eitaa logo
عموصفا دوست خوب بچه ها
1.3هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
1.4هزار فایل
💫عمو روحانی برنامه های شادکودک ونوجوان #جشنهای_تکلیف🎁 #جشن_قرآن💚 😊 لینک ناشناس کانال عموصفا برای شنیدن حرف های شما👇 https://daigo.ir/secret/71131532001 👆هرچیزی دوست داری بگو😉 تبادل وتبلیغ👇 @Admin_sabt403 هماهنگی (عموصفا)👇 @M_Sadegh_Safaee
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 جانشین ابراهیم کوفی می گوید نزد امام صادق (علیه‌السلام) نشسته بودم ، که امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن زمان کودک بود ، وارد شد . بلند شدم به سوی او رفتم و او را بوسیدم و بعد نشستم .امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای ابراهیم ، او بعد از من امام شماست ». eitaa.com/amoo_safa
📚 کودک پشت پرده شخصی به نام فیض به امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «اماما ، جانم به فدای تو ! اگر کسی زمینی را از پادشاهی بگیرد و بعد آن را به دیگری اجاره بدهد ، به شرط اینکه نصف آنچه به دست بیاید یا یک سوم یا کمتر و یا بیشتر از آن برای او باشد ، در این باره چه می گویید؟ امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «اشکالی ندارد». اسماعیل پسر امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «ای پدر حفظ نکردی (درست نگفتی ) ». امام (علیه‌السلام) فرمود : پسرم آیا با اجازه ی خود این چنین ؟ معامله نمی کنم ؟ من خیلی به تو گفتم که همراه من باش و تو این کار را نکردی». اسماعیل بلند شد و خارج شد . فیض گفت :«فدایت شوم ، بر اسماعیل نیست که شما را همراهی نکند ، چون شما بعد از خود امور مسلمین را به او واگذار می کنید ، همان طور که پدر شما این کار را کرد ». امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای فیض ، اسماعیل مثل من با پدرم نیست ». فیض گفت : «فدای تو ، ما شک نداشتیم که وسائل سفر (امامت) بعد از شما به او واگذار می شود ، حال درباره ی اسماعیل چیزی می گویی که نگفته بودی ، پس باید ، به چه کسی باید رجوع کنیم؟» . امام (علیه‌السلام) از حرف زدن با او خودداری کرد. فیض پاهای حضرت را بوسید و گفت : «رحم کن آقای من ، به درستی که این حرف نزدن شما برای من مانند آتش است . به خدا قسم ، اگر من قبل از شما بمیرم مسئله ای نیست؛ ولی از زنده متندن بعد از شما می ترسم ». امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «در اینجا باش». سپس بلند شد و داخل اتاقی که پرده داشت شد. کمی صبر کرد ، بعد صدا زد : «ای فیض ، داخل شو». فیض داخل شد. امام (علیه‌السلام) در محرابی که در آن نماز می خواند ، نشسته بود ، از قبله منحرف شد و فیض مقابل امام نشست . پس ابوالحسن امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به سوی او آمد ، و او در آن زمان پنج ساله بود و در دستش شلاقی بود. امام صادق (علیه‌السلام) او را روی زانوی خود نشاند و به او فرمود : «پدر و مادرم فدای تو ! این شلاق در دست تو چه می کند؟». امام موسی کاظم (علیه‌السلام) فرمود : «از پیش برادرم علی عبور می کردم ، این شلاق در دست او بود و چهارپایان را می زد و آن را از دست او گرفتم. eitaa.com/amoo_safa
📚 علم امام امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) می فرماید : نزد پدرم امام صادق (علیه‌السلام) بودم که عده ای از یهودیان نزد او آمدند. من در آن زمان پنج ساله بودم. آنها به پدرم گفتند : «تو پسر محمد (ص) ، پیامبر این امت و حجت بر اهل زمین هستی ؟». پدر فرمود : «آنها گفتند : «ما در تورات یافته ایم که خداوند ، به ابراهیم (علیه‌السلام) و پسرش ، کتاب و حکمت و پیامبری داده و برای آنها علم و امامت قرار داده است ؛ همچنین خوانده ایم که به فرزندان انبیاء نبوت و خلافت و وصایت نمی رسد ، چه می کنید که اینها به شما نمی رسد و به غیر شما می رسد ، در حالی که ما را شما مستضعف می بینم و نبوت به گردن شما نیست ». چشمان امام صادق (علیه‌السلام) گریان شد و فرمود : «بله ، همیشه پیامبران خدا مورد ستم بوده و به غیر حق کشته می شده اند و ظلم غالب بوده و کم اند بندگان شاکر خداوند». آنها گفتند : «انبیا و فززندانشان ، علم دارند ، بدون اینکه جایی آن را یاد بگیرند. به همین دلیل سزاوار است جانشینان آنها هم این چنین باشند ، آیا به شما چنین چیزی عطا شده ؟ » . امام صادق (علیه‌السلام) به من فرمود : «جلو بیا ای موسی ». من جلو رفتم . پدرم دست بر سینه ام کشید و سپس فرمود : «خداوندا ! او را یاری کن ، به حق محمد و آل محمد (ص) ». سپس فرمود : «سئوال کنید از او، از آنچه که برای شما آشکار شده و ایجاد سؤال شده است». آنها گفتند : «ما چگونه از یک کودک سؤال کنیم ، در حالی که او چیزی نمی فهمد». eitaa.com/amoo_safa
داستان انتظار 💠 ابوبصیر می گوید در سالی که حضرت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) متولد شد ، من در خدمت حضرت صادق (علیه‌السلام) به سفر حج رفتم . در بازگشت ، چون به منزل ابواء رسیدیم ، حضرت برای ما چاشت طلبید در حال غذا خوردن بودیم که کسی از جانب حمیده ، همسر حضرت خدمت ایشان آمد و عرض کرد که حمیده گفته نزدیک است بچه به دنیا بیاید ، و چون گفته بودید شما را خبر کنیم ، به نزد شما آمدم . حضرت شاد و خوشحال برخاست و به طرف خیمه ی حمیده رفت . بعد از اندک زمانی ، حمیده فرزندی به دنیا آورد . اولین کسی که به دیدن نوزاد رفت ، پدرش امام صادق (علیه‌السلام) بود و حضرت فرزندش را در آغوش گرفت و آداب شرعی ولادت را به جا آورد و به گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت . سپس نزد اصحاب برگشت ، در حالی که تبسمی شیرین بر لب داشت. اصحاب رو به آن حضرت کرده ، گفتند : «خدا همیشه دهان تو را خندان و دل تو را شاد کند ، فدایت شوم ، آقا جان حمیده چه شده ؟» آنگاه امام صادق (علیه‌السلام) بشارت ولادت با سعادت فرزندش را داد و آنان را با مقام ارجمند وی آشنا ساخت و فرمود : «خداوند پسری به من مرحمت کرده ، که بهترین مخلوق خداست . به هوش باشید ، به خدا سوگند که او سرپرست شماست». بعد از آن ، توقف امام (علیه‌السلام) در ابواء طولی نکشید ، از آنجا به طرف مدینه حرکت کرد و بلافاصله پس از ورود به شهر ، به منظور گرامی داشت نوزاد خجسته اش ، سه روز به مردم طعام داد و پیروان آن حضرت ، گروه گروه برای عرض تبریک مولود مسعود و شرکت در جشن و سرور به محضر آن بزرگوار شرفیاب می شدند. eitaa.com/amoo_safa
🌱 بخشش امام موسی کاظم(ع) مردی از نواده های عمر بن خطاب، در مدینه با امام موسی کاظم (ع) دشمنی می کرد و هر وقت به ایشان می رسید، با کمال گستاخی به حضرت علی (ع) و خاندان رسالت، ناسزا می گفت و بدزبانی می کرد. روزی بعضی از یاران امام موسی کاظم، به آن حضرت عرض کردند: به ما اجازه بده تا این مرد تبه کار و بدزبان را بکشیم. امام کاظم (ع) فرمود: نه، هرگز چنین اجازه ای نمی دهم. مبادا دست به این کار بزنید. این فکر را از سرتان بیرون کنید. روزی امام از یارانش پرسید: آن مرد اکنون کجاست؟ گفتند: در مزرعه ای در اطراف مدینه به کشاورزی اشتغال دارد. امام کاظم (ع) سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال به کشت و زرع او وارد شد. مرد کشاورز فریاد زد: کشت و زرع ما را پامال نکن. حضرت همچنان سواره پیش رفت تا اینکه به آن مرد رسید و به او خسته نباشید گفت و با روی شاد و خندان با او ملاقات نمود و احوال او را پرسید. سپس فرمود: چه مبلغی خرج این کشت و زرع کرده ای؟ او گفت: صد دینار. امام کاظم (ع) فرمود: چقدر امید داری که از آن به دست آوری؟ او گفت: علم غیب ندارم. حضرت فرمود: من می گویم چقدر امید و آرزو داری که عایدت گردد. گفت: امیدوارم دویست دینار به من برسد. امام کاظم (ع) کیسه ای در آورد که سیصد دینار در آن بود. فرمود: این را بگیر و کشت و زرع تو نیز به همین حال برای تو باشد و خدا آنچه را که امید داری، به تو برساند. آن مرد آنچنان تحت تأثیر بزرگواری امام قرار گرفت که همان جا به عذرخواهی پرداخت و عاجزانه تقاضا کرد که امام تقصیر و بدزبانی او را عفو کند. امام کاظم (ع) در حالی که لبخند می‌زد بازگشت. مدتی از این جریان گذشت تا روزی امام کاظم (ع) به مسجد آمد، مرد کشاورز که در مسجد بود، برخاست و با کمال خوشرویی به امام نگاه کرد و گفت: «اَللهُ أعْلَمُ حَیثُ یجْعَلَ رِسالَتَهُ؛ خدا آگاه تر است که رسالتش را در وجود چه کسی قرار دهد.» دوستان آن حضرت که با کمال تعجب دیدند آن مرد کاملاً عوض شده، نزد او رفتند و علت را پرسیدند که چه شده این گونه تغییر جهت داده ای؟ قبلاً بدزبانی می کردی و ناسزا می‌گفتی، ولی اکنون امام را می ستایی؟ او گفت: [حرف درست] همین است که اکنون گفتم [نه آنچه قبلا می‌گفتم]. آن گاه برای امام دعا کرد و سؤالاتی از امام پرسید و پاسخش را شنید. امام برخاست و به خانه خود بازگشت. هنگام بازگشت، به آن کسانی که اجازه کشتن آن مرد را می طلبیدند، فرمود: این همان شخص است. کدام یک از این دو راه بهتر بود: آنچه شما می‌خواستید انجام دهید یا آنچه من انجام دادم؟ من با مقدار پولی که کارش را سامان دهد، سامان دادم و از شر و بدی او آسوده شدم. eitaa.com/amoo_safa
📚 پسر عموی امام کاظم علیه السلام ابراهیم بن مفضل نقل کرده است: خدمت امام کاظم علیه السلام رفتیم و به ایشان گفتم شما مردم را به نیکی و صله رحم تشویق می کنید؛ در حالی که خودتان سوگند خورده اید با پسرعموی خویش سخن نگویید. حضرت فرمود: اینکه من با او سخن نمی گویم به سبب نیکی به اوست؛ زیرا او مرتب درباره من سخن می گوید و از من غیبت می کند. زمانی که مردم متوجه شوند من با او سخن نمی گویم حرف او را درباره من نمی پذیرند و او مجبور می شود از غیبت من صرف نظر کند و این کار، نیکی در حق اوست. eitaa.com/amoo_safa
🤲 دعای امام موسی کاظم (ع) 🤲 محمد بن مغیث از کشاورزان مدینه بود. وی نقل می کند: یک سال محصولات زیادی در زمین کشاوری خود کاشتم. آن سال زراعت خوب بود؛ اما هنگام فرا رسیدن محصول، ملخ های بسیار آمدند و تمام زراعت مرا خوردند. در مجموع 120 دینار خسارت دیدم. پس از این حادثه در جایی نشسته بودم ناگهان امام کاظم علیه السلام را دیدم که نزدیک آمدند و پس از سلام از من پرسیدند: از زراعت چه خبر؟ گفتم تمام زراعتم درو شده و ملخ ها ریختند و همه را نابود کردند. امام فرمود: چقدر خسارت دیده ای؟ عرض کردم یک صد و بیست دینار خسارت دیده ام. اما به غلامش فرمود: یکصد و پنجاه دینار همراه دو شتر جدا کن و به او تحویل بده. آن گاه به من فرمود: سی دینار با دو شتر اضافه بر خسارت تو داده ام. عرض کردم مبارک باشد. سپس به امام گفتم به داخل زمین تشریف بیاورید و برای بنده دعایی بفرمایید. امام وارد زمین شدند و در حق من دعا کردند. به برکت دعای امام، آن دو شتر بر اثر زاد و ولد زیاد شدند و آنها را به ده هزار دینار فروختم و زندگی ام پربرکت شد. eitaa.com/amoo_safa
🌸 مهربانی امام موسی کاظم(ع) 🌸 امام موسی کاظم (ع) پیشوای هفتم شیعیان، به دلیل کنترل خشم و بردباری‌اش در برابر آزارها و دشمنی‌ها به «کاظم» (فروبرنده خشم) ملقب بود. یکی از داستان‌هایی که این ویژگی ایشان را به خوبی نشان می‌دهد، مربوط به مردی از نوادگان عمر بن خطاب است که در حضور امام به حضرت علی (ع) توهین کرد. همراهان امام خواستند به او حمله کنند، اما امام مانع شدند و به جای پاسخ دادن با خشونت، راه دیگری را در پیش گرفتند. امام کاظم (ع) به مزرعه آن مرد رفتند. مرد با دیدن امام فریاد زد که مبادا محصولش را لگدمال کنند. امام با آرامش و خوش‌رویی به او نزدیک شدند و پرسیدند: «چقدر برای کاشت این مزرعه هزینه کرده‌ای؟» مرد پاسخ داد: «صد دینار!» سپس امام پرسیدند: «امید داری چقدر از آن برداشت کنی؟» مرد گفت: «من که غیب نمی‌دانم!» امام دوباره پرسیدند: «گفتم امید داری چقدر برداشت کنی؟» مرد پاسخ داد: «امیدوارم دویست دینار برداشت کنم.» امام کاظم (ع) کیسه‌ای حاوی سیصد دینار به او دادند و فرمودند: «این پول برای توست و محصولت هم برای خودت باشد.» سپس امام به سوی مسجد حرکت کردند. مرد که تحت تأثیر این بخشش و بزرگواری قرار گرفته بود زودتر خود را به مسجد رساند و با دیدن امام بلند شد و آیه ۱۲۴ سوره انعام را خواند: «خدا بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد.» این رفتار امام کاظم (ع) نه تنها خشم و دشمنی آن مرد را از بین برد، بلکه قلب او را نیز تغییر داد. این داستان نشان می‌دهد که پاسخ دادن به بدی با خوبی و بخشش، می‌تواند تأثیری عمیق‌تر و ماندگارتر از خشونت و مجازات داشته باشد. این کار امام هفتم درس بزرگی در زمینه اخلاق، گذشت و مدیریت خشم به ما می دهد. eitaa.com/amoo_safa
📚کنترل خشم (کظم غیظ/ فرو بردن خشم) مردی در زمان امام موسی‌كاظم زندگی می‌كرد. او بسیار بی‌ادب بود، تا چشمش به امام می‌افتاد، به او دشنام می‌داد (حرف‌های بد می‌زد). اما در مقابل این بی‌ادبی، امام فقط لبخند می‌زد. یك روز مثل همیشه شروع به زدن حرف‌های بد كرد. یاران امام خیلی ناراحت و خشمگین شدند و گفتند: این مرد، باید سزای بی‌ادبی خود را ببیند. او باید تنبیه شود. او حق ندارد با امام و اهل خانواده‌ی پیامبر، این‌طور حرف بزند. اما امام لبخندی زد و فرمود: «دوستان من، صبور باشید، او به اشتباهش پی خواهد برد...» روزها می‌گذشت و آن مرد هم‌چنان به رفتار نا پسند خود ادامه می‌داد. دوستان امام هم عصبانی‌تر می‌شدند، اما امام اجازه نمی‌داد آن مرد را تنبیه كنند. روزی امام از دوستان خود پرسید:«مدتی است آن مرد را نمی‌بینیم. آیا می‌دانید در كجا زندگی می كند؟» گفتند: «در بیرون مدینه مزرعه‌ای دارد و درآن كشاورزی می‌كند.» امام به‌سوی مزرعه آن مرد حركت كرد. یاران امام شگفت‌زده شدند. مرد تا امام را دید، بیلش را در زمین فرو كرد، دستانش را به كمر زد، ایستاد و اخم كرد. با فریاد از امام خواست تا ازمزرعه‌اش بیرون برود، اما امام، لبخندزنان جلو رفت. خواست مثل همیشه دشنام بگوید، اما امام با خوش‌رویی به او سلام كرد، سپس نزدیك‌تر رفت و حالش را پرسید. مرد چون بهانه‌ی دیگری نداشت، گفت:«با آمدنت به مزرعه محصول مرا از بین بردی!» امام هدیه‌ای با ارزش به او داد و با لحنی دوستانه به گفت‌وگو با وی ادامه داد و محبت خود را به آن مرد نشان داد. مقصود نعیمی ذاکر eitaa.com/amoo_safa