eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
*کتاب عرب و اسرائیل نوشته ماکسیم رودنسون. «صهیونیسم تلاش می‌کرد مسئلهٔ یهودیان اروپا را با انتقال آن به خاورمیانه حل کند.» | @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
*کتاب عرب و اسرائیل نوشته ماکسیم رودنسون. «صهیونیسم تلاش می‌کرد مسئلهٔ یهودیان اروپا را با انتقال آ
عزیزانی که تمایل دارن کتاب‌ها رو گوش بدن؛ برنامه نوار رو نصب کنید و اشتراکشو تهیه کنید کتاب های خوبی داره.👌🏻
رفت آن دلاور، مردِ میدانِ عشق پرواز کرد از خاک تا جانِ عشق روزه‌دار و لب‌تشنه، اما سرفراز در راهِ حق شد فاتحِ هر ستیز و راز در قلبِ ظلمت می‌درخشید چون نور لبخندِ ایمان بر لبش پرشور و نور با مشتِ بسته رفت تا دیدارِ یار مشتی که شد رمزِ شجاعت، یادگار چشمانِ او لبریزِ مهر و نور بود اما دلش سرشارِ غیرت، شور بود در خون وضو کرد و سوی معراج شد نامش برای عاشقان سِراج شد چون کوه، پشتِ خسته‌دلان ایستاد با هر نفس پیمانِ مردی یاد داد تا آخرین دم گفت «نه» بر ستم آن‌گاه پر زد با دلی گرم و محکم دلتنگِ توام حالا، ای مردِ بزرگ بی تو این سینه سرد است ای مردِ بزرگ اما یقین دارم هنوزی در کنار در جانِ ما جاری‌ست آن عزمِ استوار رفتی، ولی نامت به دل جاوید ماند چون سروِ سبزِ میهن، امید ماند ای شهیدِ عشق، ای بلندِ روزگار سلام بر مشتِ بسته‌ات، ای یادگار «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
آنجا که پسرک برای نخستین‌بار می‌ایستد، دلِ مادر می‌لرزد از شوق. لبخند می‌زند، دستانش را می‌گشاید، از دور صدایش می‌کند: «بیا عزیزم…» و کودک، با آن پاهای لرزان و کوچک، تلوتلوخوران به سوی آغوشی می‌رود که گرم‌تر از جهان است. مادر در دلش غوغایی دارد، در فکر کفش‌هایی است که بر پای پسرکش بنشاند، مبادا خاری بر پوست نازکش بنشیند، مبادا تنگیِ کفشی، اشکش را درآورد. مادرها خوب می‌دانند، برای پای کوچکِ کودکی نازنین، کفش خریدن یعنی هزار دل‌نگرانیِ عاشقانه. اما امروز از دلِ آوار، کفش‌هایی بیرون زده‌اند؛ کوچک، خاکی، خاموش... کفش‌هایی که دیگر قرار نیست پای کوچکی در آن‌ها بلرزد، و نه به سوی آغوش مادری بدوند. تنها کفش‌ها مانده‌اند، و خاطره‌ای که زمین، آرام آرام، با اشک در دلش پنهان می‌کند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
میان مردم یمن، خنجری هست که آن را «جَنبیه» می‌نامند؛ خنجری خمیده با قدمتی بیش از دو هزار سال. ردِّ حضورش در نقش‌ونگارِ تمدن‌های کهنِ سبا و حِمیَر پیداست؛ آنجا که مردان آن را بر کمر می‌بستند و به نشانهٔ وقار، جوانمردی و مردانگی حمل می‌کردند. جنبیه چیزی فراتر از یک ابزار است؛ میراثی است از شرف و مسئولیت. هرگاه پسران یمنی به چهارده‌سالگی می‌رسند، آن را بر کمر می‌بندند تا ورودشان به جهان بزرگسالی معنا بگیرد؛ به رسم دیرینه‌ای که از پدرانشان به ارث برده‌اند. قرن‌ها گذشته و این خنجر همچنان نشانی از فرهنگ، هویت و نجابت مردم یمن است؛ نشانی که جهان آن‌ها را با آن می‌شناسد. و امروز، پس از هزاران سال، بر مقبضِ این جنبیه‌ها عکسی قدیمی از امام خمینی کبیر نقش بسته است؛ به نشانهٔ الهام از حقیقت‌جویی، ایستادگی در برابر ستم. مردان یمنی بار دیگر، با شجاعتی که در روحشان ریشه کرده است، برادری‌شان را به فرزندان خمینی ثابت کرده‌اند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
امیرعباس کوچک من، تو همیشه رؤیای قهرمان بودن در سر داشتی؛ آن‌وقت‌ها که لباس مردعنکبوتی‌ات را می‌پوشیدی و کنار مجسمه‌اش می‌ایستادی، نگاهت پر از نورِ نجات بود، پر از آرزوی خوبی برای جهان. اما چه زود، آسمان تو را شناخت و پیش از آنکه قدت به سقف رؤیاهایت برسد، خودت قهرمان شدی؛ قهرمانی بی‌نشان، با لبخندِ همیشگی بر لب. هیچ سنگری به اندازهٔ دلِ کوچک تو روشن و پاک نبود. حالا همهٔ بچه‌های هم‌سنِ خودت می‌خواهند مثل تو باشند؛ یک قهرمان. قهرمان کوچکم، امیرعباس. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
هرکس به دنیا دل ببندد، به شمشیر در غلاف می‌ماند؛ و هرکس به دنیا دل نبندد، مثل شمشیری است که از غلاف بیرون آمده باشد. وقتی که دل کندید، کارایی و برش پیدا می‌کنید. گاهی ممکن است انسان دعای کمیل بخواند و دل بکند، گاهی بنشیند و فکر کند و دل بکند، گاهی عمل کند و دل بکند، و گاهی اراده کند و دل بکند. جنگ تحمیلی نیز برای این بود که شمشیر ما از غلاف بیرون بیاید تا نپوسد. شما اگر صد سال، بلکه هزار سال در خانه بنشینید، تا از غلاف بیرون نیایید کارایی پیدا نمی‌کنید. انسان هرگاه با دشمن رو‌به‌رو شود، به طور طبیعی از غلاف بیرون می‌آید؛ این‌طور نباشد که با خود بگویی بیرون بیایم، بعد بروم جلوی دشمن؛ نه، وقتی رفتی جلوی دشمن، از غلاف بیرون می‌آیی. «آیت‌الله حائری شیرازی» | @amvvaj
یکی از معانی نعمت بودن این جنگ، این است که آتش جنگ هرجا رسید، باعث حیات شد و حرکت و نیرو و زندگی آمد. وقتی دست افراد را به جنگ بند کردند، دل و قلبشان عوض شد، فطرتشان زنده شد. جنگ، شوک بیداری است. جنگ، برقی است که زنده می‌کند؛ شوکی است که وجدان را بیدار می‌کند. وقتی که وجدان بیدار شد، خودش دنبال کارها را می‌گیرد. «آیت‌الله حائری شیرازی» | @amvvaj
آن روز که شرجیِ جنوب، بوی غیرت گرفت و آفتاب بر لوله‌ی تفنگِ «رئیس‌علی» بوسه زد، زمینِ تنگستان شهادت داد که این خاک، جایِ قدم‌های بیگانه نیست. او ایستاد؛ تک و تنها در برابرِ هجومِ سایه‌هایی که می‌خواستند دریایِ ما را به یغما ببرند. او نیفتاد، بلکه در جانِ این خاک ریشه کرد تا هیچ طوفانی نتواند قامتِ این سرزمین را خم کند. حالا سال‌ها گذشته است، اما آن نبضِ حماسه هنوز در سینه‌ی ساحل می‌تپد. از همان خونِ پاک، از همان ریشه‌های کهن، سردارانی قد کشیده‌اند که نامشان لرزه بر اندامِ بدخواهان می‌اندازد. عقابانِ تنگسیری که رسمِ ایستادگی را از خروشِ موج‌های خلیج آموخته‌اند و آموخته‌اند که برایِ «یک وجب خاک»، باید از تمامِ جان گذشت. این قصه، پایان ندارد. این ایستادگی، میراثی‌ست که از دستی به دستِ دیگر و از قلبی به قلبِ دیگر می‌رسد. از خونِ آن سرداران، جوانانی تکثیر خواهند شد که نگاهشان به افق است و گام‌هایشان استوار؛ جوانانی که نگاهبانِ این بیشه‌اند و هرگز نخواهند گذاشت چراغِ این حماسه خاموش شود. تا خورشید بر این نخلستان‌ها می‌تابد، راهِ رئیس‌علی ادامه دارد... «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
° پناه بر خدا از دل‌های دلتنگی که در قابِ یک نگاه حبس می‌مانند. | @amvvaj