4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضای رئوف فرمود :
شما من رو نمیشناسید ...
اما من که شما رو میشناسم
#ببینید
...........................................
یا امام رضا!
همه آموزش ها و تمرینها و مهارتهای #حرکت_جمعی و #تیم_سازی و #تشکیلات_سازی بهانه است...
تشکیلاتی که #متصل به شما #اهل_بیت علیهم السلام نباشه، هزاران هزار درس و کلاس و دوره هم بگذرونه هیچی ازش در نمیاد!
بچه ها!
#توسلات_جمعی در تشکلهاتون معجزه میکنه... دلها را به هم وصل میکنه... قفل ذهنی باز میکنه... انگیزه و شوق حرکت ایجاد میکنه... #قدرت_تحمل همدیگر به شما تزریق میکنه... و خیلی چیزهای دیگه
چقدر زیارت ها و هیات ها و دعاخوانی ها و قرآن خوانی های #جمعی_مستمر در مجموعه تشکیلاتی مان داریم؟
مبادا از اهل بیت علیهم السلام جدا بشیم و فک کنیم داریم کار میکنیم ها!!!
یاعلی
#تلنگر #تشکیلات_مضمار
│█║▌║▌║#انباری║▌║▌║█│▌
📦 @Anbare_IR
هرچه ❤️ تنگت میخواهد بگو...
انتقادات و پیشنهادات و نظرات خودتون رو به ما بگید:
🔸@abas_aminiz
🔸ناشناس
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 پرچم گمشده
✍ هوا تاریک بود. خورشید دیگر از آسمان رفته و جایش را به ماه داده بود. امشب هلال ماه کامل میشد. ستارهها در آسمان میدرخشیدند. باد هوهو میکرد و پرندگان از شدت باد در امان نبودند. ناگهان صدای اذان از مسجدی بلند شد. منتظر ماندم نماز تمام شود تا شاید کسی چشمش به من بیفتد و بلکه من را از چاله بیرون بیاورد.
نماز تمام شد و مردم یکییکی از مسجد خارج شدند. بلندبلند داد میزدم تا صدایم به گوش آنها برسد، اما چه کنم که زبان آدمیزادی را بلد نبودم. حنجرهام دیگر داشت پاره میشد. نای حرفزدن نداشتم.
- آخ! چی کار میکنی؟! ولم کن...
از شدت درد به خود میپیچیدم. دلم برای فاطمه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم. خاطراتم را با فاطمه داشتم یکییکی مرور میکردم.
- آخ! اوی! کی بود؟ چی بود؟
اینبار صدا خیلی محکمتر و بلندتر بود و دردش بیشتر از قبلیها اذیتم کرد. انگار چیزی رویم افتاده بود.
دختربچهای را در کنار خودم دیدم که مات و مبهوت داشت من را نگاه میکرد. گفتم:
- چیه؟! نگاه داره؟!
او که انگار حرف من را نشنیده بود، زد زیر گریه. بلندبلند گریه میکرد.
این صحنهها برایم آشنا بود. یاد فاطمه افتادم. آه! چند روزی بود که فاطمه را ندیده بودم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. مطمئنم برایش مشکلی پیش آمده یا شاید هم رفته مسافرت، وگرنه حتماً به سراغم میآمد و هرجور که شده من را پیدا میکرد. او خیلی به من علاقه داشت. هرجا که میرفت، من را هم با خودش میبرد. اصلاً زندگی بدون فاطمه برایم معنایی نداشت.
صدای گریهاش شدیدتر شد. مردی قدبلند که انگار پدرش بود، از بالای چاله به او دلداری میداد:
- نگران نباش فاطمه جان...
عه! اسم این دختر هم فاطمه است؛ چه جالب!
قرار بود که هلالاحمر بیاید و دخترک را از چالهای که در آن افتاده بود، دربیاورد. چالهای که کنار خانۀ فاطمه درست شده بود؛ درست بعد از آن اتفاق.
ضربات باد، تندتر از قبل میوزید. دخترک از شدت باد داشت به خود میلرزید. خودم را دورش پیچیدم تا عایقی در برابر سرما باشد و دخترک سرما نخورد.
انگار گرمتر شده بود. دیگر صدای نالههایش نمیآمد. از شدت خستگی خوابش برده بود. خوشحال شدم از اینکه توانستم فایدهای داشته باشم.
هلالاحمر سر رسید. دخترک با صدای آنها از خواب بیدار شد. نردبانی را پایین دادند و خانمی توی چاله آمد. دخترک من را کنار زد. از من تشکر کرد و رفت بغل آن خانم. از نردبان رفتند بالا؛ اما یکدفعه...
دخترک از نردبان، پایین آمد. من را برداشت و پلههای نردبان را یکییکی بالا رفت. پلۀ آخر را طی کرد، در آغوش پدرش رفت و او را بغل کرد.
پدرش از هلالاحمر تشکر کرد. آنها نردبان را برداشتند و باعجله سوار ماشین مخصوص خود شدند و رفتند. انگار کسان دیگری هم مانند دخترک نیاز به کمک داشتند.
فاطمه با یک دستش دست پدر را گرفته بود و من را در دست دیگرش داشت. حالا دیگر صاحب جدیدی پیدا کرده بودم.
***
بالأخره به آرزویم رسیدم. من هم مانند دیگر پرچمها به اهتزاز درآمدم. به خودم افتخار میکردم. اشک شوق از چشمانم جاری شده بود. خیلی وقت بود که در آن چاله گرفتار شده بودم. احساس راحتی میکردم... اما راحتی بدون فاطمه...
هنوز از فاطمه خبری نبود. آخرین تصویری که از او به یاد دارم، برای چهل روز پیش است. شاید فاطمه به یک سفر خیلی طولانی رفته... سفری که دیگر راه برگشتی ندارد.
🖋 نویسنده: محمدحسین عندلیب
پایۀ پنجم دبستان
💔 به یاد شهید فاطمه طاهریفرد
#فتحنامه
#پرچم_گمشده
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
انباری 📦 | عباس امینی
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 پرچم گمشده ✍ هوا تاریک بود. خورشید دیگر از آسمان رفته و جایش را به ماه داده بود. امشب
کار یکی از بچه های مسجد 👆🏻👆🏻👆🏻
واقعا عالی بود👌🏻