تکرار تراژدی نفت در آبهای نیلگون خلیج فارس؛ از کالای خوابآور تا گلوگاه استراتژیک
نکند بلایی که بر سر نفت آوریم، بر سر تنگه هرمز بیاوریم/دشمن ما بیکار نمینشیند تا ما الی الابد از این ظرفیت بهره ببریم
سالهاست که در محافل اقتصادی و سیاسی ایران، از نفت به عنوان «نعمت نفرینشده» یاد میشود؛ مادهای سیاه و گرانبها که به جای آنکه سکوی پرشی برای توسعه پایدار و خلق ثروت مولد باشد، به بالشی نرم برای تکیه زدن دولتمردان و توجیهی برای تنبلی ساختاری تبدیل شد. درآمدهای بادآورده نفتی، طی دهههای گذشته، اقتصاد ایران را به موجودی رانتی و معتاد به ارز حاصل از فروش منابع زیرزمینی بدل کرد. این درآمدها به جای آنکه روانه کارخانهها، آزمایشگاههای تحقیق و توسعه و زیرساختهای نسل آینده شود، صرف واردات بیرویه و پوشش هزینههای جاری دولتی متورم گشت. نتیجه این رویه، خلق دولتی فربه، ناکارآمد و بیانگیزه برای مالیاتستانی عادلانه یا تقویت بخش خصوصی بود؛ دولتی که گمان میکرد ثروت، نه در گرو بهرهوری و خلاقیت، که در دل زمین و شیرهای نفت جا خوش کرده است.
اکنون اما صفحه جدیدی در کتاب ژئوپلیتیک منطقه ورق خورده است. در جریان نبردهای اخیر موسوم به «جنگ رمضان»، جمهوری اسلامی ایران توانست اهرم کنترلی بیبدیلی بر تنگه استراتژیک هرمز تثبیت کند. تنگهای که شاهرگ حیاتی انرژی جهان از میان آن میگذرد. این برگ برنده تازه، اگر درست بازی شود، میتواند تضمینکننده امنیت ملی و ابزاری برای جهش اقتصادی باشد. اما خطر بزرگتری از دل تاریخ در کمین نشسته است: «نفرین هرمز».
این نگرانی عمیق و موجه وجود دارد که مدیریت این تنگه نیز به سرنوشت چاههای نفت دچار شود. ممکن است قدرت چانهزنی ناشی از کنترل این گلوگاه، در سیاستمداران و دیوانسالاران این توهم خوشایند را ایجاد کند که «همین بس است». همانطور که پول نفت باعث شد نیاز به فکر کردن درباره شیوههای نوین درآمدزایی و کاهش وابستگی به خارج فراموش شود، تسلط بر هرمز نیز ممکن است به عامل تنبلی مضاعفی بدل گردد. اگر این برگ برنده صرفاً به یک ابزار سیاسی برای وقتکشی در مذاکرات یا ایجاد حاشیه امن برای ادامه حیات اقتصاد رانتی فعلی تقلیل یابد، فرصت تاریخی سوزانده شده است.
اما زنگ خطری دیگر همین حالا به صدا در آمده است: «انقضای استراتژیک تنگه هرمز». در جهانی که با سرعتی سرسامآور به سمت تحول دیجیتال و انرژیهای تجدیدپذیر در حرکت است، ضربالاجلی خاموش اما قطعی در حال نزدیک شدن است. دانش بشری و پیشرفت تکنولوژی به ما میگوید که دنیای پنج سال آینده، دیگر وابستگی مطلق امروز را به نفت خام خاورمیانه و تبعاً تنگه هرمز نخواهد داشت. خودروهای الکتریکی به سرعت جایگزین موتورهای درونسوز میشوند، هیدروژن سبز در حال تبدیل شدن به سوخت صنایع سنگین است و سیاستهای زیستمحیطی قدرتهای بزرگ، تقاضا برای سوختهای فسیلی را با شیب تندی کاهش خواهد داد.
اگر تصور کنیم که این اهرم ژئوپلیتیک برای همیشه قدرتش را حفظ خواهد کرد، سخت در اشتباهیم. پنجره فرصت هرمز بسیار باریکتر از آن است که تصور میشود. فردایی نه چندان دور فرا خواهد رسید که حتی اگر تنگه کاملاً در اختیار ایران باشد، اما کشتیها بار کمتری از نفت برای عبور داشته باشند. آن روز، دیر شده است.
بنابراین، وظیفه دولتمردان کنونی دوچندان سنگین است. نخست آنکه باید مراقب بود هرمز نیز همان مسیر انحرافی نفت را طی نکند و به عاملی برای تداوم بیخیالی مدیریتی تبدیل نشود. دوم و مهمتر، باید از نعمات و عواید سیاسی و اقتصادی این برگ برنده، همین امروز و بدون لحظهای تعلل بهرهبرداری حداکثری کرد. هدف غایی نباید صرفاً عبور امن نفتکشها باشد، بلکه باید با استفاده از اهرم قدرت ناشی از این تنگه، سرمایهگذاری خارجی در حوزههای غیرنفتی را تضمین کرد، فناوریهای پیشرفته را وارد ساخت و اقتصاد ایران را به سمت تولید کالاها و خدماتی سوق داد که در جهان پسا-نفتی نیز قابل فروش و رقابت باشند.
تنگه هرمز میتواند کلید قفل توسعه باشد، به شرط آنکه آن را به دیوار قلعهای تبدیل نکنیم که پشت آن به خواب زمستانی تاریخ فرو رویم. ایران باید قبل از آنکه دنیا مسیر خود را از کنار تنگه هرمز تغییر دهد، مسیر توسعه خود را برای همیشه از چاههای نفت جدا کند.
سیدمجتبی نعیمی
۲۲ فروردین ۱۴۰۵
سایه سنگین گمانهها بر مذاکرات پنهان؛ فقدان دادههای میدانی و موج خبرسازیها چه بر سر میز دیپلماسی میآورد؟
پیششرطهای دومینووار و تحلیلهای حبابی؛ چرا فاصله خیابان و میدان در معمای «اسلامآباد» قدرت ملی را نشانه رفته است؟
در میانه گمانهزنیهای فزاینده پیرامون محورهای گفتوگو یا احتمال آتشبس در اسلامآباد میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، فضای رسانهای و تحلیلی کشور با پدیدهای به نام «چندپارگی روایت» مواجه شده است. این وضعیت که حاصل فقدان یک منبع رسمی شفاف و مقتدر در انتشار جزئیات است، نه تنها به تولید تحلیلهای غیرواقعی دامن میزند، بلکه در صورت تداوم، تهدیدی خاموش علیه انسجام راهبردی میان افکار عمومی و دستگاه دیپلماسی به شمار میرود.
در چنین بزنگاهی، ناظر سیر تحولی عجیبی در تعریف پیششرطهای ایران برای ورود به فرآیند آتشبس یا مذاکرات غیرمستقیم هستیم. این قطار روایتی در حالی روی ریل حرکت میکند که واگنهای آن لحظه به لحظه به تعداد افزوده میشوند. نخستین بار، خبرهایی در برخی رسانهها و محافل سیاسی مخابره شد که گویا شروط ایران تنها محدود به گسترش دامنه آتشبس به جبهه لبنان بوده است. بر اساس این تحلیلها، تهران با هدف تثبیت امنیت متحدان راهبردی خود، «لنبان» را خط قرمز اصلی در پذیرش هرگونه توافق اعلام کرده است.
اما چیزی نگذشت که این تصویر تکبعدی فرو ریخت. تنها یک روز پس از انتشار این گمانهها، توییت دکتر محمدباقر قالیباف، ضلع دیگری از این منشور را مقابل دیدگان عموم قرار داد. اشاره ایشان به ضرورت «آزادسازی داراییهای بلوکهشده ایران» نشان داد که پیششرطهای تهران یک بُعدِ صرفاً امنیتی و منطقهای ندارد و اهرمهای اقتصادی نیز به عنوان یک گروهِ الزامات غیرقابل چشمپوشی روی میز محاسبه قرار گرفته است. این روایت دوم، سطح انتظارات را از یک آتشبس تاکتیکی به یک معامله مالی استراتژیک ارتقا داد.
چرخه شگفتیها اما در همین نقطه متوقف نشد و در ادامه، پازل شرایط ایران شکل کاملتری به خود گرفت. علی خضریان، نماینده مجلس شورای اسلامی، در گفتوگویی با رسانه ملی از لایه سوم این پیششرطها پرده برداشت و اعلام کرد که «پذیرش حق غنیسازی ایران» نیز به فهرست مطالبات افزوده شده است. با ورود این کلیدواژه هستهای به معادله، ماجرا از یک توافق محدود نظامی-مالی فراتر رفت و به سطح تضمینهای بنیادین حقوقی و فنی صعود کرد.
این روند تصاعدی در اعلام شروط، خواه ناشی از جوسازی رسانهای باشد و خواه حاصل نشت تدریجی اطلاعات واقعی، یک پیامد خطرناک به دنبال دارد: ایجاد توقعات کاذب و تصنعی در بدنه جامعه. وقتی هر روز یک شرط تازه و سنگینتر از دیروز در فضای عمومی به عنوان «حداقلِ خواسته ایران» معرفی میشود، اذهان عمومی به طور طبیعی این سیر صعودی را مطالبهای برحق و شدنی تلقی میکند. این در حالی است که به دلیل محرمانگی یا پیچیدگیهای ذاتی مذاکرات غیرمستقیم، دسترسی به دادههای خام و صورتجلسات واقعی برای عموم تحلیلگران و رسانهها میسر نیست. در چنین فضای مهآلودی، هر تحلیل و تفسیری بر بستر شنهای روان بنا شده است.
خطر بزرگتر اما در جایی خودنمایی میکند که این تحلیلهای غیرمستند و گاه آرزوپردازانه به مثابه سنجهای برای ارزیابی عملکرد تیم دیپلماسی کشور در خیابان به کار گرفته شود. اگر بر اساس گمانهزنیهای رسانهای، جامعه تصور کند که دیپلماتها برای احقاق تمام و کمال حق غنیسازی، آزادسازی تمام داراییها و آتشبس پایدار در لبنان به صورت همزمان بر سر میز حاضر شدهاند، هرگونه توافقی که در نتیجه «بدهبستان» سیاسی به دست آید (و ماهیت مذاکره چیزی جز این نیست)، ناگزیر در قیاس با آن فهرست بلندبالا، شکست خورده و ناقص جلوه خواهد کرد.
چنین وضعیتی بسترساز فاصله افتادن میان «میدان دیپلماسی» (که در چارچوب منافع ملی و واقعیتهای قدرت عمل میکند) و «خیابان» (که با توقعات برآمده از تحلیلهای ژورنالیستی اشتباه تغذیه شده است) میشود. این شکاف، قدرت چانهزنی کشور را به نحو مهلکی تضعیف میکند؛ چه آنکه دشمن نیز با رصد این التهابهای داخلی، به این نتیجه میرسد که طرف ایرانی فضای مانور کمتری دارد و نمیتواند عقبنشینی تاکتیکی را بدون هزینه سیاسی داخلی بپذیرد.
در نهایت باید اذعان داشت که در امور حساس ملی و بهویژه در فرآیندهایی مانند مذاکرات اسلامآباد که ابعاد آن همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد، مراقبت و احتیاط در تحلیلگری یک تکلیف ملی و اخلاقی است. تحلیلگران و رسانهها میبایست به شدت از افتادن در دام اطلاعات تکهتکه و ساخت روایتهای هیجانی بپرهیزند تا خدای ناکرده موجسواری بر امواج شایعه، سرمایه ارزشمند اعتماد عمومی را بر باد ندهد و میز مذاکره را از پشتیبانی استراتژیک مردم محروم نسازد.
سیدمجتبی نعیمی
۲۲ فروردین ۱۴۰۵
اثر قطعیت، اثر امکان و سوگیری هزینه سوخته
ترامپ در جنگ چگونه تصمیم میگیرد؟
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نمیتوان صرفاً با معادلات نظامی و ژئوپلیتیک تحلیل کرد. رد پای تصمیمات عجیب، متناقض و گاه خودویرانگر در این مناقشه، تحلیلگران را به سمت اتاق فکر کاخ سفید و مشخصاً به سمت میز کار یک نفر هدایت میکند: دونالد ترامپ. برخلاف جنگهای کلاسیک که در آن نهادهای نظامی و وزارت خارجه نقش پررنگی دارند، شواهد میدانی و دیپلماتیک نشان میدهد که مدیریت این جنگ از ابتدا در قبضهٔ شخص ترامپ بوده است. از اظهارات ناگهانی دربارهٔ «پایان قریبالوقوع جنگ» گرفته تا تغییر جهتهای ناگهانی از تهدید به «نابودی کامل» تا درخواست «مذاکرهٔ فوری»، همگی نشان از یک ذهن واحد و بیحوصله در راس هرم فرماندهی دارد؛ ذهنی که بیش از آنکه تابع منطق نظامی باشد، تابع روانشناسی معیوب یک قمارباز حرفهای در آستانهٔ ورشکستگی است.
برای درک این رفتار، باید به جای نقشههای نظامی، سراغ کتابهای دانیل کانمن، برندهٔ نوبل اقتصاد رفت. دو مفهوم کلیدی در نظریهٔ «چشمانداز» کانمن و تورسکی وجود دارد که همچون اشعهٔ ایکس، لایههای پنهان تصمیمات ترامپ در این جنگ را نمایان میکند: اثر قطعیت و اثر امکان.
اثر قطعیت میگوید انسانها به نتایجی که قطعی هستند، وزن روانی بسیار بیشتری میدهند. نکتهٔ جالب اینجاست که واکنش ما به ضرر قطعی با سود قطعی کاملاً متفاوت است. ما برای حفظ یک سود قطعی، ریسکگریزیم؛ اما برای فرار از یک ضرر قطعی، به شدت ریسکپذیر میشویم. حاضریم دست به قمارهای احمقانه بزنیم فقط برای اینکه آن باخت حتمی را تجربه نکنیم.
اثر امکان اما میگوید ما به احتمالهای بسیار کم، وزن روانی گزافی میدهیم. احتمال یک درصدی رسیدن به یک پیروزی بزرگ، آنقدر در ذهن ما بزرگنمایی میشود که حاضریم برای رسیدن به آن، هزینههای قطعی و سنگینی بپردازیم.
حال بیایید این دو مفهوم را بر پیکرهٔ این جنگ سوار کنیم تا ببینیم در ذهن ترامپ چه میگذرد.
ادامه در 🔽🔽🔽
آنچه میبینیم همه چیز، نیست!
اثر قطعیت، اثر امکان و سوگیری هزینه سوخته ترامپ در جنگ چگونه تصمیم میگیرد؟ جنگ آمریکا و اسرائیل ع
ترامپ امروز با لیست بلندبالایی از ضررهای قطعی مواجه است. اینها دیگر «احتمال» نیستند، اتفاق افتادهاند و به تاریخ پیوستهاند. اول، تجزیهٔ ایران یا تغییر رژیم که به عنوان هدف اولیه اعلام شده بود، نه تنها محقق نشده، بلکه انسجام داخلی ایران را افزایش داده است. دوم، دسترسی به ذخایر اورانیوم ۶۰ درصد ایران که یکی از بهانههای اصلی حمله بود، محقق نشده است. سوم، عدم کنترل توان موشکی ایران؛ حملات تلافیجویانهٔ ایران به پایگاههای آمریکا در منطقه نشان داد که توان موشکی ایران نه تنها مهار نشده، بلکه با دقت و حجم بالایی عملیاتی است. چهارم، تخریب گستردهٔ پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه که خسارتهای مادی و انسانی قابل توجهی به بار آورده است. پنجم و شاید مهمتر از همه برای اقتصاد جهانی، بسته شدن تنگهٔ هرمز. تنگهای که در ابتدای جنگ باز بود و ترامپ میتوانست از آن به عنوان یک برگ برنده یا حداقل یک وضعیت خنثی استفاده کند، حالا به روی نفت و تجارت جهانی بسته شده است. این یک ضرر قطعی است که دنیا هر روز طعم تلخ آن را میچشد و نگاه جهان، از جمله متحدان اروپایی و عربی، انگشت اتهام را به سمت سیاستهای ترامپ نشانه رفته است.
در کنار این ضررهای قطعی، لیستی از ضررهای بالقوه و هنوز قطعی نشده وجود دارد که همچون شمشیر داموکلس بالای سر ترامپ و حزب جمهوریخواه آویزان است. پرداخت غرامتهای سنگین جنگی به ایران یا قربانیان غیرنظامی، پذیرش ایران هستهای به عنوان یک واقعیت غیرقابل انکار، رفع تحریمها در ازای توقف جنگ که به معنای عقبنشینی کامل از موضع قبلی است، پرداخت پولهای بلوکه شدهٔ ایران که همیشه خط قرمز ترامپ بوده، شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای و ریاستجمهوری آتی به دلیل ناکامی در جنگ، و در نهایت از دست رفتن اعتبار آمریکا در بین کشورهای عربی خاورمیانه که میتواند به از دست رفتن فرصتهای سرمایهگذاری چند صد میلیارد دلاری اعراب در اقتصاد آمریکا منجر شود. این ضررها هنوز اتفاق نیفتادهاند، اما هر روز که از جنگ میگذرد، احتمال وقوع آنها بیشتر و بیشتر میشود.
تصمیم اصلی ترامپ در این برهه چیست؟ او در یک بازی دو مرحلهای گرفتار شده است. اول باید جلوی ضررهای قطعی فعلی را بگیرد و آنها را دوباره به وضعیت «احتمالی» یا «قابل مذاکره» برگرداند. به عبارت دیگر، او میخواهد زمان را به عقب بازگرداند و وضعیت را از «باخت حتمی» به «باخت احتمالی» تغییر دهد. مرحلهٔ دوم، تلاش برای تبدیل آن ضررهای احتمالی به وضعیت خنثی و حتی در یک سناریوی رویایی، به پیروزی است.
اما ترامپ برای این تبدیلات چه میکند؟ او دقیقاً مطابق پیشبینی نظریهٔ کانمن، دست به اقداماتی با ریسک بالا میزند که خودشان میتوانند به ضررهای قطعی جدیدی منجر شوند. منطق او منطق یک فعال بورس ورشکسته است: من قبلاً ضرر کردهام، حالا حاضرم پول قرض کنم و در یک سهم پرریسک سرمایهگذاری کنم، فقط به این امید که میانگین قیمت خریدم را پایین بیاورم و در مجموع ضرر کمتری کنم. این یعنی پذیرش ضررهای کوچک قطعی به امید فرار از یک ضرر بزرگ احتمالی.
اولین نمونهٔ این رفتار، عملیات هلیبرد در اصفهان بود. یک عملیات پرریسک با هدف ایجاد شوک روانی یا ترور هدفمند که با شکست کامل مواجه شد. این شکست یک ضرر قطعی جدید بود که ترامپ به جان خرید. نمونهٔ دوم، تهدید و اقدام به حمله به زیرساختهای حیاتی ایران بود. این اقدام با پاسخ قاطع و تهدید متقابل ایران مواجه شد و خیلی زود از دستور کار خارج شد، زیرا هزینهٔ قطعی آن (یک جنگ تمامعیار و ویرانگر) بسیار فراتر از سود احتمالی آن بود. اقدام الان چیست؟ محاصرهٔ دریایی ایران. این یک قمار بزرگ دیگر است. هدف این است که با قطع شریان اقتصادی ایران، فشار را به حدی افزایش دهد که ایران مجبور به پذیرش شروط آمریکا در مذاکرات شود.
ادامه در 🔽🔽🔽
آنچه میبینیم همه چیز، نیست!
ترامپ امروز با لیست بلندبالایی از ضررهای قطعی مواجه است. اینها دیگر «احتمال» نیستند، اتفاق افتادهان
آیا ممکن است ترامپ همچنان به دنبال گزینهٔ تسخیر زمینی ایران باشد؟ احتمال این سناریو بسیار کم است. دلیل آن ساده است: او قبلاً «جنگ» را در این ۴۶ روز امتحان کرده است. درست مانند سالها تحریم که نتوانست اقتصاد ایران را فلج کند و به اهداف سیاسی منجر شود، در جنگ نظامی هم نتوانست به اهدافش برسد. ترامپ به عنوان یک تاجر، وقتی میبیند یک معامله سود نمیدهد، سعی نمیکند با دو برابر کردن سرمایهگذاری در همان معاملهٔ شکستخورده، آن را نجات دهد (حداقل نه تا این حد احمقانه). او به دنبال راههای دیگری میگردد. جنگ زمینی هزینهای نجومی و قطعی دارد. درست است که اگر این قمار جواب دهد، میتواند تمام هزینههای قبلی را جبران کند، اما احتمال شکست آن و تبدیل شدنش به یک باتلاق جدید، بسیار بالاست. مهمتر از آن، احتمال گروگانگیری نظامیان آمریکایی توسط ایران وجود دارد. همانطور که بسته شدن تنگهٔ هرمز یک هدیهٔ ناخواسته از سوی ترامپ به ایران بود (چون دنیا را علیه آمریکا شوکه کرد)، یک شکست در عملیات زمینی یا اسارت سربازان آمریکایی میتواند به هدیهٔ ناخواستهٔ بزرگتری برای ایران و کابوسی سیاسی برای ترامپ تبدیل شود.
اما چرا ترامپ همچنان به این مسیر پرخطر ادامه میدهد؟ پاسخ در پدیدهای به نام «تلهٔ ضرر» نهفته است. تلهٔ ضرر وضعیتی است که در آن فرد به دلیل ضررهای قبلی، به جای ارزیابی منطقی شرایط جدید، اسیر گذشته میشود. او احساس میکند اگر الان عقبنشینی کند، تمام ضررهای قبلی «قطعی» و «بیهوده» خواهند بود. بنابراین، برای فرار از این واقعیت تلخ، حاضر میشود ریسکهای بیشتری بپذیرد، به این امید که شانس بیاورد و همه چیز را جبران کند. این چرخهٔ معیوب دقیقاً همان چیزی است که ترامپ در آن گرفتار شده است.
این تلهٔ ضرر با یک سوگیری شناختی خطرناک دیگر تشدید میشود: سوگیری هزینهٔ سوخته. در اقتصاد کلاسیک، پولی که خرج شده و دیگر قابل برگشت نیست، نباید در تصمیمات آینده نقشی داشته باشد. اما ذهن انسان اینطور کار نمیکند. ترامپ به این جنگ ۴۶ روزه، ۱۲۰ میلیارد دلار هزینه و اعتبار سیاسی زیادی تزریق کرده است. اینها «هزینهٔ سوخته» هستند. حالا او نمیتواند بپذیرد که این سرمایهگذاری عظیم بیفایده بوده است. به همین دلیل است که با وجود شواهد آشکار شکست، همچنان بر طبل جنگ میکوبد و به دنبال راههایی برای «بیرون کشیدن» خود از این باتلاق است. او شناخت درستی از ایران، فرهنگ مقاومت آن و پیچیدگیهای ژئوپلیتیک منطقه ندارد و این ناآگاهی، موتور محرکهٔ ادامهٔ این اشتباهات است. او ممکن است حتی لیست ضررهای قطعی و غیرقطعی خود را طولانیتر هم بکند.
با این حال، با نگاه به مجموع رفتارهای ترامپ، بعید به نظر میرسد که او بخواهد جنگ را وارد فاز تشدید نظامی گسترده کند. او جنگ را امتحان کرد و دید که به نتیجه نمیرسد. درست مانند تحریم که آن را هم امتحان کرده بود و به نتیجه نرسیده بود. به نظر میرسد ذهنیت معاملهگر او به این نتیجه رسیده که راه خروج از این تلهٔ ضرر، نه در میدان نبرد، بلکه بر سر میز مذاکره است.
اما مشکل اینجاست: او نمیتواند دست خالی و در موضع ضعف پای میز مذاکره بیاید. او نیاز دارد تا قبل از نشستن بر سر میز، دست خود را پر کند تا بتواند ضررهای قطعیاش را به ضررهای غیرقطعی و قابل چانهزنی تبدیل کند و سپس در جریان مذاکرات، آن ضررهای احتمالی را خنثی کند. به همین دلیل است که دست به اقداماتی مانند محاصرهٔ دریایی ایران میزند. این محاصره برای او یک «برگ برنده» است (حتی اگر در عمل یک برگ بیخاصیت باشد). او ممکن است در روزهای آینده دست به اقدامات تحریکآمیز دیگری هم بزند. هدف او پیروزی در جنگ نیست، هدف او کسب امتیاز برای یک معامله است. معاملهای که به او اجازه دهد با کمترین آبروریزی ممکن، از جنگی که خود آغازگرش بود، خارج شود و به هوادارانش بگوید که «پیروز» شده است.
اما واقعیت میدان نبرد، حساب و کتابهای ذهنی یک قمارباز در تلهٔ ضرر را قبول ندارد. هر برگ برندهای که ترامپ رو کند، این خطر را دارد که مثل تنگهٔ هرمز، به هدیهای ناخواسته برای ایران و میخی دیگر بر تابوت اعتبار بینالمللی او تبدیل شود. جنگ ۴۶ روزه نشان داده که در مصاف با منطق مقاومت، روانشناسی یک ذهن محاسبهگر اما گرفتار در سوگیری هزینهٔ سوخته، محکوم به شکست است.
سیدمجتبی نعیمی
۲۷ فروردین ۱۴۰۵
براساس تجربه تاریخی و خطوط قرمز پر رنگ ایران و آمریکا
معاهدهای که احتمالاً امضا نمیشود؛ تکرار پانمونجوم و پاریس در خلیج فارس
در گذشته گفتیم اساساً پیش بینی کاری اشتباه است و ادعای قطعی تحلیل صد در صدی اتفاقات به دلیل فقدان خبر دقیق، اشتباهتر. با این حال میتوان با یکسری تجربیات تاریخی و تحلیلهای پسینی، احتمالاتی را مدنظر قرار داد.
چهل و هشتمین روز از آتشبس شکننده اسلام آباد. نه شیپور پیروزی به صدا درآمده و نه متنی برای امضا روی میز است. این سکوت اما برای ناظران تاریخ نظامی آمریکا آشناترین صدا در جهان است؛ پژواک شکست در «پانمونجوم» (کره) و «پاریس» (ویتنام). برای درک اینکه چرا جنگ ۲۰۲۶ ایران و آمریکا بیسندترین درگیری تاریخ معاصر خواهد بود، باید دو زخم کهنه در حافظه پنتاگون را شکافت.
تاریخ آمریکا دو گونه پایان برای جنگهایش دیده است: مدل پیروزی قاطع با متن قاطع (تسلیم بیقید و شرط ژاپن روی عرشه میسوری در ۱۹۴۵) و مدل شکست استراتژیک با متنی گنگ یا غایب. در کره (۱۹۵۳) سندی امضا شد که حتی نام «صلح» روی آن نبود و دولت کره جنوبی از ترس فروپاشی حیثیتی انگشت بر جوهر آن نزد. نتیجه حقوقی آن در سال ۲۰۲۶ این است که از نظر فنی، جنگ کره هنوز تمام نشده است. در ویتنام (۱۹۷۳)، توافق پاریس یک برنامه خروج اضطراری بود که نیکسون جرات نکرد برای تصویب به سنا ببرد؛ چرا که میدانست متنی که به ارتش شمال اجازه ماندن در جنوب را میدهد، وصیتنامه سیاسی سایگون است. دو سال بعد، تانکهای هانوی بدون تعهد آمریکا به آن سند، وارد کاخ ریاست جمهوری شدند.
حال به وضعیت ۲۰۲۶ در خلیج فارس نگاه کنیم که از دو جهت بحرانیتر از ویتنام است: نخست، بنبست حیثیتی که در آن عقبنشینی دریایی بدون خلع سلاح کامل ایران، شکست مطلق ماموریت آمریکاست. همچنین امضای آتشبس بدون خلع سلاح ایران، سقوط بازدارندگی آمریکا در غرب آسیا و آغاز فروپاشی هژمونی دلار خواهد بود. پس نه ایران میتواند امضا کند و نه آمریکا میتواند یک سند ضعیف را بپذیرد. دوم، خط قرمز ایران: پذیرش توافقی با تعلیق بلندمدت غنیسازی و بازرسی از پادگانها، یک کاپیتولاسیون استراتژیک و به معنای حذف تاریخی «نظام مقاومت» است.
بر اساس آن سابقه تاریخی و غیرقابل پذیرش بودن اهداف برای هر دو طرف جنگ، به احتمال زیاد هیچ سند مکتوب و الزامآوری میان دو طرف امضا نخواهد شد. نتیجه، وضعیت «جنگ بدون پایان» یا «صلح منفی» است. با توجه به آناتومی شکستهای آمریکا در آسیا، سه سناریو پیش روست: محتملترین سناریو، مدل کره است؛ آتشبس نظامی صرف میان فرماندهان میدانی بدون هیچ پیمان صلحی که خلیج فارس را برای دههها تبدیل به منطقه حائل ملتهب میکند. سناریوی دوم، مدل ویتنام است؛ توافق موقتی که در کنگره تصویب نمیشود و پس از خروج نمادین نیروها، ایران با سرعت به سمت آستانه هستهای حرکت میکند. سناریوی سوم، اشغال کامل ایران (مدل جنگ جهانی دوم) نیز به دلیل وسعت و جمعیت کشور، «خودکشی لجستیکی» خوانده شده و غیرمحتمل است.
این جنگ، جنگِ ترس از امضا است. آمریکا از تکرار خروج تحقیرآمیز میهراسد و ایران از کاپیتولاسیون داخلی. آنچه در افق ۲۰۲۶ دیده میشود، نه یک متن صلح که یک سکوت تاکتیکی است. مرزهای آبی خلیج فارس تبدیل به «پانمونجومِ دریایی» خواهند شد؛ خطی ثبتنشده بر نقشه که هر لحظه ممکن است با شلیک یک اژدر، جهان را به کام ادامه جنگ فرو برد. تنها چیزی که از این جنگ بر جای خواهد ماند، امضای غایب است؛ همان که در کره ۱۹۵۳ نبود، در پاریس ۱۹۷۳ نبود و در خلیج فارس ۲۰۲۶ نیز به احتمال نخواهد بود.
سیدمجتبی نعیمی
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
اتفاقی که دلار نتوانست مانعش شود و ناو هواپیمابر نتوانست سانسورش کند
مفهوم قدرت سیال تمدنی در حال جایگزینی با مفهوم ابرقدرتیست
جهان تا دیروز بر دو ستون فولاد و طلا استوار بود؛ بمبافکنهای رادارگریز و صندوقهای بینالمللی پول. ابرقدرت به معنای کلاسیک آن، موجودیتی بود که میتوانست در آنِ واحد، جریان انرژی جهان را قطع کند و روایت رسانهای را به انحصار خویش درآورد. اما در گوشهای از این نقشه پرهیاهو، پدیدهای در حال زایش است که از جنس فولاد نیست؛ از جنس ایمان است و از جنس کلمه. این زایش، قواعد بازی را نه با افزودن یک بازیکن جدید به میز قدرت، که با واژگون کردن خود میز تغییر داده است. ما در میانه یک چرخش تکتونیک در مفهوم قدرت ایستادهایم؛ چرخشی از قدرتِ تصاحبگر به قدرتِ بازدارنده، از هژمونی اقتصادی به هژمونی روایت.
ایران امروز تجسم زمینی همین ایده است. این کشور بدون آنکه ناوگانی در اقیانوس آرام داشته باشد یا ارز ذخیره جهان را ضرب بزند، توانسته است عمق استراتژیک خود را با ارزانترین و در عین حال ماندگارترین سلاح تاریخ گسترش دهد: ایده مقاومت. موشکهای بالستیک و پهپادهای انتحاری، پوسته سخت این قدرتاند، اما هسته نرم آن، روایت «ایستادگی در برابر نظم تحمیلی» است. این روایت چنان قدرتمند از کار درآمده که امروز در یمن، گروهی محاصرهشده میتواند نبض تجارت دریایی میان آسیا و اروپا را در بابالمندب به دست بگیرد و در لبنان، یک جنبش سیاسی-نظامی به مهمترین عامل بازدارنده در برابر ماشین جنگی اسرائیل بدل شود. اینها همه سایههای یک فکرند که از مرزهای جغرافیایی ایران فراتر رفته و به یک ارتش ایدئولوژیک فراملی تبدیل شدهاند.
اما وسوسه خیالپردازی را باید با تیغ واقعیت مهار کرد. از منظر علم روابط بینالملل، این پدیده اگرچه یک موفقیت خیرهکننده در مهندسی قدرت نرم است، اما واجد تعریف کلاسیک «ابرقدرت» نیست. ابرقدرت باید بتواند «نظم» مورد نظر خود را در مقیاس سیارهای دیکته کند. ایران اما به جای دیکته کردن، در حال «ممانعت» کردن است. اقتصاد ۰.۴ درصدی ایران در برابر غول ۲۷ تریلیون دلاری آمریکا، یا فقدان توان لجستیکی برای لشکرکشی به اقیانوس آرام، سقف شیشهای این پروژه فکری است. این حقیقت را باید پذیرفت که قدرت ایدئولوژیک، هنوز نتوانسته است شکمها را سیر کند و جاده بسازد. ویروس، اگرچه فیل را فلج میکند، اما نمیتواند جای فیل بنشیند و بار ببرد. ایران یک ابرقدرت به معنای سنتی نیست؛ ایران یک «ضدابرقدرت» است؛ موجودیتی که تعریفنامه قدرت جهانی را باطل اعلام کرده است.
راز ماندگاری و نفوذ این مدل جدید را باید در «ارزان بودن ایده» جستجو کرد. حفظ یک پایگاه نظامی در خلیج فارس برای آمریکا سالانه میلیاردها دلار آب میخورد، اما حفظ یک سنگر ایدئولوژیک در ذهن جوانان محور مقاومت، تنها به یک روایت صادقانه و یک رسانه کوچک نیاز دارد. این نبرد، نبرد اژدر و ناو نیست؛ نبرد سیگنال و نویز است. وقتی انصارالله یمن با یک دوربین کوچک، تصویر توقیف یک کشتی تجاری غولپیکر را به جهان مخابره میکند، عملاً هیمنه تمدنی غرب را به سخره میگیرد. اینجاست که موازنه وحشت وارونه میشود؛ آمریکا برای حفظ آبروی خود ناچار است ناوهای چند میلیارد دلاریاش را برای شکار پهپادهای چند هزار دلاری به دریا بفرستد. این یعنی پیروزی «فکر» بر «فناوری»، بیآنکه فناوری نادیده گرفته شود.
در پایان باید گفت آنچه ما شاهدش هستیم، تولد یک ابرقدرت جدید نیست؛ بلکه تولد یک گونه جدید از قدرت است که نامش را میتوان «قدرت سیال تمدنی» گذاشت. این قدرت بر خلاف هژمونی آمریکایی که بر پایه ادغام در بازار جهانی استوار است، بر پایه هویت و تمایز بنا شده است. این جریان، در لحظه اکنون نمیتواند جهان را «اداره» کند، اما ثابت کرده است که میتواند مانع از «اداره شدن» جهان توسط دیگری شود. در قرنی که روایتها به اندازه موشکها کشنده شدهاند، ایران آموخته است که چگونه با کمترین هزینه سخت، بیشترین اخلال را در معادلات نرم دشمن ایجاد کند. این پدیده شاید نتواند برجهای تجارت جهانی را در منهتن بنا کند، اما قطعاً میتواند کاری کند که ساکنان آن برجها، دیگر خواب راحت نداشته باشند. و این، خود تعریف تازهای از ابرقدرتی در عصر پساآمریکایی است.
سیدمجتبی نعیمی
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
@amhchn
پیشنمایش دی ۱۴۰۴، اکران مجدد در بهار ۱۴۰۵ / از آسمان نتوانستند، از آستین قیمتها برآمدند
خط مقدم را اشتباه نگیریم؛ این بار سنگر، سفره است / تورم، سرباز پیادهٔ دشمن در تهران
این بار نه پهپاد و موشک، که برچسب قیمت روی کالاهای اساسی، خط مقدم نبرد با تابآوری ایرانیان شده است. پیش از آنکه آسمان ایران در ۹ اسفند آماج حملات نظامی آمریکا و اسرائیل قرار گیرد، جبههای دیگر از ماهها قبل گشوده شده بود؛ جبههای که در آن، دستکاری بازار ارز و مهندسی نارضایتی، مهمات دشمن را تشکیل میداد. اعتراف صریح وزیر خزانهداری آمریکا مبنی بر مداخله هدفمند در قیمت دلار برای ایجاد نارضایتی داخلی در ایران، از نقشهای پرده برداشت که اقتصاد را نه به عنوان یک متغیر جانبی، که به مثابه اهرم اصلی فروپاشی از درون میدید.
در آن مقطع، جریانی رسانهای و مدیریتی در داخل کشور که به باور تحلیلگران پرچمدار نفوذ محسوب میشود، تصویری کاریکاتوری، ساختگی و فلجکننده از اقتصاد ایران ترسیم کرد تا خشم عمومی را علیه حاکمیت شعلهور سازد. تلاقی شوم این عملیات روانی با سوءتدبیر دولت در حذف یارانههای ترجیحی، بهانه را به سواستفادهگران داد و خیابانها را در فجایع ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ به آتش کشید. آن وقایع، پیشنمایشی از یک استراتژی مشخص بود: گروگان گرفتن معیشت برای فروپاشاندن انسجام اجتماعی.
اکنون که گردوغبار حملات نظامی فرو نشسته و مشخص شده است رویای تغییر نظام در ایران از مسیر اشغال نظامی امکانپذیر نیست، همان سناریو با وقاحتی بیشتر در حال بازتولید است. پس از تحمیل محاصره دریایی و ایجاد شرایط جنگی، روایت کمبود شدید و قحطی قریبالوقوع به صورت هماهنگ در حال تزریق به افکار عمومی است تا قیمتها پیش از آنکه قفسهها خالی شوند، سر به فلک بکشند. آمار تورم فروردینماه نشانهای آشکار از موفقیت موقت این موج دوم است؛ موجی که در آن گرانی افسارگسیخته قرار است کار را یکسره کند و بقایای تابآوری جامعه را که هنوز زیر فشار نظامی خم نشده، از جیب و سفره مردم هدف بگیرد.
اینجاست که یک خطای تحلیلی مرگبار میتواند ضربه نهایی را وارد کند. تلقی تورم و بحران معیشت به عنوان یک موضوع فرعی، اقتصادی و غیراولویتدار در میانه یک جنگ تمامعیار، دقیقاً برآورده کردن خواست دشمن است. دیگر نمیتوان با عینک دوران صلح به قیمت مرغ و دلار نگاه کرد. تابآوری اجتماعی و تداوم حضور مردم در خیابانها (حال نه برای اعتراض، که برای ادامه زندگی و پشتیبانی از ساختارها) مولفههای اصلی مقاومت در برابر فشار نظامی ایالات متحده و اسرائیل است و تورم، سم مهلکی برای همین مولفهها محسوب میشود.
از همین رو، دلسوزان نظام باید درک کنند که تصمیمگیری در رابطه با معیشت، کمبود کالا و مهار قیمتها، دیگر در ذیل پروژههای عمرانی یا برنامههای میانمدت توسعه تعریف نمیشود؛ اینها مستقیماً ذیل شرایط جنگی و مدیریت بحران میگنجد. اگر قرار است محاصره دریایی خنثی شود و بازارها آرام بگیرند، باید این کار را نه با بخشنامههای مرسوم، که با فرماندهی واحد اقتصادی در اتاق جنگ و رفع فوری گلوگاههای معیشتی انجام داد. در غیر این صورت، دشمن بدون شلیک حتی یک گلوله دیگر، از درون جیب خالی مردم همان کاری را خواهد کرد که از آسمان نتوانست.
سیدمجتبی نعیمی
۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
@amhchn
روایت غربیها از ایرانی که از هیچ، همه چیز ساخت
ققنوس ایرانی، خاک و جمعیتی که نداشت را چگونه ساخت تا مفهوم سنتی ابرقدرتی را به چالش بکشد؟
چندی پیش در مطلبی با عنوان «مفهوم قدرت سیال تمدنی در حال جایگزینی با مفهوم ابرقدرتیست» از این گفتیم که: ″ما در میانه یک چرخش تکتونیک در مفهوم قدرت ایستادهایم؛ چرخشی از قدرتِ تصاحبگر به قدرتِ بازدارنده، از هژمونی اقتصادی به هژمونی روایت.″ و حالا با دو مقاله اخیر فارن پالیسی و فارن افرز به تشریح این مفهوم خواهیم پرداخت.
جنگ کلاسیک و تعریف سنتی از ابرقدرت، همواره بر دو ستون اصلی استوار بوده است: گسترش سرزمینی و افزایش جمعیت تحت فرمان. با این معیار، نتیجه نبرد اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران در صحنه میدانی، تخریب قابل توجه فیزیکی برای ایران به همراه داشت. مقاله ۱۰ اردیبهشت فارن افرز با عنوان «چگونه جنگ، رژیم ایران را نجات داد» تحلیل میکند که حملات نظامی گسترده چگونه ساختار دفاعی متعارف ایران را تحت تاثیر قرار داد و مقاله فارن پالیسی در همین تاریخ با عنوان «آیتاللهی برای خشمگینان» از تبدیل امام شهید ما به نمادی برای خشمگینان جهان اسلام مینویسد.
اما یک پارادوکس در حال ظهور است: ایران همزمان که تخریب میشد، نشان داد قدرت تهاجمیاش فراتر از تصور مهاجمان است و توانست ۱۷ پایگاه و تأسیسات حیاتی آمریکا را در خاورمیانه هدف قرار دهد، رادار ۱.۱ میلیارد دلاری پیشاخطار در قطر و آسیبهای هنگفتی به دشمن آمریکایی صهیونیستی وارد کند. لذا ویرانی، پایان کار نبود؛ ایران در دل آتش، چهرهای جدید از خود به نمایش گذاشت.
مفهوم «فتح» در دکترین ایرانی، به تسخیر پادگانها محدود نماند. در حالی که تحلیلگران غربی منتظر فروپاشی داخلی بودند، شبکههای اجتماعی و گفتمانی ایران مشغول الحاق «قلبها و ذهنها» به خاک ایران بزرگ بودند. فارن افرز اذعان میکند که جنگ، به شکل متناقضی بقای جمهوری اسلامی را تضمین کرد. راز این بقا در توانایی منحصر به فرد ایران برای تبدیل جوامع مستقل به پایگاههای عملیاتی نهفته است. نرمافزار مقاومت، حاصلخیزی جمعیتی عراق، عمق استراتژیک لبنان، موقعیت سوقالجیشی یمن و نیروی انسانی مبارز در سوریه و غزه را از قلمروهای ملی جدا کرده و به پیکره ژئوپلیتیک ایران ضمیمه نمود. ایران آموخت که چگونه بدون فتح فیزیکی، حاکمیت ملی دیگر دولتها را از درون تهی کند و یک پیوست جدید به خود با مفهومی جدید خلق نماید.
در این مرحله، تحلیلهای نظامی کلاسیک کاملاً از درک واقعیت بازمیمانند. آنچه ایران فتح کرد، نفتی نبود که از چاههای خوزستان بیرون میکشید؛ ایران میلیونها انسان را در سراسر منطقه جذب حاکمیت فراملی خود کرد. فارن پالسی نشان میدهد که چگونه خشم ناشی از نابرابری و اشغالگری، به پرچم ایران مشروعیت بخشید. ایران از طریق محور مقاومت، مرزهای خود را به کرانههای مدیترانه و بابالمندب گسترانده است، بیآنکه حتی یک سانتیمتر از مرزهای حقوقیاش تغییر کند. و درست در همین نقطه است که باید پرسید:
آیا این تخریب زیرساختی، ایران را فلج خواهد کرد؟ پاسخ در تاریخچه شگفتانگیز احیاگری این کشور نهفته است. ایران جنگ هشت ساله را تنها ظرف سه سال بازسازی کرد. در بحران کرونا، با وجود تحریمهای فلجکننده، ظرف ۲۰ ماه نهتنها بخشهای آسیبدیده را ترمیم کرد. خسارت چند ده میلیارد دلاری جنگ اخیر نیز به احتمال زیاد ظرف یک سال جمع و جور خواهد شد، زیرا وزارت نفت ایران اکنون وعده بازگشت ۸۰ درصدی ظرفیت پالایشی تا تنها چند ماه آینده را داده است.
موفقیت در این الحاق نرمافزاری و ظرفیت احیای صنعتی، قدرت ایران را در سطح جهانی بازتعریف کرد. پیشتر، بازدارندگی ایران به موشکهای نقطهزن و تعداد سانتریفیوژهایش سنجیده میشد. اکنون اما فارن افرز اشاره میکند که جمهوری اسلامی با بهکارگیری نیروهای خارجی، انعطافپذیری استراتژیک خود را به سطحی بیسابقه رساند. ایران با ضمیمه کردن ظرفیتهای نظامی و جمعیتی دیگر کشورها، عملاً به یک «قدرت ترکیبی» دست یافت که در آن، هر عضو محور مقاومت، یک قرارگاه تاکتیکی برای تهران محسوب میشود. این پراکندگی جمعیتی-جغرافیایی، امنیت را برای پروژه ایران به ارمغان آورد.
معیارهای ابرقدرتی برای همیشه تغییر کردهاند. ایران در میانه آتش و ویرانی، نشان داد که یک قدرت بزرگ الزاماً قدرتی نیست که هرگز آسیب نبیند، بلکه قدرتی است که میتواند همزمان با تحمل ضربه، ضرباتی کاری به دشمن وارد کند و ظرف یک سال زخمهایش را ترمیم نماید. فتوحات خاموش ایران، خاک و جمعیت را نه با تانک، که با نرمافزار مقاومت و با تکیه بر صنعتی فتح کرد که زخمهایش به سرعت ترمیم میشوند. قدرتی که حالا هم خاک دارد، هم جمعیت، هم توان تخریب دشمن، و هم اراده بازسازی، اما نه آنگونه که فرهنگهای استراتژیک قدیمی تعریف میکردند.
سیدمجتبی نعیمی
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
@amhchn
برای آنهایی که دیده نمیشوند
حماسه نجیبانه کسانی که با نظام قهر بودند اما با ایران نه
در تحلیلهای نظامی و راهبردی جنگ اخیر که به ماه رمضان گره خورد، همواره سخن از موشکها، پهپادها و سامانههای پدافندی است. اما در لایههای پنهان این نبرد، دشمن روی سلاحی حساب کرده بود که گمان میکرد برندگیاش از هر کلاهک جنگی بیشتر است: فروپاشی تابآوری اجتماعی. دشمن، دیدگان خود را به خیابانهایی دوخته بود که در سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ شاهد فریادهای بلند اعتراض بود. آنها منتظر بودند تا گسستهای فرهنگی و سیاسی میان بخشی از بدنه جامعه با ساختار قدرت، در لحظه برخورد صاعقههای جنگ، به انفجاری داخلی تبدیل شود.
مخاطب این سطور، آن بخش از هموطنانی هستند که شاید سالهاست میان خود و روایتهای رسمی، فرسخها فاصله میبینند. همانهایی که نه در صفوف اول راهپیماییها حضور دارند و نه با اتفاقات این شبهای خیابان، احساس همگنی میکنند. کسانی که شاید حتی از وضعیت موجود دلخونی عمیق دارند و در سالهای اخیر، طعم تلخ بازداشت، برخورد یا نادیده گرفته شدن را چشیده باشند. اما همین جمعیت، در شبهای پرالتهاب حمله به خاک آبا و اجدادی، معادلهای را رقم زد که تمام اتاقهای فکر دشمن را به بنبست کشاند.
این گروه از مردم، با وجود تمام دلخوریهای سیاسی، وقتی سایه تهدید را بر سر "ایران" دیدند، نجیبانه صبوری کردند. آنها در حالی که زیر بار سنگین قیمتهای افسارگسیخته و فشارهای اقتصادی اخیر کمر خم کرده بودند، اجازه ندادند صدای اعتراضشان به ابزاری برای شادی دشمن تبدیل شود. آنها شاید این شبها در خیابانها فریاد شادی سر ندادند و حتی از همهمه جنگ آزردهخاطر شدند، اما در وسط میدان نبرد، آب به آسیاب بیگانه نریختند. این یک "سکوت استراتژیک" از سوی مردمی بود که ثابت کردند مرز میان اعتراض به حکمرانی و خیانت به سرزمین را به خوبی میشناسند.
باید با صراحت گفت که عظمت کار این بخش از جامعه کمتر از کسانی نیست که در خط مقدم ایستادند. درک این معنا که "میهن" فراتر از هر سلیقه و نظام سیاسی است، بلوغی ملی را به نمایش گذاشت که مایه فخر هر ایرانی است. شما نشان دادید که اگرچه با بخشی از قرائتهای موجود زاویه دارید، اما وقتی پای تمامیت ارضی و غرور ملی در میان باشد، لنگرگاه ثبات این کشتی هستید.
تاریخ شهادت خواهد داد که ایران، این روزهای سخت را نه فقط با قدرت نظامی، بلکه با بزرگمنشی و صبوری کسانی پشت سر گذاشت که با وجود تمام ناملایمتیها، ایران را تنها نگذاشتند. قدردانی از این نجابت، تنها با شعار ممکن نیست؛ این فداکاری جمعی، وظیفهای سنگین بر دوش مسئولان میگذارد تا پس از فرونشستن غبار جنگ، مملکتی بسازند که در آن هیچ ایرانی احساس غربت نکند و بستری فراهم شود که دلخوریهای گذشته، در سایه عدالت و احترام، التیام یابد. افتخار به هموطنی با شما، کمترین واژهای است که میتوان به زبان آورد.
سیدمجتبی نعیمی
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
@amhchn
وقتی امنیت ملی در مسلخ هیجانات قشری ذبح میشود
آقای فلاحتی! آیا در میانه جنگ آخرالزمانی، به دنبال هموطنکشی هستید؟
«بیحجاب مخالف قرآن است؛ مرگ بر مخالف قرآن... شرمتان باد؛ اگر مردم تصمیم بگیرند، دمار از روزگار بیحجابها درمیآورند... بیحجاب با این وضع کثیف دیگر غیر قابل تحمل است...»
اینها تیتر رسانهای برای ایجاد تفرقه در ایران نیست؛ بلکه اظهارات حیرتانگیز روز ۱۲ اردیبهشت آیتالله فلاحتی، نماینده ولی فقیه در گیلان است؛ شخصیتی که پیشتر نیز صراحتاً گفته بود: «از خانمهای بیحجاب متنفرم!»
برای درک عمق اشتباه بودن این سخنان، باید نگاهی به تقویم و جغرافیای بحرانزده اطرافمان بیندازیم. کشور درگیر یک جنگ تمامعیار، مستقیم و آخرالزمانی با آمریکا و اسرائیل است. از سوی دیگر، جامعه هنوز از شوک و التهاب اتفاقات خونین ۱۸ و ۱۹ دیماه رها نشده است. در چنین شرایط فوقبحرانی، بیان این سخنان از یک تریبون رسمی، نه تنها خطای لفظی نیست، بلکه از منظر «امنیت ملی» یک انتحار سیاسی است.
تحریک بخشی از جامعه با گزارهی «دمار از بیحجابها درمیآورند»، در زمانی که تمرکز نیروهای امنیتی باید معطوف به مرزها و دفع خرابکاریهای موساد باشد، مصداق بارز دعوت به جنگ داخلی است. توهین به بخش بزرگی از زنان جامعه و استفاده از کلماتی چون «کثیف» و «متنفرم»، تیر خلاص به همبستگی ملی است و جامعه را مستقیماً به آغوش رسانههای دشمن هل میدهد.
در فقه سیاسی قاعدهای به نام «تزاحم» (ترجیح مصالح اهم بر مهم) داریم. تاریخ گواه است که وقتی امیرالمؤمنین (ع) در کوفه با بدعتِ جماعت خواندن نماز مستحبی (تراویح) مخالفت کرد و با شعار و اعتراض سپاه مواجه شد، برای جلوگیری از فروپاشی ارتش در برابر معاویه، از برخورد قهری عقبنشینی کرد.
با این حال، نگاه سنتی و تندرو یک نقد جدی به این مقایسه وارد میکند: «نماز تراویح یک مستحب بود، اما حجاب یک واجب شرعی است. بیحجابی امروز خاکریز جنگ ترکیبی دشمن است و کوتاه آمدن از آن، عقبنشینی در برابر غرب محسوب میشود.»
اما پاسخ این نقد، دقیقاً در دل مبانی «فقه حکومتی» جمهوری اسلامی نهفته است:
اولاً، دوراهیِ بودن یا نبودن: بر اساس نظریه صریح بنیانگذار انقلاب، «حفظ نظام از اوجب واجبات است» و حاکمیت میتواند حتی اجرای احکام اولیه (مثل نماز و حج) را اگر در تزاحم با موجودیت نظام باشد، موقتاً تعطیل کند. وقتی اصرار بر اجرای قانون حجاب در شرایط جنگی، باعث شکاف عمیق، درگیری خیابانی و فرسایش توان نظامی و انتظامی کشور میشود، حاکمیت بر سر یک دوراهی قرار میگیرد: انتخاب میان «جمهوری اسلامیِ بدون الزام حجاب برای بخشی از جامعه» و «نابودیِ کل جمهوری اسلامی». پافشاری بر یک واجب شرعی به قیمت نابودی اصل حکومت، نقض غرضِ تشکیل حکومت اسلامی است.
ثانیاً، تاکتیک اشتباه در جنگ شناختی: اگر بپذیریم بیحجابی بخشی از جنگ ترکیبی دشمن است، آیا پاسخ آن توهین از تریبون رسمی است؟ جنگ شناختی، جنگ تسخیر قلبهاست. دشمنپنداریِ شهروندان و دادن شعار «مرگ بر مخالف قرآن» برای مسئله پوشش، دقیقاً بازی در پازل عملیات روانی اسرائیل است. راه پیروزی در این جنگ، استفاده از ظرفیتهای مختلف برای مدارا، اقناع و باز کردن درِ محبت است، نه تحقیر.
این ادبیات خشن، در تضاد مطلق با سیره عالیترین مقام نظام است. رهبر انقلاب در اوج التهابات ۱۴۰۱ با نگاهی پدرانه صراحتاً فرمودند: «آن کسانی که حجاب ضعیف دارند هم دختران خود ما هستند... نباید آنها را متهم به بیدینی و ضدانقلاب بودن کرد.» وقتی رهبری بر پرهیز از طرد جوانان تأکید دارد، رفتار تریبونداران نشاندهنده فقدان درک راهبردی آنهاست.
امروز، ماشین جنگی دشمن در حال کوبیدن کیان ایران است. عقلانیت حکومتی حکم میکند که برای دفع شر بزرگتر، از هرگونه تنشآفرینی داخلی پرهیز شود. اصرار بر دامن زدن به اختلافات در میانه این جنگ آخرالزمانی، چیزی جز نواختن شیپورِ از سرِ گشاد آن نیست؛ صدایی که نتیجهاش، نه حفظ دین، بلکه خدای نکرده نابودی ایران خواهد بود.
سیدمجتبی نعیمی
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
@amhchn
هدایت شده از بولتن نیوز
گزارش اختصاصی بولتن نیوز از نشست موسسه خاورمیانه آمریکا در رابطه با جنگ رمضان
وقتی مرد شماره دوم امنیت ملی بایدن، حباب پیروزی جمهوری خواهان را برملا میکند
در روزهایی که گرد و غبار نخستین ماههای جنگ افروخته در خاورمیانه هنوز فروننشسته، واشنگتن در جستجوی پاسخی برای پرسشی است که مرز میان پیروزی و شکست را مبهمتر از همیشه کرده است. کمتر از دو ماه پس از آغاز درگیریهای نظامی، اتاق فکر کهنهکار «موسسه خاورمیانه» میزبان یک نشست مجازی بود تا به تحلیل یک دوگانه سرنوشتساز بپردازد: «آیا آمریکا در ایران پیروز است یا شکست خورده؟». این گردهمایی که دو مقام ارشد پیشین امنیت ملی از دولتهای ترامپ و بایدن را در برابر یکدیگر قرار میداد، تصویری از عمق سردرگمی استراتژیک در قلب پایتخت آمریکا ارائه کرد.
برای ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
https://www.bultannews.com/fa/news/886625
@bultannewss