تو خدا، من هم شبانِ بیسر و پا. موسیای اگر _زاهدانه_ گیر نباشد، ماهر در عاشقیام به شیوهی خود. حکایتِ من و کمندِ گیسوت. تو سردستهی راهزنان باشی، منِ بیچاره هم ضعیفی گوشهی شهر. تو سردستهی غارتگران. تو سواره بر جنابِ اسبت. در میانهی قوم و خویشهات. در پیات سگان، به آرزوی استخوان. یک شهر، اسیرِ یک قوم. آرزو و تمنا و خواهش که لااقل جا دارد؟ زلفت بپیچد به دورِ دستهام. تو بالا نشین، من سر به زیر. چه خوشْ دیداری باشد برایِ من. «خوش آنزمان که نکویان کنند غارتِ شهر/مرا تو گیری و گویی که این اسیرِ من است». به همین امید.
محبتش به ابیعبدالله دستگیر این لحظههای سخت باشد. شفای آقا رضای امیرخانی دعا بفرمایید. با هفت مرتبه حمد شفا.
یک.
«در آغاز کلمه بود، کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود.»
دو.
یکجا همین جاها نوشتهام: آدمها برای من، کلماتاند. غیر از این هم نیست. کلمه، آدمساز است. آدمها چیزی نیستند جز کلمات.
سه.
لوگوس، کلمه، واژه، زبان، لسان، کلام، حرف، اسم، فعل، صفت، لغت، واژه. هرچه.
چهار.
روزگاری با خودم اینطور میگفتم. نبوغ به کلمهدانیست. باهوش یعنی آنکه دستش بیشتر از کلمات پر است. تعابیر دلانگیز، مضامین روشن، آنچه گویای ما فی الضمیر باشد به غایتِ سرراستی، از کسانی سر میزند که استعدادی دارند بیشتر از دیگران.
پنج.
هنوز هم به همین گمانم و بالاتر که اولیا و انبیا و صلحا نیز صاحب ید طولاییاند در لفّاظی و سر سبدِ این سلسله کسی ایستاده که «بَل هو شاعرٌ».
شش.
غرضی نبود از این کلمات. یکی از این لفّاظهایِ روزگارِ کملفظِ ما، در کُماست. یحتمل در ساحتِ بیلفظی. کاش پایش به دنیا باشد و همین. شما هم بخوانید. مگر یک تیرِ دعا کارگر شود.
به چشمهام التماس میکنم. روی هم میفشارمشان. از چت جیپیتی میپرسم: «تصاویر ذهنی چند مدت در ذهن میمونن؟ چطور میشه بیشتر بمونن؟». جواب مفصلی مینویسد. حافظهی حسی، حافظهی تصویری، خاطرهی تصویری. نهایتا چند ماه، چند سال. دلم رضا نمیدهد. آدمی به امید زنده است. میپرسم: «تو بهترین حالت بعد چند مدت محو میشن؟». چه کنم؟ صفحه را بالا و پایین میکنم. چشمهام را فشار میدهم. تمنا میکنم. عزیزِ من، بعد این هفت روز که نبایست کمرنگ شوی. به تصویرت چنگ میاندازم، به قابِ تمثالت. باکی نیست از گفتن. عزیزِ من، اصلا رسوایی آرزویِ من است. اصلا غبطهی من آنجاست که «نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی/وین نه عیب است که در ملت ما تحسینیست». به تمنات.
الفلاممیم
۱-انگار ریمایندر سالانه ما شده این شب، این اسم. شب طولانی! یک سال دیگر شد. ۲-"روضه که تکرارم نداره
یکِ شبِ طولانی.
روزی روزگاری، من بودم و خیالهام. خیال داشتم خانهای بنا کنم در دامنهی آتشفشان. روزگار، کار به خوشخیالیِ من نداشت. از قضا، تا چشم باز کردم میانهی دریا بودم. دریای اسید.
ما با کشتیهای فولادین در میانهی دریا روان بودیم. با ناوها، با لنجها و ناوچهها و کروزها. همه را آب خورد. خورندگی اسید به قدری بود که همه را از بین برد.
میانهی دریا خیلیها را غرقه دیدم. با خیلیها همسفر شدم. بگذریم که این میان داستانها فراوان است و خود شرحش مثنوی هفتاد من.
من ماندم و تکه چوبهایِ روی آب. دمی برای ماندن فرصت نبود. تا میپریدم تکه چوب شروع میکرد به فرو رفتن و حل شدن. روی تکه چوبها رقصیدم، چرخیدم، پریدم، دویدم و... ماندم. من ماندم و آخرین فرصت. من بودم و بوی ترشی و تندی اسید. من بودم و آخرین تکهی چوب. من بودم و غروبِ دریا. دریا بود و دریا بود و دریا. آخرین تکه چوب فرو رفت داخل اسید. آماده شدم برای حل شدن، برای نابودی، برای اضمحلال. چشمهام را روی هم گذاشتم.
غوطهور ماندم. بوی ترشی و تندی جایش را داد به بوی تلخی. تلخِ تلخ. از شدت بو سقف دهانم تلخ شد. چشم باز کردم. میانهی دریا بودم. غوطهور، سبک، بیوزن. دریای خون. لختههای خون روی آب میرفت. گرمای خون میجوشید و افق، در افق خورشید نیمه شده بود. کمجان داشت میرفت زیر دریا.
من طاقباز روی آب ولو بودم و یکهو باد وزید. گرما نزدیک شد. نور تابید. صورتم از گرما میسوخت و پلکهام نیمه باز شده بود. به زور میدیدم. کشتیای از جنس شیشه میتابید. آتش از آن شره میکشید و نزدیک میشد.
رسید. دست به دیوارهی کشتی از آن بالا رفتم. کشتی شیشهای پر بود از روغن زیتون. حرارت میزد و پیهی چشم را آب میکرد. و این میان. در میانهی دریایِ روغنِ زیتونِ جوشانِ درونِ کشتیِ شیشهای، من به وضوح دیدم. دیدم چه بسیار کسانی که میسوختند. شعله میکشیدند.
من هم... من هم پریدم. پریدم داخل آتش. پریدم. پریدم و دیدم که اصلا خانهای نداشتم، نه در میانهی آتش، نه در میانهی دریا، نه در دامنهی آتشفشان. از اساس خانهای نداشتم.
دویِ روزِ کوتاه.
من از حیرت دست کشیدم، از جبر که نه. یکی از خاطرات میانهی دریام، دیدنِ عطار بود. او برایم خواند و ماند به گوشم:
«گر مَردِ رهی، میانِ خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره درنِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت»
سهیِ تتمه.
سالِ چهارمیست که برای یلدا دست به نوشتن میبرم. یک و دو و سه و چهار. همیشه گفتهام اینجا برایِ من دفتریست که متنهام را خودم داشته باشم. ولی خب شما هم هستید و اساسا چون شما هستید، این متنها هم هست. هر موقع که از من میخوانید، درستش این است که اولا برای این منِ بنده فاتحهای بخوانید و بعد متنهام را بخوانید. من مُردهام و کلماتم در میانهی زندگیها جاری. هر توضیحی اضافه است.
اول.
«یهودان گفتند: عزیر پسر خداست. نصاری گفتند: مسیح پسر خداست. این است گفتارشان که به زبانهاشان گویند، هماهنگ با گفتار کسانیاند که پیش از این کافر شدهاند. خدا بکشدشان! به کدام راه کج میبرندشان؟»(۱۲۹/۳۰)
دوم.
عدهای از این دم زدند و عدهای از آن. تو وا بنه که: «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند». کفر، پوشاندن است. کفر، سر تافتن است. شش روز قبل، نوری بر زمین آمده تا حقیقتی را به صدای بلند فریاد کند. آمده تا بگوید کسی، شش روزه، زمین و زمان را آفرید. بعد هم بر عرش خودش تکیه زد. عرش او شد زمینِ غری. سفت و سخت حکومتی راه انداخت و ریسمانهای عروسکهای خیمهشببازی را در دست گرفت. حقیقت را به زبانِ کسی راند و قرآن نوشت. جملهها ردیف شدند. عزیر و مسیح پسر خدایند؟ چه کذبها. از من بپرس که ابنالله هم عرشی به پا کرد و شد جنابِ ساکنِ حیره.
سوم.
نقل روایت است. صفوان میرسد محضر صادقِ این آل. از زیارت حیره میگوید. حضرتش جواب میدهد: خدایْ خود هر شبِ جمعهش زائر است، با همراهان هبوط میکند و زیارت. صفوان، خوشخیال، میپرسد پس هر هفته زائر شویم تا بلکه رب را هم زیارت کنیم؟ غافل که «با خود شدی میان نمازت چو روبرو/ بر خویش سجده کردی و با خویش گفتگو». خود به زیارت خود میآید.
صد و بیست و هشتم.
«کنتم انوارا»: همه نور بودید و منت بر سر ما شد همه عمر که جان به این تنِ خاکی دادید و «دستت درست باد که بت آفریدهای». حالا گرچه من هم اعتباری برای خود دست و پا کرده و «دستم به هر کمر نرود گرچه مفلسم»، لکن نهایت امر شد آنچه شد و عمری به ابتلا دم زدیم: «خلقی از چشم و لب و زلف به راهی رفتند/من کمر بسته عشقم ز میان خواهم رفت».