eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت ‌خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش، مردی که حکیم امروز اسلام و تشیّع و ایران و جهان سیاسی اسلام است، ‌خامنه‌ای عزیز ــ که جانم فدای جان او باد ــ قرار دادی وصیت‌نامه حاج قاسم اَللّـٰهُـمَّ احْفَظْ سِیِّدِنٰا وَ قٰائِدِنٰا وَ وَلیِّ اَمْرِنٰا اِمٰامَ الْخٰامِنِہ ای اِلی قیامِ مَولانا مَهدي
سال‌ها بعد خواهند فهمید که او را هدف قرار دادند... ۳_۱
این گوشی رو امروز حوالی صادقیه تهران از دست یه لیدر گرفته شده. داخل متن چت گفته شده به هر قیمت کشته‌سازی کن حتی شده از دخترای دور بر خودت
از شب میلاد عجل‌الله تعالی [فصل ششم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی] منتشر خواهد شد شش ماه بعد از جنگ، تهران نه با بمب، بلکه با «فشار اقتصادی» به نقطه انفجار می‌رسد و نشان از این دارد اغتشاش «خودجوش» نیست؛ پروژه است. وقتی جنگ تمام می‌شود عملیات واقعی تازه آغاز می‌شود... این یک داستان نیست؛ کالبدشکافیِ امنیتیِ لحظه‌ای‌ست که کشور روی لبه «نقطه انفجار اجتماعی» می‌ایستد. از اتاق‌های مانیتورینگ ستاد تا کوچه‌های خیابان‌های شرق تهران؛ و از خیابان‌های شرق تهران تا کوچه‌ای که دوربینش ۴۰ دقیقه خاموش می‌شود با رمز، لیدر، تیم ترور، و زمان‌بندی دقیق برای کشته‌سازی، و اهداف مشخص. از لیدر میدانی، تا آنجا که با براندازی مسلحانه و اغتشاش برخورد احساسی نمی‌شود؛ و شبکه ارتباطی رمزشده که با الگوریتم‌های موساد هماهنگ است و بریده_ای که در تهران... این‌جا اغتشاش یک است. اگر می‌خواهی بفهمی امنیت ملی دقیقاً کجا و چگونه حفظ می‌شود و چرا بعضی نبردها بی‌صدا، اما حیاتی‌اند چرا بعضی تصمیم‌ها نباید دیر گرفته شوند چرا امنیت، قبل از خیابان، در «اتاق فکر» حفظ می‌شود... پس این مستند داستانی را از دست ندهید👇 کانال عاکف سلیمانی https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 ✔️@akef_soleimany
از فردا شب، روایتی منتشر می‌شود که نشان می‌دهد بعد از پایان جنگ، نبرد اصلی تازه شروع می‌شود. چند ماه بعد، تهران نه با آتش مستقیم، بلکه با فشار اقتصادیِ هدایت‌شده به لبه انفجار می‌رسد؛ و این یعنی اغتشاش، «واکنش مردم» نیست… پروژه اطلاعاتی است. از اتاق‌های پایش تا خیابان‌های تهران، از دوربین‌هایی که دقیق خاموش می‌شوند تا لیدرهایی که هرگز دیده نمی‌شوند. وقتی رمز، شبکه، و زمان‌بندی کنار هم می‌نشینند، براندازی مسلحانه دیگر شعار نیست؛ سناریوست. این یک داستان نیست؛ کالبدشکافیِ لحظه‌ای‌ست که امنیت ملی یا به‌موقع حفظ می‌شود، یا با هزینه‌ای سنگین.... از فردا شب، هرشب درخدمت شما هستیم. لطفا اطلاع رسانی بفرمایید و این را همه جا پخش کنید. باتشکر ادمین پس این مستند داستانی را از دست ندهید👇 کانال عاکف سلیمانی https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 ✔️@akef_soleimany
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت امام زمان مبارک شادی دل حضرت زهرا و سلامتی و فرج امام زمان و سلامتی و طول عمر نائب امام زمان صلوات. عید سعید ولادت مولانا اباصالح المهدی، بر شما مردم عزیز و صبور ایران مبارک...
شادی روح تمام شهدای گمنام و خوشنام صلوات امشب ساعت ۱۲ منتظر باشید
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول شش ماه از جنگ دوازده‌روزه گذشته بود، اما تهران هنوز بوی آن شب‌ها را می‌داد. نه بوی دود، نه صدای انفجار؛ بوی فرسودگی. من از شش ماه قبل می‌دانستم این روز می‌آید. نه دقیق، نه با تاریخ؛ اما با قطعیت می‌دانستم چنین روزی در سال 1404 خواهد رسید؛ نه تنها من، تمام تشکیلات می‌دانست و گزارش‌های آن را به مقامات مسئول هم داده بودیم که دشمن در پی چیست. بگذریم... بروم سر اصل مطلب. به نظر من، جنگ‌ها وقتی خطرناک می‌شوند که تمام می‌شوند؛ آن‌وقت است که اقتصاد شروع می‌کند به حرف زدن و مردم هم گوش می‌دهند. اینکه می‌گویم جنگ‌ها تمام می‌شوند، به معنای این نیست که بین ایران و صهیونیست‌های حرامزاده جنگ تمام شده؛ نه اتفاقا تابوی آن شکسته شده و از لایه‌های نبردپنهان، فقط به مرحله آشکار رسیده. پس از جنگ، قیمت دلار هر روز عدد تازه‌ای را می‌دید. طلا از دست مردم می‌گریخت، و مایحتاج روزانه و اولیه مردم، آرام‌آرام تبدیل به دغدغه بقا شده بود و دست‌های پنهان و آشکار، در پی زمین زدن مردم و نظام در یکجا بودند؛ و این همان چیزی بود که من و سیدحسین معاونت امنیت ستاد در کشور، از شش ماه قبل روی تخته شیشه‌ای اتاقمان با ماژیک قرمز نوشته بودیم: «نقطه انفجار اجتماعی: فشار اقتصادی + زمان.» خاطرم است که وقتی آن روز این جمله را با ماژیک روی تخته شیشه‌ای اتاقم می‌نوشتم، عاصف آن روز کنارم ایستاده بود. او ماژیک دستش بود و نکات دیگری را که تحلیل داشت، می‌نوشت. پس از اینکه عبارت ««نقطه انفجار اجتماعی: فشار اقتصادی + زمان» را نوشتم، گفت: «حتما تهران؟» گفتم: «اول تهران. بعدش مثل لکه روغن... تجربه دو دهه کار اطلاعاتی و عملیاتی من این و میگه...» عاصف این جمله را خوب یادش بود و حالا شش ماه گذشته بود و آن لکه از تهران، به ایلام و اصفهان و مشهد و مازندران و شیراز رسیده بود. شب اول رسیده بود و گزارش‌ها بی‌امان روی میز من می‌رسید؛ اعتراضات روز اول با این رویکرد آغاز شد که، نه بازاریان، نه مردم، دیگر توان ادامه این مسیر را ندارند؛ و واقعا هم همینطور بود و شرایط سختی در کشور حاکم شده بود. از طرفی همزمان با سفر نتانیاهو به آمریکا، عناصر رسوب کرده در دل اعتراضات که تجربه دو دهه کار امنیتی من نشان می‌دهد با یک عقبه‌ی هدایت شده وارد اعتراضات شده بودند، ذره ذره داشتند فعالیت می‌کردند تا کم کم اعتراضات را به درگیری و اغتشاشات بکشانند. ساعت نزدیک 8 شب بود که سیدسجاد، روی مانیتورینگ شماره یک، تصویر ایلام را برایم بزرگ کرد. نگاهی به مانیتور کردم، بلافاصله رفتم سمت اتاق سیدحسین معاون امنیت داخلی ستاد. هماهنگ شد، در اتاقش که باز شد، فورا رفتم داخل و گفتم: «حاجی ایلام داره ناآرام می‌شه. تیم رو بفرستیم؟» نگاهی به من نکرد و همانطور که داشت یادداشت میکرد، گفت: «عاصف بازوی تو هست. بفرستی بره خودت می‌خوای چیکار کنی؟ امشب با حاج آقا صحبت کردم، به من تاکید کرد تو رو بزارم مسئول جمع کردن این آشوب‌ها در تهران؛ تو با عاصف زوج خوبی هستید برای تهران. به نظرم این بحران و اگر درست جمع نکنیم، فرسایشی میشه. هدف واشنگتن و تل‌آویو و ناتو هم دقیقا همینه...» گفتم: «منم حدسم همینه که اگر جمعش نکنیم، تک ضربه‌ای و شتاب زده نیست و ادامه دار میشه.» سیدحسین گفت: «من نظرم اینه همین امشب تیم و تکمیل‌تر کن، تا هرچی زودتر برن برای انجام وظایف محوله...» گفتم: «چشم؛ ولی عاصف توی ایلام کار اطلاعاتی زیاد کرده. بخصوص توی دهه 90 که داعش اونجا و کرمانشاه زیاد فعال بود. به نظرم چون روی منطقه اشراف داره، بزاریم بره ایلام. نگران من توی تهران نباشید. من یه کاری میکنم حالا...» سیدحسین گفت: «باشه؛ اگر نظرت اینه، بفرست بره...» پس از اینکه از دفتر سیدحسین آمدم بیرون، فورا رفتم سمت دفتر عاصف. سیدعاصف عبدالزهراء را توجیه کردم و قبل از اینکه از تهران خارج شود، دست او را در ایلام در دست یکی از نیروهای طراح عملیات گذاشتم و او را با یک راننده به سمت فرودگاه فرستادم تا با یک پرواز اختصاصی هرچه زودتر به سمت ایلام برود. همزمان از تهران گزارش ناآرامی به گوش می‌رسید که مشخص بود کشور به سمت پرتگاه می‌رود و چیزی که من استشمام می‌کردم، بوی آشوب نبود، بلکه بوی کودتا و براندازی مسلحانه بود. ساعت 23 / سه روز پس از آغاز نا آرامی‌ها در سالن مانیتورینگ نشسته بودم و به کارهای بچه‌ها نگاه می‌کردم؛ همزمان با پاهایم آرام آرام به زمین می‌کوبیدم و فکر می‌کردم تا تمام احتمالات را در ذهنم آنالیز کنم که در بحران امنیتی به مشکل نخوریم. خانم موسوی آمد نزدیکم، گفت: «آقای سلیمانی گزارش داریم از ایلام. نیروی در میدان داره مستقیم تصویر میفرسته...» گفتم: «لطف کنید بفرستید روی مانیتور شماره سه ببینم...»
عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول شش ماه از جنگ دوازده‌روزه گذشته بود، اما تهران هنوز بوی آن شب‌ها ر
قسمت دوم تصویر زنده خیابان‌های ایلام روی مانیتور بود. جمعیت، شعار، آتش. اما من دنبال آتش نبودم؛ دنبال کسی بودم که کبریت دستش است و بدنبال درگیری مسلحانه و کشته‌سازی بود. عاصف را در وسط میدان دیدم. از همان زاویه‌ای که فقط کسی می‌ایستد و به هیچ عنوان به دنبال درگیری نیست، اما دنبال فهمیدن و شناسایی لیدر است. یکی از بچه‌ها گفت: «حاجی، اوضاع ایلام داره وخیم میشه و داره از دست بچه‌ها خارج میشه...» گفتم: «نه. این تازه آغاز بحران هست و موضوع اصلی داره کم‌کم شکل می‌گیره! فقط خدا رحم کنه به مردم عادی. چون بعضی از این‌ها مسلحن و تجهیزات دارن...» همان طور که داشتم به عاصف از مانیتور نگاه می‌کردم، همزمان در مانیتور می‌دیدم که جمعیت رفته رفته زیادتر می‌شد؛ جمعیت یکدست نبود، اما بی‌هدف هم نبود. عاصف از این مدل جمعیت می‌ترسید؛ البته ترس به آن معنایی که شما فکرش را می‌کنید نه؛ بلکه از آن جنس که می‌دانست هسته‌های کوچکی داخلش حضور دارند که کارشان چیز دیگری‌ست. به خانم موسوی گفتم: شرق تهران سمت نارمک و هفت حوض و بفرستید روی مانیتور شماره 1 و 2 ... تصاویر را دیدم. به جز چند جمع کوچک که پرسه می‌زدند، خبری نبود؛ نیروی انتظامی هم داشت اوضاع را کنترل می‌کرد. نگاهم را به سمت مانیتور سه برگرداندم؛ تلفن را برداشتم و با خط دارای طبقه‌بندی شده عاصف تماس گرفتم؛ آنقدر ثانیه‌ها برایمان مهم بود که سلام و حرف اضافه‌ای در کار نبود؛ گفتم: «عاصف وضعیت چطوره؟» عاصف از جمعیت فاصله گرفت و خیلی آرام گفت: «حاجی، شعارها داره عوض می‌شه... از گرونی رسیده به حمله‌ی کنترل نشده به نیروهای بسیج و انتظامی. چند نفر دارن جمعیت رو هدایت می‌کنن به سمت مراکز انتظامی.» عمار که در کنار عاصف بود و روی کلاهی که داشت دوربین خیلی ریزی نصب بود، مقابل عاصف ایستاده بود و داشت عقب عقب میرفت و علیه نظام و گرانی شعار می‌داد تا جمعیت را در سطح شعار نگه دارد که مبادا کسی به سمت اقدامات مسلحانه برود... با تصاویری که از روی دوربین کلاه عمار برایمان ارسال می‌شد، همه چیز را می‌دیدم. با اینکه اولین بار بود چنین چیزی نمی‌دیدم، اما همه چیز برایم تعجب برانگیز بود. در همان حین مردی با کاپشن تیره، خیلی آرام، چیزی در گوش دو جوان گفت. نه داد زد، نه شعار داد. فقط گفت... و عقب رفت. صدای عاصف را از پشت تراشه ریزی که داخل گوشش بود شنیدم که خیلی آرام زیر لب گفت: «همینا هستن...» به عاصف گفتم: «میتونی هدایت شون کنی؟» گفت: «فعلا نه... می‌سپرمش دست تیم شماره دو که در خارج از میدان مستقر شده...» گفتم: «عاصف، به نظرم این‌ها رو در یک نقطه ثابت نگه دارید تا بتونید حرکت و کُند کنید و جمعیت و ببرید به سمت نقاط بی‌هدف...» ارتباط قطع شد... 15 نفر از بچه‌های ما در ایلام، در بین جمعیت نفوذ کرده بودند و جمعیت را با پوشش شعارهای اقتصادی و بعضا علیه مسئولین، جمعیت را ثابت نگه داشتند تا به سمت مراکز حساس حرکت نکنند. یک ساعت بعد... چهار موبایل روی میزم بود. یکی از گوشی‌هایی که مقابلم بود، لرزید. با یکی از گوشی‌هایی که خط امارات در آن بود، یک پیام رمزدار دریافت کردم. منبع برون‌مرزی بود. سطح بالا؛ چیزی بالاتر از بالا. پیام کوتاه بود: «تیم فعال شد... تهران.» فورا رفتم به سمت دفتر سیدحسین و به او گفتم فلانی در پاریس به من پیام داده و آن پیام حاوی چنین مواردی است. کِیس، آنقدر مهم بود که سیدحسین دستور داد فورا کار را ببرم جلو و هدایت کنم مورد را؛ همچنین تاکید کرد باید عاصف از ایلام خارج شود و برای کمک در این پرونده به تهران بازگردد. پس از اینکه برگشتم دفترم، به مسئول دفترم بهزاد گفتم من را به سیدعاصف وصل کند... وقتی ارتباط برقرار شد، گفتم: «عاصف، چه خبر؟» گفت: «هیچ. اغتشاشات تموم شد...» گفتم: «وسط این بحران شوخیت گرفته؟ نمی‌تونی یه کم آدم باشی؟» خندید گفت: «ببخشید. جونم حاجی...» گفتم: «کجا داری چال می‌کنی؟» گفت: «با منصور و مصباح نشستیم توی ماشین داریم شام می‌خوریم...» نگاهی به ساعت کردم، دیدم از دو بامداد گذشته... گفتم: «عاصف یه خبر برات دارم...» گفت: «چیشده ؟» گفتم: «تو در این سه روز زحمتت و کشیدی و اگر بمونی اونجا، میتونی کار و جمع کنی، اما باید برگردی تهران...» گفت: «حاجی اینجا هنوز کار داریم... لیدرها هنوز کامل شناسایی نشدن. بزار کارو با جعفر و چهار تا دیگه که دورم هستن جمع کنم دیگه...» صحبت‌هایش را قطع کردم و گفتم: «بازی عوض شده عاصف، پس خوب گوش کن. ایلام مهمه، اما تهران حیاتی‌ست. این یه دستوره؛ تو یا الان به درد من می‌خوری، یا هیچ وقت. پس برگرد تهران. همین حالا کار و بسپر به جعفر و بچه‌ها، خودت بیا سمت فرودگاه؛ با یه پرواز فوری برمی‌گردی تهران. این دستور سیدحسین هست و تاکید من...تمام.» چیزی نگفت. همین که گفت «باشه»، فهمیدم درست متوجه حرفم شده. تماس را قطع کردم و گوشی را انداختم روی میز...
عاکف سلیمانی
قسمت دوم تصویر زنده خیابان‌های ایلام روی مانیتور بود. جمعیت، شعار، آتش. اما من دنبال آتش نبودم؛ دنب
قسمت سوم تهران، پس از بازگشت سیدعاصف وقتی خبر دادند پرواز اختصاصی در مهرآباد نشسته، به دفتر گفتم تماس بگیرند با سیدعاصف عبدالزهراء، تا مستقیم به ستاد بیاید. ساعت حوالی چهار و نیم صبح بود که روبه‌رویم نشست. کتم را درآوردم، پرت کردم روی کاناپه دفترم. آستینم را بالا دادم، نشستم مقابل عاصف. چشم‌هایش خسته بود، اما ذهنش بیدار. گفتم: «می‌دونی چرا خواستم بیای؟» گفت: «حدس می‌زنم.» همینطور که داشتم گیجگاهم را فشار میدادم گفتم: «پسر خوب، من حدس نمی‌خوام. واقعیت می‌خوام. بعد از این همه سال کار کردن در کنار من، هنوز نفهمیدی من با حدسیات و فرضیات کار نمی‌کنم و برام اهمیتی نداره؟ فرضیه در جای خود، ولی الان وسط آشوب باید بفهمی چرا وقتی شبانه با پرواز اختصاصی می‌فرستمت ایلام، اما سومین شب با پرواز اختصاصی برت می‌گردونم، یعنی یه اتفاق مهمی افتاده...» برگشتم سمت میزم و کیبورد را کشیدم سمت خودم، دکمه اینتر را زدم. مانیتور روشن شد؛ چند عکس، گزارش‌های متنی، اسامی رمز. فایل گزارش را باز کردم. گفتم: «منابع برون‌مرزی‌مون، داخل کادر سطح بالای منافقین، تأیید کردن که یک تیم سه‌نفره وارد تهران شده.» عاصف ابرو بالا انداخت گفت: «این بی‌ناموسا پنج نفره می‌اومدن، چی‌شد سه‌نفره اومدن؟» برگشتم روبروی عاصف نشستم و گفتم: «بله. سه نفر، برای سه کار. اتصال، هدایت، و خون. حالا برات مهم نباشه چندتایی اومدن. مهم اینه همزمان با جمع کردن بحران، باید این گوساله‌ها رو هم جمع‌شون کنیم...» ماوس را از روی میز برداشتم، روی یکی از عکس‌ها زوم کردم، به عاصف گفتم: «کارشون اینه؛ لیدرهای میدانی اغتشاشات رو که از قبل شناسایی شدن، به هم وصل کنن، مسیر بدن، نقطه درگیری بسازن، تهش سر ببرن... جمعیت و هدایت کنن سمت مراکز حساس حاکمیتی و...» عاصف گفت: «و ترور؟» بدون مکث جواب دادم: «ترور، و کشته‌سازی...» چند ثانیه سکوت شد. من گذاشتم سکوت کار خودش را بکند. گفت: «موساد؟» گفتم: «روی بعضی تیم‌ها سوارن. تمیز. غیرمستقیم و نیابتی. اگر اشتباه کنیم، هزینه‌اش ملی هست.» عاصف تکیه داد عقب. سپس آرام گفت: «پس قراره فضا رو خونین کنن.» گفتم: «دقیقا...» گفت: «هدف؟» چشم در چشمش دوختم، گفتم: «کشاندن کشور به نقطه‌ای که تصمیم‌های اشتباه گرفته بشه.» کمی تامل کرد، بعد پرسید: «دستور چیه؟» بلند شدم رفتم سمت پنجره‌ای که از لا به لای شیارهای حفاظ فلزی‌اش خانه‌های خاموش و نیمه‌خاموش تهران پیدا بود... چشمانم را مالیدم، با دقت بیشتری به ساختمان‌ها نگاه کردم و در دلم برای مردم آهی کشیدم که چقدر مظلوم واقع شده‌اند... گفتم: «دستور اینه که از صبح علی‌الطلوع، تو مسئول پیدا کردن این سه‌نفری. قبل از اینکه اولین خون روی آسفالت بریزه. این سه نفر نباید به لیدرهای میدانی برسن. اگر برسن، خیابون از کنترل خارج می‌شه. تو مسئول پیدا کردن این سیانور زاده‌ها هستی. خون خودت و تک تک نیروها ریخته بشه مشکلی نیست، اما نباید خونی از دماغ مردم ریخته بشه... خودت میدونی وقتی اینطور میگم نه اینکه بی‌رحم باشم و شما و بچه‌های مردم که دارن اینجا کار می‌کنن برام مهم نباشید؛ نه، اتفاقا شما برام مهم هستید، اما قبل از شما مردم برای من مهم هستن سیدعاصف. پرونده از حساسیت بالایی برخوردار هست. سیدحسین برای همین دستور داد تورو برگردونم از ایلام. به من اجازه نمیده زیاد وارد میدان بشم. بهم گفت می‌شینی توی ستاد فقط هدایت و رهبری میکنی تیم و.» پرسید: «زمان؟» نگاهش کردم، کمی گردنم را با دستانم مالیدم تا دردش کم بشود... گفتم: «قبل از اولین جنازه‌ای که بشه ازش روایت ساخت.» لبخند نزد. من هم نه. گفت: «تهران شلوغه.» گفتم: «برای همین تو اینجایی سیدعاصف. فکر می‌کنی عاشق چشم و ابروت بودم گفتم بیا اینجا؟ یا چون رفیقم هستی همیشه در کنار خودم نگهت می‌دارم؟ من تو رو بخاطر پیگیری و ممارستی که داری کنار خودم حفظت می‌کنم؛ پس پیداشون کن زودتر...» گفت: «اگه یکی‌شون بسوزه، بقیه جمع می‌شن؟» گفتم: «نه. فرار می‌کنن.» گفت: «پس باید زنده بگیریم.» آهسته گفتم: «باید عقلشون رو زنده بگیریم. یادت باشه، این کِیس فقط دستگیری نیست. یه ضربه به دهه‌ها ترور و خون‌ریزی سازمان رجوی هست.» چیزی به اذان صبح باقی نمانده بود، رفتم سراغ سجاده‌ام؛ ایستادم، رو به قبله؛ بدون اینکه به عاصف نگاه کنم، گفتم: «خونه نمی‌ری؛ برای چندوقت با خانمت خداحافظی کن. این پرونده به طور کلی مهمه و کیس‌های اون مهمتر از هر کِیسی.» جلسه تمام شد، اما کار نه. خسته بودم، ولی شروع کردم به خواندن نماز شب. توکل کردم به خدای متعال و استغاثه به محضر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و امام زمان عجل‌الله. بعد از نماز به سجده رفتم، صدها بار تکرار کردم «یامولاتی یا فاطمه اغیثینی...» سر از سجده برداشتم و دستم را روی سرم گذاشتم و با اشک دائم تکرار کردم: «المستغاثُ بِکَ یابن‌الحسن...» به شرط حیات، ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت سوم تهران، پس از بازگشت سیدعاصف وقتی خبر دادند پرواز اختصاصی در مهرآباد نشسته، به دفتر گفتم ت
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت چهارم هوای شهر سنگین بود؛ نه از دود و آلودگی، بلکه از لایه‌ای نامرئی که شبکه‌ای از عناصر دشمن با حضور خزنده و سازمان‌یافته‌شان بر فضا تحمیل کرده بودند. سنگینی‌ای که بوی عملیات، رصد و تهدید می‌داد، نه هوا؛ دقیقا مثل دهه‌ی شصت که مظلوم‌ترین دهه‌ی پس از انقلاب است. هر ساعت یک خبر؛ هر دقیقه یک گزارش؛ و هر گزارش یعنی یک پله نزدیک‌تر به «نقطه انفجار و ترور». همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش می‌رفت که روی تخته‌ی شیشه‌ای اتاقم نوشته بودم. تنها اتفاقی که هنوز نیفتاده بود، اولین خون هدف‌دار بود. همان خط باریک میان اعتراض و آشوب، میان نارضایتی و عملیات روانی دشمن. برای من این آشوب‌ها، آشوب و اغتشاش نبود؛ این اتفاقات برای من به معنای حقیقی کلمه، یک براندازی کاملا مسلحانه بود که کم کم داشت به اوج خود می‌رسید. عاصف در طبقهٔ پنجمِ یک ساختمان امن و طبقه‌بندی‌شده، واقع در یکی از خیابان‌های تهران و در شعاع نزدیک به کانون درگیری، مستقر بود. طبقهٔ چهارم همان ساختمان به‌طور کامل در اختیار تیم دوم ردیابی سیگنال و پایش ارتباطات قرار داشت؛ سه اتاق ایزوله، هرکدام با چیدمان عملیاتیِ مستقل، مملو از سامانه‌های شنود، پایش لحظه‌ای، تحلیل طیفی و تطبیق الگوهای ارتباطی برای کشف، تأیید و هم‌بندی اهداف. از لحظه‌ای که مأموریت به سیدعاصف عبدالزهراء ابلاغ شد، عملاً وارد چرخهٔ بی‌وقفهٔ عملیات و پایش مستمر شد و دیگر خواب به چشمش نمی‌آمد. پشت مانیتورهای حرارتی و نقشه‌های ترافیک مجازی تهران، لایه‌به‌لایه شهر را می‌شکافت؛ می‌دانست سه نفر جایی در این شبکه شلوغ نفس می‌کشند و می‌دانست که ردشان فقط با عبور از هزاران نشانه جعلی و فریب‌خورده پیدا می‌شود. متاسفانه منبع ما برخلاف دفعات قبلی با محدودیت‌های زیادی روبرو بود و به دلیل رعایت مسائل امنیتی سازمان رجوی در پاریس، نتوانست اطلاعات بیشتری ارسال کند. تیم سه‌نفره‌ای که ورودشان به تهران به ما گزارش شده بود، به سامانه‌های ارتباطی کاملاً رمزشده مجهز بودند؛ بدون استفاده از موبایل یا پیام‌رسان‌های متعارف. ارتباطات آن‌ها مبتنی بر الگوریتم‌های بومی موساد طراحی شده بود؛ یعنی ارتباطات پراکنده با رمزگذاری داینامیک که کمتر از یک دقیقه پس از ارسال، به‌صورت خودکار خودتخریب می‌شد. در سطح لاگ، عملاً چیزی باقی نمی‌ماند؛ نه مسیر تماس، نه دادهٔ مکانی، نه IP قابل ردیابی. هم من و هم عاصف می‌دانستیم که هر رمز، حتی در لحظهٔ خودتخریبی، ناگزیر یک پالس منحصربه‌فرد ساطع می‌کند؛ پالسی به کوتاهی یک تپش. اما در عملیات ردیابی، همان یک تپش هم کافی است. با دو محافظ به‌سمت خانهٔ امن حرکت کردم. مستقیم به‌همراه عاصف وارد بخش «سیگنال‌های خام» شدیم. کنار میز مهندس افراسیاب نشستم؛ کسی که سابقهٔ کار در پروژه‌های پارازیت و پدافند الکترونیک را داشت. بدون مقدمه گفتم: «دنبال سه تپش مشخصم. کدهای نامتقارن با محور فرکانسی بین ۱۴ تا ۱۷ گیگاهرتز. باید روی باند شهری تهران فیلتر و ایزوله بشن.» افراسیاب با اخم و تعجب پرسید: «آقای سلیمانی، ردگیری نظامی در باند شهر؟ این کار یعنی نفوذ در محدوده ارتباطات پلیس، موبایل و حتی حمل‌ونقل و تشکیلات و دستگاه‌های دیگه...» از روی صندلی بلند شدم و به‌سمت عاصف رفتم؛ کمی آن‌سوتر کنار پنجره ایستاده بود و با موبایل صحبت می‌کرد و سیگار می‌کشید. با یک اشاره صدايش کردم و آرام گفتم: «برو افراسیاب و توجیهش کن. داره من و می‌ریزه به هم...» عاصف پکی به سیگارش زد، خیلی کوتاه گفت: «افراسیاب جان، الان وقت مجوز گرفتن نیست. بعدشم، شما مثل اینکه هنوز نمی‌دونی با کی طرفی؟ آقا عاکف مسئول ما هستن...» افراسیاب گفت: «عاصف جان، من نوکر خودت و آقا عاکف هستم، اما سیدحسین دفعه قبل سر یه پرونده مشابه همین، بخاطر همین عدم مجوز با من برخورد کرد؛ نمی‌خوام دوباره این سناریو تکرار بشه...» عاصف این‌بار رو به افراسیاب برگشت. لحنش محکم‌تر شد، اما صدا را پایین نگه داشت، گفت: «افراسیاب جان، برادر من، وسط این بحران من و درگیر مجوز نکن. آقا عاکف خودش مجوزه. اگر روی کاغذ مجوز می‌خوای، باشه، من بهت می‌رسونم. چون همین الان که تو داری ما رو درگیر موارد پیش‌پا افتاده می‌کنی، رد خونی تازه منتظره تا روایت ساخته بشه. اگر یک تپش ازشون پیدا کنیم، بقیه کار با من.» افراسیاب گفت: «بهتره مجوز باشه...»