eitaa logo
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
85 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝑻𝑯𝑬𝑷 𝑹𝑰𝑪𝑬 𝑶𝑭 𝑨 𝑫𝑬𝑨𝑳|بـهـایـ‌ یـ‌ک مـعامـله🛸 ملودرام | عاشقانه | جنایی🌀 بـه قـ‌لم𝐒‌𝐀࣭𝐋‌𝐌𝐀☁️ یک قرارداد؛ یک راز؛ یک عشقِ ممنوعه🪽:) 📝 𝟭𝟯𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" مآلک: @Salma_00_00
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز مهمون داریم فعععک نکنم بتونم پارت بدم؛ البته آخره شب تایپ میکنم تقریبا ساعته ۲ اینا میفرستم ولی الان نمیتونم🫠🤏🏽
راستی ناشناسِ مشترک هم‌ داریم با یه بنده خدایی🪽🐳✨️:) نصفه شب میایم جواب میدیم🦕 کویر نشه ها🐋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِ‌یک‌معامله🫠🪽
به ازای هر پیام یه خط به پارتی که میخوام بدم اضافه میشه🦦😂 مثلا اگه ۵ تا پیام باشه ۵ خط پارت میدم🦦🪽
بچه ها من حالم بد شد،فردا صبح پیامای ناشناس رو میزارم ولی امشب پارت میدم🫠🩵
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 حامی: برام تعریف میکنی:)؟ مانی: آره حتما؛ولی الان باید برم :) حامی: ینی چی؟ مانی نفسِ آرومی کشید..‌ مانی: باید برم :) حامی اخماش رفت توهم... حامی: الان؟! مانی: آره؛مجبورم علیرضا: کجا؟ مانی نگاهِ کوتاهی به علیرضا انداخت... مانی: یه کاری دارم که باید تمومش کنم :) حامی: چقدر طول میکشه؟ :) مانی چند ثانیه مکث کرد... مانی: نمیدونم؛ شاید چند ماه :) حامی با تعجب نگاش کرد... حامی: چند ماه؟! بعد از این همه سال پیدات کردم؛الان میگی چند ماه دیگه هم نیستی؟ :))) مانی لبخنده کمرنگی زد... مانی: خودمم دوست ندارم برم داداش:)) ولی فعلا چاره‌ ای ندارم آلما آروم گفت: آلما: حداقل میتونی برگردی؟ مانی: آره؛این بار برمیگردم حامی چند لحظه چیزی نگفت... بعد آروم سرش رو تکون داد... حامی: پس قول بده. :)) مانی: چی؟ حامی: برگردی مانی لبخند زد... مانی: قول میدم چند قدم عقب رفت و دستش رو به نشونه‌ ی خداحافظی بالا آورد :)) مانی: مراقبه خودتون باشید:)! حامی: تو هم همینطور:) مانی آخرین نگاش رو به حامی انداخت و از ساختمونِ متروکه بیرون رفت... در بسته شد؛حامی هنوز به در نگاه میکرد که آلما آروم کنارش وایساد‌‌.. آلما: حامی؟ حامی برگشت سمتش آلما: نگران نباش؛برمیگرده.:) حامی لبخنده کوچیکی زد... حامی: امیدوارم:) چند لحظه سکوت شد... بعدش حامی بی مقدمه آلما رو کشید سمت خودش و بغ‌لش کرد آلما برای چند لحظه از تعجب چیزی نگفت... تازه بودنِ رابطشون باعث شد یکم دستپاچه بشه.:) آلما: حامی...؟! حامی: هیچی؛ دلم یه بغل میخواست :))) آلما یه لبخنده خجالتی ای زد... آلما: خب حداقل یه چیزی میگفتی قبلش :)) حامی خندید... علیرضا که چند قدم اون‌ طرفتر وایساده بود؛ با دیدنِ اون صحنه زد زیره خنده حامی سرشو بلند کرد... حامی: چیه؟! 😂 علیرضا: هیچی داداش؛ فقط خیلی سریع از حالته غمگین رفتی تو فازِ بغ‌ل کردن! 😂 حامی خندید و سرش رو تکون داد. حامی: تو ساکت شو علیرضا! 😂 𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆! 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب... پارته 24 از بهای معامله تقدیمتون🐋 حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳 فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻 هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹 شاید درست باشه شاید نه🦕 :) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِ‌یک‌معامله🪽🫠
یکم خستم و به خاطره قرصایی که خوردم یکم سرم گیج میره،فردا جوابه پیاماتونو میدم شرمنده توروخدا :)!🫠
شبتون بخیر ؛ دورتون بگردم🪽🥹