ازت خداحافظی نمیکنم.
کیسه نون رو گرفت، نگاهم کرد و گفت: «برمیگردم.»
بوی نون که اومد، برگشته بودی.
هفت صبح، اون ادکلن خارجی لوکسی که پول زیادی بابتش داده بودی و فقط یه پیس میزدی، زدی. نگاه ساعتت کردی، نگاهم کردی و گفتی: «برمیگردم.»
بعد، بوی قرمهسبزی خونه برگشتی.
درو باز کردم، نفس عمیق کشیدی و گفتی: «بوش کل ساختمونو گرفته.»
اون روزی هم که خواب دیدم تصادف کردی، از جام پریدم، صدقه دادم و گفتم: «خدایا، دست خودت.» بازم اومدی.
گفتی: «دیدی؟ دلشوره داشتی، چیزیم نشد.»
راست میگفتی؛ دلشوره داشتم.
مثل اولین روز ماموریتت، از یه هفته قبل ماتم گرفته بودم. اومدی کنار گوشم و گفتی: «دیدی؟ هر بار رفتم، اومدم. میام.»
راست میگفتی. با این که لباست خونی بود، گوشه ابروت خراش برداشته بود، ولی اومدی.
نگاهم کردی، گفتی: «اینجوری نگام نکن. مهم اینه که اومدم.»
دیگه نگاهت نکردم.
فقط رفتم لباساتو شستم. انقدر شستم که داشت از دستای خودمم خون میچکید.
دلم صاف نشد. چشمم ترسید.
گفتم: «نرو. یادت نیست دفعه قبلی چی شد؟»
سرتکون دادی، خندیدی. پیش دلم به دل گرفتم که داری مسخرم میکنی و من اینجوری نگران.
نگاهت نکردم، گفتم: «برو. اصلاً نیا. چیکارت دارم؟»
سرمو بوسیدی و گفتی: «برمیگردم.»
برگشتی.
این دفعه لباسات خونی نبود. خاکی هم نبود. ماموریت بهت ساخته بود.
قشنگتر شده بودی.
ریشاتم شونه زده بودی.
انقدر خوب که بهت حسودی کردم.
گفتم: «اومدی؟»
نگاهت کردم. جوابم ندادی.
دست کشیدم روی صورتت، روی اون پارچه سفیدی که روش بود.
گفتم: «کاش اینجوری نمیاومدی.»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
گفتم: «من بیمحل نیستم.»
هی پیله کردی. گفتم: «اگه جوابتو نمیدم، از تو نیست؛ حال خودم خوش نیست.»
گفتی: «حالت چشه؟»
گفتم: «هیچی. ولی باور کن، من آدم بیمحلی نبودم.»
تو خودت شاهدی چطوری واسه اون گلهای درشت آقاجون ذوق میکردم، یا اون روز که بوی کیک داغ میاومد، ضعف کردم و خودم برا جفتمون خریدمش.
اصلاً بیا بشین بگو منو کجا دیدی که اینجوری میگی؟
راست میگفت. نبود واسه روبان آبی دور کادو هم ذوق میکرد، یا وقتی آسمون توش کلی ابر پف کرده بود، سریع گوشیو میگرفت جلوش و میگفت: «این ابر دیگه با بقیه فرق داره.»
من که ندیدم، ولی واسه اون داشت.
اون روزی که عباس رو خاک میریختم، هوا همینطوری بود. زیر لب میگفت: «نکنه خاک بره تو چشای بچم؟»
یه روز، دو روز، سه روز، یه ماه نشست. هی ازم میپرسید: «نکنه الان سردش باشه؟ اگه خاک بره تو چشاش چی؟»
از کنار همون کیکفروشی ردت کردم. بوی کیک داغ میاومد. نگات کردم، اما تو حواست نبود.
خیلی وقت بود حواستو جا گذاشته بودی پیش عباس. همون موقع که خاک ریختی رو عباس، حواستو هم چال کردی باش.
انقد نگاه گلهای درشت باغچه آقات نکردی خشک شدن.
هی میگم کاش تو هم تو بمببارون تهران با عباس رفته بودی. مگه چه فرقی داری الان با رفتن؟ حداقل اینجوری نمیدیدمت.
یه پیرهن آبی کادو کردم برات، با همون روبانا. تو حتی واش نکردی. تا خودم اومدم و کردمش تنت.
ها، آره. مثل همون پیرهنی که سر عباس حامله بودم. جواب آزمایشو که گرفتم، سر شیرینی بچه، اول برای، خودم یه پیرهن خریدم و پوشیدمش برات. تو هم هی ذوق کردی.
اون موقع عباس بود.
کاش بیمحل نمیکردم بهت وقتی رو چشای بچم خاک میریختی...
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
کانال امواج | فاطمه بسحاق🌊
•تلگرام
https://t.me/amvvaj
•ایتا
https://eitaa.com/amvvaj
•بله
https://ble.ir/amvvaj
• بهخوان
https://behkhaan.ir/profile/ftmboshagh?inviteCode=Wgp2QgJUo4T4
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
کانال امواج | فاطمه بسحاق🌊 •تلگرام https://t.me/amvvaj •ایتا https://eitaa.com/amvvaj •بله https:/
همو بقیه جاها هم داشته باشیم؟🤞🏻
نوال شبهایی که بیخواب میشد، گوسفندها را نمیشمرد تا خوابش ببرد، مردهای مُردهٔ خرمشهر را میشمرد.
کتاب هرس📚
نسیم مرعشی✍🏻
@amvvaj
ما نفرین شدیم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچههاش مُردن، خونش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئیطور نبوده که بچهها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول.
بردنمون تهِ ته سیاهیه نشونمون دادن و آوردنمون زمین. ما از جهنم برگشتیم. نگاهمون کن؛ ما مُردیم. خودمون، زمینمون، گاومیشامون؛ همه مُردیم. فقط راه میریم.
نسیم مرعشی✍🏻
هرس📚
@amvvaj
«من موج و زمان دریا، کاش میان این دو، موج در دریا گم میشد»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj