هرکس به دنیا دل ببندد، به شمشیر در غلاف میماند؛ و هرکس به دنیا دل نبندد، مثل شمشیری است که از غلاف بیرون آمده باشد. وقتی که دل کندید، کارایی و برش پیدا میکنید.
گاهی ممکن است انسان دعای کمیل بخواند و دل بکند، گاهی بنشیند و فکر کند و دل بکند، گاهی عمل کند و دل بکند، و گاهی اراده کند و دل بکند.
جنگ تحمیلی نیز برای این بود که شمشیر ما از غلاف بیرون بیاید تا نپوسد. شما اگر صد سال، بلکه هزار سال در خانه بنشینید، تا از غلاف بیرون نیایید کارایی پیدا نمیکنید.
انسان هرگاه با دشمن روبهرو شود، به طور طبیعی از غلاف بیرون میآید؛ اینطور نباشد که با خود بگویی بیرون بیایم، بعد بروم جلوی دشمن؛ نه، وقتی رفتی جلوی دشمن، از غلاف بیرون میآیی.
«آیتالله حائری شیرازی»
| @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
*کتاب عرب و اسرائیل نوشته ماکسیم رودنسون. «صهیونیسم تلاش میکرد مسئلهٔ یهودیان اروپا را با انتقال آ
«مسئلهٔ فلسطین برخورد دو حق تاریخی نیست، بلکه برخورد دو جنبش ملی است.»
عرب و اسرائیل📚
| @amvvaj
یکی از معانی نعمت بودن این جنگ، این است که آتش جنگ هرجا رسید، باعث حیات شد و حرکت و نیرو و زندگی آمد. وقتی دست افراد را به جنگ بند کردند، دل و قلبشان عوض شد، فطرتشان زنده شد.
جنگ، شوک بیداری است.
جنگ، برقی است که زنده میکند؛ شوکی است که وجدان را بیدار میکند.
وقتی که وجدان بیدار شد، خودش دنبال کارها را میگیرد.
«آیتالله حائری شیرازی»
| @amvvaj
آن روز که شرجیِ جنوب، بوی غیرت گرفت و آفتاب بر لولهی تفنگِ «رئیسعلی» بوسه زد، زمینِ تنگستان شهادت داد که این خاک، جایِ قدمهای بیگانه نیست. او ایستاد؛ تک و تنها در برابرِ هجومِ سایههایی که میخواستند دریایِ ما را به یغما ببرند. او نیفتاد، بلکه در جانِ این خاک ریشه کرد تا هیچ طوفانی نتواند قامتِ این سرزمین را خم کند.
حالا سالها گذشته است، اما آن نبضِ حماسه هنوز در سینهی ساحل میتپد. از همان خونِ پاک، از همان ریشههای کهن، سردارانی قد کشیدهاند که نامشان لرزه بر اندامِ بدخواهان میاندازد. عقابانِ تنگسیری که رسمِ ایستادگی را از خروشِ موجهای خلیج آموختهاند و آموختهاند که برایِ «یک وجب خاک»، باید از تمامِ جان گذشت.
این قصه، پایان ندارد. این ایستادگی، میراثیست که از دستی به دستِ دیگر و از قلبی به قلبِ دیگر میرسد. از خونِ آن سرداران، جوانانی تکثیر خواهند شد که نگاهشان به افق است و گامهایشان استوار؛ جوانانی که نگاهبانِ این بیشهاند و هرگز نخواهند گذاشت چراغِ این حماسه خاموش شود.
تا خورشید بر این نخلستانها میتابد، راهِ رئیسعلی ادامه دارد...
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
°
پناه بر خدا از دلهای دلتنگی که در قابِ یک نگاه حبس میمانند.
| @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
رفت آن دلاور، مردِ میدانِ عشق پرواز کرد از خاک تا جانِ عشق روزهدار و لبتشنه، اما سرفراز در ر
اون شبی که شعرم رو کامل کردم و توی کانال گذاشتم، یه لحظه با خودم گفتم:
کاش بودی آقاجان
کاش بودی و میشد بیام توی یه محفل شعر، روبهروت بشینم و شعرمو برای خودت بخونم.
خوابم که برد
دیدم توی دفتر شما هستم.
اسم منو صدا زدین، گفتین: «بیا دخترجان… بیا.»
با همون عبای قهوهای قشنگتون، چفیه روی دوش، محاسن سفید و یه لبخند مهربون.
گفتین: «شعرتو خوندم… قشنگ بود.»
بعد مثل همیشه با همون ذوق ادبی گفتین:
«فقط اگه به جای این کلمه یه چیز دیگه میذاشتی، وزن شعر قشنگتر میشد.»
خدا میدونه چه قندی توی دلم آب شد. انگار دنیا رو بهم داده بودن.
خواستم چیزی بگم در جوابتون
اما با صدای جنگندهها از خواب پریدم.
چه خواب شیرینی بود
کاش هیچوقت چشمام باز نمیشد
چقدر با خودم نشستم و فکر کردم شما کدوم کلمه رو گفتین که جا به جا کنم و یادم نیومد.
چقدر بعد اون بیداری دلم برای خودم و این کشور سوخت که دیگه شما رو نداریم.💔
| @amvvaj
«جمهوری اسلامی حرم است.»
روزی که همین مردم به استبداد «نه» گفتند و سرنوشت خود را با دستهای خودشان نوشتند، روزی بود که برای نخستین بار احساس کردند رأی و ارادهشان معنا دارد؛ روزی که از آنان خواسته شد خودشان انتخاب کنند، نه با فرمانی از بالا، نه با تحمیلی از بیرون، بلکه با رأیی که از دلِ صندوقها بیرون آمد.
همهپرسی برگزار شد و اکثریت قاطع ۹۸.۲ درصدی مردم، راهی را برگزیدند که بعدها به سند هویت یک ملت تبدیل شد؛ عددی که تنها یک آمار نبود، نشانی بود از لحظهای که مردم احساس کردند میتوانند در سرنوشت کشورشان سهیم باشند.
سالها گذشت. نسلها آمدند و رفتند؛ اما آن انتخاب، فقط در همان برگههای رأی نماند.
بار دیگر همهپرسیای شکل گرفت؛ نه در صندوقها، بلکه در خیابانها. نه با برگه و مُهر، بلکه با حضور و ایستادگی. تکتک مردمی که در کوچهها و شهرها ایستادند، انگار دوباره رأی خود را اعلام میکردند.
چهلوهفت سال بعد، برای پاسداری از همین حرم، از همان خون و همان مردم، سیودو شب برای پاسداری آمدند؛ شبهایی که برای عدهای فقط عدد بود، اما برای آنان که در خیابانها ایستادند، شبهای نگهبانی از باوری بود که پدرانشان با رأی خود بنا کرده بودند و آنان دوباره با آن بیعت کردند.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
زمین، سبزِ سبز
آسمان، آبیِ آبی
دلم اما غبار دارد
تو نیستی
و من بی تو خیلی کم دارم...
°
°
| @amvvaj
اگر آنانی که امروز سخن از حمله و تاختن به این خاک میگویند، ذرهای تاریخ این سرزمین کهن را ورق زده بودند، میدانستند که آریوبرزن در برابر اسکندر مقدونی در میدانِ نبرد زانو نزد. آن سردارِ استوارِ کوهستان، در تنگهها ایستاد؛ با قامتی به بلندای غرور ایران. اما آنچه راه را گشود، نه شمشیر اسکندر بود و نه هیبت سپاهش؛ خیانتی بود از دل همین خاک، از دهانِ چوپانی که رازِ راه را فروخت.
و چنین شد که مدتی این سرزمین زیر سایهی بیگانه رفت؛ تا دوباره از دل همین خاک، حکومتی ایرانی برخاست و ایران، بار دیگر قامت راست کرد. زمان داورِ بیرحمِ نامهاست. سالها گذشت، قرنها آمد و رفت، و امروز آریوبرزن بر بلندای افتخار این سرزمین ایستاده است؛ نامی که هر ایرانی با غرور بر زبان میآورد. اسکندر، آن فاتحِ پرآوازهی دیروز، در گردوغبار تاریخ کمرنگ شده است. و آن چوپانِ خائن؟ حتی نامش نیز در حافظهی مردمان گم شده؛ چنان بیقدر که تاریخ زحمت یادآوریاش را هم به خود نداده است.
این قانونِ کهنهی جهان است:
جنگها روزی به پایان میرسند، گردوغبارِ میدانها مینشیند، و هیاهوی شمشیرها خاموش میشود؛ اما داوریِ تاریخ تازه آغاز میشود.
آنجا که پهلوانان بر قلهی عزت میایستند،
و خیانتپیشگان، هر که باشند و هر کجا، در تاریکترین حاشیههای تاریخ،
به عنوان نجسانِ این دفتر کهن شناخته میشوند.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj