هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
نمیدانم عزیزم، من ناامید نیستم، شاید که فقط زندگی از چشمانم رخت بربسته است، شاید که شدهام همچو روبهی فریبکار که پنیر زاغکی را بر دهان میبرد، شاید که من فقط در رویای خویش سردرگم، و پریشان، و بسیار مضمحل به دنبال هرآنچه که در مدفنِ ناپیداییِ وَهم دفن شده است میگردم، و آنچه که من در آن دوردستهای پر از انتظار نمیبینم، فراتر است از آنچه توانم در به تصویر کشیدن و ایجاد لبخندی برای صُورِ وجودیش کمکحال باشم.
شاید که زاغکِ سفید پنیر را پس گرفته و زندگی مرا همراه آن در عمقِ درههای پر رمز و راز پرت کرده است.
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
من اشک را همدَم نمیدانم، و نه فقط اشک که بنیآدمِ فانیِ درکارِخودماندهی ناچیز را هم. و آنچه که همدم است و همدل و همراز همانا آن ذاتِ بیچون است که من در بیهمتایی او هیچ جز بزرگواری و حیرت ندیدهام.
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
و عجیب است که انسان در اوج حقارت و رذالت و جهالتِ وجودِ خویش، خود را به گونهای در زندان غرور و تکبر میافکند که گویا پادشاهی تمام عالم را داراست، حال آنکه هرچه هست و نیست را از او دارد، و وای بر ما افلاکیانی که به نان و خرمای این جهان بسنده کردهایم.