eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
717 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم: «من بی‌محل نیستم.» هی پیله کردی. گفتم: «اگه جوابتو نمی‌دم، از تو نیست؛ حال خودم خوش نیست.» گفتی: «حالت چشه؟» گفتم: «هیچی. ولی باور کن، من آدم بی‌محلی نبودم.» تو خودت شاهدی چطوری واسه اون گل‌های درشت آقاجون ذوق می‌کردم، یا اون روز که بوی کیک داغ می‌اومد، ضعف کردم و خودم برا جفتمون خریدمش. اصلاً بیا بشین بگو منو کجا دیدی که اینجوری می‌گی؟ راست می‌گفت. نبود واسه روبان آبی دور کادو هم ذوق می‌کرد، یا وقتی آسمون توش کلی ابر پف کرده بود، سریع گوشیو می‌گرفت جلوش و می‌گفت: «این ابر دیگه با بقیه فرق داره.» من که ندیدم، ولی واسه اون داشت. اون روزی که عباس رو خاک می‌ریختم، هوا همین‌طوری بود. زیر لب می‌گفت: «نکنه خاک بره تو چشای بچم؟» یه روز، دو روز، سه روز، یه ماه نشست. هی ازم می‌پرسید: «نکنه الان سردش باشه؟ اگه خاک بره تو چشاش چی؟» از کنار همون کیک‌فروشی ردت کردم. بوی کیک داغ می‌اومد. نگات کردم، اما تو حواست نبود. خیلی وقت بود حواستو جا گذاشته بودی پیش عباس. همون موقع که خاک ریختی رو عباس، حواستو هم چال کردی باش. انقد نگاه گل‌های درشت باغچه آقات نکردی خشک شدن. هی می‌گم کاش تو هم تو بمب‌بارون تهران با عباس رفته بودی. مگه چه فرقی داری الان با رفتن؟ حداقل اینجوری نمی‌دیدمت. یه پیرهن آبی کادو کردم برات، با همون روبانا. تو حتی واش نکردی. تا خودم اومدم و کردمش تنت. ها، آره. مثل همون پیرهنی که سر عباس حامله بودم. جواب آزمایشو که گرفتم، سر شیرینی بچه، اول برای، خودم یه پیرهن خریدم و پوشیدمش برات. تو هم هی ذوق کردی. اون موقع عباس بود. کاش بی‌محل نمی‌کردم بهت وقتی رو چشای بچم خاک می‌ریختی... «فاطمه بسحاق» @amvvaj
کانال امواج | فاطمه بسحاق🌊 •تلگرام https://t.me/amvvaj •ایتا https://eitaa.com/amvvaj •بله https://ble.ir/amvvaj • بهخوان https://behkhaan.ir/profile/ftmboshagh?inviteCode=Wgp2QgJUo4T4
زیورآلات شب‌های میدون😌🇮🇷 @amvvaj
نوال شب‌هایی که بی‌خواب می‌شد، گوسفندها را نمی‌شمرد تا خوابش ببرد، مردهای مُردهٔ خرمشهر را می‌شمرد. کتاب هرس📚 نسیم مرعشی✍🏻 @amvvaj
ما نفرین شدیم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه‌هاش مُردن، خونش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی‌طور نبوده که بچه‌ها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. بردنمون تهِ ته سیاهیه نشونمون دادن و آوردنمون زمین. ما از جهنم برگشتیم. نگاه‌مون کن؛ ما مُردیم. خودمون، زمین‌مون، گاومیشامون؛ همه مُردیم. فقط راه می‌ریم. نسیم مرعشی✍🏻 هرس📚 @amvvaj
«من موج و زمان دریا، کاش میان این دو، موج در دریا گم می‌شد» «فاطمه بسحاق» @amvvaj
دلم می‌خواهد همیشه اینجا بمانم، عطر بهار نارنج در باغ بی‌داد می‌کند، نمی‌بینمش، اما صدایش مرا با خود می‌برد، عاشقم می‌کند، دلم تنگ است، دلم برای دیدنش تنگ است، کی رخ می‌نماید... نمی‌دانم. شیدا🎥 @amvvaj
«گفت آدم باید تاوان بده تا به خواسته‌اش برسه» @amvvaj
«تغییر کاربری» راشد گفت: «بیا پسر، کمتر این هندونه‌ها رو زخمی کن. بیا کمک کن بار امشبو خالی کنیم.» حسین یک قاچ از هندوانه گذاشت گوشهٔ لپش، دستی به سر کچلش کشید و پرسید: «آقاجون، یعنی نمی‌خوای بفروشیشون؟» راشد سری تکون داد: «چرا، باباجان. برا هندونه فروختن وقت زیاده. امروز سر راه سیدمجید رو دیدم، داشت راجع به این روزا می‌گفت. گفت هرکی به قدر توان خودش یه گوشه‌ای رو باید بگیره. آخرش نگام کرد، دست میون ریش سفیدش کشید، بهم گفت: راشد، نمی‌خوای تو یه گوشه کارو بگیری؟» حسین قاچ آخر هندوانه را قورت داد، نگاه پدرش کرد و گوش به حرف‌هایش داد. «می‌دونی پسرجون، آدم به وقتش باید به درد بخوره... به درد خودش، خانواده‌ش، شهرش، کشورش. قول دادم فردا نیسان رو بزنیم به جاده، بچه‌ها روش باند ببندن و پرچم بگردونن.» حسین آخرین هندوانه را که گذاشت گوشهٔ حیاط، رو به پدرش کرد: «بابا، منم فردا می‌بری؟ منم می‌خوام به وقتش به درد بخورم.» «فاطمه بسحاق» @amvvaj