Vocali.se_7445_4_5843876534665872981_vocals.mp3
2.33M
یا مولا دلم تنگ اومده...
بسم الله الرحمن الرحیم
روز اول هرکسی سهمش را برداشت.
مادرشوهر مَلی سه روز اول، مدینه فرمانده بسیج روستا روز چهارم، عمه نازی روز پنجم و ششم و چهار روز آخر بین زن حاج اسحاق و مریم خانم تقسیم شد.
هر روز بعد نهار؛ وقتی توی کوچههای روستا پرنده پر نمیزد ما راهی خانه اهالی میشدیم تا روضه خانگی برپا شود.
ظهر روز سوم بود.
از توی زمین خرابهای میگذشتیم که بین خانه لیلاخانم و مادر حمید موبور یک شکاف بزرگ انداخته بود.
توی خرابه جز لخلخ کفشهای ما و صوت زمزمه روضهخوان صدای دیگری نمیآمد.
چندقدمی مانده به آخر خط، جایی که خاک زمین خالی با خاک کوچه یکی میشد؛ صدای زوزه یک سگ با صدای لخلخ و زمزمه یکی شد.
سگ از خیلی دورتر دویده بود تا خودش را به ما برساند و از وقتی رسیده بود نفسنفس میزد و میغرید.
آمدم فرار کنم، شیخ عبدالزهرا دستم را کشید.
سر جام خشک ایستادم و نگاهم بین قلاده پر از میخش، یک لنگه گوشی که نداشت، دندانهایی که آماده چاک دادن بودند و چشمهاش که وقزده نگاهم میکردند در گردش بود.
آب از بین دندانهاش شره کرده بود روی خاک.
آمدم داد بزنم ولی صدایی از ته حلقم خارج نشد.
سگ دور ما میچرخید و منتظر بود جم بخوریم تا ما را بِدَرَد.
سگ از سکوت و ترس ما شیر شده بود، میغرید و با چنگالهاش روی خاک را انگار که صورت ما باشد، خط و خراش میانداخت.
فرشته نجات ما؛ بابو صفر از راه رسید.
پیرمرد با سنگ و چوب و فحشهای آبنکشیده و چندبار چخه گفتن دوید سمت ما و سگ را تاراند.
از فرداش هر کی ما را دید سفارش کرد زیر پر چادر و توی مشتمان، هر جا که رفتیم سنگ و کلوخ همراهمان باشد که از زرزر سگهای هار و دله بند دلمان پاره نشود.
شما باید ببخشید زیر عکس حلوایی که برای عزای سید پخته بودم از سگ نوشتم، البته من راجع به سگ حرف نمیزنم.
حالا طلبتان باشد بهزودی انشاءالله
روز مرگ سگ هار منطقه عکس شیرینیهایی که خودم پختهام را میگذارم و از عطر و گل و بهار و نم باران و هوای دم صبح و آفتاب مینویسم.
#قطعا_سننتصر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چکیده و لب کلام حضرت آقا رو از زبان دخترم میشنوید؛
خیبر خیبر یا صهیون
جیش محمد قادمون
😅