امروز مهمون داریم فعععک نکنم بتونم پارت بدم؛
البته آخره شب تایپ میکنم تقریبا ساعته ۲ اینا میفرستم ولی الان نمیتونم🫠🤏🏽
راستی ناشناسِ مشترک هم داریم با یه بنده خدایی🪽🐳✨️:)
نصفه شب میایم جواب میدیم🦕
کویر نشه ها🐋
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🫠🪽
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
راستی ناشناسِ مشترک هم داریم با یه بنده خدایی🪽🐳✨️:) نصفه شب میایم جواب میدیم🦕 کویر نشه ها🐋 https://
فقط یه دونه پیام؟🗿
منم یه خط بهتون پارت میدم🦦
به ازای هر پیام یه خط به پارتی که میخوام بدم اضافه میشه🦦😂
مثلا اگه ۵ تا پیام باشه ۵ خط پارت میدم🦦🪽
بچه ها من حالم بد شد،فردا صبح پیامای ناشناس رو میزارم ولی امشب پارت میدم🫠🩵
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
بچه ها من حالم بد شد،فردا صبح پیامای ناشناس رو میزارم ولی امشب پارت میدم🫠🩵
بچه ها بهترم:))
میشه بازم پیام بدید ذوق کنم؟🥹🫠
یکم بگذره پیاماتونو میذارم بعدش پارت میدم🥲🪽
#Part24
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤
حامی: برام تعریف میکنی:)؟
مانی: آره حتما؛ولی الان باید برم :)
حامی: ینی چی؟
مانی نفسِ آرومی کشید..
مانی: باید برم :)
حامی اخماش رفت توهم...
حامی: الان؟!
مانی: آره؛مجبورم
علیرضا: کجا؟
مانی نگاهِ کوتاهی به علیرضا انداخت...
مانی: یه کاری دارم که باید تمومش کنم :)
حامی: چقدر طول میکشه؟ :)
مانی چند ثانیه مکث کرد...
مانی: نمیدونم؛
شاید چند ماه :)
حامی با تعجب نگاش کرد...
حامی: چند ماه؟!
بعد از این همه سال پیدات کردم؛الان میگی چند ماه دیگه هم نیستی؟ :)))
مانی لبخنده کمرنگی زد...
مانی: خودمم دوست ندارم برم داداش:))
ولی فعلا چاره ای ندارم
آلما آروم گفت:
آلما: حداقل میتونی برگردی؟
مانی: آره؛این بار برمیگردم
حامی چند لحظه چیزی نگفت...
بعد آروم سرش رو تکون داد...
حامی: پس قول بده. :))
مانی: چی؟
حامی: برگردی
مانی لبخند زد...
مانی: قول میدم
چند قدم عقب رفت و دستش رو به نشونه ی خداحافظی بالا آورد :))
مانی: مراقبه خودتون باشید:)!
حامی: تو هم همینطور:)
مانی آخرین نگاش رو به حامی انداخت و از ساختمونِ متروکه بیرون رفت...
در بسته شد؛حامی هنوز به در نگاه میکرد که آلما آروم کنارش وایساد..
آلما: حامی؟
حامی برگشت سمتش
آلما: نگران نباش؛برمیگرده.:)
حامی لبخنده کوچیکی زد...
حامی: امیدوارم:)
چند لحظه سکوت شد...
بعدش حامی بی مقدمه آلما رو کشید سمت خودش و بغلش کرد
آلما برای چند لحظه از تعجب چیزی نگفت...
تازه بودنِ رابطشون باعث شد یکم دستپاچه بشه.:)
آلما: حامی...؟!
حامی: هیچی؛
دلم یه بغل میخواست :)))
آلما یه لبخنده خجالتی ای زد...
آلما: خب حداقل یه چیزی میگفتی قبلش :))
حامی خندید...
علیرضا که چند قدم اون طرفتر وایساده بود؛
با دیدنِ اون صحنه زد زیره خنده
حامی سرشو بلند کرد...
حامی: چیه؟! 😂
علیرضا: هیچی داداش؛ فقط خیلی سریع از حالته غمگین رفتی تو فازِ بغل کردن! 😂
حامی خندید و سرش رو تکون داد.
حامی: تو ساکت شو علیرضا! 😂
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
پارته 24 از بهای معامله تقدیمتون🐋
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
یکم خستم و به خاطره قرصایی که خوردم یکم سرم گیج میره،فردا جوابه پیاماتونو میدم شرمنده توروخدا :)!🫠