eitaa logo
انباری 📦 | عباس امینی
707 دنبال‌کننده
238 عکس
54 ویدیو
17 فایل
جایی برای انباشتنِ آنچه در مسیر تربیت و فرهنگ به‌دست آورده‌ایم 🔸از حوادث و خاطرات تا آموزش‌ها، طرح‌ها و ایده‌ها😎 💡 انباری از جنس طرح و ایده 💡 http://anbare313.wuaze.com ✍🏻 @abas_aminiz
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضای رئوف فرمود : شما من رو نمی‌شناسید ... اما من که شما رو می‌شناسم ........................................... یا امام رضا! همه آموزش ها و تمرینها و مهارتهای و و بهانه است... تشکیلاتی که به شما علیهم السلام نباشه، هزاران هزار درس و کلاس و دوره هم بگذرونه هیچی ازش در نمیاد! بچه ها! در تشکلهاتون معجزه میکنه... دلها را به هم وصل میکنه... قفل ذهنی باز میکنه... انگیزه و شوق حرکت ایجاد میکنه... همدیگر به شما تزریق میکنه... و خیلی چیزهای دیگه چقدر زیارت ها و هیات ها و دعاخوانی ها و قرآن خوانی های در مجموعه تشکیلاتی مان داریم؟ مبادا از اهل بیت علیهم السلام جدا بشیم و فک کنیم داریم کار میکنیم ها!!! یاعلی │█║▌║▌║║▌║▌║█│▌ 📦 @Anbare_IR
هرچه ❤️ تنگت می‌خواهد بگو... انتقادات و پیشنهادات و نظرات خودتون رو به ما بگید: 🔸@abas_aminiz 🔸ناشناس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 پرچم گم‌شده ✍ هوا تاریک بود. خورشید دیگر از آسمان رفته و جایش را به ماه داده بود. امشب هلال ماه کامل می‌شد. ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند. باد هوهو می‌کرد و پرندگان از شدت باد در امان نبودند. ناگهان صدای اذان از مسجدی بلند شد. منتظر ماندم نماز تمام شود تا شاید کسی چشمش به من بیفتد و بلکه من را از چاله بیرون بیاورد. نماز تمام شد و مردم یکی‌یکی از مسجد خارج شدند. بلندبلند داد می‌زدم تا صدایم به گوش آنها برسد، اما چه کنم که زبان آدمی‌زادی را بلد نبودم. حنجره‌ام دیگر داشت پاره می‌شد. نای حرف‌زدن نداشتم. - آخ! چی کار می‌کنی؟! ولم کن... از شدت درد به خود می‌پیچیدم. دلم برای فاطمه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم. خاطراتم را با فاطمه داشتم یکی‌یکی مرور می‌کردم. - آخ! اوی! کی بود؟ چی بود؟ این‌بار صدا خیلی محکم‌تر و بلندتر بود و دردش بیشتر از قبلی‌ها اذیتم کرد. انگار چیزی رویم افتاده بود. دختربچه‌ای را در کنار خودم دیدم که مات و مبهوت داشت من را نگاه می‌کرد. گفتم: - چیه؟! نگاه داره؟! او که انگار حرف من را نشنیده بود، زد زیر گریه. بلندبلند گریه می‌کرد. این صحنه‌ها برایم آشنا بود. یاد فاطمه افتادم. آه! چند روزی بود که فاطمه را ندیده بودم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. مطمئنم برایش مشکلی پیش آمده یا شاید هم رفته مسافرت، وگرنه حتماً   به سراغم می‌آمد و هرجور که شده من را پیدا می‌کرد. او خیلی به من علاقه داشت. هرجا که می‌رفت، من را هم با خودش می‌برد. اصلاً زندگی بدون فاطمه برایم معنایی نداشت. صدای گریه‌اش شدیدتر شد. مردی قدبلند که انگار پدرش بود، از بالای چاله به او دلداری می‌داد: - نگران نباش فاطمه جان... عه! اسم این دختر هم فاطمه است؛ چه جالب! قرار بود که هلال‌احمر بیاید و دخترک را از چاله‌ای که در آن افتاده بود، دربیاورد. چاله‌ای که کنار خانۀ فاطمه درست شده بود؛ درست بعد از آن اتفاق. ضربات باد، تندتر از قبل می‌وزید. دخترک از شدت باد داشت به خود می‌لرزید. خودم را دورش پیچیدم تا عایقی در برابر سرما باشد و دخترک سرما نخورد. انگار گرم‌تر شده بود. دیگر صدای ناله‌هایش نمی‌آمد. از شدت خستگی خوابش برده بود. خوشحال شدم از این‌که توانستم فایده‌ای داشته باشم. هلال‌احمر سر رسید. دخترک با صدای آنها از خواب بیدار شد. نردبانی را پایین دادند و خانمی  توی چاله آمد. دخترک من را کنار زد. از من تشکر کرد و رفت بغل آن خانم. از نردبان رفتند بالا؛ اما یک‌دفعه... دخترک از نردبان، پایین آمد. من را برداشت و پله‌های نردبان را یکی‌یکی بالا رفت. پلۀ آخر را طی کرد، در آغوش پدرش رفت و او را بغل کرد. پدرش از هلال‌احمر تشکر کرد. آنها نردبان را برداشتند و باعجله سوار ماشین مخصوص خود شدند و رفتند. انگار کسان دیگری هم مانند دخترک نیاز به کمک داشتند. فاطمه با یک دستش دست پدر را گرفته بود و من را در دست دیگرش داشت. حالا دیگر صاحب جدیدی پیدا کرده بودم. *** بالأخره به آرزویم رسیدم. من هم مانند دیگر پرچم‌ها به اهتزاز درآمدم. به خودم افتخار می‌کردم. اشک شوق از چشمانم جاری شده بود. خیلی وقت بود که در آن چاله گرفتار شده بودم. احساس راحتی می‌کردم... اما راحتی بدون فاطمه... هنوز از فاطمه خبری نبود. آخرین تصویری که از او به یاد دارم، برای چهل روز پیش است. شاید فاطمه به یک سفر خیلی طولانی رفته... سفری که دیگر راه برگشتی ندارد. 🖋 نویسنده: محمدحسین عندلیب پایۀ پنجم دبستان 💔 به یاد شهید فاطمه طاهری‌فرد 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk