بوی رنگ، کلِ مدرسه رو گرفته بود. کارش که تموم شد، رو کرد به خانم مدیر و گفت:
«ها خانم مدیر، حالا شما بگو، چی رو رو این دیوار بکشم که واسه این بچهها خوب باشه؟»
عینکش رو هُل داد بالاتر، یه نگاهی از رو تعجّب کرد و گفت:
«معلوم نیست؟ خلیج فارس بکش، نقشهی ایران بکش.»
بعدم با همون جدیّتِ همیشگیش، سرشو برگردوند و رفت تو راهرو که بوی گچ و رنگ و نمِ قدیمی دیوارا قاطی شده بود.
همینطور که از پلههای حیاط میاومد پایین، یه صدایی لرزه انداخت به جونش. چند لحظه مکث کرد، دست کرد تو جیبِ شلوارش، گوشیشو درآورد. صفحه که روشن شد، همون صدای آشنای جنوب تو گوشش پیچید:
«ها دلُم… چشم میارُم برات…»
به درخواست «نیرا» حالا وایساده بود تو صف نون. دمِ نونوایی سرِ کوچه، همونجا که بوی نون داغ و کنجد قاطی صدای دریا میشه. صدای زنش تو گوشش بود که یکهو یه دعوا جلو صف بالا گرفت. همهچی، مثل پرندهی سلیم، پر کشید و رفت هوا.
– «ها عامو، پَ سی چی دارین دعوا میکنین؟»
یکی از وسط صف برگشت، اخماش تو هم:
«عزیزُم، ببین مو بد میگم؟»
«ها بگو ببینُم!»
«میگُم او مادر به عزا نشسته، که اون ورِ دنیاس، نباید به اینجا، به این دریا، بگه هیچی جز خلیج فارس…»
نگاش چرخید سمت مرد کناری. آفتاب تند بوشهر افتاده بود رو صورتای عرقکردهی مردم، بوی عرقِ تن آدمها قاطی نمک دریا و دود موتورای کُهنه شده بود.
گفت:
«عامو خو راست میگه دیگه، مگه جز اینه؟»
زنگِ در که خورد، از پلههای سیمانی خونهی قدیمیشون دو پله یکی کرد و رفت بالا. هنوز درُ درست نبسته بود که از پشتِ در، نفسنفسزنان گفت:
«به این غروبِ دریای جنوب قسم، شلوغ بود. مو میخواستم زودتر بیام، نشد. حالا سیم، اخمتخم نکنیا، که امروز خستهی خستم.»
بوی چای هلدار و خرمای تازه، قاطی بوی نمِ دریای عصرونه، از پنجرهی رو به خلیج میزد تو هال. صدای لنجها از دور میاومد، صدای موتور دیزلی که آروم رو آب میرفت.
«پَ ای دخترِ مو کو؟»
«رفته تو اتاق، گفته خانم معلمش که فردا یه نقاشی از ایران میخواد. امروزم درسِ نقشه و این چیا داشتن.»
رفت سمت اتاق. در نیمهباز بود، بادِ شرجی پردهی نازک رو تکون میداد، از لای پرده میشد تلالو نورِ غروب رو روی آب دید.
«دستو بده بابا… حالا خوب نگا کن.»
با هم رفتن کنار پنجره. از اون بالا، میشد لبهی ساحل رو دید که موجها، کفِ سفیدشون رو آروم میکشیدن رو شنهای داغ. کفِ دریا، تا رو دمِ دمپاییهای مردِی که تا ساق پا رفته بود تو آب، جلو اومده بود. صدای مرغهای دریایی و بوی تند جلبکِ خشک، همهجا پیچیده بود.
«موج دریا رو… کفِ شارُ گرفته بود. اینجا جنوبه، این دریا هم، خلیج فارسه.
هیچ وقتم، هیچکس، اینو از ما نمیتونه بگیره.»
دخترک، با چشمهای سیاهش که بازتر شده بود، یه نگاهی به دریا کرد، بعد به دفتر نقاشیش.
«آ… باریکلا. فهمیدی حالا؟»
مدادِ آبی رو برداشت، با دستای کوچیک و نمنم عرقکرده، خطِ ساحل رو کشید. اون پایینِ نقشه، با دقت، آروم نوشت:
«خلیج فارس».
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
مرد فروشنده بلند داد میزد و میگفت: «جورابهام ظاهر ندارن، اما کیفیت دارن؛ مثل زنهایی که ظاهر قشنگی ندارن، اما دستپخت خوبی دارن!»
@amvvaj
آمدهای عزیزم؟
چرا اینهمه دیر؟
مگر مادرت تا کجا باید چشمبهراه میماند؟ آنقدر انتظار کشید که قامت بلندش خم شد، نگاهش درِ خانه را میجُست، آهی کشید، چشمانش را بست و رفت؛ و حسرت دیدار تو را با خود برد.
آن روزها که میرفتی، شاید جوانی رعنا بودی؛ دلباختهی دختری، یا محرمِ دلی که نامش را نمیدانم.
شاید کودکی داشتی؛ حالا باید مردی شده باشد، یا دختری که دستش را به دست داماد میسپارند…
نمیدانم.
پدرت چطور؟ هر هفته میان سنگهای خاموش قبرستان قدم زده است؛ میان قبرهای بینام، شاید به امید آنکه نشانی از تو بیابد، و درد دلش را با رفقای بیسایهات گفته باشد.
نمیدانم.
خواهر داشتهای؟ اگر داشتی، میدانی که خواهر برای برادرش چهها میکند.
اگر نداشتی، لابد روضهی زینب(س) را برای حسین(ع) شنیدهای؛ آنجا که داغ برادر، کوه را زمینگیر میکند.
کاش خواهری داشتی که زینبوار، بر بالینت مرثیه بخواند و اشک بریزد.
یا برادری همچون عباس(ع) که زیر تابوت سبک و عزیزت را بگیرد و قدمبهقدم بدرقهات کند.
نام روضه که میآید، بیاختیار یاد اشکهای شبِ عملیات میافتم؛ همان شبهایی که دلهایتان را میفروختید تا خریدار پیدا شود، و آرزوی کربلا را زیر لب زمزمه میکردید.
دیدی که حضرت زهرا(س)، خریدار تو شد؛ که پس از سالها شب جمعهای برگشتهای، اما گمنام.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
چه میشود وقتی تو را میبینم؟
قناریهای اسیرِ قفسِ دلم، یکهو، همگی بال میزنند؛
قفلها میافتند، درها وا میشوند،
و دلِ من، پر از آواز و پرواز میشود.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
آن سالها که روی نیمکتهای چوبی مینشستم، دخترکِ آرامی بودم؛ از همانهایی که نمرهی انضباطشان همیشه بیست بود و صدایشان از ردیفِ دوم جلوتر نمیرفت. تمامِ ذوق و بیقراریام را میریختم پای دفتر نقاشیام. دنیای من لای دایرهها و خطها خلاصه میشد.
خوب یادم هست؛ آن روز میان هیاهوی آبرنگها و لکههای رنگی، قلمویم گم شد. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. دلم لرزید، اما نترسیدم. انگشتهایم را زدم توی حوضچهی رنگ؛ سرم را خم کردم روی کاغذ و با تمامِ جانم، لمسِ رنگ را روی سپیدیِ کاغذ حس کردم. نقاشیام که تمام شد، به نظرم زیباترین چیزی بود که تا آن روز خلق کرده بودم. شاهکاری بود که با پوست و گوشتم روی صفحه نشسته بود.
با ذوق بردمش جلو؛ ایستادم روبروی معلم. منتظر بودم لبخند بزند، دستی روی سرم بکشد و با آن خودکار قرمزِ جادوییاش، یک بیستِ درشت گوشهی برگه بکارد. اما... نشد. هرچه چشم دوختم به لبهایش، «آفرینی» بیرون نیامد. آن بیست، آن تحسین، همانجا لای سکوتِ معلم گم شد و داغش ماند روی دلم.
حالا سالها گذشته است. حالا این منم که روی صندلیِ معلمی نشستهام و چشمهایِ پر از تمنایِ بچهها را از پشتِ میز تماشا میکنم. هر بار که قلم به دست میگیرم، دستم میلرزد. با خودم میگویم: «نکند دلی را بشکنی؟ نکند ده سال، بیست سال بعد، یکی از این بچهها با حسرت به گذشته نگاه کند؟»
میترسم از اینکه راهِ زندگیِ کسی را با یک کلامِ تلخ کج کنم. میترسم روزی، جایی، کسی بیاید و یقهٔ خیالم را بگیرد که: «چرا ندیدیام؟»
گاهی که خستگی به جانم مینشیند، دلم میخواهد تمامِ این سالها را بدوم به عقب. بروم توی همان کلاسِ قدیمی، یقهٔ معلمم را بگیرم و بگویم: «نگاه کن! این نقاشیِ با انگشتِ من است... حالا آن بیستِ لعنتی را بگذار گوشهی برگهام تا این زخمِ کهنه، بالاخره آرام بگیرد.»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
میدرخشی همچو ماه چهارده در آسمان
دوری اما سهم من تنها تماشا کردن است
_حسین فروتن
@amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
میدرخشی همچو ماه چهارده در آسمان دوری اما سهم من تنها تماشا کردن است _حسین فروتن @amvvaj
غزلهایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را
برای ماه میخواندم نظر میکرد پایین را
_کاظم بهمنی
@amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
غزلهایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را برای ماه میخواندم نظر میکرد پایین را _کاظم بهمنی @amvvaj
کودکی دیدم ماه را بو میکرد!
قفسی بی در دیدم،
که در آن روشنی پرپر میزد؛
نردبانی که از آن عشق میرفت
به بام ملکوت...
_سهراب سپهری
@amvvaj
دیدم گوشیش داره زنگ میخوره رفتم نگاه کردم نوشته
Mom hamrah one
کمر فارسی و انگلیسی یه جا باهم شکسته شد.
همراه اول❌
همراه وان✅
@amvvaj