عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_پنجم نام مستعار افسر اطلاعاتی موساد سارا بود. عبدالصمد میگفت ص
بچهها چیزی نگفتند، گفتم:
+کد منطقه رو بهم بدید...
_اسکله خاموش.
سپس به میثم گفتم:
+تلفنت و که با حدید ارتباط داری بیار.
میثم تلفن را آورد. با حدید ارتباط گرفتم. احوالپرسی عادی داشتیم و هماهنگیهای نهایی را انجام دادیم.
به شرط حیات ادامه دارد
جواد مقدم1_17933129350.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
من دوست دارم
میگم علنی
ابی عبدالله
دلتنگم اربابم واسه حرم
عاکف سلیمانی
بچهها چیزی نگفتند، گفتم: +کد منطقه رو بهم بدید... _اسکله خاموش. سپس به میثم گفتم: +تلفنت و که ب
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_سی_و_ششم
ساعت 1 بامداد
مشغول قرآن خواندن بودم. خواب به چشمم نمیآمد و فکر حسن و مراد بودم. هنگام قرائت قرآن تمام صورتشان جلوی چشمم بود. پس از خواندن قرآن، دراز کشیدم و قرآن را در آغوش کشیدم و حدود نیم ساعتی چشمانم را بستم و به عملیات و افسر موساد و مسیر برگشت به ایران و همه چیز فکر کردم.
ایرج آمد داخل اتاقم و گفت:
_حاجی باید بریم...
از تخت آمدم پایین و فورا رفتم تجدید وضو کردم و آمدم دو رکعت نماز به نیت پدر شهیدم خواندم تا دستگیرم باشد در این عملیات.
آماده شدم و با آسانسور آمدم پارکینگ رفتم سمت ماشین؛ بسماللهی در دلم گفتم و حرکت کردیم. با دقت به خیابان و آدمها نگاه میکردم. شب آرامی بود، اما هوای آن شب بدجور بوی تغییر میداد. خودرویمان با یک پلاک عادی، از میان خیابانهایی گذشت که چراغهایش یا خاموش بودند یا سوسو میزدند. من و میثم با یک خودرو رفتیم و ایرج هم در یک خودروی دیگر با فاصله 300 متری از پشت سرمان حرکت میکرد.
در طول مسیر، برای اقدامات ضداطلاعاتی، میثم به هر بهانهای کاری میکرد تا ایرج از پشت سر بتواند همه چیز را به طور مطمئن کنترل نهایی کند.
هر دو_سه کیلومتر، با یک توقف به بهانه کنترل لاستیک، پرسیدن آدرس، یا حتی خرید یک بطری آب، همه چیز را زیر نظر میگرفتیم. اما زیر این پوسته، حرکت به سمت نقطهای بود که در گزارشها «اسکله خاموش» نام گرفته بود. جایی که افسر موساد «سارا» اغلب به صورت بیصدا در آنجا ظاهر میشد.
به نقطهای از پیش تعیین شده رسیدیم. منبع خبر داد جلسه سارا تمام شده است. وقتی سارا از جلسه و ساختمان خارج شد و سوار خودروی شخصیاش شد. دقایقی تعقیبش کردیم تا اینکه رسیدیم به یک پارک. از ماشین پیاده شد و رفت داخل پارک.
تماس گرفتم با ایرج، میثم هم پیام داد به حدید، تا با فاصله در پارک مستقر شوند.
زمانی که سارا میخواست از خودوری خود پیاده شود، دیدم همان کیف کوچک خاکستری در دستش بود که عبدالصمد به آن در بازجویی اشاره کرده بود. افسر موساد بدون آنکه نگاهش بچرخد، همه جا را میدید.
منم پیاده شدم، با فاصله حرکت کردم. صدای کفش سارا روی زمین شبیه شمارش معکوس بود. یکی از نیروها با گام آرام نزدیک شد، همانطور که دو سایه دیگر از جهت مخالف، فضا را بستند. سارا لحظهای به اطراف نگاه کرد، اما چیزی که دید فقط شکل معمول شب اربیل بود.
من و میثم داخل پارک دوری زدیم و سپس از کنار خودروی سارا عبور کردیم و به سمت ماشین خودمان برگشتیم و سوار شدیم. از داخل ماشین او را زیر نظر گرفتم.
سارا در پارک تلفنش را از کیفش بیرون آورد و به اطرافش نگاهی انداخت، با یک نفر زیر ۳۰ ثانیه گفتگو کرد و سپس موبایلش را داخل کیفش گذاشت، برگشت و سوار ماشینش شد. دلم میخواست همانجا دستگیرش کنیم، اما نشد که نشد.
جای نسبتا خلوتی بود، اما ریسکش بالا بود... حتی یک لحظه پیاده شدم برگردم سمتش و کار سارا را یکسره کنیم.
حدید، پیام داد: نفسش را از لحظهای قطع کن که فانوس خانهاش روشن شد. در آن پنجره، پرده همیشه کمی کوتاه و نامرتب است.
فهمیدم که اینجا نمی شود کاری کرد و باید سراغ خانه سارا برویم. به میثم گفتم:
+مسیر محل اقامت سارا کجاست. فورا بریم اون سمت.
_نیم ساعتی مونده تا اونجا.
+فورا حرکت کن. وقت نداریم...
با میثم رفتیم به سمت هتلی که سارا در آن برای چند روز اسکان داشت. در مسیر به حدید پیام دادم: «کلاغ وقتی به لانهاش برمیگردد، از کدام رگ شهر خون خود را به خواب میبرد؟»
حدید دقایقی بعد پیام داد: «از شریان شمالی میآید. جایی که چراغها همیشه دیر سبز میشوند. سه نبض بعد، وارد کوچهای میشود که بوی نانش هیچوقت تازه نیست...»
به میثم گفتم:
+فورا برو سمت هتل. باید زودتر تمومش کنیم.
رفتیم سمت هتل و پیاده شدم. به میثم گفتم برود آن طرف خیابان پارک کند و منتظر دستور باشد. دوان دوان رفتم داخل لابی هتل و به بهانه پرسیدن قیمت اتاقها، همه چیز را بررسی کردم.
سپس آمدم بیرون و رفتم اطراف هتل را قدم زنان ارزیابی کردم. خودم را به خیابان شمالی رساندم. مسیر را دقیق آنالیز کردم. کوچهای آنجا بود که در آن نان میپختند که وقتی وارد شدم، دیدم کدی که حدید فرستاد درست است. بوی نانش خوب و تازه نبود. کوچه تاریک بود. به میثم پیام دادم خودش را به من برساند و همراه خودش میخ و سیمهای تیز و کلفت و شیشههای ریز و... هرچه دارد بیاورد. میثم از صندوق عقب ماشین میخ و سیم را گرفت و آمد داخل کوچه، پلاستیک بزرگی که در آن این موارد بود را به من داد و برگشت موقعیتش.
دقیقه 90 مجبور شدم مأموریت را تغییر بدهم، تا وارد هتل نشویم. به ریسکش نمیارزید، اما چارهای نبود.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_ششم ساعت 1 بامداد مشغول قرآن خواندن بودم. خواب به چشمم نمیآمد
#قسمت_سی_و_هفتم
در پشت یک سطل آشغال کمین کردم. دقایقی بعد خودروی سارا وارد کوچه شد. از بین سطل آشغال و دیوار، نور ماشینش به چشمم خورد. صورتش نصفه و نیمه مشخص بود. آمد از مقابلم رد شد، به ثانیه نکشید که لاستیک جلوی خودرو پنچر شد و صدای خالی شدن بادش را شنیدم. خیالم جمع شد.
خودرو آرام آرام به سمت منتهی الیه کوچه رفت. فورا خودم را تکاندم و در تاریکی رفتم جلو. همزمان سارا پیاده شد.
دستانش را به کمرش زد، سپس لگدی را حوالهی لاستیکهای BMW کرد. با قدمهای آهسته رسیدم به او، نگاهی به من کرد و چشم در چشم شدیم. آن لحظه تمام اعترافات عبدالصمد، و امنیت مردم، و ترور دانشمندان هستهایمان، و تمام اقدامات ضدامنیتی اسراییل علیه ایران را در ذهنم به طرفة العینی مرور کردم.
ناگهان حدید را در اول کوچه دیدم که خودش را رسانده بود و ایستاده بود. شروع کرد به سیگار کشیدن. ایرج خودش را به میثم در آن طرف خیابان رسانده بود و مشغول صحبت شدن. ماشینها یکی یکی از مقابل دیدگانم عبور میکردند، لبخندی زدم و به انگلیسی پرسیدم:
+میتونم کمکتون کنم؟
نگاهی به من کرد و جوابی نداد. درِ عقب خودرو را باز کرد و کیف خاکستری رنگش را برداشت و در را محکم بست، سپس نگاهی به من کرد و دزدگیر ماشین را زد، بدون اعتنا به من و با قدمهای تند، حرکت کرد و رفت به سمت انتهای کوچه تا پس از آن وارد خیابان شود و به سمت هتل برود.
آنچه از بیرون دیده میشد، عبور یک نفر از وسط کوچهای بود که وسطش من و سارا بودیم و انتهایش حدید. اما واقعیت درون تصویر، چیز دیگری میگفت؛ آن هم اینکه جابهجایی آغاز شده بود. در چشمبههمزدنی، میثم و ایرج با خودرو خودشان را به این طرف خیابان و در انتهای کوچه رساندند. حدید هم آمد داخل کوچه نگذاشت سارا به انتهای کوچه برسد.
حدید مقابل سارا ایستاد، من هم پشت سرش. وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. اول فکر کرد دزد هستیم، برای همین میخواست فرار کند. حدید، لبه تیشرتش را کمی بالا زد و اسلحه را به او نشان داد، تا بفهمد با هیچ کسی شوخی ندارد.
سارا افسر اطلاعاتی کارکشتهای بود و آرام دستش را برد پشت کمرش تا به روی حدید اسلحه بکشد، گفتم:
+اگر بخوای حرکت و رفتار اضافهای داشته باشی، میزنیمت و کارت و تموم میکنیم.
نفسش را حبس کرد و با وحشت برگشت و نگاهم کرد. دید من همان مردی هستم که تا لحظاتی قبل، با او انگلیسی صحبت کردم، اما حالا لهجهام و گویشم، فارسی است. وحشتش بیشتر شد و فهمید چه خبر است و در دام چه کسانی افتاده.
همانطور که مضطرب نگاهم میکرد، گفتم:
+اگر بخوای فرار کنی، مطمئن باش توی کوچه پس کوچههای تموم اطراف این منطقه، نیروهای من مستقر هستند که هرجایی بری، در کمین تو نشستن.
همزمان ایرج و میثم خودشان را رساندند، و در چندمتر آن طرفتر ما در تاریکی کوچه توقف کردند. به سارا گفتم:
+انتخاب با خودته. یا فرار میکنی و مرگ کامل نصیبت میشه، یا مثل یه دختر خوب میری توی ماشین میشینی و مرگ تدریجی...
نگاهی به حدید کرد و مجددا رویش را برگرداند و به من نگاه کرد. آستین پیراهنش را گرفتم و کشیدم سمت خودم و گفتم:
+فکر کردی لات کوچه خلوتی؟
اخم کرد و گفت:
_پس تو ایرانی هستی؟
+دقیقا. عبدالصمد در پایتخت، منتظرته! خیلی تعاریف خوبی ازت داشت.
وحشت تمام چشمانش و وجودش را گرفته بود. گفتم:
+مثل یه دختر خوب، بدون حرکت اضافه، سوار شو؛ همین الان. وگرنه باهات کاری میکنم که مثل سگ پشیمون بشی. تو افسر کارکشتهای هستی، پس میدونی توی این شرایط نباید دست از پا خطا کنی... درسته؟
با سر اشاره زدم به طرف خودرو، تا حرکت کند. مکث کوتاهی کرد، سپس آرام_آرام قدم برداشت و به سمت خودرو حرکت کرد، من هم همزمان با چشمهایم تمام کوچه و ساختمانهای محل را آنالیز کردم تا کسی ما را ندیده باشد.
حدید از پشت سرش در فاصله کمتر از نیممتر حرکت میکرد. ایرج و میثم رفتند داخل ماشین نشستند. رفتم در را برای سارا باز کردم و نشست روی صندلی عقب ماشین.
حدید برگشت رفت داخل خیابان تا موتورش را بگیرد. وقتی سارا نشست، میثم و ایرج ماسک زده بودند. قبل از اینکه سارا تصویر آنها را ببیند، به چشمهایش چشم بند زدم و با پشت اسلحه کمی به گردنش فشار دادم، تا سرش را بین پاهایش قرار دهد.
به سجاد پیام دادم: «شکارچی در دام...» تا پایان عملیات را به او اعلام کنم و فیلمهای دوربین مداربسته هتل و کوچه را پاک کند.
حرکت کردیم، از کوچه خارج شدیم، به ایرج گفتم به نیروی جایگزین بگوید بیاید ماشین او را فورا از آنجا ببرد.
پس از پنج کیلومتر، میثم در یک خیابان فرعی پیچید و وارد یک پارکینگ خانه مسکونی که از قبل برنامهریزی شده بود، شدیم. حافظ از بچههای عملیات برون مرزی طی برنامه از پیش طراحی شده، منتظرمان بود و با کمک میثم و ایرج سارا را سوار یک پرادوی مشکی بدون پلاک کردیم.
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_هفتم در پشت یک سطل آشغال کمین کردم. دقایقی بعد خودروی سارا وارد کوچه شد. از بین سطل آشغا
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_سی_و_هشتم
با ایرج و میثم خداحافظی کردم و فورا از درب پشتی خانه امن، خارج شدیم. در جادهای که نیمهروشن و نیمهخاموش بود، چهل دقیقه به مسیرمان ادامه دادیم و در نقطهای که علامت خاصی نداشت، خودروی ما با یک خودروی دیگر، مجددا جابهجا شد. از آنجا تا خانه امن بعدی، فقط به این فکر میکردم که سارا را باید هرچه زودتر به خاک ایران برسانم.
پس از طی یک مسیر نسبتا طولانی به خانه امن رسیدیم و فورا سارا را با حضور یکی از زنان محلی که عامل ما بود، در داخل خانه مستقر کردیم. همه چیز توسط نیروهای برون مرزی، از زمین و هوا کنترل میشد.
وقت اذان صبح به وقت محلی شده بود. نمازم را خواندم و یک دقیقه در دلم برای امام حسین روضه خواندم و چندبار به سینه ام کوبیدم تا روضه اول صبحم را از دست نداده باشم.
خودروی دیگری در خانه امن تحویل ما داده شد. حافظ، نیروی امنیتی مقتدر ما، با گامهایی که حساب داشت، با کمک روناک «عامل ما» سوژه را تا کنار درِ آهنی آورد. سارا را از داخل حیاط همان خانه سوارش کرد و از خانه زدیم بیرون. مسیر تا مرز، نه بر نقشهای نشسته بود و نه کسی ادعای شناختنش را داشت. همانطور که در کنار سارا نشسته بودم، نکاتی را به صورت کد در دفترچه یادداشتم ثبت میکردم.
یکساعت و نیم بعد از طی یک مسیر بیابانی و تاریک، چند سانتی شیشه را دادم پایین. باد سرد مرز از شکاف پنجره نیمهباز، به داخل کشیده میشد و با خودش بوی فلز و خاک خشک را میآورد. جاده زیر لاستیکها، مثل فیلمی سیاهوسفید عقب میرفت.
گوشی طبقهبندی شدهام را از جیبم در آوردم، به سیدعاصف عبدالزهراء زنگ زدم. تماس که وصل شد، فقط یک جمله گفتم: «سلام. نبض خط، با ما میزنه؟»
منظورم ازاین جمله به عاصف این بود که آیا مرز با ما هماهنگ است و در کمین نیروی انتظامی نیستیم؟ که عاصف در جوابم گفت:
«خط، متصله. چشمها بیدارن. عبور کنید.»
بیهیچ حرف اضافهای گوشی را بستم. دور دست، نوار تیره مرز به شکل خطی کج در افق افتاده بود، مثل زخمی که تازه بسته شده باشد.
اوایل طلوع خورشید بود، جاده باریکتر شد؛ به مرز نزدیک و نزدیکتر میشدیم. پس از اینکه مرز را رد کردیم، دلم آرام شد.
ستاد تهران/ ساعت ۹ صبح
پس از اینکه با هواپیمایی اختصاصی در تهران نشستیم، بلافاصله سارا را به خانهای امن در تهران منتقل کردم و پس از آن رفتم ستاد، به دیدن سید حسین. مسئول دفترش به سید اطلاع داد که فلانی رسیده، فورا از جلسه بیرون آمد و با هم به اتاق کارش در کنار همان اتاق جلساتش رفتیم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:
_سارا کجاست؟
+خونه امن.
_همه چی خوبه؟
+ای...
_چته؟ چرا ناراحتی؟
+خستهام.
_برو استراحت کن. فکر کنم جلسهام دو ساعتی زمان ببره. مدیرکلهای استانها اینجا هستن. سراغت و گرفتن چندنفرشون که گفتم رفتی زیارت. برو استراحت کن که بیخوابی داره از سر و روت میباره.
+سید، سر جدت بیا یه فکری به حال پیکر مراد و حسن کنیم. این چندوقت تموم تمرکزم و گذاشتم روی شبکه موساد و حلقه اتصالشون با تکفیریها که ببریمشون زیر ضربه.
_نگران نباش.
+اتفاقا نگرانم. باید زودتر فکری کنیم.
سید نگاهی به من کرد و سرش را انداخت پایین. فهمید عصبانیام، برای اینکه خوشحالم کند، گفت:
_اون چهارتا حلقه رو هم، دیشب دستگیر کردیم.
+الحمدلله. اینطوری بهتره. ولی من الان دغدغهام برگردوندن اون دوتا رفیقمه.
_برو استراحت. بعدا بیا راجع به مراد و حسن صحبت کنیم.
با گامهایی که نه تند بود و نه کند، رفتم به سمت اتاقم. بهزاد همراهم آمد داخل اتاق و گفت:
_جلساتتون و هماهنگ کنم؟
+نه باید برم.
_کجا؟
نگاهی به او کردم و گفتم:
+باید برم جایی کار دارم... تموم جلسهها رو کنسل کن.
_حاجی چیزی شده عصبی هستید؟
وسائلم را جمع کردم و داشتم میرفتم زدم روی سینهاش و گفتم:
+خستهام بهزاد. جلسه اگر در حد گزارش هست و مهم نیست خودت ببرش جلو. اگر مهمه بمونم.
بهزاد گفت:
_رییس کمیسیون امنیت ملی قرار بود با سید جلسه داشته باشه که مسئول دفتر سید تماس گرفت، گفت آسدحسین نظرشون اینه شما باهاش بشینی...
+بزار یه وقت دیگه. فردا، پس فردا، اصلا نمیدونم...
رفتم پارکینگ و سوار ماشین شخصیام شدم و از اداره خارج شدم، به سمت منزل مادرم حرکت کردم.
در طول مسیر به این فکر میکردم که این پیروزی نه یک ضربه کوتاه، که زخمی عمیق بر اعتماد صهیونیستها به سایههایش بود؛ زخم به شکلی بود که هر صدای قدمشان در تاریکی، یادشان میآورد سایههایی هم هستند که به جای ترس، شکار میکنند.
پشت چراغ قرمز بودم که در دفترچه کدگذاری شده عملیاتیام، کنار تاریخ آن روز، فقط یک جمله ثبت کردم:
«سایه برگشت، و با خودش همهچیز را آورد.»
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_هشتم با ایرج و میثم خداحافظی کردم و فورا از درب پشتی خانه امن،
تا شب منزل مادرم ماندم و استراحت کردم، تماس گرفتم با عاصف و گفتم با منزل شهدا هماهنگ کند.
همان شب با سیدعاصف عبدالزهراء و حاج آقای صمدی از روحانیون محترم ستاد و مسئول دفتر سیدحسین، به منزل حسن رفتیم و چندنفر از بچهها به منزل مراد رفتند.
وقتی وارد خانه شدم، دیدم فرزند پنج ساله حسن دارد بازی میکند. بغلش کردم، او را به سینهام چسباندم. خواهر و برادران حسن و پدر و مادرش و همسرش همه بودند... حاج آقا صمدی که در کنارم نشسته بود، به آرامی به من گفت شروع کن که من گفتم خودش شروع کند. او هم طبق معمول مجددا توپ را در زمین من انداخت.
بسمالله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم...
هنوز اولین جمله را کامل نگفته بودم که مادر حسن انگار قلبش، پیش از شنیدن کلمات، همه ماجرا را فهمیده باشد گفت: «آقای سلیمانی، خبر شهادت حسنِ من و اومدی بهمون بدی؟»
سرم را پایین انداختم... صدایم شکست، کلماتم لای گلو گیر کردند. لحظاتی سکوت کردم، بعد از اینکه بغضم را قورت دادم، گفتم:
+حاج خانم، شهادت که خیلی خوبه ولی من با همکاران اومدیم اینجا تا بابت موضوع دیگهای صحبت کنیم...
همیشه سختترین لحظات برایم همین بود که خبر شهادت دوستانم را به خانوادهشان بدهم. مادر، با همان اولین هقهق، نالهای کشید که دیوارهای خانهشان هم لرزید. پدر حسن جوری بغضش ترکید و اشکهایش بر گونههایش سرازیر شد که دلم نمیخواست به صورت نورانی و خستهاش نگاه کنم.
خواهرش چنان ضجهای زد که دل سنگ آب میشد. هی میگفت: «برادرم و کی زده و الان کجاست؟»
همسرش مثل پرندهای که تیر خورده باشد، با نالهای بلند، خودش را به فرزندش رساند و او را بغل کرد. گفتم:
+انشاءالله تا دو روز دیگه پیکر حسن آقا و همرزم دیگهشون بر میگرده به خاک ایران. من از زمانی که از مأموریت برگشتم حالم بد بوده تا اینکه توی مسیر، دوستان بهم خبر دادن که انشاءالله به یاری حق تعالی فردا صبح اَبدان مطهر شهدا رو همکاران ما در عراق تحویل میگیرن و پس فردا هم انشاءالله در معراج الشهداء میتونید تشریف بیارید برای دیدار با عزیزتون.
در خانه حسن غوغایی برپا شده بود... دلم به حال فرزندش میسوخت و میدانستم چه روزهای سختی را قرار است پشت سر بگذارد. چون خودم هم این مسیر را پشت سر گذاشته بودم و همسن محمدطاها بودم که پدرم به آغوش سیدالشهداء پر کشید...
پایان.
به شرط حیات دوباره خواهم گفت. و دوباره خواهم نوشت...
امیدوارم خدای تعالی کمکم کند برای نوشتن.
یاعلی
بچهها
به پدر و مادرتون
خیلی احترام کنید
ضمنا
پیام های شما
از خیمه گاه ولایت
به من میرسه.
فعلا راه ارتباطی
مثل همیشه همون هست
پدران و مادران عزیز
بچهها تون و برای یاری امام زمان
تربیت کنید
سر سفره امام حسین
بزرگشون کنید
برای منم زیاد دعا کنید
بخصوص زمانی که روضه و هیات
مشرف میشید
دوستان
خواهران
برادران
بنده نه اینستاگرام دارم
نه توییتر
نه سایت
نه وبلاگ
تنها صفحه بنده
همین پلتفرم داخلی ایتا است
و اخیرا بچههای خیمه
در تلگرام هم برایم
کانال راه اندازی کردند و زیر نظر من است
تا کسانی که
ایتا ندارند
آنجا مطالبم دنبال شود.
پس به صفحات دیگر
که به نام بنده است
توجه نکنید
رضایت ندارم از آنها