eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
چه می‌شود وقتی تو را می‌بینم؟ قناری‌های اسیرِ قفسِ دلم، یکهو، همگی بال می‌زنند؛ قفل‌ها می‌افتند، درها وا می‌شوند، و دلِ من، پر از آواز و پرواز می‌شود. «فاطمه بسحاق» @amvvaj
آن سال‌ها که روی نیمکت‌های چوبی می‌نشستم، دخترکِ آرامی بودم؛ از همان‌هایی که نمره‌ی انضباط‌شان همیشه بیست بود و صدای‌شان از ردیفِ دوم جلوتر نمی‌رفت. تمامِ ذوق و بی‌قراری‌ام را می‌ریختم پای دفتر نقاشی‌ام. دنیای من لای دایره‌ها و خط‌ها خلاصه می‌شد. خوب یادم هست؛ آن روز میان هیاهوی آبرنگ‌ها و لکه‌های رنگی، قلمویم گم شد. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. دلم لرزید، اما نترسیدم. انگشت‌هایم را زدم توی حوضچه‌ی رنگ؛ سرم را خم کردم روی کاغذ و با تمامِ جانم، لمسِ رنگ را روی سپیدیِ کاغذ حس کردم. نقاشی‌ام که تمام شد، به نظرم زیباترین چیزی بود که تا آن روز خلق کرده بودم. شاهکاری بود که با پوست و گوشتم روی صفحه نشسته بود. با ذوق بردمش جلو؛ ایستادم روبروی معلم. منتظر بودم لبخند بزند، دستی روی سرم بکشد و با آن خودکار قرمزِ جادویی‌اش، یک بیستِ درشت گوشه‌ی برگه بکارد. اما... نشد. هرچه چشم دوختم به لب‌هایش، «آفرینی» بیرون نیامد. آن بیست، آن تحسین، همان‌جا لای سکوتِ معلم گم شد و داغش ماند روی دلم. حالا سال‌ها گذشته است. حالا این منم که روی صندلیِ معلمی نشسته‌ام و چشم‌هایِ پر از تمنایِ بچه‌ها را از پشتِ میز تماشا می‌کنم. هر بار که قلم به دست می‌گیرم، دستم می‌لرزد. با خودم می‌گویم: «نکند دلی را بشکنی؟ نکند ده سال، بیست سال بعد، یکی از این بچه‌ها با حسرت به گذشته نگاه کند؟» می‌ترسم از اینکه راهِ زندگیِ کسی را با یک کلامِ تلخ کج کنم. می‌ترسم روزی، جایی، کسی بیاید و یقهٔ خیالم را بگیرد که: «چرا ندیدی‌ام؟» گاهی که خستگی به جانم می‌نشیند، دلم می‌خواهد تمامِ این سال‌ها را بدوم به عقب. بروم توی همان کلاسِ قدیمی، یقهٔ معلمم را بگیرم و بگویم: «نگاه کن! این نقاشیِ با انگشتِ من است... حالا آن بیستِ لعنتی را بگذار گوشه‌ی برگه‌ام تا این زخمِ کهنه، بالاخره آرام بگیرد.» «فاطمه بسحاق» @amvvaj
می‌درخشی همچو ماه چهارده در آسمان دوری اما سهم من تنها تماشا کردن است _حسین فروتن @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
می‌درخشی همچو ماه چهارده در آسمان دوری اما سهم من تنها تماشا کردن است _حسین فروتن @amvvaj
غزل‌هایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را برای ماه می‌خواندم نظر می‌کرد پایین را _کاظم بهمنی @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
غزل‌هایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را برای ماه می‌خواندم نظر می‌کرد پایین را _کاظم بهمنی @amvvaj
کودکی دیدم ماه را بو می‌کرد! قفسی بی در دیدم، که در آن روشنی پرپر می‌زد؛ نردبانی که از آن عشق می‌رفت به بام ملکوت... _سهراب سپهری @amvvaj
دیدم گوشیش داره زنگ می‌خوره رفتم نگاه کردم نوشته Mom hamrah one کمر فارسی و انگلیسی یه جا باهم شکسته شد. همراه اول❌ همراه وان✅ @amvvaj
ادبیات جنگ با اولین گلوله به دنیا می‌آید، در زمان جنگ رشد می‌کند و با پایان جنگ به بلوغ می‌رسد. مزرعه پدری🎥 @amvvaj
*بهار باشد و اردیبهشت و در خانه‌ بنشینی؟
من به آمار زمین مشکوکم، تو چطور؟ اگر این سطح پر از آدم‌هاست، پس چرا این‌همه دل‌ها تنهاست؟ بیخودی می‌گویند هیچ‌کس تنها نیست. چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند؛ همه در جمع، ولی تنهایند. من که در تردیدم، تو چطور؟ نکند هیچ‌کس اینجا نیست. _سهراب سپهری @amvvaj
يا قَومِ إِنَّما هٰذِهِ الحَياةُ الدُّنيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِيَ دارُ القَرارِ ای قوم من‌! زندگی این دنیا تنها متاع [ناچیزی‌] است‌، و آخرت است كه سرای بقاست‌. _سوره غافر آیه ۳۹ @amvvaj