرم میترا گفت: _همش مسخره کن! +نه خب! الان بگم کجا بودم شما دوتا باورتون میشه؟ خواهرم حسنا گفت: _معلومه دو سه هفته‌ست کجایی؟ درست جواب بده محسن. +سر قبر یزید... داشتم از پشت شیشه کوچکی که روی در بود، داخل اتاق را می‌دیدم که همسر دوستم و دوپرستار بالای سر مادرم بودند. با جواب من خواهرم گفت: _خیلی روت زیاده محسن. +اندازه شوهرت که روم زیاد نیست...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_هفتم عاصف پشت سر عبدالصمد، پشت به من ایستاد و چشم‌بند او را کمی بالا زد. عکس را اول مق
خواهرم میترا از این حرف من به خواهرمان حسنا خنده‌اش گرفت. حسنا چشم و ابرویی برای من بالا انداخت و گفت: _زورت فقط به اون بیچاره میرسه! +بیچاره که نیست. از من وضعش بهتره. حالا چرا بوی دنبه میدی؟ من و میترا از حرف حسنا خنده‌مان گرفت و گفتم: +اتفاقا میخوام با همین بوی دنبه شما خواهران غریب و بغل کنم... هر دو از من فاصله گرفتند و چند متر رفتند عقب‌تر. گفتم: +بنده مثل شوهر جنابعالی، پشت میز نشین نیستم که همیشه بوی عطر و گلاب بدم خواهر من. ما میریم اینور و اونور بیل میزنیم، بوی سگ می‌گیریم. بعد خیلی جدی شدم و گفتم: +یعنی من نیستم، شما دوتا عرضه اینکه از حاج خانم خیلی خوب مراقبت کنید و ندارید؟ میترا گفت: _محسن جان، مادرمون همش بهونه جنابعالی و می‌گیره... اینا کاردستی خودته و مامان تازه دو روزه برگشته خونه خودش. همش خونه من بود. داروهاشم منظم می‌خورد. نگاهی به میترا کردم، اما درمورد حسنا گفتم: +اونوقت حسنا خانم کجا بودن... نگاهی به هم کردند و چیزی نگفتند... گفتم: +ان‌شاءالله همیشه به مسافرت باشه... من نمی‌فهمم تو از این همه مسافرت خسته نمیشی؟ همزمان دیدم خانم دکتر بیرون آمد، به خواهرانم اشاره زدم جلو نیایند و خودم رفتم سراغش. سلام و احوالپرسی با همسر دوستم کردم و با هم قدم زدیم تا انتهای سالن... گفتم: +وضعیت مادرم چطوره خانم دکتر؟ _خوبه آقای سلیمانی. یه کم فشارش بالا و پایین شده. و اینکه نفس تنگی داره اذیتش میکنه. به نظرم مادر و از تهران خارج کنید. و اینکه شما باید بیشتر کنارش باشید. چون به شما وابسته‌ست. +خب من که نمیتونم همیشه باهاش باشم. مگه مصطفی دائم پیش شماست؟ خندید و گفت: _نه. حق دارید. ولی باید مدیریتش کنید. خدا، فاطمه زهرا جون و رحمتش کنه... +ممنونم. لطف دارید. _اون و که از دست دادید، حداقل از مادر بیشتر مراقبت کنید. شما هم دائم میرید ماموریت، مادر نگران شماست. اما خداروشکر خطر خاصی وجود نداشت امروز... +باید بمونه، یا میتونیم ببریمش؟ _وقتی آوردنش، گفتم اول فشارش و کنترل کنن. بعدا که خودم چک کردم و دیدم همه چیز خوبه، گفتم براش یه آرامبخش خیلی ضعیف بزنن تا یه کوچولو استراحت کنه. +ممنونم. _به این همکارتون «منظورش شوهرش» بگو یه کم بیشتر بیاد خونه. بخدا شماها بی خانواده نیستید... چندوقت قبل که اتفاقا باهم رفتید مأموریت، وقتی اومد خونه، محمدصادق«پسرشان که آن موقع یکسالش بود» بهش گفت عمو... خندیدم و گفتم: +چشم. حالا اجازه میدید برم؟ میتونم برم بالای سرش؟ _بله، حتما. بفرمایید... تشکر کردم و برگشتم سمت اتاق مادرم... رفتم پاهایش را بوسیدم، متوجه شد من آمدم. داشت بلند میشد که نگذاشتم. همانطور که دراز کشیده بود، بغلش کردم، گفتم: +حاج خانم، باز چت شده یه هویی. _آخه پدر صلواتی «اشاره به پدر شهیدم»، تو نمیگی یه مادر داری؟ چرا یه هویی میری. +آمار من دست حاج کاظم هست دیگه. الانم بهتره تا میترا و حسنا نیومدن داخل تموم کنیم این بحث‌ها رو. بعدشم صبح باهات صحبت کردم، حالت خوب بود، چرا یه هویی...؟ _چی بگم پسرم... دیگه سنمون رفته بالا و همینه... برادرم صائب هم خودش را رساند بیمارستان. همدیگر را بغل کردیم و رفت سراغ مادرم. میترا و حسنا هم همزمان آمدند داخل، کنار من ایستادند و شاهد گفتگوی مادرم و برادر بزرگمان صائب شدیم. کمی فاصله گرفتیم و رفتیم سمت پنجره. برادرم بعد از یکساعت وقتی خیالش جمع شد مادرم حالش بهتر است، با خواهرم میترا رفتند و من و حسنا ماندیم. غروب مادرم را ترخیص کردیم و بردیم منزل. رفتم دوش گرفتم و آمدم نمازم را خواندم و آن شب به اداره برنگشتم و ماندم کنار مادرم. به شرط حیات ادامه دارد
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی آسمان هنوز بوی خاکریزهای باران‌خورده را می‌دهد، نگاه که می‌کنی، انگار خط‌های جبهه تا همین کوچه‌های امروز آمده‌اند. امّا یک چیز کم است… رد شانه‌ای که روزی به آن تکیه می‌کردیم. صدای «یاعلی» گفتن‌هایی که در هیاهوی دنیا گم نمی‌شد. آن‌ها رفتند تا دیوار این خانه فرو نریزد و حالا، هر دیوار، سایه‌ی قامتشان را کم دارد. بر سر سفره‌ها، لیوانی همیشه پر است که صاحبش هرگز برنمی‌گردد؛ در عکس‌های قاب‌شده، چشم‌هایی که انگار هنوز مراقب‌اند، ولی دست‌هاشان دیگر نیست. جای خالی شهدا، فقط یک صندلی خالی یا یک پلاک مفقود نیست؛ دردی است که هر صبح، با اولین نور، آرام می‌آید و تا شب در دل ما می‌ماند، و عهدی است که تا آخرین نفس باید نگه داشت: حرف‌شان نریزد، خون‌شان فراموش نشود، و راه‌شان بی‌رهرو نماند.
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا قیامت سرباز حضرت زینبم...
عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_هشتم خواهرم میترا از این حرف من به خواهرمان حسنا خنده‌اش گرفت. حسنا چشم و ابرویی برای
بسم‌الله الرحمن الرحیم برای نماز صبح بیدار شدم، سلامم را به امام زمان دادم، برخاستم و وضو گرفتم، نماز صبح را خواندم، اما دیگر حال نداشتم برای تعقیبات بیدار بمانم، برای همین خوابیدم. حوالی ۸ صبح بود که بیدار شدم و با مادرم و خواهرم صبحانه خوردیم. وقتی خیالش را جمع کردم که فعلا مأموریت نمی‌روم و در تهران ماندگارم، کم کم لباس پوشیدم و رفتم سمت حیاط. سوار موتور شدم و از پارکینگ خانه رفتم بیرون، دیدم همسایه‌مان که یک پیرزن حدود ۹۰ ساله است، دارد عصا میزند و آرام آرام به سمت هایپر در آن طرف خیابان می‌رود... از موتور پیاده شدم و رفتم سمتش، گفتم: +حاج خانم اکبری؛ کجا به سلامتی؟ سرش را بلند کرد و نفسی چاق کرد، سلام علیکی کردیم، به زور لبخندی زد و گفت: _میرم تا مغازه آقای ایزدی، به کم خرید کنم. گفتم: +برو خونه. خودم میرم برات وسیله‌هات و می‌گیرم میام. فقط بگو چی میخوای؟ سفارشش را یادداشت کردم و رفتم وسایلش را خریدم و برگشتم سمت خانه‌اش، دیدم در پارکینگ‌شان باز است. از لای در دیدم داخل پارکینگ گوشه آسانسور نشسته... یاالله گفتم و رفتم سمتش وسائلش را تحویل دادم، گفتم: «دعام کن حاج خانم.» گفت: _خدا خیرت بده پسرم. اگه یه روز تو بمیری من چیکار باید بکنم؟ نگاهش کردم، خندیدم. گفتم: +هیچچی. ان‌شاءالله زنده‌ام حالا حالاها. خداحافظی کردیم و رفتم سوار موتور شدم، رفتم سمت خانه امن. در مسیر با عاصف تماس گرفتم، تا قبل از اینکه برسم عبدالصمد را آماده کند. وقتی رسیدم، رفتم بالا و وسایلم را گذاشتم داخل اتاق، با بچه‌ها سلام و احوالپرسی کردم و با عاصف وارد اتاق بازجویی شدیم. کتم را آویزان کردم و آستین‌ها را کمی بالا زدم. آماده شدم برای گفت‌وگوی طولانی. صندلی را برداشتم، رفتم پشت سر عبدالصمد، با فاصله‌ای دو سه متری نشستم. گفتم: +برگردیم به دیدار تو و اون آدم در اربیل عراق. جمله‌ای که دیروز گفتی، «هیچ دیوارش آشنا نباشد». بگو دقیقاً یعنی چی؟ عبدالصمد گفت: _شما که می‌دونید، این فقط یک حرف نبود. +برای من، همه‌چیز کلمه نامفهوم هست، تا زمانی که ازش رمزگشایی کنم. در ذهن عبدالصمد انگار خاطره‌ای ثبت شده بود. گفت: _اون «افسر موساد» گفت مکان بعدی باید جایی باشه که نگاه به دیوارش، کسی رو یاد چیزی نندازه! +ازش نپرسیدی منظورش چیه؟ _چرا، پرسیدم. +چی گفت؟ _گفت یعنی نه سفارت، نه خانه امنی که پیش‌تر در اون بودیم. دیوارها باید غریبه باشند، تا اگر کسی دید، نتونه مسیر رو بازسازی کنه. خودکار را از جیبم برداشتم، تنها یک خط نوشتم: «مکان با حافظه صفر» سپس برگه را برگردانم و گفتم: +یعنی جابجایی در یک فضای بیرون از هر قالب سابق، بدون رد عاطفی یا تصویری. عبدالصمد سرش را پایین انداخت و گفت: _دقیقاً. مکانش رو هم گفت. یک سالن بزرگ که حتی سقفش هم مثل آسمان پوشیده باشه. چشمم را ریز کردم، نه از تعجب، که از اتصال چند نقطه نامرئی که در ذهنم نقش بست. سکوتی کوتاه از آن لحظه به بعد در اتاق حاکم شد؛ فقط صدای خودکار بود که روی کاغذ، زمزمه‌ی «هیچ دیوارش آشنا نباشد» را به زبان دیگری ترجمه می‌کرد. یادداشتم روی برگه بازجویی که تمام شد، برگه تا نیمه پر شده بود. گوشه پایینش را تا زدم، مثل قفلی کوچک برای کسی که بعدتر قرار است آن را باز کند و بخواند. گفتم: +وقتی گفتی «سقفش مثل آسمان پوشیده»، منظورت مأمنی هست که در بیرون از نگاه‌ها باشه، یا چیزی شبیه به صحنه‌سازی؟ گفت: _ نه. منظورش جایی بود که حتی اگر کسی داخل شد، حس کنه بیرون هست. اونجا مرز میان داخل و خارج از میان برداشته شده. مثل رؤیایی که نمی‌دونی بیدار شدی یا نه. گفتم: و تو هم قبول کردی بری؟ گفت: +من از گفته‌های اون، فقط مسیر و یاد گرفتم. نه برای رفتن، بلکه برای اینکه اگر روزی مجبور شدم، بدونم کجا باید نبود. بلند شدم محکم زدم پس گردنش، گفتم: +بی ناموس حروم زاده، داری رمان برام میخونی؟ جوری میزنمت که تا فردا صبح مثل سگ از درد به خودت بپیچی و پارس کنی. یا مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی، یا فقط چگ‌و لگدت میکنم... عبدالصمد دستش بسته بود و نمی‌توانست پس گردنش را از سوزشی که گرفته، بمالد و آرام شود. صدایم را بردم بالا و مجددا محکم زدم پس گردنش و گفتم: +ادامه بده ببینم. هنوز یه چیزی رو نگفتی. وقتی اون افسر اونجا رو توصیف می‌کرد، قبلش مکث کردی... عبدالحمید نفس عمیقی کشید، گفت: «بی‌سایه». اون افسر گفته بود جایی که حتی دیوارهایش هم سایه ندارن. خودکار را برداشتم و دوباره روی کاغذ نوشتم: «ب.س» به تصاویر لای پوشه نگاه انداختم. پوشه‌ای که حالا دیگر فقط یک روایت را در خود نداشت، بلکه کلید ردگیری مفهومی را نگه می‌داشت که از اربیل تا این اتاق، شکل عوض کرده بود.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_نهم برای نماز صبح بیدار شدم، سلامم را به امام زمان دادم، برخاس
تصویر رنگی، اما کمی محو بود. زنی با مانتوی خاکی‌رنگ در گوشه کافه‌ای در آنکارا، سر خم کرده، انگار که چیزی را روی میز زمزمه می‌کند. لنز دوربین، لحظه‌ای را گرفته بود که خنده‌ای کوتاه بر لبش نشسته اما چشمانش، مثل سنگ، بی‌خنده مانده‌اند. من داشتم موبایلم را چک میکردم، عاصف به او گفت: +این و که می‌شناسی. عبدالصمد بعد از مکثی طولانی گفت: _اون فقط یک زن بود. رابطه‌مون، کاری نبود، عاشقانه بود. نگاهی به عاصف کردم، احساس کردم با آرامشی خطرناک، دلش می‌خواست او را همان‌جا به زمین بکوبد. عاصف پوشه خاکستری را باز کرد و عکسی لعاب‌دار به سمت او هل داد. سپس بلند شد آمد پشت سرش قرار گرفت و چشم بندش را کشید بالا و گفت: +به این تصویر با دقت نگاه کن. _کی هست؟ +یعنی تو نمی‌شناسیش؟ عبدالصمد سکوت کرد. چشمان عاصف تکان نخوردند. لبخندی نیامد، خشم نیز نه، چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و فقط یک چرخش آرام صندلی و سپس صدای صافِ ضربه دست. صدای کشیده در فضای بسته اتاق بازجویی آن ساختمان امن در دل پر هیاهوی تهران طنین انداخت، و نفس عبدالصمد به تیرگی رفت. رفتم زدم روی شانه عبدالصمد، گفتم: +رابطه‌تون، هم عاشقانه بود، هم کاری. و تو رابط اون آدم با الشرع در سوریه بودی. نه من، نه همکارم، هیچکدوممون باورمون نمیشه که تو با این جماعت ارتباط نداشتی... عاصف چشم بندش را کشید بالا و عبدالصمد نگاهش را به گوشه اتاق دوخت. گفتم: «سرت و صاف کن، به روبروت نگاه کن فقط. وگرنه چشم بندت مجددا پایین میاد... به حرفات ادامه بده.» عبدالصمد گفت: _من؟ تماس کاری با الشرع؟ نه… گفتم: +دروغ نگو. ما از روی مکالمات ضبط‌شده، حتی از روی خطوط دست‌خط تو، همه چیز و شناسایی کردیم. از پشت سر نزدیکش شدم، گردنش را فشار دادم پایین، دستم را دراز کردم و از روی میز تصویر را برداشتم، با قلمی باریک روی حاشیه‌اش ضربه زدم و گفتم: +در کافه‌ی سایان، ۲۱ سپتامبر. اون وارد شد، تو بیست دقیقه زودتر. سیگاری رو روشن کردی، تا اینکه اون زن اومد و نشست. این عاشقانه است یا عملیاتی؟ عبدالصمد حس کرد قلبش دیگر با نظم سابق نمی‌تپد. گفت: شروعش شاید عاشقانه بود... گفتم: آفرین، پس شروعش شاید عاشقانه بود که اونم نبود، و از اول کاری بود. اما در ادامه چی؟ اجرایی و عملیاتی و کاری نبود؟ به حرف‌هایم ادامه دادم: +کلید ارتباطی شما کجا بود؟ _یه کاغذ به من داد که نقشه مسیر داشت. نه مسیر جغرافیایی، بلکه زنجیره‌ای از نام‌ها. یک کد، مثل مهره‌های سیاه روی نخ. پوشه را بستم. صندلی را خشن‌تر از قبل روی زمین کشیدم و آوردم سمت خودم. گفتم: +ببین، من کاری ندارم رفتی باهاش خوابیدی و عاشقش بودی. گور بابای همتون. اما درمورد کار و عملیات؛ باهاش کار می‌کردی؟ عبدالصمد در ابتدا، فقط سکوت کرد. بعد با صدایی آهسته اما بی‌گریز گفت: _بله. من رابط بودم. ولی نه از اول. اون، از من مثل یک مهره استفاده کرد. من فکر کردم شاید اینطوری بتونم یه روزی جام رو تغییر بدم. من فکر کردم با عشق و عاشقی بتونم توی منطقه غرب آسیا رشد کنم. +رشد کنی که چی؟ یه ابوبکر بغدادی ثانی بشی؟ سکوت کرد. گفتم: +نشست دوم در هتلی کنار رود کورا، در گرجستان. همون زن، این بار با کت چرمی سیاه، گوشه لبش اندکی خون بود. اونجا موضوع تماس با فردی که فقط با کد «الف_۳۷» شناخته می‌شد مطرح شد. همون رشته‌ای که مهم بود. شما داشتید آماده می‌شدید برای ناامنی در سیستان و بلوچستان و تهران. درسته؟ عبدالصمد گفت: _اون زن من و عاشق خودش کرد. چون رابطه عاشقانه می‌تونست پوشش خوبی باشه برای هدایت عملیات‌های موساد در تهران. گفتم: +پوشش یا پیوند، برای ما فرقی نداره. ما همه شما رو در یک پازل میدونیم. شما نطفه رحم اجاره‌ای سیا و موساد هستید. با اشاره سر به سمت دوربین، حیدر وارد اتاق شد و عبدالصمد را برد. چراغ خاموش نشد، اما حس اتاق، با خروج او، مثل بخار کتری که بعد از جوش آرام می‌گیرد، محو شد. سپس پوشه را دادم به سید عاصف برد. به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی‌ام تصویر رنگی، اما کمی محو بود. زنی با مانتوی خاکی‌رنگ در گوشه کافه‌ای در آنکارا، سر خم کر
بسم‌الله الرحمن الرحیم پشت آینه یک‌طرفه، یک نفر دیگر ایستاده بود. آن هم سیدحسین معاون امنیت بود که پرونده را با دقت ورق می‌زد. بعد از بازجویی رفتم سراغ سیدحسین و در همان خانه امن نشستیم درمورد برگرداندن پیکر مراد و حسن گفتگو کردیم...گفتم: +ابوحسین داره بر می‌گرده تهران... _درجریانم. +می‌خوایم چیکار کنیم؟ _تو بگو... +توی مسیر بودم که بهم زنگ زد، گفت پیکر حسن و مراد و سلاخی کردن، بعدش سوزوندن... _چنددرصد مطمئن بود؟ +می‌گفت منبع خودش توی داعش گفته. _کجاست بدنشون؟ +می‌گفت سمت موصل توی بیابونا. سیدحسین واقعا ناراحت بود. گفت: _داعش تموم شد حکومتش ولی هنوز ما درگیرش هستیم. حالم واقعا برای مراد و حسن بد بود... سیدحسین گفت: _باید خودت بری به خانواده‌هاشون اطلاع بدی. +سید، کارهای سخت و نسپر به من. بخدا دلش و ندارم... _کار خودته. هم فرزند شهیدی، هم نیروهای خودت بودن. +خانومای هردوتاشون دیشب بهم زنگ زدن. _چی گفتی؟ +گفتم چند روز دیگه بر می‌گردن و منم باهاشون بودم ولی زودتر برگشتم... با سیدحسین درمورد چند موضوع گفتگو کردیم و او رفت. همان شب مجددا عبدالصمد را بازجویی کردم. صدای ضبط‌شده یکی از نشست‌های ابتدایی سوژه و افسر هادی او را در اتاق بازجویی پخش کردیم. نویز آنقدر زیاد بود که کلمات مثل رد خون در مه دیده می‌شدند، اما کافی بود. صدای عبدالصمد که جوان‌تر، محکم‌تر از حالا بود، به آن زن گفت: _اسمت چیه؟ صدای زن: _وقتی دیوار غریبه باشه، حتی نام‌ها هم دروغن. +پس راهش چیه؟ صدای زن: _نخ سیاه رو دنبال کن تا با اون مرد پیشانی بلند، باهم برسید به آرزویی که دارید. فقط باید خون بریزید. بلندگو خاموش شد. گفتم: +این مرد پیشانی بلند کی بود؟ عبدالصمد سرش را پایین انداخت، گویی یادآوری آن موضوع، خودش را هم زخمی می‌کرد. برگه‌ای تازه روی میز گذاشتم. تصویری از سه چهره، کنار اسکله‌ای در ازمیر. پشت سرش ایستادم و چشم‌بندش را کمی زدم بالا، گفتم: به این تصاویر خوب نگاه کن. چون فرصت کمی داری... عبدالصمد بی‌حرکت ماند. نور چراغ، یک خط باریک عرق روی گیجگاهش را آشکار کرد. گفتم: +ما این بازی رو با یک مهره تمام نمی‌کنیم. اما باید بفهمیم چرا موساد تو رو انتخاب کرد. عبدالصمد گفت: _چون که من زیاد سؤال نمی‌کردم. فقط کاری که بهم می‌سپردن و انجام می‌دادم. +و دستمزد عاشقانه‌ت رو هم در سکوت و روی تخت خواب ازش می‌گرفتی. عبدالصمد برای لحظه‌ای چشمانش را بست. انگار همه ماجرا فقط یک نامه عاشقانه بود که به اشتباه، روی کاغذ مأموریت تایپ شده بود. گفتم: +واقعا فکر فکری کردی ایران، سوریه و لبنان و عراق هست که هر غلطی دوست داشته باشید انجام بدید؟ مادامی که من زنده‌ام ننه‌ی تک‌تکتون و سر قلاب می‌زارم. محکم زدم پس کله‌اش، گفتم: +واقعا برای اسراییل حاضر شدی آدم بفرستی بیان زن و بچه ایرانی رو بکشن؟ خودت قرار بود کی بیای ایران؟ _اطلاعات به دست اومده شما چی میگه؟ خندیدم و گفتم: +باشه. مزه بریز. به وقتش بهت میگم. جوری سورپرایزت میکنم عبدالصمد، که دلت برای یه هوای ساده و نور آسمون تنگ بشه. شماها عوامل اسراییل هستید، دم از اسلام میزنید اما توی فلسطین روزانه صدها زن و مرد دارن کشته میشن، یکبار حاضر نشدید نوک سلاحتون و سمت صهیونیست‌ها بگیرید... چشم بندش را دادم پایین، رفتم عکس‌ها را جمع کردم و همان‌طور که خودکار را در جیب می‌گذاشتم، گفتم: +اینجا، دیگه دیواری آشنا نیست. و این‌بار، حتی سقف هم بی‌سایه نیست. عبدالصمد چیزی نگفت و فقط همه‌چیز برایش شبیه به اشباحی بودند که در راهروهای باریک حافظه‌اش پرسه می‌زدند. عاصف آمد داخل، بازویش را گرفت و او را برد به اتاق گرمی که او را در فصل پاییز تهران، حتما اذیت می‌کرد. چند روز او را در انفرادی گذاشتیم بماند تا بداند اینجا پایان دنیای اوست و باید در انتظار جهنم باقی بماند. یکبار نشستم تا اینجای اعترافات را بررسی کردم. برگه اول پرونده عبدالصمد بوی گرد و غبار می‌داد. از شمال سوریه عبور کرده بود، از اردوگاهی که اسمش حتی روی هیچ‌کدام از نقشه‌های رسمی نبود. رد عبورش را می‌شد از لکه‌های خاک خشک‌شده فهمید. با پاسپورت دستکاری‌شده، یک‌بار در موصل دیده شده بود و بعد، ناپدید. در یکی از بازجویی‌ها، به او گفتم: +تو تنها کسی هستی که در دو عکس، هم کنار پرچم سیاه دیده شدی و هم همراه مردی با عینک تیره که ما فقط اسم مستعار اون و داریم و از هویت اصلی اون هنوز با خبر نیستیم، قرار داری. عبدالصمد سکوت کرد. سکوتی که خودش لایه‌ای از اعتراف بود. سیگنال‌های خستگی‌ام را در رفتارم پنهان کردم. با مشت کوبیدم روی میز و گفتم: +کاری نکن همینجا کاری باهات کنم که درمورد دوران بچگی پدر و مادرت هم برام اعتراف کنی. پس وقتی ازت می‌پرسم عین حیوون سرت و ننداز پایین و مثل آدم حرف بزن.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_یک پشت آینه یک‌طرفه، یک نفر دیگر ایستاده بود. آن هم سیدحسین معاو
خستگی و گرسنگی را میشد در چشمانش دید. دوست داشت از این مهلکه فرار کند، حتی با اعترافات قطره‌چکانی‌اش، اما راهی نداشت. گفتم: +باشه عبدالصمد. چیزی نگو. ولی من بلدم حرف بزنم و برات قشنگ تعریف می‌کنم، پروندتم تکمیل می‌کنم، می‌فرستمت بری دادسرا. مطمئن باش اعدام روی شاخته. بعضی عکس‌ها به تنهایی چیزی نمی‌گن، اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرن، داستان کامل می‌شه. بلند شدم رفتم روی صندلی که در پشت سرش بود نشستم... عاصف هم آمد در پشت سرش قرار گرفت و چشم بندش را داد بالا، عکس را مقابلش انداخت و به او گفت: +این یکی، تو کنار پرچم سیاه. (ورق زد.) این دومی، تو در کافه‌ای با مردی که عینک دودی زده، حتی شب. عبدالصمد کمی جا به جا شد. عبدالصمد گفت: صدها نفر در این مناطق این لباس‌ها را دارند… گفتم: +حتما چند نفرشون هم‌زمان، در دو جهان حرکت می‌کنند؟ یکی در کوچه‌های رقه و موصل، یکی دیگه هم توی هتل‌های تفلیس و باتومی؟ سکوت کرد. سکوتی که در اتاق بازجویی حاکم شد، صدای تیک و تاک ساعت را هم به شمارش معکوس می‌انداخت. عبدالصمد می‌دانست این سکوت، همان دام است. هر چه دیرتر حرف بزند، بوی ترسش آشکارتر می‌شود. به یوسف که پشت اتاق بود و با من هماهنگ بود از دوربین اشاره زدم حالا وقتش است. دکمه پخش را فشار داد. صدای یک زن، از میان نویز عبور کرد: وقتی دیوار غریبه باشد، حتی ترورها هم می‌توانند نام دیگری داشته باشند. عبدالصمد به او گفت: یعنی؟ آن زن گفت: یعنی اگر کسی پرچم سیاه را ببیند، فکر می‌کند قاتل او شناخته شده است. ولی اگر همان قاتل، پوشش دیگری داشته باشد، رنگ پرچمش را عوض کند، سرنخ‌ها روی نقشه اشتباه می‌افتند. یک‌لحظه سکوت؛ بعد صدای زن دوباره: شما به اسم داعش عملیات می‌کنید، سودش و اسراییل می‌بره. شما هم پول و جایگاه خودتون و توی منطقه بدست میارید و مجبور میشن همه با شما همراهی کنن. صدای عبدالصمد در فایلی که پخش می‌شد مردد بود. گفت: _و بعد؟ +بعد، هدف تو دیگر فقط یک نفر نیست. خاکی است که باید حافظه‌اش کوتاه شود. به یوسف اشاره زدم قطعش کند. فایل صوتی را قطع کرد. آرام ولی محکم به عبدالصمد گفتم: این خاک، ایران هست. درسته؟ سکوت کرد. ادامه دادم و گفتم: بازی با اسم‌ها رو تموم کن، عبدالصمد. سرش را پایین انداخت. دست‌هایش از ترس و گرسنگی و ضعف و... می‌لرزید. گفتم: هدفتون توی ایران چی بود؟ کجا باید عملیات می‌کردید؟ گفت: مراکز مهم مذهبی در مشهد، امامزاده‌ها در تهران و شیراز و... گفتم: +اون زن دیگه بهت چی گفت؟ گفت: _این خاک برای رشد بذر ما غریب هست، ولی همین غریب بودنش ما رو پنهان می‌کنه. ما فقط آبش و تامین میکنیم «اشاره به اقدامات اطلاعاتی و ضدامنیتی علیه ایران از طریق تکفیری‌ها.» و اینکه به من گفت که تو باید بذر این خاک و بکاری. +چه بذری؟ _تاکید روی شبکه سازی‌های مختلفی در ایران داشت. +مختلف یعنی چی؟ _می‌گفت باید ریشه‌ها رو از کسانی بگیری که خاکشون با، شِن سلفی آمیخته شده. +بیشتر توصیح بده... _اون می‌گفت از مردم سیستان و بلوچستان و مناطق مختلف اقلیت نشین ایران با پول عضوگیری کن. بلند شدم رفتم چشم‌بندش را دادم پایین، مقابلش دست به سینه ایستادم، خیره شدم به‌او، گفتم: +ادامه بده... _اون زن میگفت ما ساپورتت می‌کنیم، برو زمین‌های مردم روستایی در شمال ایران و بخر. من ایرانی بودم و می‌تونستم این کار و کنم. +مثلا کدوم مناطق؟ _مشهد، مازندران، حومه تهران مثل اسلامشهر و شهریار... +دیگه؟ _شیراز. +چرا یه همچین کاری و ازت می‌خواست؟ _می‌گفت شما ضدشیعی‌ها، زاد و ولدتون زیاده، میتونید طی 30 سال آینده مناطق شیعه نشین ایران و به طور نامحسوس تصرف کنید. با این اعتراف‌های از عبدالصمد، به یاد فلسطین اشغالی افتادم که چگونه تحت تصرف صهیونیست‌ها قرار گرفت. یکی از دلایلش همین بود. در این مورد اگر بخواهم حرف بزنم باید زیاد بنویسم برای شما. راستش این خطر اکنون در شهرهای ایران حس می‌شود. مثلا پیرمرد روستایی زمین کشاورزی در یک شهر شمالی دارد. یک ایرانی از استان و شهری دیگر که غریبه است، در پوشش خریدار زمین، وارد معامله با او می‌شود و پول هنگفتی را هم پیشنهاد می‌دهد. آن پیر مرد هم با خودش فکر می‌کند تا کی قرار است در این سن کار و کشاورزی کند، پس بهتر است زمین را بفروشد و پولش را در بانک بگذارد و سودش را بگیرد تا زندگی راحتی داشته باشد. عبدالصمد نکات مهمی را گفته بود که فورا یادداشت کردم. سید عبدالزهراء رفت از موارد مکشوفه عناصر عملیاتی داعش در تهران کشف کردیم، نقشه‌ای را گرفت و آورد در مقابل عبدالصمد بر روی میز قرار داد. هیچ مرز قرمزی نداشت و دور نقاط مهمی از شهرهای مهم ایران، بازار، مجلس، میدان، بنادر و... را خط کشیده بودند. به شرط حیات ادامه دارد
سلام