مادربزرگ مادری را در زبان محلی (دی خالو=مادر دائی) و در اصطلاح عامیانه "بی بی" صدایش می کنند.
دی خالو اخلاقهای خاص خودش را داشت، حیائی مثال زدنی داشت و از #عکاسی هم خوشش نمی آمد. یک خصلت خوبی که داشت همیشه #تنقلات و یا #خرما در آستینهای بلند لباس محلی اش می گذاشت و به ما سر می زد.
یک روز در میان هم می آمد، یک روز را به خانه ما اختصاص داده بود و یک روز را به خانه خاله ام که آنها هم در محله ی دیگری زندگی می کردند.
هر روز آرزو می کردیم که دی خالو سر برسد و روزهایی که نوبت خانه ی ما بود از ظهر منتظرش بودیم و جلوی درب حیاط کیشیک می دادیم، از دور که پیدا می شد ذوق زده به استقبالش می شتافتیم و او هم ما را در آغوش می گرفت و سخت بوسه بارانمان نموده و از آنچه در آستین داشت سخاوتمندانه میهمانمان می کرد.
من هم از او یاد گرفته ام و هرجا برای تبلیغ می روم مقداری تنقلات در جیبم می گذارم و به یاد او به کودکان و نوجوانان هدیه می کنم.
مردم آوازه او را شنیده بودند و همه از شجاعت مثال زدنی اش یاد می کردند،از روزگار جوانی اش می گفتند و از درگیری تن به تنش با پلنگی در کوهستان تعریف و تمجید می کردند که از پلنگ نترسیده و فرار نکرده بلکه شجاعانه ایستاده و با او گلاویز شده و با سنگ دندانهای پلنگ را شکسته تا شکارش نشود.
پدربزرگ مادری را در زبان محلی "باخالو" (=پدر دائی) می خوانیم، او پیرمردی زحمت کش بود که غالب عمرش را به چوپانی و کاشت نخل گذرانده بود، و درختان نخل او هنوز که هنوز است پس از سالهای سال که او دار فانی را وداع گفته، شیرینی رطبش زبانزد خاص و عام است و باقی الصالحاتیست برایش.
او عاشق #حافظ و #سعدی بود و همواره اشعار حافظ را می نوشت و در کلاهش می گذاشت و وقتی به صحرا برای چوپانی و رسیدگی به نخلستان می رفت با خودش زمزمه می کرد.
وقتی ما بچه ها دورش جمع می شدیم با اشعار داستان گونه سعدی ما را هم نصیحت می کرد و هم سرگرم.
پیرزن و پیرمرد دوست داشتنی ای بودند، دی خالو در سال ۱۳۸۵ بر اثر سرطان فوت کرد و چند سال بعد باخالو هم بخاطر مشکلات ریوی در سال ۱۳۹۳ جان داد.روحشان شاد و یادشان گرامی.
#چاهورز
#هیئت_فدائیان_رهبر_چاهورز
#چاهورز
#هیئت_فدائیان_رهبر_چاهورز
#جلسه_هفتگی
#شبهای_جمعه
#چاهورز#بیرم#لامرد#علامرودشت#شیخ_عامر#بالاده#مهر#گله_دار#دهنو#اشکنان#دهشیخ#لار#اوز#خنج#گراش
#مادر #علیرضا_آهنین_جان